تبليغاتX
Grand Café


















Grand Café

**آزادي از قيد تعلق**

رضا سیدحسینی GrandCafe

"يك زماني همه تعجب می‌‌كردند از اين‌كه در ايران ارزشِ كارِ مترجم‌ها با نويسنده‌ها برابر است.اما حالا؟
تنها دليل‌اش هم‌اين است كه در اين مملكت كتاب‮خوان وجود ندارد. قبلاً هم جايي گفته‌ام ما كلاً دوهزار نفريم كه خودمان مي‌نويسيم، خودمان ترجمه مي‌كنيم، خودمان چاپ مي‌كنيم و خودمان هم مي‌خوانيم. كسي هم كاري به كارمان ندارد. يك زماني تيراژ كتاب در اين مملكت پنج تا ده هزارتا بود. نمي‌دانم دليل‌اش چيست كه وضع اين‌طوري شده. شايد به خاطر ِ اينترنته..."

«رضا سیدحسینی» رفت. عجب حسِ تلخ و دل‌ریزی بود، وقتی ظهر، خبرش را خواندم که سیدحسینی را دیگر نداریم. انگار این سالِ جدید، خاصه این چند وقته، خبرهای بد و ناگوارش، فرصتِ بیش‌تری یافتند و حادثه‌های دل‌شکن، گریبان‌گیرتر بوده‌ند. امروز، خوبان و درجه‌یکان ِ ادبیات،فرهنگ و هنر، مترجم و پژوهش‌گری را از دست داده‌اند، که خوش‌بینانه‌اش این است که سخت می‌توانم جبرانی، برای‌اش متصور شوم.
این غروب ِ بدآهنگ و حُزنِ بی‌کران را، خدمتِ جامعه‌ی ادبیات،فرهنگ و هنر، تسلیت عرض می‌کنم.

این حرف‌هایی که در بندِ ابتدایی آوردم را همیشه به‌خاطر سپرده‌ام. حرف‌هایی که او، در مصاحبه‌ای زده‌بود و صد افسوس، که دیگر در بین ِ ما نیست.



غیر مرتبط:
دل‌آرا اعدام شد: + | +

با این‌که آینه از شب و گریه پُره
با این‌که تو ماه‌تاب و آب، صدای کوچ است و شتاب
با این‌که تو پستوی ذهنِ همه کس، رد ِ گریزه و قفس
هنوزم می‌شه قربانیِ این وحشتِ منحوس نشد...

+نوشته شده در 2009/5/1ساعت22:0توسط مجید |

از لحاظ آفرینش! GrandCafe

بنویس!
بنویس و هراس مدار
از آن‌که غلط می‌افتد
بنویس و پاک کن
همچون خدا که هزاران سال است
می‌نویسد و پاک می‌کند

و ما هنوز زنده‌ایم
در انتظار ِ پاک شدن
و بر خود می‌لرزیم!

«شمس لنگرودی»

 

+ از لحاظ دیدن

پ.ن۱:مطربِ بی رقاص عینِ شرابِ نگیر می‌مونه!...شرابِ نگیر هم باهاس داد به چاهک! [داش‌آکل/کیمیایی]
پ.ن۲: من، خالی از عاطفه و خشم...

+نوشته شده در 2009/4/18ساعت19:30توسط مجید | |


eyes in grand Cafe

درد ِ تو آن‌قدر عمیق است که ته ِ چشمت گیر کرده...
و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت ِ چشمت درمی‌آید و یا اصلا اشک در نمی‌آید...

+نوشته شده در 2009/2/14ساعت10:45توسط مجید |

travel to die

حال ِ یک خود کشی ِ ناموفق را دارم...

خدا تنها تر شد...

 

 

پ.ن: به "کافه مرگ" خوش آمدید!
از این به بعد نوشته‌ها، اشعار،مینیمال‌هایم در مورد مرگ زیر مجموعه‌ی "کافه مرگ" منتشر می‌شود.

+نوشته شده در 2008/12/24ساعت14:53توسط مجید | |