|
- «حالا هر کی دختره خودش بگه تا بهش تبریک بگیم. به به» من با جلال، کاملن موافقم.اصلن با صداقت هم پیش میریم :دی پ.ن۱: فرمودهبودند: تا زندگی هست شقایق را باید کرد پ.ن۳: عنوان از شهیار
«اولین بیضه بند در سال 1847 در بازی کریکت استفاده شد. اولین کلاه ایمنی در سال 1947 استفاده شد. یعنی صد سال طول کشید تا مردها بفهمند که مغز هم عضو مهمیه!» (+) از این مقدمهی کوتاه که بگذریم :دی میرسیم به اینکه من میخوام چند تا حرفِ خیلی خیلی معمولی بزنم.همینجوری. خیلی عادی. قبل از خواب.
You think i've changed, No! i just grew up
- تو دوساش داری. هان؟ - عاشقاش هستم. - هاهاهاها، از همینات خوشام میآد.تو دردِ منو میفهمی.تو میفهمی من چی میگم.به سلامتیِ تو. - به سلامتیِ اون. رگبار/بیضایی
دوستِ خوب ِ نادیدهام، که من بالاخره حتی اسمشام درست نفهمیدم (البته همانطور که او هم نفهمیده دلبهدل راه داره، بعضیوقتاها:-) ازم پرسیده که چرا نظراتُ باز نمیذاری؟ یا اجازه نمیدی نظر بذاریم؟ - این جوابُ جدی نمیدم، ولی خُب بعضیوقتا آخه آدما نظر نمیذارن، دقیقن و صرفن نویسنده رو میذارن. پ.ن: بَلا به دور!
ماچت کنم؟ پ.ن: مجید ظروفچی :(
بهتون دلخوشی میدم پدرِ بدبختِ من که سیساله برای فرهنگِ این کشور کار میکنه برای همه چیزش لنگه. از کاغذ و مرکب، تا چاپ و پخش و اجازه تک تک کلمات. اما امثالِ شما هیچ منعی ندارین. حتی کسی مانعتون نمیشه از دخترش بخواین بهخاطرِ یکی دیگه بهتون التماس کنه. یکی که متاسفانه بهتر یا بدتر از جنسِ شماست، نه من. این خیلیخیلی گرونه و شما هم نباید از تلخیش چیزی بفهمید. "سگکشی"
- من خیلی وقته گریه درست و حسابی ندیدم. - حالام نمیبینی.من گریههامو قبلن کردم. حالا فقط فریاد برام مونده. "سگکشی"
و جالب است حالِ غلامحسین ساعدی را دارم.فرقاش دوتاست، در وطنام هستم،و دو دیگر آنکه عیال ندارم، چه برسد نازنازی هم باشد، وگرنه به جای آهنگ گوشیدن، قلم بهدست گرفتهبودم که: اوهوم. مینوشتم همینارو.
بزرگمَردا، پرویز مشکاتیان، دور فلک درنگ ندارد، ما را تنها چرا گذاشتی به درد. ما ماندیم و «دشوارِ زندگی». بگذار از پسِ پشت آوازی که حتمن تو از همهی ما بهتر از بَرَش بودی، اینگونه بگویمت: در گِل بمانده پای دل وَز آتشِ سودایِ دل
آدم وقتی صفحهی وبلاگشُ باز میکنه چی بنویسه؟ حال و هوای همهامان عوض شده. میدانیم. جالبه که صفحهی بلاگمو باز میکنم، تا باز بنویسم : «عدهای گُه زدن به این مملکت». بعدش حس میکنم،حرفی نزنم. بعله.
زبان آتش و آهن ۱/ این اثر تازه و خیلی خوب شجریان را بگیرید و گوش کنید. ۲/ بیانیه شماره 11 میرحسین موسوی خطاب به ملت ایران ۳/ باهنر هم که خواندید چه گفت. ۴/ اتفاقاتی بر سر دانشگاهِ آزاد میآمد و خواهد آمد. البته بر سر همهجا و همهچیز این کشور. و آنطور که معلوم است این در جهتِ تسخیر مردم است. و دستِ خونین و آلودهی سپاه، از همیشه پیداتر.
دافی پَر، دافی پَر، دافی و آقاهه با هم پَر
تفنگهای حقیقی، گُم و گور، رفته از دست دستم به نوشتن نرفت خُب این چندوقت. برای نوشتن از سیاست هم. مثلن چه هدفی باید داشت؟ دیشب با یکی داشتم بحث میکردم.یکیکه هنوز جنایتهای جمهوری اسلامی را «طبیعی» میخوانَد و میگوید هر حکومتی که باشد، جواباش به بدخواهاناش همین است.چه آمریکا چه ایران.چه پهلوی چه این پستاندیشان حکومتِ اسلامی، و جالبتر و دردناکتر آنکه هنوز هم مسئولیتی از این همه جنایتِ وارده را متوجهی شخصِ اول این حکومتِ خونریز نمیداند. خُب نمیدانستم دیگر چه باید بگویم. من این آدمها را خواهم برد در یک کتِگُری و دیگر باهاشان حرفهایی از این دَست نخواهم زد. درک نخواهم کردشان و البته اگر نیاز باشد به آنچه درک نمیکنم،احترام میگذارم. ولی کجای قتل، فساد،جنایت، حقکشی و الخ، احترامبرانگیز است؟ هیچجایش! باید بِیسِ بحثکردن را با هرکه، تعیین کنم، بگذارمش «قبولِ جنایتکار بودنِ آقایان». این پایه باشد.اگر در طرفم ندیدماش،بحث نخواهم کرد.بیفایدهس. طرف ایگنور-لازم میشود. هرچه هست زیر سرِ «تعصب» است. نمونهتریناش سوءاستفادهایست که از روزنِ دینِ اکثریت، یعنی اسلام، کردهاند. خلاصه اینکه ما دیگر صدسال ِ سیاه نخواهیم خواست دوستداران «ولیفقیه» بیدار شوند! بیطرفاناش هم مگر کم فَکتهای منتشرشده را خواندهاند مثلن.یا این چند وقت لمس کردهاند. از چه میترسند خُب؟... *زویا زاکاریان
ها؟! چی؟! شاه لخت است که لخت است! اصلن خوب کرده که لخت است! شما هم میتوانید لخت شوید و روی تختِ روان در شهر بگردید خب! باسنتان سوخته که ما این طور نچرال داریم در معرضِ عام میگردیم؟ بعد فکر کردید هنر کردهاید که برداشتهاید این طفلِ معصوم را انداختهاید جلو که هوار بکشد؟ ها؟ میخواهید اصلن خیاط را صدا کنیم بیاید برایتان تعریف کند چهقدر تفریح کردیم روزی که این پیشنهادِ بیشرمانه را اول با خودمان مطرح کرد؟ که ملت را و تاریخ ادبیات را بگذاریم سرِ کار بخندیم. اسنادش هم موجود است. میخواهید فیلمش را در یوتوپ نشانتان دهیم؟ خداوکیلی چی فکر کردهاید شما مردم؟! بعله آقا! شاه لخت است، بدجوری هم لخت است. خودش هم میداند لخت است. حتا ننهجونش هم میداند که لخت است. عجالتن هم دارد با لختیِ خودش در میانِ جمع، بدجوری حال میکند. شما را اسکل کرده است که برای خودتان نشستهاید کشف کردهاید و کیف میکنید که وه! چه باهوش که منم! چه کاشف که منم! بلند شوید بروید جایِ این اکتشافاتِ مذبوحانه، یک هنری یاد بگیرید. وقتتان را صرفِ امور دیگری کنید که نان و آبی بشود برایتان. بلند شوید به زندهگیِ درماندهی خودتان برسید! احمقها! پادشاه اینها را گفت، لپِ پسرک را کشید، پیشانیاش را بوسید و همان جور باسنلختباسنلخت (این پالودهگیِ زبانِ روایت ما را کشته!) دست انداخت گردنِ خیاطِ مذکور و راهش را کشید و رفت. شاهدانِ عینی تعریف میکنند که هنگام رفتن نیش هردو تا بناگوش باز بود. زیر گوشِ هم پچپچ هم میکردند. جمعیت هنوز در بهت و سکوت بودند که ناگهان همان کودک فریاد زد که: شاه گِی است! (+)
کارِ دنیا رو که چشمام دیدهبود، گفت به دلم اگه تا دامنِ خورشیدِ خدا هم برسیم من و تو قصهی یک کهنهکتابیم،
كنارِ ریشه گم كردن، تهِ تالارِ پرسو جو چه چشماندازِ غمگین-شادی از آوار و آبادی ... برای نیما هیچی نمیتونم بگم...هیچی...خالی از کلمه،لبریزِ خشم پ.ن: تو ماندی و خاک، ما رفتیم و خشم +ایرج جنتی عطایی
مرآتی! تو هم تنت میخارد پسر؟ رونوشت: تحریریه و گروه خبرِ ۲۰:۳۰ ، کلیهی گویندهگانِ رسانهي دروغ، کلیهی عوامل شبکهی خبر. پ.ن۱: مصاحبه ابطحي و عطريانفر با سيما
یکی از اشتباهاتِ من این بود که مهرِ سالِ پیش از کتابِ «ک.پ» نوشتم.نوشتنئه غلط نبود،همینکه الان میخوانماش میبینم چههمه بابِ طبعام نیست و راضیام نمیکند بد است.تازه همانی که نه نقد و نه تعریفِ خاصی بود.که یک نگاه سیمپل-وِی بود. اومم، از همان پُستهایی که انگار بَدَل شدنِ آیندهاشان به حال، دیلیت میطلبد. از دستم دَر رفت آنموقع. نمیشناختماش. وگرنه میدانستم چهکنم. تُندش کنم. نه علیداییوارها.البتههم که خواندهایم امثالِ خوباش را. بعله. ولی خُب حالا اصلا «ف.ج» را حساب نمیکنم که بخواهم در تبوتابِ تهیهی پُستی دیگرگونه برایاش باشم. اصلن او برای همچین تیتری «آقای احمدینژاد! کاخ سبز رویاهای ایرانی را بنا کنید» نیاز به شَفای عاجل دارد.نه عتابِ ما.
«بوی دروغ آزار دهندهتر از بوی فاضلاب است اما تو احساسش نمی کنی»
آذر هشتادوهفت نوشتهبودم: "حوصلهی زمستان را اصلا ندارم! زمستان عجیب حوصله میخواد..." اصلن غلط كردم. اين گرما واقعن عذابيه. لعنتي.
جمعه وقتِ رفته، موسمِ دلکَندنه اکبر آقا جانِ عفت! پ.ن: ایضا بهخاطرِ دلِ دافهای هوادار :دی
بعضی دیافراگمها هست که آنتوها گم میشه صاف و پوستکَنده بهش میگم:«نه». با مهربانی ولی محکم. نمیخوام از خودم برنجونمش. من از این روابطِ جنسی متنفرم. این مردها جز به همین فکر نمیکنن. تازه اگرم رضایت بدم توی بغلم یخ میزنه. خصلتِ روشنفکریه دیگه. حتمن از دخترهای روشنفکر بدش میآد. لابد خیال میکنه توی رختِخواب صحبت از ادبیات میکنم. اما اشتباه میکنه. خدایا بهش بگو که اشتباه میکنه. توی رختِخواب باید از زندگی لذت برد و کاری کرد که طرفم از زندگی لذت ببره. همین. نکنه ح.ش.ر.ی باشم. میآیی به پسری کمک کنی میبینی خودت نمیتونی سیر بشی. ولی طرف اصلن توی این فکرها نیست. خدیا، جدا نمیدونم چهکنم... ولف مینویسه هفتاد و پنج درصدِ زنها از نظرِ جنسی نیمهسردند. نمیفهمم منظورش از نیمهسرد چیه. از این موضوعِ دیافراگم و این بساطها هم هیچ سر درنمیآرم. سهساله یکی خریدهام. فقط میگذارم جلوم و نگاهش میکنم. آخر وقتی آدم بهاصطلاح هنوز دستنخوردهاست -از این کلمه دلم بههم میخورد.بوی قرون وسطای اسپانیارو میده- چطور میتونه دیافراگم بگذاره؟ من فقط دلم میخواست توی تاریکی بغلاش بخوابم و به صدای بارون گوش بدم.الان هردومون داریم بارون به این خوبیرو تلف میکنیم. + خداحافظ گاریکوپر
...
I believe I’m addicted to you Always on my mind
«من خوشبختی را لحظهای میدانم و چیزی را که بتواند بیش از یک یا دو و حداکثر سه ثانیه دوام بیاورد خوشبختی نمیدانم» این لحظههای یک یا دو و حداکثر سه ثانیهای را بهدست آوردن و بهدست آوردن شاید مهمترین و واجبترین کاری باشه که در موردش فکر میکنم و علاقه دارم... حس میکنم اگر استقلالی بین من و زندگی وجود داشته باشد،قطعن "من" رو بیشتر دوست میدارم و خوشحالم که هیچوقت آسوده خاطر نبودهام، چون برای آسودگیِ کامل باید مُرد.طولِ هر ثانیهای که برای هر کداممان یک اندازهایست، شوخی بر نمیدارد اما میتواند زیبا باشد. امروز،من ب ه د ن ی ا ا و م د م
قبول؛ ابتدا نوشتم: "چقدر سبز؟" و گفتم حرفهای کروبی خیلی خوب بود. الان هم به یقین میگم فیلمِ شیخ، خیلی خوب بود.ولی من به ایشون رای نخواهم داد. زیرا موسوی در میدان است و انتخابم ایشون خواهد بود. احمدی نژاد برگشته گفته: «24 سال دولت در دست یک گروه بود و علاوه بر آن زمان، اکنون هم آنها با هم هستند» و خیلی راحت گند زده به همهی کسانی که قبل از او روی کار بودهاند، حتی رهبر ِ جمهوری اسلامی رو هم زیر سوال برده با همین حرف. البته دوستان دارن یکبهیک از کروبی برایام میگویند.یا نوشتههایی از ایندست: + کشیدهای که کروبی به همه ما زد! یه آهنگ به افتخارِ شیخ(معروف به کروباما)،
خونِ همه ستارهها، تنور ِ سرخِ دستِ من،
روزهای بیحوصلهگی.روزهای خالی بودن.روزهای... به قولِ همینگوی،فرض کن بخوای نویسنده بشی و با گوشت و پوستت این خواستو حس کنی و اون وقت چیزی به قلمت نیاد... :( انگار که من و حسین پناهی رو تو یه اتاق،باهم،واسه همیشه،تنها گذاشته باشن... نمیفهمن! میدونی؟ اصلن نمیفهمن.
۱- بینِ این سی دقیقههایی که هر کدوم از نمایندهها در این چهار شب، از شبکهی یک به تبلیغات پرداختند، بهنظرِ من کروبی از سایرین جامعتر و بهتر حرف زد. کروبی، به نظر میرسه که خیلی «حرص» میخوره و آنطور که نفسنفسزنان حرف میزند اگر رییسجمهور شود، نمیدانم چهار سال را نفس دارد یا خیر.احمدینژاد، از آنجا که عادت دارد، به دروغهای خودش ادامه داد و حرفهای محسنرضایی هم که با اسانسِ «آقا» بود و غیر از چند انتقادش حرفی برای گفتن نداشت.میرحسین موسوی، توقع میرفت که گستردهتر از این سخن بگوید.تا آنجا که بهیاد میآورم، هر چه گفت یا «اقتصاد» بود یا مربوط به آن. نه اینکه کم اهمیت باشد،نه، ولی انتظارِ من این نبود. ۲- اینکه «دستبندِ سبز» میبندند،بدونِ اینکه از میرحسین بدانند،خیلی جای خوشحالی نداره. در دانشگاه این اتفاق، آنقدر به چشم میخورد که آدم دوست داره بره طرفو خِفت کنه چند تا سوال ازش بپرسه،ببینه این چی میدونه اصلا! خوبه دیگه، کسانی که در راسِ امور هستند، میدونند «ملتِ جو گیری» داریم و از این فرصت خوب استفاده میکنند. اتفاقی که شکل دیگرش برای هاشمی هم افتاد: ۳- هیچکدوم از چهار آقایون، بهنظرِ من،سخنور و با قدرتِ کلامِ خوب نیستند. هیچکدوم از این آقایون، در حرف زدن،بهصورتِ اصولی، جذاب، قوی و پر نفوذ نیستند. سیاستمداری که در بیان،مهارتهای بالایی دارد و اساسا در ارتباطِ اجتماعی، در گفتگو در تکگویی،کاربلد است،تاثیر گذاریِ بیشتری دارد و موفقتر است.
از گلِ سرخ رُستهای، نرگسِ دست بستهای نرخِ شکر شکستهای، پسته دهانِ کیستی؟ ای تو به دلبری سمر، شیفتهی رختِ قمر بسته به کوه بر کمر، موی میانِ کیستی؟ پ.ن:شاعرِ شاعران،«خاقانی» آدمُ داغون میکنه. «دنیای خاقانی» ِ معصومه معدنکن یا «اوج انا الله» از عطاء رادمنش رو پیشنهاد میکنم، تا تحقیقها و شرحهای خفنی که روی این «شاعرِ صبح» انجام شده رو بخونید. مصرع ِ دوم، از دومین بیتی که آوردم میشه «تو کمر باریکِ چهکسی هستی؟». عاااالی.
همهی چیزهای عظیم و مهمی که میشناسیم کار عصبیهاست. همهی مکتبها را آنها بنیان گذاشتهاند و همه ی شاهکارها را آنها ساختهاند و نه کسان دیگر. بشریت هرگز نخواهد فهمید که چقدر به آنها مدیون است و بخصوص آنها برای ارائه این همه چیز به بشریت چقدر رنج کشیدهاند. ما از شنیدن موسیقی خوب، از دیدن نقاشی زیبا لذت میبریم، اما نمیدانیم که برای سازندگانشان به چه بهایی تمام شدهاند، به قیمت چه بیخوابیها، چه گریهها، چه خندههای عصبی، چه کهیرها، چه آسمها، چه صرعها، و چه مقدار اضطراب مرگ که از همه آنهای دیگر بدتر است … +درجستجوی زمان از دسترفته/مارسل پروست From The Bottom Of My Broken Heart پ.ن۱:آن روزهاییست که حوصلهی خودم را هم ندارم. پ.ن۲: ژانرِ اونایی که از قبل هماهنگ میکنن: «کجا بریزم؟» ... پ.ن۳: ژانرِ دخترایی که الان تو دلشون میگن: "وااااااااااااااااااا"
و پشت حوصله ی نورها دراز کشید ***
یه سیبیل کلفته میافته دنبال یه پسر خوشگله. پسره هی در میره تا اینکه آخر سر تو یه کوچه بنبست گیر میافته. سبیل کلفته میگه خب دیگه اینجا آخر خطه، بکش پایین! پسره که راهی نداشته میگه پس به شرط اینکه بعدن هر کی ما رو دید، بگیم من ترتیب تو رو دادم. سبیل کلفته میگه قبول، تو فعلن بکش پایین دولا شو، بعدن هر کی یه نگاه به من و تو بندازه، خودش میفهمه کی ترتیب کیو داده. بعد از مطالبِ زیر: انتخاب کردن، با دیکتاتور کنار آمدن نیست (1) برای افزودن به آنچه تا بهجال گفتم؛هرچی فکر کردم چیزی بگم که یه دلیلِ تازه و محکمی برایامان باشد پیدا نکردم. نه برای ما، که برای کسی هرگز تکلیف تعیین نمیکنم،بلکه برای خودم.یعنی همان چهار قسمت به زعمِ من جامع بود، حالا شاید مانع نبودهباشد. صحبتهای دیگران را هم خواندم.هر کسی چیزی نوشت،هر لینکی پیدا کردم، بدون پیشقضاوت هم اکثرا خواندم و خواهم خواند. پ.ن: «دادا محمود»عزیز،گفت کامنتها را چرا بستم؟ علتاش این بود که میدانستم باز چند نفر، با تفکر ِ آقای «امیرجمشیدی» پیدا خواهند شد، که همهجانبه به موضوع نگاه نکنند. «نخوانند»و بنویسند! فقط «اسامیِ آدمها» را ردیف کنند و بنویسند! در «گذشته» زندگی کنند و بنویسند! چون میدانستم تفکر «امیر»، آنقدر تکراریست و موافق و همسو با میلِ این حکومت که دیگر نمیخواستم امثالاش را بشنوم! چون فکر میکنم کسانی با «تفکر» امیر، نمیدانند، که دارند «بچهگانه» حکومت را دستِکم می"گیرند!
به نظر من توکا نیستانی از آن دسته آدمهاییست که به قولِ بهنود،میآیند وزنی بر کرهی زمین بیفزایند. «حضورش به محیط، به کار و به زندگی کیفیت می دهد، این کیفیت قابل تبدیل به عدد و رقم نیست، در هیچ گزارش مالی ردیفی برای آن وجود ندارد، روی هیچ نموداری قابل علامت زدن نیست، آن را با پول نمی توان خرید یا فروخت یا حتی جبران کرد. بودنش سعادتی است که نصیب ما شده است» (+) تولدش مبارک باشد.
"وقتیکه روح تلخ میشود تلخ میماند. کاری نمیتوان کرد. تلخی انگ است. داغ است و مهر و نشانهست. میماند؛ میشود هویت انسان. مانند رنگِ چشم. هرچند رنگ چشم دنیا را رنگی نمیکند ولی تلخی... تلخی تصویرهای تلخ میسازد. تلخی تصویر واقعیت است. تصویر ِ روی شیشهی مات تو، وارونه، کوچکتر از واقع" پ.ن۱: من یه چیزی رو چندین وقت هی یادم میره بنویسم! و اون اینهکه ما عنوانبندیهای «از لحاظ ِ...» رو از بزرگِ قبیله، سرهرمس مارانای کبیر برداشت کردیما.ایشون به شدت کارش درسته. اینو که خوندم یادش افتادم و گفتم. اینجا یک نمونه از اون نوشتههامه که به قبلیهاشم لینکیدم...
چند وقت پیش که با دوستِ خیلی خوب و محترمام، سِر کافکای عزیز در کافهای نشسته بودیم هنگامیکه صحبتاش را از گذشته تمام کرد؛ دستم را فِشُرد و گفت: «سگها هنوز مثل ِ امروز آنقدر سگ نشدهبودند.» یک ساعتِ دیگری گَپ زدیم و از هم جدا شیم. خلاصه اینکه خیلیام خوش گذشت بهامون... ;) قبلیها: از لحاظ اندازه | از لحاظ آفرینش| از لحاظ ِ دیدن| از رنجی که میبریم
- از من خوشتان میآید، نه موسیو؟ - خیلی زیاد - ولی شما خیلی دُرشتید - توی تخت همه یک اندازهاند. از لحاظ آفرینش | از لحاظ دیدن | از رنجی که میبریم پ.ن: ما برگهای ستمدیدهی پاییزی، همیشه دلواپسیامان "مرگ" است... (برای بیژن ترقی)
All of guys & girls dance, together in GrandCafé
Your hands around my waist + Special thanks to Rihanna and Katherine Elizabeth
بنویس! و ما هنوز زندهایم «شمس لنگرودی» پ.ن۱:مطربِ بی رقاص عینِ شرابِ نگیر میمونه!...شرابِ نگیر هم باهاس داد به چاهک! [داشآکل/کیمیایی]
پلک ِ تو فاصلهی دست و کاغذ و غزل من و عاشقانه بود رستن از پلهی خواب تو بگو غیبت ِ دست غیبت ِ آخر ِ تو پ.ن۱: با که حریف بودهای؟... بوسه ز که رُبودهای؟...زلف ِ که را گشودهای؟...باقی قضایا سبب فیلترشدنمان میشود!...
گُداخت جان، که شود کار ِ دل تمام و نشد ... به کوی ِ عشق، مَنِه بیدلیل ِ راه، قدم... هزار حیله برانگیخت حافظ از سر ِ فکر... در آن هوس در آن هوس در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد نشد
and this:+
در تو خزیدن، نفس کشیدن عشق یعنی موی تو +beth retro
وضعیت فیل.ترینگ بسیار ناراحت کننده شده، وبلاگها و سایتهای بسیاری ( برای مثال: نیکآهنگ، مسیح علینژاد،ایمایان،مسعود بهنود، جلیلخانی،کمانگیر،سرهرمس مارانا،کیبردآزاد،دوات ....) فیل.تر شدهاند. یه جای حاجی واشنگتن علی حاتمی هست که میگه: فکر و ذکرمان شد کسب ِ آبرو،چه آبرویی! مملکت رو تعطیل کنید! پ.ن: به سلامتی باغبونی که زمستونشو از بهار بیشتر دوست داره...
دیگر نمیمیرم یدالله رویایی
|
![]()
گراند کافه، وبگاه شخصی است و هرگونه بازنشر و برداشتی از مطالب آن تنها با ذکر نام منبع و لینک مستقیم امکانپذیر است Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Categories
شعر، الیاس علوی |