تبليغاتX
Grand Café


















Grand Café

**آزادي از قيد تعلق**


...

- «حالا هر کی دختره خودش بگه تا بهش تبریک بگیم. به به»
جلال via گودر

من با جلال، کاملن موافقم.اصلن با صداقت هم پیش می‌ریم :دی

 

پ.ن۱: فرموده‌بودند: تا زندگی هست شقایق را باید کرد

پ.ن۲: آهنگ‌های مزخرف: قرتی شدی عشقِ من | نینای خودش یه سازه (!)
مشروب نخور، بخور شیرکاکائو :دی  | عشوه خرکی بریز واسه‌م (!)

پ.ن۳: عنوان از شهیار

+نوشته شده در 2009/10/20ساعت14:50توسط مجید | |


«اولین بیضه بند در سال 1847 در بازی کریکت استفاده شد. اولین کلاه ایمنی در سال 1947 استفاده شد. یعنی صد سال طول کشید تا مردها بفهمند که مغز هم عضو مهمیه!» (+)

از این مقدمه‌ی کوتاه که بگذریم :دی می‌رسیم به این‌که من می‌خوام چند تا حرفِ خیلی خیلی معمولی بزنم.همین‌جوری. خیلی عادی. قبل از خواب.
اول این‌که سرما خوردم و اصلن حالِ درست‌ودرمانی ندارم.حال که نداشتم چندوقتی، خودتان مضاعف‌اش هم کنید. رسمن بداخلاق‌تر از همیشه‌ام انگار. گرفته‌تر.
دوم این‌که خیلی کار دارم. کارهای شخصی‌تر و فعالیت‌های مهندسی‌تر و درسی‌تر. همیشه به دل‌ام خواهد ماند که چرا دغدغه‌ام فقط «ادبیات» نیست. نمی‌شود باشد. اگر هم می‌شد حالا نمی‌شود. چون مسیری که انتخاب کرده‌ام، متن‌اش این نیست. می‌تواند حاشیه‌اش باشد. اصل‌اش نرم‌افزارهای لعنتی و دیتابیس‌های کوفتی و مدیریت و بهینه‌سازی است. آمار است و کنترل کیفیت. متن‌اش اصلن خطِ تولید است، فکرش سیستم است و آنالیز و برنامه‌ریزی، ماجرای‌اش به‌کل سودِ بیش‌تر است. بدک نیست، ولی انتخابِ به‌تر همانی‌ست که حالا کم‌کم حاشیه‌تر می‌شود.اما همیشه است. همیشه خواهد بود. برای همین امید هم هست. و اصلن این‌گونه زنده‌گی کردنی‌تر هم می‌شود.
سوم این‌که، «گودر، معرکه‌س» از این جمله‌ی بدیهی‌ام می‌گذرم.
چهارم این‌که، چه‌قدر من از اول سال، تا الان از این بلاگ‌فا هی منتفر شده‌ام. هی شاکی شده‌ام. آخر سر هم می‌خواهم از این‌جا اسباب‌کشی کنم به بلاگ‌اسپات. چطور است؟ یک‌روزی، در همین هفته، یا هفته‌ی آینده، اصلن آدرس می‌دهم، برویم آن‌جا باشیم. کافه را ببریم اونجا بنویسیم.
اوهوم. اسم‌اش هم لابد خواهد بود: A Man Without a Country
پنجم. یه برنامه بذاریم از نامجو حرف بزنیم. از آلبوم جدیدش که دوست‌اش داشتم:
«آه و اوه کنان... من طغیان می‌کنم گاهی و طوفانی می‌شود آب‌ات طوفانی شد و من بر آن دریا اسب می‌راندم و شلاقم یخ‌زدگی بود...»

+نوشته شده در 2009/10/19ساعت0:15توسط مجید | |

 

You think i've changed, No! i just grew up

+نوشته شده در 2009/10/12ساعت8:34توسط مجید |

 

- تو دوس‌اش داری. هان؟

- عاشق‌اش هستم.

- هاهاهاها، از همین‌ات خوش‌ام می‌آد.تو دردِ منو می‌فهمی.تو می‌فهمی من چی می‌گم.به سلامتیِ تو.

- به سلامتیِ اون.

 

رگبار/بیضایی

+نوشته شده در 2009/10/11ساعت1:0توسط مجید |

 

دوستِ خوب ِ نادیده‌ام، که من بالاخره حتی اسمش‌ام درست نفهمیدم (البته همان‌طور که او هم نفهمیده دل‌به‌دل راه داره، بعضی‌وقتاها:-) ازم پرسیده که چرا نظراتُ باز نمی‌ذاری؟ یا اجازه نمی‌‌دی نظر بذاریم؟

-  این جوابُ جدی نمی‌دم، ولی خُب بعضی‌وقتا آخه آدما نظر نمی‌ذارن، دقیقن و صرفن نویسنده رو می‌ذارن.

 

پ.ن: بَلا به دور!

+نوشته شده در 2009/10/6ساعت16:58توسط مجید |

 

ماچت کنم؟
ماچت کنم؟
ماچت کنم؟
ماچت کنم؟
ماچت میکنما!
ماچت میکنما!
ماچت میکنما!
ماچت میکنما!

 

پ.ن: مجید ظروفچی :(

+نوشته شده در 2009/10/2ساعت20:10توسط مجید |

 

به‌تون دل‌خوشی می‌دم پدرِ بدبختِ من که سی‌ساله برای فرهنگِ این کشور کار می‌کنه برای همه چیزش لنگه. از کاغذ و مرکب، تا چاپ و پخش و اجازه تک تک کلمات. اما امثالِ شما هیچ منعی ندارین. حتی کسی مانع‌تون نمی‌شه از دخترش بخواین به‌خاطرِ یکی دیگه به‌تون التماس کنه. یکی که متاسفانه به‌تر یا بدتر از جنسِ شماست، نه من. این خیلی‌خیلی گرونه و شما هم نباید از تلخی‌ش چیزی بفهمید.

 

"سگ‌کشی"

+نوشته شده در 2009/9/24ساعت22:0توسط مجید |

 

- من خیلی وقته گریه درست و حسابی ندیدم.

- حالام نمی‌بینی.من گریه‌هامو قبلن کردم. حالا فقط فریاد برام مونده.

 

"سگ‌کشی"

+نوشته شده در 2009/9/24ساعت22:0توسط مجید |

 

و جالب است حالِ غلام‌حسین ساعدی را دارم.فرق‌اش دوتاست، در وطن‌ام هستم،و دو دیگر آن‌که عیال ندارم، چه برسد نازنازی هم باشد، وگرنه به جای آهنگ گوشیدن، قلم به‌دست گرفته‌بودم که:
عيال ناز نازی خودم
حال من اصلن خوب نيست، ديگر يک ذره حوصله برايم باقی نمانده و الخ.
به دادم برس، شوهر.

 

اوهوم. می‌نوشتم همینارو.

+نوشته شده در 2009/9/23ساعت22:30توسط مجید |

 

استاد رفت...

بزرگ‌مَردا، پرویز مشکاتیان، دور فلک درنگ ندارد، ما را تنها چرا گذاشتی به درد. ما ماندیم و «دشوارِ زندگی». بگذار از پسِ پشت آوازی که حتمن تو از همه‌ی ما به‌تر از بَرَش بودی، این‌گونه بگویمت:

در گِل بمانده پای دل
جان می‌دهم چه جای دل

وَز آتشِ سودایِ دل
ای وایِ دل، ای وایِ ما
ای وایِ دل، ای وایِ ما
ای وایِ دل، ای وایِ ما
ای وایِ دل، ای وایِ ما
ای وایِ دل، ای وایِ ما
ای وایِ دل، ای وایِ ما

+نوشته شده در 2009/9/21ساعت19:30توسط مجید |

 

آدم وقتی صفحه‌ی وبلاگشُ باز می‌کنه چی بنویسه؟ حال و هوای همه‌امان عوض شده. می‌دانیم. جالبه که صفحه‌ی بلاگ‌مو باز می‌کنم، تا باز بنویسم : «عده‌ای گُه زدن به این مملکت».
همان‌موقع دوستم پیام می‌ده. نوشته:
«گاهی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می‌ریزیم و وضع‌مان این است و آن‌ها ، در آن سر دنیا ، عرق می‌خورند و وضع‌شان آن است! ... نمی‌دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن»

بعدش حس می‌کنم،حرفی نزنم. بعله.

+نوشته شده در 2009/9/15ساعت0:30توسط مجید |

بله، نازنین! ما یاد گرفته ایم ضمن حرف زدن های مان سکوت کنیم و ضمن سکوت کردن هایمان یک دنیا حرف برای گفتن داشته باشیم که اتفاقاً شنیده هم می شوند! خوب هم شنیده می شوند. مثل معروف "جواب ابلهان خاموشی است" مصداق خوبی است. نه؟!

...

+نوشته شده در 2009/9/7ساعت1:0توسط مجید |

 

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

۱/ این اثر تازه و خیلی خوب شجریان را بگیرید و گوش کنید.

۲/ بیانیه شماره 11 میرحسین موسوی خطاب به ملت ایران

۳/ باهنر هم که خواندید چه گفت.

۴/ اتفاقاتی بر سر دانش‌گاهِ آزاد می‌آمد و خواهد آمد. البته بر سر همه‌جا و همه‌چیز این کشور. و آن‌طور که معلوم است این در جهتِ تسخیر مردم است. و دستِ خونین و آلوده‌ی سپاه، از همیشه پیداتر.

+نوشته شده در 2009/9/5ساعت15:30توسط مجید |

 

دافی پَر، دافی پَر،

دافی و آقاهه با هم پَر

+نوشته شده در 2009/9/3ساعت0:20توسط مجید | |

تجاوز عمومی

+ تجاوز عمومی- کاری از وحید نیک‌گو

+نوشته شده در 2009/9/2ساعت20:30توسط مجید |


چه بوسه‌ها گرفتیم،
تو اون کوچه‌ی بُن‌بست
کُتک هم خوب خوردیم،
برادر!
خاطرت هست؟...

تفنگ‌های حقیقی،
برادرهای دل‌تنگ،
ببین گردشِ چرخُ:
بازم
کیو کیو، بنگ بنگ

گُم و گور، رفته از دست
تو این «بهشتِ سرمَست»
چه دوزخی چشیدیم
برادر!
خاطرت هست؟...*

retention 

دستم به نوشتن نرفت خُب این چندوقت. برای نوشتن از سیاست هم. مثلن چه هدفی باید داشت؟ دیشب با یکی داشتم بحث می‌کردم.یکی‌که هنوز جنایت‌های جمهوری اسلامی را «طبیعی» می‌خوانَد و می‌گوید هر حکومتی که باشد، جواب‌اش به بدخواهان‌اش همین است.چه آمریکا چه ایران.چه پهلوی چه این پست‌اندیشان حکومتِ اسلامی، و جالب‌تر و دردناک‌تر آن‌که هنوز هم مسئولیتی از این همه جنایتِ وارده را متوجه‌ی شخصِ اول این حکومتِ خون‌ریز نمی‌داند. خُب نمی‌دانستم دیگر چه باید بگویم. من این آدم‌ها را خواهم برد در یک کتِگُری و دیگر باهاشان حرف‌هایی از این دَست نخواهم زد. درک نخواهم کردشان و البته اگر نیاز باشد به آن‌چه درک نمی‌کنم،احترام می‌گذارم. ولی کجای قتل، فساد،جنایت، حق‌کشی و الخ، احترام‌برانگیز است؟ هیچ‌جایش! باید بِیسِ بحث‌کردن را با هرکه، تعیین کنم، بگذارمش «قبولِ جنایت‌کار بودنِ آقایان». این پایه باشد.اگر در طرفم ندیدم‌اش،بحث نخواهم کرد.بی‌فایده‌س. طرف ایگنور-لازم می‌شود. هرچه هست زیر سرِ «تعصب» است. نمونه‌ترین‌اش سوء‌استفاده‌ایست که از روزنِ دینِ اکثریت، یعنی اسلام، کرده‌اند. خلاصه این‌که ما دیگر صدسال ِ سیاه نخواهیم خواست دوست‌داران «ولی‌فقیه» بیدار شوند! بی‌طرفان‌اش هم مگر کم فَکت‌های منتشرشده را خوانده‌اند مثلن.یا این چند وقت لمس کرده‌اند. از چه می‌ترسند خُب؟...
ادامه ندارد!

 

*زویا زاکاریان
**
فوتو

+نوشته شده در 2009/8/27ساعت22:30توسط مجید | |


روزی پادشاهی فرمان داد تا به‌ترین خیاطِ مملکت را برایش پیدا کنند تا او به‌ترین و بی‌نظیرترین لباسِ ممکن را برایش بدوزد. این البته ابتدای داستان است. باقی‌اش را می‌دانید. خیاطِ زبل و لباسی که هرگز دوخته نشد و توجیهی که فقط حلال‌زاده‌ها لباس را می‌بینند و پادشاه که خوش‌حال از لباسِ جدیدش مراسمی ترتیب داد و ملتی که روی‌شان نمی‌شد حرفی من‌بابِ لختیِ پادشاه بزنند و کودکی که فریاد برآورده بود که شاه لخت است. اما آخرِ ماجرا را برای‌تان تعریف کنم. پادشاه بلافاصله فرمان داد (در همانِ وضعیتِ زیبا و نچرالِ وجودی) که تختِ روان را نگه دارند. سپس دستور داد آن‌ها که جلوتر رفته‌اند برگردند و آن‌ها که هنوز به میدانِ شهر نرسیده‌اند یخده موو دِر فاکینگ اَس کنند و خودشان را برسانند. سپس چنین سخن آغاز کرد:

ها؟! چی؟! شاه لخت است که لخت است! اصلن خوب کرده که لخت است! شما هم می‌توانید لخت شوید و روی تختِ روان در شهر بگردید خب! باسن‌تان سوخته که ما این طور نچرال داریم در معرضِ عام می‌گردیم؟ بعد فکر کردید هنر کرده‌اید که برداشته‌اید این طفلِ معصوم را انداخته‌اید جلو که هوار بکشد؟ ها؟ می‌خواهید اصلن خیاط را صدا کنیم بیاید برای‌تان تعریف کند چه‌قدر تفریح کردیم روزی که این پیشنهادِ بی‌شرمانه را اول با خودمان مطرح کرد؟ که ملت را و تاریخ ادبیات را بگذاریم سرِ کار بخندیم. اسنادش هم موجود است. می‌خواهید فیلمش را در یوتوپ نشان‌تان دهیم؟ خداوکیلی چی فکر کرده‌اید شما مردم؟! بعله آقا! شاه لخت است، بدجوری هم لخت است. خودش هم می‌داند لخت است. حتا ننه‌جونش هم می‌داند که لخت است. عجالتن هم دارد با لختیِ خودش در میانِ جمع، بدجوری حال می‌کند. شما را اسکل کرده‌ است که برای‌ خودتان نشسته‌اید کشف کرده‌اید و کیف می‌کنید که وه! چه باهوش که منم! چه کاشف که منم! بلند شوید بروید جایِ این اکتشافاتِ مذبوحانه، یک هنری یاد بگیرید. وقت‌تان را صرفِ امور دیگری کنید که نان و آبی بشود برای‌تان. بلند شوید به زنده‌گیِ درمانده‌ی خودتان برسید! احمق‌ها!

پادشاه این‌ها را گفت، لپِ پسرک را کشید، پیشانی‌اش را بوسید و همان جور باسن‌لخت‌باسن‌لخت (این پالوده‌گیِ زبانِ روایت ما را کشته!) دست انداخت گردنِ خیاطِ مذکور و راهش را کشید و رفت. شاهدانِ عینی تعریف می‌کنند که هنگام رفتن نیش‌ هردو تا بناگوش باز بود. زیر گوشِ هم پچ‌پچ هم می‌کردند. جمعیت هنوز در بهت و سکوت بودند که ناگهان همان کودک فریاد زد که: شاه گِی است!

(+)

+نوشته شده در 2009/8/15ساعت13:30توسط مجید |

 

اینجا نوشتم که یادم باشد این شب‌ها را، این لحظه‌ها را... یادم باشد وقتی می‌گویند استخوان آدم گاهی از دلتنگی و غربت می‌خواهد بترکد یعنی چه؟ اینجا نوشتم تا یادم باشد نه در میانسالی و پیری که در ۲۵ سالگی این حس، این دوری، این تبعید، این زندان، این غربت استخوان‌سوز نصیب من و تو شد. اینجا نوشتم تا یادم بماند که هشتمین چهارشنبه از نبودن تو نه فقط با دردی مضاعف که با نفرت و کینه‌ای دوچندان آغاز شد.


:(

پ.ن: مـــن تـــو را وفـــا دارم بـــیا کـــه جــز ایـن نبــاشد هــنــرم

+نوشته شده در 2009/8/12ساعت12:30توسط مجید |

voiceless

کارِ دنیا رو که چشم‌ام دیده‌بود، گفت به دلم
ما دو تا پنجره‌ی رو به سرابیم،
مگه نه؟

اگه تا دامنِ خورشیدِ خدا هم برسیم
آخر از بوسه‌ی خورشید، کبابیم
مگه نه؟

من و تو قصه‌ی یک کهنه‌کتابیم،
مگه نه؟
یه سوالیم، یه سوالِ بی‌جوابیم
مگه نه؟
یه روزی قصه‌ی پُرغُصه‌ی ما تموم می‌شه
آخرش نقطه‌ی پایانِ کتابیم
مگه نه؟
مگه نه؟

+نوشته شده در 2009/8/10ساعت13:0توسط مجید | |

 

كنارِ ریشه گم كردن، تهِ تالارِ پرس‌و جو
گذشتن از نوارِ سرخِ بی‌برگشت ِ بی‌تكرار
كجایی طعم بوسه، عطرِ یار، امنیت آغوش
كجایی لذت از قهوه، كجایی سرفه از سیگار

چه چشم‌اندازِ غمگین-‌شادی از آوار و آبادی
چه رنگِ آشفته عكسی دارم از پروانه و كشتار
مسیرِ پشتِ سر: ضیافتِ پل‌های ویرونه
روی موسیقی ِ آژیر، اذون، خمپاره و رگبار

...
من و رویای رقص و پرچم و میتینگ و اعتصاب
من و كابوسِ كُندِ سنگ‌سار و منجنیق و دار
من و ققنوسکِ ترانه‌ی آزادی و صلح و
گریز از این «عجوزه مرثیه‌سازِ پدرسالار»

 

برای نیما هیچی نمی‌تونم بگم...هیچی...خالی از کلمه،لبریزِ خشم

پ.ن: تو ماندی و خاک، ما رفتیم و خشم

+ایرج جنتی عطایی

+نوشته شده در 2009/8/4ساعت10:0توسط مجید |

بیست‌وسی آشغال

مرآتی! تو هم تنت می‌خارد پسر؟


تو هم دُم در آوُردی؟ خجالت نمی‌کشید، نمی‌لرزید از فریاد مردم؟ قبل از انتخابات کم گفتند «بیست‌وسی حیا کن، اصلاحاتُ رها کن»؟ بعدِ انتخابات کم دوربین‌های‌اتان را «هو» کردند، کم «V» گرفتند جلوی چشم‌های ناپاک‌تان؟ آقای مرآتی، تو و آن نجف‌زاده‌ی بی‌مصرف واقعن توهمِ خوش‌مزه‌گی دارید. تن‌ات می‌خارد پسر؟ شرم ندارید دانش‌جویانِ بیدار تا همیشه چه‌گونه شمایان را از حریم‌اشان به زباله‌دان پرتاب می‌کنند؟ نمی‌هراسید از خشمِ این همه سبز؟ از نجف‌زاده نمی‌پُرسی صفحه‌ی افتخاری‌اش در فیس‌بوک با نام «I hate kamran najafzade» با چه سرعتی از مرزِ نوزده‌هزار عضو گذشت؟ با آن‌که فیلتر کرده‌بوندش هم‌دستانت؟ اصلن دستانِ آغشته به خون‌ات را می‌بینی؟ می‌دانی همیشه خون، سُرخ نیست، گاهی همان رنگی می‌شود که نمی‌بینی‌اش. امشب دیدم که باز آن شکم را انداخته‌ای جلو و نیش‌ات باز است که آقای ابطحی آیا به شما واقعن قرص می‌دادند؟ بدبخت! نفهم! شعور نداری که ابطحی چه تیکه‌ی بزرگی نه تنها به تو که به ضرغامی‌اتان انداخت وقتی در جوابِ سوالِ تو، این‌که در زندان آبِ‌خنک خورد یا نه، با صراحت گفت:«نه،الان می‌خورم». تو اصلن مگر می‌فهمی؟ نه، واقعن می‌فهمی؟ لافِ «متفاوت بودن» می‌زنید؟ خُب چرا در مصاحبه‌ات حرفی از «هم‌سرِ ابطحی عزیزمان» نزدی؟ چرا نگفتی نظراتِ هاشمیِ‌رفسنجانی و خاتمی را؟ آقایانِ نجف‌زاده و مرآتی و شُرکا، من به شما قول می‌دهم این حکومت که برپایه‌ی ظلم است زودهنگام زمین می‌خورد، حدس نمی‌زنید دهان‌اتان سرویس خواهد شد؟ همین امروزش خایه‌ی «تنها» بین «مردم» آمدن دارید؟ شرط می‌بندم: ندارید.

 

رونوشت: تحریریه و گروه خبرِ ۲۰:۳۰ ، کلیه‌ی گوینده‌گانِ رسانه‌ي دروغ، کلیه‌ی عوامل شبکه‌ی خبر.

مرآتی و رسانه

پ.ن۱: مصاحبه ابطحي و عطريان‌فر با سيما
پ.ن۲: واریته‌ی بیست و سی

+نوشته شده در 2009/8/3ساعت0:30توسط مجید | |

گراند کافه

یکی از اشتباهاتِ من این بود که مهرِ سالِ پیش از کتابِ «ک.پ» نوشتم.نوشتن‌ئه غلط نبود،همین‌که الان می‌خوانم‌اش می‌بینم چه‌همه بابِ طبع‌ام نیست و راضی‌ام نمی‌کند بد است.تازه همانی که نه نقد و نه تعریفِ خاصی بود.که یک نگاه سیمپل-وِی بود. اومم، از همان پُست‌هایی که انگار بَدَل شدنِ آینده‌اشان به حال، دیلیت می‌طلبد. از دستم دَر رفت آن‌موقع. نمی‌شناختم‌اش. وگرنه می‌دانستم چه‌کنم. تُندش کنم. نه علی‌دایی‌وارها.البته‌هم که خوانده‌ایم امثالِ خوب‌اش را. بعله. ولی خُب حالا اصلا «ف.ج» را حساب نمی‌کنم که بخواهم در تب‌و‌تابِ تهیه‌ی پُستی دیگرگونه برای‌اش باشم. اصلن او برای هم‌چین تیتری «آقای احمدی‌نژاد! کاخ سبز رویاهای ایرانی را بنا کنید» نیاز به شَفای عاجل دارد.نه عتابِ ما.
حمید ناصحی همان‌موقع کامنت گذاشت‌،گفت مجید از همان‌زمان‌ها هم دوست‌نداشته‌ام نوشته‌هایش‌ را. فهمیدم. ولی جدی‌ترش نگرفتم.همیشه که فهمیدن کافی نیست. قبلِ انتخابات، مانا نیستانی، در فیس‌بوک یکی‌دو بار از همین کتاب گفت. داشت می‌خواندش.تمام‌اش هم کرد.دو،سه بار حرف زدیم. از آن موقع تا به‌حال می‌خواستم رسمن وبلاگی‌اش کنم این پشیمانی را که در آن پُست ای‌بابا، چه‌همه حواس‌پرتی‌امان بود که «ف.ج» را «عزیز» خطاب کردیم.چه ساده‌دلانه.یه‌هوا بیش‌تر، واژه‌ها را باید پایید.

 

+ کمی‌ دورهمی‌تر... 

+نوشته شده در 2009/7/31ساعت20:10توسط مجید | |

 

«بوی دروغ آزار دهنده‌تر از بوی فاضلاب است اما تو احساسش نمی کنی»

+


پ.ن:
+
از لحاظِ آفرینش
+ از لحاظِ دیدن
+ از لحاظِ "اگر من جای او بودم"
+ از لحاظِ امروز
+ از لحاظ اندازه!
+ از رنجی که می‌بریم

+نوشته شده در 2009/7/26ساعت12:0توسط مجید | |

 

آذر هشتادوهفت نوشته‌بودم: "حوصله‌ی زمستان را اصلا ندارم! زمستان عجیب حوصله می‌خواد..."

اصلن غلط كردم.

اين گرما واقعن عذابيه. لعنتي.

+نوشته شده در 2009/7/19ساعت16:30توسط مجید | |

 

جمعه وقتِ رفته، موسمِ دل‌کَندنه
خنجر از پشت می‌زنه
اون‌که همراهِ منه

 

اکبر آقا
یه ایندَفه‌رُ ...

جانِ عفت!

اکبر

 

پ.ن: ایضا به‌خاطرِ دلِ داف‌‌های هوادار :دی

+نوشته شده در 2009/7/15ساعت22:30توسط مجید | |

بعضی دیافراگم‌ها هست که آن‌توها گم می‌شه

صاف و پوست‌کَنده به‌ش می‌گم:«نه». با مهربانی ولی محکم. نمی‌خوام از خودم برنجونمش. من از این روابطِ جنسی متنفرم. این مردها جز به همین فکر نمی‌کنن. تازه اگرم رضایت بدم توی بغلم یخ می‌زنه. خصلتِ روشن‌فکریه دیگه. حتمن از دخترهای روشن‌فکر بدش می‌آد. لابد خیال می‌کنه توی رخت‌ِخواب صحبت از ادبیات می‌کنم. اما اشتباه می‌کنه. خدایا به‌ش بگو که اشتباه می‌کنه. توی رختِ‌خواب باید از زندگی لذت برد و کاری کرد که طرفم از زندگی لذت ببره. همین. نکنه ح.ش.ر.ی باشم. می‌آیی به پسری کمک کنی می‌بینی خودت نمی‌تونی سیر بشی. ولی طرف اصلن توی این فکرها نیست. خدیا، جدا نمی‌دونم چه‌کنم...

 

ولف می‌نویسه هفتاد و پنج درصدِ زن‌ها از نظرِ جنسی نیمه‌سردند. نمی‌فهمم منظورش از نیمه‌سرد چیه. از این موضوعِ دیافراگم و این بساط‌ها هم هیچ سر درنمی‌آرم. سه‌ساله یکی خریده‌ام. فقط می‌گذارم جلوم و نگاهش می‌کنم. آخر وقتی آدم به‌اصطلاح هنوز دست‌نخورده‌است -از این کلمه دلم به‌هم می‌خورد.بوی قرون وسطای اسپانیارو می‌ده-  چطور می‌تونه دیافراگم بگذاره؟ من فقط دلم می‌خواست توی تاریکی بغل‌اش بخوابم و به صدای بارون گوش بدم.الان هردومون داریم بارون به این خوبی‌رو تلف می‌کنیم.

 

+ خداحافظ گاری‌کوپر

+نوشته شده در 2009/7/10ساعت14:15توسط مجید | |

 

فرصت‌طلب شما هستید که با بهانه و بی‌بهانه می‌خواهید دیگران را حذف کنید. روزی خود را بابت این‌که در ایران به‌دنیا آمده‌اید، سرزنش می‌کنید و روزی دیگر کاتولیک‌تر از پاپ می‌شوید و دیگران را فرصت‌طلب و خود را موجه جلوه می‌دهید!

اما آقای مخملباف که می‌گویید صدای اپوزیسیون شده است. ایشان با افشای کودتایی که در وزارت کشور جمهوری اسلامی رخ نمود و به عنوان سخن‌گوی غیررسمی آقای موسوی باز صدشرف به شما دارد! ایشان با شجاعت با تلویزیون صدای امریکا و حتا در مجالسی رسمی در اروپا حضور یافت و از اعتبار هنری‌اش سود جست تا صدای مظلومیت ملت و کاندیدای منتخب‌شان را به گوش جهان برساند! حال گذشته‌ی او را به یاد می‌آورید که چه بشود مثلن؟ که بگویید او شایسته‌ی سخن‌گو و نماینده‌ی اپوزیسیون نیست؟! آری بنده هم می‌گویم نیست چرا که خلایق هر چه لایق! شما فیلم ا«تست دموکراسی» ایشان را دیده‌اید؟ اگر نه پیش‌نهاد می‌کنم حتمن ببینید عالی‌جناب!

...

+نوشته شده در 2009/6/29ساعت13:30توسط مجید |

always - arash- grandcafe 

I believe I’m addicted to you
In your eyes I see dreams coming true
Finally I have found you
And now I will never let you go, no...

Always on my mind
Always in my heart ...

 

Official video

+نوشته شده در 2009/6/8ساعت11:15توسط مجید |

GrandCafe

«من خوش‌بختی را لحظه‌ای می‌دانم و چیزی را که بتواند بیش از یک یا دو و حداکثر سه ثانیه دوام بیاورد خوش‌بختی نمی‌دانم»

این لحظه‌های یک یا دو و حداکثر سه ثانیه‌ای را به‌دست آوردن و به‌دست آوردن شاید مهم‌ترین و واجب‌ترین کاری باشه که در موردش فکر می‌کنم و علاقه دارم... حس می‌کنم اگر استقلالی بین من و زندگی وجود داشته باشد،قطعن "من" رو بیش‌تر دوست می‌دارم و خوش‌حالم که هیچ‌وقت آسوده خاطر نبوده‌ام، چون برای آسودگیِ کامل باید مُرد.طولِ هر ثانیه‌ای که برای هر کداممان یک اندازه‌ای‌ست، شوخی بر نمی‌دارد اما می‌تواند زیبا باشد.

امروز،من

ب

ه

د

ن

ی

ا

ا

و

م

د

م

birthday GrandCafe

+نوشته شده در 2009/6/3ساعت1:30توسط مجید | |

 

قبول؛ ابتدا نوشتم: "چقدر سبز؟" و گفتم حرف‌های کروبی خیلی خوب بود. الان هم به یقین می‌گم فیلمِ شیخ، خیلی خوب بود.ولی من به ایشون رای نخواهم داد. زیرا موسوی در میدان است و انتخابم ایشون خواهد بود.

احمدی نژاد برگشته گفته: «24 سال دولت در دست یک گروه بود و علاوه بر آن زمان، اکنون هم آنها با هم هستند» و خیلی راحت گند زده به همه‌ی کسانی که قبل از او روی کار بوده‌اند، حتی رهبر ِ جمهوری اسلامی رو هم زیر سوال برده با همین حرف.
در نتیجه این‌که کروبی میاد می‌گه رهبر گفته فلانی رو چون خانم بوده نگیرید، و غیر مستقیم اشاره داره به این‌که پس بقیه‌رو بگیرید، زیاد تعجب‌برانگیز نیست زیراکه در زمان تبلیغات همه از این حرف‌ها می‌زنند حتی احمدی‌نژادی هم‌که دست‌بوسِ قدرت است او را زیرِ سوال می‌برد. کروبی، اگر بتواند دورِ بعد مقابلِ احمدی‌نژاد قرار بگیرد که کاندیدای همه‌ی ماست،‌ولی در حالِ حاضر،من به موسوی رای می‌دم.

البته دوستان دارن یک‌به‌یک از کروبی برای‌ام می‌گویند.یا نوشته‌هایی از این‌دست:

+ کشیده‌ای که کروبی به همه ما زد!
+ می گویند نگو

می‌خونم که شاید باعث شوند،‌تجدیدِ نظر کنم. که اگر کردم، حاضرم به این آقای اصلاح‌طلب، حتمن رای بدم. ولی هنوز نه.

 

یه آهنگ به افتخارِ شیخ(معروف به کروباما)،

+نوشته شده در 2009/6/2ساعت12:0توسط مجید |

ساعت گل صداش میآد ... GrandCafe

 

خونِ همه ستاره‌ها،
جنگل ِ سبز ِ زیر ِ پات

تنور ِ سرخِ دستِ من،
ترانه می‌پزه برات


photo by me (grandcafe)

+نوشته شده در 2009/5/30ساعت12:30توسط مجید |

green...GrandCafe

روزهای بی‌حوصله‌گی.روزهای خالی بودن.روزهای...

به قولِ همینگوی،فرض کن بخوای نویسنده بشی و با گوشت و پوستت این خواستو حس کنی و اون وقت چیزی به قلمت نیاد... :(

انگار که من و حسین پناهی رو تو یه اتاق،باهم،واسه همیشه،تنها گذاشته باشن...

نمی‌فهمن! می‌دونی؟ اصلن نمی‌فهمن.
تنهایی از همه‌چیز به‌تره.تنهایی و پناهی.آقای دکتر،در نسخه‌ی من،برای همیشه و همیشه «تنهایی» تجویز فرمایید. من از این جماعت،جدا، بِه.

+نوشته شده در 2009/5/27ساعت14:0توسط مجید |

تبلیغ

۱- بینِ این سی دقیقه‌هایی که هر کدوم از نماینده‌ها در این چهار شب، از شبکه‌ی یک به تبلیغات پرداختند، به‌نظرِ من کروبی از سایرین جامع‌تر و به‌تر حرف زد. کروبی، به نظر می‌رسه که خیلی «حرص» می‌خوره و آن‌طور که نفس‌نفس‌زنان حرف می‌زند اگر رییس‌جمهور شود، نمی‌دانم چهار سال را نفس دارد یا خیر.احمدی‌نژاد، از آن‌جا که عادت دارد، به دروغ‌های خودش ادامه داد و حرف‌های محسن‌رضایی هم که با اسانسِ «آقا» بود و غیر از چند انتقادش حرفی برای گفتن نداشت.میرحسین موسوی، توقع می‌رفت که گسترده‌تر از این سخن بگوید.تا آن‌جا که به‌یاد می‌آورم، هر چه گفت یا «اقتصاد» بود یا مربوط به آن. نه این‌که کم اهمیت باشد،نه، ولی انتظارِ من این نبود.

۲- این‌که «دست‌بندِ سبز» می‌بندند،‌بدونِ این‌که از میرحسین بدانند،خیلی جای خوش‌حالی نداره. در دانش‌گاه این اتفاق، آن‌قدر به چشم می‌خورد که آدم دوست داره بره طرفو خِفت کنه چند تا سوال ازش بپرسه،ببینه این چی می‌دونه اصلا! خوبه دیگه، کسانی که در راسِ امور هستند، می‌دونند «ملتِ جو گیری» داریم و از این فرصت خوب استفاده می‌کنند. اتفاقی که شکل دیگرش برای هاشمی هم افتاد:

تبلیغتبلیغ

۳- هیچ‌کدوم از چهار آقایون، به‌نظرِ من،سخنور و با قدرتِ کلامِ خوب نیستند. هیچ‌کدوم از این آقایون، در حرف زدن،به‌صورتِ اصولی، جذاب، قوی و پر نفوذ نیستند. سیاست‌مداری که در بیان،مهارت‌های بالایی دارد و اساسا در ارتباطِ اجتماعی، در گفتگو در تک‌گویی،کاربلد است،تاثیر گذاریِ بیش‌تری دارد و موفق‌تر است.

+نوشته شده در 2009/5/26ساعت12:30توسط مجید |

جانت فدا، بس که خوشی! GrandCafe

 

از گلِ سرخ رُسته‌ای، نرگسِ دست بسته‌ای

                            نرخِ شکر شکسته‌ای، پسته دهانِ کیستی؟

ای تو به دل‌بری سمر، شیفته‌ی رختِ قمر

                            بسته به کوه بر کمر، موی میانِ کیستی؟

 

پ.ن:شاعرِ شاعران،«خاقانی» آدمُ داغون می‌کنه. «دنیای خاقانی» ِ معصومه معدن‌کن یا «اوج انا الله» از عطاء رادمنش رو پیشنهاد می‌کنم، تا تحقیق‌ها و شرح‌های خفنی که روی این «شاعرِ صبح» انجام شده رو بخونید. مصرع ِ دوم، از دومین بیتی که آوردم می‌شه «تو کمر باریکِ چه‌کسی هستی؟». عاااالی.

+نوشته شده در 2009/5/23ساعت12:15توسط مجید |

...GrandCafe

 

همه‌ی چیزهای عظیم و مهمی که می‌شناسیم کار عصبی‌هاست. همه‌ی مکتب‌ها را آن‌ها بنیان گذاشته‌اند و همه ‌ی شاهکارها را آن‌ها ساخته‌اند و نه کسان دیگر. بشریت هرگز نخواهد فهمید که چقدر به آن‌ها مدیون است و بخصوص آن‌ها برای ارائه این همه چیز به بشریت چقدر رنج کشیده‌اند. ما از شنیدن موسیقی خوب، از دیدن نقاشی زیبا لذت می‌بریم، اما نمی‌دانیم که برای سازندگان‌شان به چه بهایی تمام شده‌اند، به قیمت چه بیخوابی‌ها، چه گریه‌ها، چه خنده‌های عصبی، چه کهیرها، چه آسم‌ها، چه صرع‌ها، و چه مقدار اضطراب مرگ که از همه آن‌های دیگر بدتر است …

 

+درجستجوی زمان از دست‌رفته/مارسل پروست

From The Bottom Of My Broken Heart

پ.ن۱:آن روزهایی‌ست که حوصله‌ی خودم را هم ندارم.

پ.ن۲: ژانرِ اونایی که از قبل هماهنگ می‌کنن: «کجا بریزم؟» ...

پ.ن۳: ژانرِ دخترایی که الان تو دلشون می‌گن: "وااااااااااااااااااا"

+نوشته شده در 2009/5/16ساعت20:45توسط مجید | |

alone... GrandCafe

و پشت حوصله ی نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم

 

***
وقتی دل‌تنگ می‌شی، وقتی یاد گذشته‌ها می‌اُفتی، وقتی انگار خاطره‌هاتُ مثلِ یه ویدئو پلی کردن، وقتی هوات عوض می‌شه چه با صدای ف.فرومند و شعر م.حیدرزاده می‌ره تو عمقِ خاطراتی که می‌بینی! اَه، عجب دوره‌ای بود، عجب حماقتی بود، آه می‌کشی، بی‌صدا، بلند،غریب. چه حتی با یه عطری که دل‌ات رو می‌لرزونه... چه ریلکس ِ سبز! می‌برتِت توی مترو، توی پارک، توی خیابون.می‌شینی کف ِ خاطره.زمان هم بی‌رحم است، هم مهربان.شاید خوبیش اینه‌که آدما از یه‌جایی به بعد می‌میرن

+نوشته شده در 2009/5/15ساعت22:0توسط مجید | |

میرحسین موسوی و بانو رهنورد

 

یه سیبیل کلفته می‌افته دنبال یه پسر خوشگله. پسره هی در می‌ره تا این‌که آخر سر تو یه کوچه بن‌بست گیر می‌افته. سبیل کلفته می‌گه خب دیگه این‌جا آخر خطه، بکش پایین! پسره که راهی نداشته می‌گه پس به شرط این‌که بعدن هر کی ما رو دید، بگیم من ترتیب تو رو دادم. سبیل کلفته می‌گه قبول، تو فعلن بکش پایین دولا شو، بعدن هر کی یه نگاه به من و تو بندازه، خودش می‌فهمه کی ترتیب کیو داده.

حالا شده حکایت ما و اون‌هایی که ادعا می‌کنن با رای‌ندادن ترتیب نظام رو دادن.

نکنید آقا جان!

(+)

بعد از مطالبِ زیر:

انتخاب کردن، با دیکتاتور کنار آمدن نیست (1)
انتخاب کردن، با دیکتاتور کنار آمدن نیست (2)
انتخاب کردن، با دیکتاتور کنار آمدن نیست (3)
انتخاب کردن، با دیکتاتور کنار آمدن نیست (4)

برای افزودن به آن‌چه تا به‌جال گفتم؛هرچی فکر کردم چیزی بگم که یه دلیلِ تازه و محکمی برای‌امان باشد پیدا نکردم. نه برای ما، که برای کسی هرگز تکلیف تعیین نمی‌کنم،بلکه برای خودم.یعنی همان چهار قسمت به زعمِ من جامع بود، حالا شاید مانع نبوده‌باشد. صحبت‌های دیگران را هم خواندم.هر کسی چیزی نوشت،هر لینکی پیدا کردم، بدون پیش‌قضاوت هم اکثرا خواندم و خواهم خواند.
بنابراین، نتیجه، تصمیم‌ام، رای به «میرحسین موسوی» شد.
رای خواهم داد و رای‌ام هم «میرحسین موسوی»‌ست.

 

پ.ن: «دادا محمود»عزیز،گفت کامنت‌ها را چرا بستم؟ علت‌اش این بود که می‌دانستم باز چند نفر، با تفکر ِ آقای «امیرجمشیدی» پیدا خواهند شد، که همه‌جانبه به موضوع نگاه نکنند. «نخوانند»و بنویسند! فقط «اسامیِ آدم‌ها» را ردیف کنند و بنویسند! در «گذشته» زندگی کنند و بنویسند! چون می‌دانستم تفکر «امیر»، آن‌قدر تکراری‌ست و موافق و هم‌سو با میلِ این حکومت که دیگر نمی‌خواستم امثال‌اش را بشنوم! چون فکر می‌کنم کسانی با «تفکر» امیر، نمی‌دانند، که دارند «بچه‌گانه» حکومت را دستِ‌کم می‌"گیرند!
پیشنهاد ِ اضافی: + و +

+نوشته شده در 2009/5/12ساعت22:45توسط مجید | |

D R E A M S ... GrandCafe


ما در زندگی به رازهای واقعی ِ بیش‌تری احتیاج داریم.
هِم! در این روزگار، چیزی که بیش از همه کم داریم نویسنده‌ای است یکسره آزاد از قید شهرت، و شعری به راستی خوب اما چاپ نشده.
البته مسئله‌ی گذران زندگی هم مطرح است...


- همینگوی

+نوشته شده در 2009/5/9ساعت11:30توسط مجید | |

happy ur birthday saint touka ..GrandCafe

به نظر من توکا نیستانی از آن دسته آدم‌هایی‌ست که به قولِ بهنود،می‌آیند وزنی بر کره‌ی زمین بیفزایند.
یک‌بار ِ دیگه گفتم، زندگی چیزی نیست که متعلق به همه باشد. توکا، خوب می‌بیند، خوب می‌نویسد، موقعیت‌شناس است،خوب است. فکر می‌کنم انگشت‌شُمار باشند، وبلاگ‌هایی که وقتی شما با آن‌ها آشنا می‌شوید، می‌روید و تمام ِ آرشیوش را زیر و رو می‌کنید،شک نکنید یکی از آن‌ها وبلاگِ خوبِ توکای مقدس است. تازه توکا از معدود رفقای اگزوپری هم هست.
توکای مقدس، شاید چون زلزله‌ای، شهرِ افکارت را پُشت‌ورو می‌کند!

«حضورش به محیط، به کار و به زندگی کیفیت می دهد، این کیفیت قابل تبدیل به عدد و رقم نیست، در هیچ گزارش مالی ردیفی برای آن وجود ندارد، روی هیچ نموداری قابل علامت زدن نیست، آن را با پول نمی توان خرید یا فروخت یا حتی جبران کرد. بودنش سعادتی است که نصیب ما شده است» (+)

تولدش مبارک باشد.

+نوشته شده در 2009/5/6ساعت10:45توسط مجید | |

wow grand cafe again ;)

 

"وقتی‌که روح تلخ می‌شود تلخ می‌ماند. کاری نمی‌توان کرد. تلخی انگ است. داغ است و مهر و نشانه‌ست. می‌ماند؛ می‌شود هویت انسان. مانند رنگِ چشم. هرچند رنگ چشم دنیا را رنگی نمی‌کند ولی تلخی... تلخی تصویرهای تلخ می‌سازد. تلخی تصویر واقعیت است. تصویر ِ روی شیشه‌ی مات تو، وارونه، کوچک‌تر از واقع"

+

 

پ.ن۱: من یه چیزی رو چندین وقت هی یادم می‌ره بنویسم! و اون اینه‌که ما عنوان‌بندی‌های «از لحاظ ِ...» رو از بزرگِ قبیله، سرهرمس مارانای کبیر برداشت کردیما.ایشون به شدت کارش درسته. اینو که خوندم یادش افتادم و گفتم. این‌جا یک نمونه از اون نوشته‌هامه که به قبلی‌هاشم لینکیدم...
پ.ن۲: +

+نوشته شده در 2009/5/5ساعت14:15توسط مجید | |

یو آر این گراند کافه :)

 

چند وقت پیش که با دوستِ خیلی خوب و محترم‌ام، سِر کافکای عزیز در کافه‌ای نشسته بودیم هنگامی‌که صحبت‌اش را از گذشته تمام کرد؛ دستم را فِشُرد و گفت:

«سگ‌ها هنوز مثل ِ امروز آن‌قدر سگ نشده‌بودند.»

یک ساعتِ دیگری گَپ زدیم و از هم جدا شیم. خلاصه این‌که خیلی‌ام خوش گذشت به‌امون... ;)

 

قبلی‌ها: از لحاظ اندازه | از لحاظ آفرینش| از لحاظ ِ دیدن| از رنجی که می‌بریم

+نوشته شده در 2009/5/2ساعت20:30توسط مجید | |

bed! .. GrandCafe

- از من خوشتان می‌آید، نه موسیو؟

- خیلی زیاد

- ولی شما خیلی دُرشتید

- توی تخت همه یک اندازه‌اند.

 

 از لحاظ آفرینش  |  از لحاظ دیدن  |  از رنجی که می‌بریم

پ.ن: ما برگ‌های ستم‌دیده‌ی پاییزی، همیشه دل‌واپسی‌امان "مرگ" است... (برای بیژن ترقی)

+نوشته شده در 2009/4/26ساعت7:40توسط مجید | |

 dance dance dance with GrandCafe

All of guys & girls dance, together in GrandCafé

 

Your hands around my waist
Just let the music play
We're hand in hand, chest to chest,
and now we're face to face

 

   +  Special thanks to Rihanna and Katherine Elizabeth

+نوشته شده در 2009/4/21ساعت12:15توسط مجید | |

از لحاظ آفرینش! GrandCafe

بنویس!
بنویس و هراس مدار
از آن‌که غلط می‌افتد
بنویس و پاک کن
همچون خدا که هزاران سال است
می‌نویسد و پاک می‌کند

و ما هنوز زنده‌ایم
در انتظار ِ پاک شدن
و بر خود می‌لرزیم!

«شمس لنگرودی»

 

+ از لحاظ دیدن

پ.ن۱:مطربِ بی رقاص عینِ شرابِ نگیر می‌مونه!...شرابِ نگیر هم باهاس داد به چاهک! [داش‌آکل/کیمیایی]
پ.ن۲: من، خالی از عاطفه و خشم...

+نوشته شده در 2009/4/18ساعت19:30توسط مجید | |

تو مست‌تری یا من؟ Grand Cafe

 

پلک ِ تو فاصله‌ی               دست و کاغذ و غزل          من و عاشقانه بود

رستن از پله‌ی خواب
                           ای کلید ِ قفل ِ شعر
                                                     خواب ِ شاعرانه بود

تو بگو غیبت ِ دست
غیبت ِ هرچه نفس ... بین ِ ما فاصله نیست

غیبت ِ آخر ِ تو
کوچ ِ مرغان ِ صدا ... ختم ِ این غائله نیست

 

پ.ن۱: با که حریف بوده‌ای؟... بوسه ز که رُبوده‌ای؟...زلف ِ که را گشوده‌ای؟...باقی قضایا سبب فیلترشدنمان می‌شود!...
پ.ن۲: لیلی!... با من بودن خوب است؛ من می‌سُرایمت!

+نوشته شده در 2009/4/17ساعت13:30توسط مجید | |

hafez & shajariaan in GrandCafe

گُداخت جان، که شود کار ِ دل تمام و نشد ...
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد...

به کوی ِ عشق، مَنِه بی‌دلیل ِ راه، قدم...
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد...

هزار حیله برانگیخت حافظ از سر ِ فکر...

در آن هوس

در آن هوس

در آن هوس

که شود آن نگار رام و
.
.
.
نشد

نشد

نشد

+

+نوشته شده در 2009/4/14ساعت10:26توسط مجید | |

در گراند کافه روی صندلی خود بنشینید!


ج.ن.د.ه دیدن ِ کسی، فقط به دید ِ بیننده، مربوط می‌شود!

 

and this:+

+نوشته شده در 2009/4/13ساعت21:15توسط مجید |

grand cafe lovely

در تو خزیدن، نفس کشیدن
سقوط ِ آزاد: از خواب پریدن!

عشق یعنی موی تو
             دست ِ خوش‌بوی تو
                                   گردن ِ پر غرور
                                           یعنی جادوی ِ تو

+beth retro
+shahyar ghanbari

+نوشته شده در 2009/4/10ساعت19:0توسط مجید |

 

وضعیت فیل.ترینگ بسیار ناراحت کننده شده، وبلاگ‌ها و سایت‌های بسیاری ( برای مثال: نیک‌آهنگ، مسیح علی‌نژاد،ایمایان،مسعود بهنود، جلیل‌خانی،کمانگیر،سرهرمس مارانا،کیبردآزاد،دوات ....) فیل.تر شده‌اند.
این فیل.ترینگ‌های احمقانه، تمامن نشانه‌ی دیکتاتوری، خفقان و پست‌اندیشی سانسورچیان حکومتی‌ست. و رفته رفته به صورت ِ غیرقابل ِ تحملی درآمده‌.
حتی سایت‌های هفتان و tinypic که تا الان برایم قابل مشاهد بودند، مسدود شدند.

یه جای حاجی واشنگتن علی حاتمی هست که می‌گه:

فکر و ذکرمان شد کسب ِ آبرو،چه آبرویی! مملکت رو تعطیل کنید!

پ.ن: به سلامتی باغبونی که زمستونشو از بهار بیشتر دوست داره...
پ.ن۲:عاملان سایت‌های بد و اخ
پ.ن۳: در حد طاقت شنیدنتان حرف می زنم

+نوشته شده در 2009/4/7ساعت15:53توسط مجید |


در اولین اتفاقِ ناخوشایند هشتادوهشت، جمعه‌شب ِ پیش، پسر عمه‌ام از میان‌مان رفت. و شاید این حادثه‌ی تلخ، جدی‌ترین برخورد ِ من با مرگ نیز بوده‌باشد. خوش ندارم، از حق بودن یا نبودن‌اش حرفی بزنم. این اولین‌باری بود، که چشم‌ام را تا سر حد ِ جر خوردن باز کردم تا خوب ِ خوب، ببینم، به خاک سپردن و دفن ِ کسی‌که برای‌ام عزیز بوده‌است را. او مُرد، اما هنوز و همچنان در لابه‌لای واژه‌ها، سقف به سقف ِ جملات، گُله‌به‌گله‌ی ذهنم زنده است، وقتی هستیم، دیگر هستیم.
به قول ِ گاری، زندگی، چیزی نیست، که متعلق به همه باشد، و خوش‌حالم که یقین دارم، متعلق به او بوده‌است. یادش گرامی.

دیگر نمی‌میرم
مرده‌ها
زنده با مرگ ِ خویش‌اند.

یدالله رویایی


پ.ن: هوای تمیز و خواستنی(تهران)، بعد از باران: ساعت نوزده و پانزده دقیقه امروز یکشنبه شانزدهمین روز سال هشتاد و هشت... زوم روی مهرآباد

+نوشته شده در 2009/4/5ساعت19:30توسط مجید | |