|
«ترس میتواند باعثِ کوری شود، حرف از این درستتر نمیشود،قبل از اینکه کور شویم، کور بودیم، ترس ما را کور کرد، ترس کور نگهمان داشت» کوری رمان کوری اثر ژوزه ساراماگو میباشد. این اثر بهیقین «شاهکار» است، در سال ۱۹۹۵ نوشته شدهاست. و در سالِ ۱۹۹۸ برندهی جایز نوبل ادبی میشود. تا آنجا که مطلعام مینو مشیری، اسدالله امرایی، مهدی غبرایی و عاطفه اسلامیان این رمانِ شاهکار را به فارسی برگرداندهاند. او همچنین خاطرات و نمایشنامههایی نیز به چاپ رساندهاست. و میگوید: «قبلن هم گفتهام که در واقع من رماننویس نیستم، اما چون در مقالهنویسی موفق نبودم و نمیدانستم چهطور مقاله بنویسم، به رماننویسی روی آوردم.» کوری، کابوس است، هولناک است. و بسیار بسیار جذاب و خواندنی. شخصیتسازیهای بینظیری انجام شده و همهاشان بی اسم.حتی با مهارت روی این بیاسمیها مانور میدهد. پردازش و ساختاری بینهایت دلنشین. استفادهی نامتعارف و عالی از «ویرگول» تغییر مداوم زمانِ افعال جملاتِ پیاپی. گفتوگوهای پشتِ سرِهم.روایتِ «دانای کل» صمیمانه و بیتکلف و در عینِ حال، «دلهرهآور» است.لبریزِ آشفتگیِ ما انسانها. **** **** **** «عشق بهگونهای شگفتانگیز کمبودِ خاطرتِ طولانی را جبران میکند... بهعبارت دیگر کاری میکند احساس کنیم با فردی که همین اندکی پیش برایامان پاک بیگانه بود، سالها زیستهایم.» آدلف رمانِ -نسبتا- کوتاهِ «آدلف» اثر «بنژامن کُنستان» نوسیندهی خوبِ سوئیسی میباشد. «مینو مشیری» آنرا از فرانسوی(زبانِ اصلی) به فارسی برگردانده و نشرِ ثالث آنرا منتشر کردهاست. عاشقانهایست موشکافانه، که جنبهی روانشناسی نیز داراست. واکاویِ عشق در قابِ زمان. «آدلف» را سفاکانهترین و تلخترین رمانِ عشقی نیز خواندهند، زیرا کُنستان در آن عمیقترین و صادقانهترین احساسات و شورانگیزترین بستگیهای عاطفی را تجزیه و تحلیل میکند و نشان میدهد که چگونه در گذر زمان این احساسات و بستگیها رنگ میبازند. «آدلف» نمایشِ یک تراژدیست. بنژمان در مقدمهی چاپ سوماش میگوید:«وقتی به اینکار مشغول شدم، تصمیم گرفتم افکارِ دیگری را هم که به ذهنم آمدند و بهنظرم سودمند رسیدند،بپرورانم. خواستم نشان دهم موجبِ درد و رنجِ دیگران شدن چگونه مسبب را،ولو سنگدل هم باشد، دچار عذاب میکند؛ و همچنین میخواستم به تحلیل توهمی بپردازم که به آنها میقبولاند لاابالیتر و فاسدتر از آنی هستند که میپندارند.» «به محضِ اینکه رازی میانِ دو عاشق بهوجود آید، به محضِ اینکه یکی فکرش را از دیگری پنهان کند، جذابیت عشق از میان میرود و سعادت ویران میشود. خشم، بیانصافی، حتی شیطنت، قابلِ گذشتند؛ اما پنهانکاری عنصری بیگانه واردِ عشق میکند که ماهیتِ آن را تغییر میدهد و پلاسیدهاش میکند.» چون هدف، نه نقد است و نه بررسی.بیشتر حرفهایم را طولانی نکنم. در پایانِ ده فصلِ این رمان، چهار صفحهای اختصاص دارد به این عناوین: «نامه به ناشر» و «پاسخ». این چند صفحهی ناچیز، وحشتناک خواندنیست. «من از ذهنیتِ متکبری که میپندارد با توضیحدادن میتواند چیزی را موجه سازد متنفرم... من از سُستاخلاقی که ناتوانیاش را همواره به پای دیگران میگذارد و نمیبیند که شر نه در پیرامونش، که در وجود خودش است، متنفرم»
یکی از اشتباهاتِ من این بود که مهرِ سالِ پیش از کتابِ «ک.پ» نوشتم.نوشتنئه غلط نبود،همینکه الان میخوانماش میبینم چههمه بابِ طبعام نیست و راضیام نمیکند بد است.تازه همانی که نه نقد و نه تعریفِ خاصی بود.که یک نگاه سیمپل-وِی بود. اومم، از همان پُستهایی که انگار بَدَل شدنِ آیندهاشان به حال، دیلیت میطلبد. از دستم دَر رفت آنموقع. نمیشناختماش. وگرنه میدانستم چهکنم. تُندش کنم. نه علیداییوارها.البتههم که خواندهایم امثالِ خوباش را. بعله. ولی خُب حالا اصلا «ف.ج» را حساب نمیکنم که بخواهم در تبوتابِ تهیهی پُستی دیگرگونه برایاش باشم. اصلن او برای همچین تیتری «آقای احمدینژاد! کاخ سبز رویاهای ایرانی را بنا کنید» نیاز به شَفای عاجل دارد.نه عتابِ ما.
یک پدیدهی ساختار شکن! رُمانی(اگر بشود گفت رُمان!) لبریز از تشبیهات ناب،خیالپردازیهای ماهرانه و تصویرسازیهای بهموقع، اما با همهی اینها، خیلی از قسمتهای این کتاب "صید ..." حوصلهی مرا سر بُرد! نمیدونم اشکال از منه، یا از ریچارد، یا اصلا از مترجم! خوندن ِ این کتاب، کمترین حادثهاش برایم، چند وقتی نفس کشیدن، کنار نهرهای مختلف و تجربههای خوب بود.میشود لذت بُرد از اینکه این همه جزئیات، چگونه به این دقت، همیشه در دید و ید ِ یک نویسنده نهفته است!؟ و به قول ِ خودش، کار ِ خوبیست که نهرها را به اسم ِ آدمها بکنی و بعد مدتی دنبال ِ آنها بیُفتی و ببینی چه در چنته دارند، چه میدانند و چهها به روز ِ خود آوردهاند! + مرگاندیشی به سبک ریچارد براتیگان Forget love, I want to die, in your yellow hair...
در گفتوگوی جاهد با گلستان، سه جای مهم هست که به شاملو برمیگردد. بخش اول: جاهد: من به دیدگاه شمیم بهار و دیگران که "خانه سیاه است"،"خشت و آینه" و "شب قوزی" را سینما نمیدانند و از آن انتقاد میکنند، معترضم. گلستان: همه گفتند. حتی شاملو گفت که تمام عیبهایی که از فیلمهای دیگران گرفتم، پس میگیرم. فقط یک فیلم خیلی مزخرف بود و آن،فیلم ِ "خشت و آینه" بود. این جاودانه ابرمرد ِ ادبیات معاصر ایران که شعر نمیفهمید.نقطهگذاری نمیفهمید و شاید خیلی چیزهای دیگه هم نمیفهمید. جاهد: من در مورد ِ شعرش حرف نمیزنم. چون صاحبنظر نیستم،اگرچه برخی از آنها را هم دوست دارم اما میدانم که درک عمیقی از سینما نداشت وگرنه آن فیلمها را نمیساخت و آن فیلمنامهها را نمینوشت. گلستان: من دربارهی شعرش صاحبنظر هستم.وقتی مُرد،شعرش هم تمام شد. بخش دوم: جاهد: گویا شاملو هم به شما پیغام دادهبود که من میخواهم در آنجا فیلم بسازم. (منظور استودیوی ایشون است.) گلستان: دو،سه مرتبه. مرتبهی اول دریابندری آوردش پیش من... من اصلا شاملو را به چشم نمیشناختم،فقط میدونستم طوسی حائری زنشه.خوب طوسی حائری اصلا تمام ِ آشنایی اون رو.. شاملو که زبان نمیدونست. طوسی زبان فرانسه میدونست.طوسی زن خیلی خیلی فوقالعادهای بود که البته خیلی هم باهاش بدرفتاری شد. تمام ثروتش را بالا کشید و بیرونش کرد از خانه و ... بخش سوم: گلستان: ... یک مقدار کارهایی که کردم، کارهای خیلی مرتب روزگار بوده و توی ایرون هم هرچی کار کردم، خرج سینما کردم، خرج چیزهایی که هیچکس نمیتونه انگشت روش بذاره بگه این بد بود. یا این از فلان کس طرفداری کرده، یا از فلان کس فلان کرده،خوب خیلی کار درستی کردم،اگر کردم. میگه آقا به من هم بده. من هم این کار را میخوام بکنم، این کار را هم کردم. اون آقای فعلا مرحوم که همینطور فحش میداد به من، خوب،بدهد. کاشکی عوض اینکه فحش بده به من، میرفت راجع به نقطهگذاری فکر بکنه، بعد کتاب بنویسه. این کار را نمیکرد. اون میخواست پول برای هروئیناش در بیاره، مینوشت که ویرگول را جایی بگذارید که موقعیکه دارید میخونید، نفساتون میخواد تنگ شه، جای ویرگول اونجاست. هیچکس هم تو مملکت نیست که به اندازهی کافی شعور داشته باشه و بگه آقا ویرگول چه ربطی به نفس کشیدن داره؟ یعنی چی؟ قبلا که تو نوشتههای فارسی ویرگول نبود، نفس نمیکشیدند و اینا که توی نوشتههاشون هی ویرگول میذارن، نفستنگی دارن؟ آخه چی میگی؟ یا اون کتاب مرتیکه را بدزدی بگویی که این خیلی فارسیاش بد بود، من اینو خواستم درست بکنم و چون اصلش را گیر نیاوردم،از همین استفاده کردم و بازنویسی کردم. این حرف یعنی چی؟ یک کسی رفته یه کتاب ترجمه کرده. تو که میگی این بده، تو چه میدونی که این بد ترجمه کرده اگر اصلش را نداری. شاید غلط ترجمه کرده، چی را میخواهی بهتر بنویسی؟ اون وقت شعر میخواد بگه! میگه من کلاسیک را خیلی خوب میدونم. در حالیکه از کلاسیک گفتن فقط "که از" را "کز" گفتن بلد شده. نمیفهمه که شاعر کلاسیک در تنگنای قافیه یا وزن عروضی بوده که "که از" را "کز" نوشته. بعدش هم میشن شاعر ِ آزادیخواه! یکی از اینها اومد پهلوی من کار کنه، گفتم من کار ندارم.واقعا هم کار نداشتم... جاهد: منظورتون شاملوست؟ گلستان: ول کن بابا! جاهد: گویا رابطهاش با فروغ بد نبود. بهنظر شما آیا فروغ هیچ تحت تاثیرش هم بود؟ گلستان: تحت تاثیر کی؟ شاملو؟ تحت تاثیر چیاش بود؟ فروغ با اون درجه هوش و فعالیتاش تحت تاثیر آدمهای اسفنجی نمیرفت. *** *** *** ابراهیم گلستان، جایگاه خودش را در ادبیات و سینمای ما داراست. و اصولا در سنی هم نیست که بخواهد بهگونهای زبان بگشاید که دست به جنجالآفرینی زدهباشد و بخواهد توجه قشری را به خود جلب کند. از طرفی نیز احمد شاملو، شعر سپید را پرچمداری کرد و در ادبیات مشتاقان خودش را به یقین دارد. *** *** *** پ.ن: ۱)در آرشیو گراند کافه از ابراهیم گلستان: لینک گفتوگوی بهنود و گلستان در پُست ِ آتشکده + ۲)پیشنهاد وبگردی: در فهم ِ رفتار معروفی 1،2،3،4 ۳) عنوان برگرفتهشده از: من بینوا بندگکی سر بهراه نبودم و راه ِ بهشت مینوی من... از شاملو
پشت ِ سر، حریق ِ یاس و مرگ ِ رنگ آسیاب اگر به نوبت، بگو پس نوبت ِ ما کو؟ زن،ایران،مذهب،تاریخ،خانواده،عقده،حجاب،سک.س،ازدواج،مردسالاری،فرزندسالاری،حقوقِ زنان، هجرت، انقلاب،حزب،غرب،شرق،عشق، حقوق شهروندی، آزادی، ظلمستیزی و ... و ... در واقع مهمترین و حساسترین کلیدواژههای این رمان هستند. روایت ِ قوی و محکمی که نزدیک به کمال، سرکوبیهای خودآگاهانه و ناخودآگانهی بسیاری و بسیاری از خواستهها و تمایلات را توسط ِ خانواده، مذهب و جامعه به نمایش میگذارد. شرحی جذاب، از "سایه"های حمید، همسر ِ معصومه همچون سایر ِ حوادثهای بی امان ِ داستان بر انگیزهی مخاطب میافزاید. چون نه در حوصلهی یادداشت ِ کوتاه ِ من است و نه وقت ِ شما، ترجیح میدهم به جای نقل ِ قول، به ذکر چندین و چند آدرس، در این کتاب هم بپردازم. "سهم من" پرینوش صنیعی،انتشارات روزبهان: شخصیتپردازی، پر جرئت و چشمگیر ِ محمود، به عنوان ِ یک نمونهی تمام عیار ِ انسانی ریاکار، یا نیز کاراکتر ِ چشمنواز ِ پروین، به عنوان ِ زنی که نابهخردانه قضاوت میشود، آنچنان عمیق است که خستهگی مخاطب را در جایجای ِ این داستان بهدر میکند. "قهرمانپروری"، "خودخواهی" در شخصیتی چون "سیامک"، سرخوردهگی ِ مشهود در "خانم جان"، نفرت ِ از دیکتاتوری، ناتعادلی، ضعف، و روح ِ حساس در "آقای شیرازی"، عقدههای فرو خوردهشده، ناب، بیبدیل، در شخصیت ِ "شهرزاد" پرینوش صنیعی در چند جای این رمان، بسیار از اشعار ِ فروغ و نیز دکتر فخرالدین مزارعی، استفاده میکند. آنجور که من در بررسیهایم دیدم، انگار چند مورد، انتخابهایاش اشتباهبوده، که به هر حال جای تاسف دارد که برداشت ِ نادُرستی را بهراحتی انجام داده. و همچنین ضعفهایی در مورد ِ شخصیت ِ "معصوم" به چشم میخورد و البته این زن، آنچنان پرحادثه و پر دغدغه هست، که خودبهخود، بعید بهنظر نمیرسید. موضوع ِ مهمی که نمیشود از آن گذشت، محدودیتهای موجودیست که حتما گریبانگیر ِ ایشان نیز شدهاست. در جامعهی ما، با نگرشهای مذهبی و سیاسی موجود،سانسور، مرد محوری - حالا کمرنگ یا پُررنگ- متاسفانه بسیاری از حرفها را از دهان ِ نویسنده ناخواسته میرُباید. من:زن ِ ایرانی | اهل ِ خود ویرانی | آینهی دق کرده | بس که هقهق کرده|از سپاه ِ تسلیم| روز و شب بیتقویم ..... بر تن ِ یاس ِ سپید ِ سفره| جای قلاب ِ کمر میسوزد| لب ِ فریاد ِ مرا میدوزد| سیر ِ سیرم، سیر از مُشت و لگد| بردهداران ِ حقیر ِ مرگبو، بر سر ِ بازار عاشق میکشند... پ.ن۱: پ.ن۲: سرایندهی بخشهایی از دو ترانهی ابتدا و انتهای این یادداشت، شهیار قنبریست.
«همهی اهل ِ شیراز میدانستند که داش آکل و کاکارستم سایهی یکدیگر را با تیر میزنند.» چرا میگه "شیراز"؟ آدمی یاد ِ تاریخ،فرهنگ، عشق و عاشقی و مهمتر شراب میاُفتد. «قفس کَرَکی را که رویاش شلهی سرخ کشیدهبود پهلویش گذاشتهبود...» صادق خان! چرا "پهلو"یاش گذاشته بود؟ چرا "کنارش" نه؟ چرا بغلدستش نه؟ چرا کمی آنطرفتر نه؟ داشی، نکنه از "پهلو" قمه خواهی خورد؟ نکنه.... «کاکا، مردت خانه نیست... به پوریای ولی قسم اگر دو مرتبه بدمستی کردی، سبیلت را دود میدهم. با برگهی همین قمه دو نیمهات میکنم.» "سبیلت را دود میدهم"... قسم خوردن به "پوریای ولی"... "بد مستی" «- ما پنج سال پیش در سفر کازرون با هم آشنا شدیم. قسم خوردن به "تیغهی آفتاب"... "حاجی" ... "زیر ِ دین مُرده" یک داستان خارقالعاده، حساب شده و قوی. خدا میداند چقدر مطالعه در مورد "لوطی"ها و مرام و شیوهی آنها داشته که این همه حیرتانگیز قلم زده است. *** *** *** علت ِ این یادداشت کوتاه، ایجاد انگیزه و تحرکی بود، برای سراغ گرفتن از شاهکاری چون "داش آکل". فردا که در ِ بهشت را باز کنند... لوطی طلبند و لوطیان ناز کنند پینوشت مهم: یک نکتهی جالب ِ دیگر اینکه تصور کنید که داستانی چون "داش آکل"، یا حتی رمانی چون "بوف کور" چه حجمی دارند!؟ بله. بسیار کم حجم هستند. و آنجنان قطور نیستند. "خواندن" ِ آنها حتما وقتی نخواهد گرفت، ولی فهمیدن ِ آنها، به اندازهای که شاید باورش کمی سخت آید، وقت خواهد گرفت و البته لذت به همراه خواهد داشت. دوستان ِ عزیزی که یک شبه، قمارباز خوان شدهاند. رکورد شکنانی که عقاید یک دلقک را دو،سه شبه تمام کردهاند و جنگ و صلح را هرگز از دست نداده و بسیارانی که ترتیب ِ بوف کور را چندین ساعته دادهاند!... بعضی وقتها فکر میکنم که بدبختیست، اینکه نتوانیم از یک شاهکار، با بیشترین ظرفیت لذت ببریم. حیف است! حیف که میبینم، سهم ِ من ِ پرینوش صنیعی یا فلان و بهمان کتاب ِ رومن گاری را، با افتخار و افاده و حماقت، میگویند که خواندهایم ولی نفهمیدنش (فهمیدن باز اشتباه نشود با از بر کردن!!). به من ربطی نداره. ولی چه فایده، که برای اینکه یک اثری را نخوانده نگذاری، در شب و خستهگی و بیخوابی دستت بگیری! که چی؟ که بگویی خواندمش! که بگویی فلان کتاب را خواندی؟ که بگویی مطالعهام بالاست! فکر کرده روزنامه دستش گرفته! *** *** ***
من در قعر ِ ضمیر خود احساسی دارم، چون گواهی گوارا و مبهمی که گاهبهگاه بر دل میگذر و آن، این است که رسالت ِ ایران به پایان نرسیده است و شکوه و خرمی او، به او باز خواهد گشت. من یقین دارم که ایران میتواند قد راست کند، کشوری نامآور و زیبا و سعادتمند گردد و آنگونه که در خور ِ تمدن و فرهنگ و سالخوردگی اوست، نکتههای بسیاری به جهان بیآموزد. این ادعا، بیشک کسانی را به لبخند خواهد آورد. گروهی هستند که اعتقاد به ایران را اعتقادی سادهلوحانه میپندارند، لیکن آنان که ایران را میشناسند، هیچگاه از او امید برنخواهد گرفت. ایران سرزمین شگفتآوری است. تاریخ او از نظر رنگارنگی و گوناگونی کمنظیر است. بزرگترین مردان و پستترین مردان در این آب و خاک پرورده شدهاند، حوادثی که بر سر ایران آمده، بدانگونه است که در خور کشور برگزیده و بزرگی است. فتحهای درخشان داشتهاست و شکستهای شرمآور، مصیبتهای بسیار و کامرواییهای بسیار. گویی روزگار همهی بلاها و بازیهای خود را بر ایران آزموده است. او را بارها لب پرتگاه برده و باز از افتادن بازش داشته. ایران، شاید سختجانترین کشورهای دنیاست. دورههایی بودهاست که با نیمهجانی زندگی کرده، اما از نفس نیفتاده؛ و چون بیمارانی که میخواهند نزدیکان خود را بیآزمایند، درست در همان لحظه که همه از او امید برگرفته بودند، چشم گشوده است و زندگی را از سر گرفته... تا چند کشی نعره که: قانون خدا کو؟ گوش شنوا کو؟ کو آنکه دهد گوش به عرض فقرا؟کو؟ گوش شنوا کو؟ این دوره مگر دورهی "ربات حجال" است؟ یا قحط ِ رجال است؟ مردان ِ هنرپیشهی انگشتنما کو؟ گوش ِ شنوا کو؟ امروز جمیع ِ علما خانه نشینند در ماتم ِ دینند بر گردن ِ ما از غم دین شال ِ عزا کو؟ گوش شنوا کو؟ هر گوشه بساطی ز شراب است و قمار است یک نیمهی ایران ز معارف همه دورند نیمی شل و کورند اندر کف ِ کوران ستم دیده عصا کو؟ گوش شنوا کو؟ پ.ن۱: متن ِ فوق بخشی از قلم ِ "محمدعلی اسلامی ندوشن" و شعر بخشی از "گوش ِ شنوا کو؟" اثر ِ "سید اشرفالدین حسینی" معروف به نسیم شمال.
اصلا دوست داشتم پاتوقی چون "کافه سعدی" در خود همین وبلاگ داشتم و از سعدی میخواندم و مینوشتم،من و همنسلهای من از سعدی بهرهمند نشدیم. نه تنها ما، که سعدی بین ما ایرانیها هنوز میتوان با قاطعیت گفت که دور افتاده است. دور مانده است، ما خودمان را سرگردان کردهایم. سعدی آنقدر مظلوم است که حوزهی جمالشناختی آثار وی ضعیف بررسی شده و مردم باید بدانند که به واقع جهان در توصیف زیباییهایش وامدار کلام سعدیست. زبان او، کلام او، تار و پود فرهنگ ایران است در ظفرها و شکستها، در طغیانها و رندیها وی در زوایایی بیبدیل و نو و همچنین مختلف اندیشههایی روشن را به نمایش میگذارد. بخوانید: 1- دیده را فایده آن است که دلبر بیند/ ور نبیند چه بُوَد فایده بینایی را!؟ همچنین بخوانید: 1- تو چه دانی که شب ِ سوختهگان چون گذرد؟!/ که شبی ندیده باشی به درازنای سالی نو شدنها و روزنههای فکری سعدی ما را به یک شاعر به تمام معنا میرساند که آدمی را شگفتزده میکند و به مهارتهای وی افتخار میکند.یک شاعر ِ بزرگ و حرفهای که تو را مجبور میکند به تمام جنبههای شعری و جمالشناختی او خیره شوی. برای مثال جایی که سیزده بار تکرار مصوت "آ" همچون انعکاس فریادی از درون عاشق خطاب به ساربان و از پس ِ کاروان تمام ِ وجودت را فرا میگیرد: ای ساربان آهسته ران کارام جانم میرود / وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود بیخود نبوده است که گفتهاند: در میچکد ز منطق سعدی به جای شعر مخاطب سعدی با عاشقانههایش خوشرنگ میشود. سعدی، غزلرو ترین شاعر ِ فارسیزبان است و این ادعا را بی دلیل نمیآورم. به دو نکته اشاره میکنم: 1- او گاهی یک حرف را به جای یک یا چند جمله مینشاند: "نه چنان" سعدی میآورد اما جای همهی این جمله: 2- اینرا بخوانید: من دست سعدی را به خاطر این همه هنر میبوسم. او غرق در واژه است.بهتر آنکه بگوییم واژه غرق در او، همیشه نو، همیشه روشن. واژهها را میشناسد، "بند ِ پایی" را آنقدر "استادانه" به کار میبرد و ترکیب را وارد میکند که به چشم هم زدنی در ذهن مخاطب "پایبندی" به عشق تصویر شود. من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود/ سر نه چیزیست که شاستهی پای تو بود و اینگونه است که: عشق ِ سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند پ.ن: این یادداشت کوتاه را صرفا برای همنسلهای خودم نوشتم. چه کسی را در شعر فارسی داریم و نه خوب میشناسیمش نه در مییابیم او را. سعدی، بی ما هم سعدی هست و میماند. ولی ما بی سعدی، هوا را در زندگیامان کم کردهایم. "عشق" را با سعدی بشناسید. از "عشق" با سعدی لذت ببرید. آدمی واقعا میفهمد "شعر عاشقانه" یعنی چه! و با خودش میگوید: سایر نوشتهها و مقالات ِ "ادبیات" منتشر شده در Grand Cafe: موج نو- احمدرضا احمدی- تحلیل شعری از او سکوتِ سانسور شده: نگاهی به لذت متن- نوشتاری بر کلیشه نقد "میمانیم توی تاریکی" مینیمالی از میترا الیاتی همراه ِ متن داستان از کافه که بیرون زدم .:. نگاهی به کافه پیانو اثر فرهاد جعفری بررسی زندگی شخصی-هنری هاینریش بل طرح ِ پرسشهایی در باب ِ نیاز به واکاوی "ای کاشها" در شعر فارسی نقد رمان "روی ماه خداوند را ببوس" اثر مصطفی مستور -- -- از طرف من هم ببوس!
جی.دی سلینجر J.D.salinger و شش نکته: ۱) سال 1919 در نیویورک آمریکا به دنیا میآید. نویسندهای منزوی و محبوب که در نوزده سالگی خود سفری به اروپا داشت هیچگاه تصور نمیکرد تا به این اندازه در ادبیات داستانی معاصر آمریکا توانا و پر تاثیر شناخته شود. کسی که شهرت وی بیشتر به خاطر رمانی چون "ناتور دشت" است که در سال هزار و نهصد و پنجاه و یک مینویسد. ۲) اولین داستان وی مربوط به سال ۱۹۴۰ میباشد که در مجلهی استوری به نام "جوانان" به چاپ میرسد. همچنین وی داستانی به نام "فرانی و زویی" دارد که داریوش مهرجویی با اقتباس فراوان از این داستان و یکی دو داستان دیگر از سلنجر فیلمی به نام "پری" را ساخت. که در یک بازهی زمانی با توجه به رعایت نکردن مسائلی در مورد حق برداشت و کپی سر و صداهایی بر پا شد. ۳) در "ناتور دشت" میآورد: "اگر یک چیز در دنیا وجود داشته باشد که ازش متنفر باشم، آن چیز فیلم است. اسماش را جلوی من نیاورید" ریشهی این مسئله به این موضوع برمیگردد که وی عاشق "اُنا اونیل" دختر "اوژن اونیل" که نمایشنامه نویس معروفیست میشود این اتفاق یک سال قبل از ورود او به ارتش سال ۱۹۴۱ میاُفتد و وی هر روز در ارتش برای اُنا نامه مینوشت اما مجبور میشود به اروپا برای خدمت عزیمت کند و اُنا هم میرود با "چارلی چاپلین" که فاصلهی سنی زیادی با او داشت ازدواج میکند پس تا به امروز سلینجر با چشم حسد به صنعت سینما نگاه میکند. ۴) در سال ۱۹۷۴ به خبرنگاری میگوید: "من نوشتن را دوست دارم،من عاشق نوشتن هستم، اما فقط برای خودم و رضایت خودم مینویسم" ۵) سلینجر بین ایرانیها محبوب است ولی متاسفانه ما در لباس ِ دوست عادت به آزار داریم، دو سال پیش بود که افرادی در اینترنت ترجمهی "جنگل واژگون" را پخش کردند. و این کار با چشم پوشی کامل از مسائل اخلاقی کاملا عبث و مرگبو بود. و به شخصه هرچند تمایل به گسترش E-books دارم اما آن عمل را در آن سال کاری کثیف میدانم. ۶) برخی دیگر از آثار او: جنگل واژگون، نُه داستان، نغمهی غمگین،هفتهای یه بار آدمو نمیکُشه،یادداشتهای شخصیِ یک سرباز، تِدی، قایق ِ به عمق رفته، مرد ِ خندهآور، قوم جوان، من یک دیوانهام.... یاریدهندگان و مطالب مرتبط: اگر نوشتهی کوتاه ِ "جنگل واژگون(1)" را مطالعه کرده باشید، به ۸ مطلب در ۸ بلاگ مختلف لینک داده بودم که هر یک نگاه یا نقدی بر "جنگل ِ واژگون" داشتهاند. قبل از پرداختن به لحظات درخشان این داستان بُلند به چند نکته از نگاه خود اشاره میکنم: ۱- ترجمهی بابک تبرایی و سحر ساعی ترجمهی روان و خوبیست.حوصلهی مخاطب را سر نمیبرد و در گفتگوها دایرهی واژگان هماهنگ با آنچیزیست که روزمره بین خودمان اتفاق میاُفتد. به نکاتی که نویسنده در خلال داستان اعم از آدرس یک کتاب یا نویسنده یا شاعر میاورد دقت میکند. مثلا در جایی "قرار تعصب- جین اورستن" را به "غرور و تعصب-جین اوستین" در پاورقی اصلاح میکند. ۲- ابتدای داستان که با یادداشتهای روزانهی شخصیت اصلی(کورین) آغاز میشود یک شروع هیجانانگیز به حساب میاید خاصه اینکه مخاطب به یکباره با تعداد زیادی کاراکتر مواجه میشود که چندی از آنها نیز به صورت خلاصه ولی به اندازه وصف و معرفی میشوند. ۳- تاثیر "فروید" هم بر نویسنده و در پی آن بر شخصیت اصلی داستان کاملا واضح است. کورین تقریبا با نظریات فروید آشناست ولی نمیخواهد آنها برای پیشامدهای خود نیز صادق بداند. مسئلهی مهم ِ "عقده" از این دست است. او خود اشاره میکند "عقدهی اُدیپ وحشتناک دارد..." ۴- داستان از همان ابتدا تقریبا واضح میشود. نوعی پا فشاری بر سر تاثیرات کودکی در انسان. همان ابتدا مردی به خاطر سادگی کورین در بازگو کردن داشتن ِ "عقدهی اُدیپ وحشتناک" او را ترک میکند. و این مشخصا خیلی حرفها را رو میکند. کورین، مادر ندارد و پدری دارد که بیخبر از حال ِ اوست. در عوض این اتفاق برای فورد در بیپدری میافتد او یک مادر دارد با آن بدجنسیهایی که راوی شرح میدهد. دختری که پدر دارد ثروتمند است، پسری که مادر دارد، فقیر. از نظر فروید، کینههایی این میان باید در روابط بین هر زنجیرهی اصلی با حلقهی "پدر، مادر،فرزند" شکل بگیرد، یا بین فرزند و مادر، یا فرزند و پدر و اینها به خوبی در داستان روندی را ایجاد میکند که نویسنده از آن بهره میبرد. ۵- مادر ِ فورد، الکلیست، اما فورد الکلی نیست. اما آنچه حادثه را شکل میدهد باز نظریاتی مبتنی بر فروید یا یونگ است که مخاطب میفهمد آنچه در ناخود آگاه ِ فورد انباشته شده است شما را به یک ریموند فورد ِ الکلی در انتهای داستان میرساند. ۶- "وینر" که همکار ِ کورین است و به عنوان دانای کل،روای؛ به نظر من تمام داستان را حدودا در ۲ صفحه مطرح و تمام میکند. البته یادتان باشد نمیشود به این مسئله اصطلاحا "لو دادن" گفت. بگذارید خارج از این بحث ۲ مثال مختصر سینمایی بزنم: در فیلم "یک بوس کوچولو" ی بهمن فرمانآرا یک انیمیشن مانندی در ابتدای فیلم وجود دارد که تمام فیلم را به زبانی بیان میکند و این تکنیک بسیار دشوار است.همانطور که همه میدانند این فیلم فرمانآرا به واقع یک اثر قوی و حرفهای محسوب میشود. همچنین است "ارتفاع پست" حاتمیکیا در یک سکانس حجم ِ قابل اعتنایی از داستان به یکباره به زبانی روایت میگردد. در "جنگل ِ واژگون" اتفاقی که عرض میکنم دقیقا قبل از شرح ِ ازدواج ِ کورین و فورد میباشد. در مکالمهای که بین وینر(سوم شخص و همکار) و کورین شکل میگیرد.صحبتهایی در مورد ِ شاعری، سردی، روانپریشی و ... در قالب ِ رکگویی ِ وینر و توصیههای او مشخصکننده همهی ماجراست. به همین ۶ نکته بسنده میکنم. فکر میکنم در نگاهی متفاوت توانسته باشم برخی از حرفهایم را بزنم و شما با مراجعه به سایر آن ۸ لینک میتوانید کنار ِ دیدگاههای من، مطالعهی خوبی پیرامون ِ این داستان بلند داشته باشید./ لحظات درخشان و اوجگیریهای داستان ِ بلند ِ "جنگل واژگون" اثر ِ "جروم دیوید سلینجر" آنچه خواهید خواند لحظاتیست زیبا در داستان که جمعآوری کردم: ۱/ مرا مثل ِ کتابهایی که خواندهام، دوست بدار ۲/ کارش را ناتوان از درک این شروع کرده بود که اگر به عنوان دختری شاغل شکست بخورد، چه چیزی را از دست میدهد، در نتیجه آنقدر نسبت به کل این ترقی خونسرد بود که در دفتری آکنده از آدمهای جاهطلب و پر تنش به خاطر ارزش حقیقی کارش پذیرفته شده بود. ۳/ نه سرزمین ِ هرز، که بزرگ جنگلی واژگون .... شاخ و برگهایش همه در زیر زمین ۴/ حس کرد شعرهای فورد در همهی اتاقش راست ایستادهاند. ۵/ شاعرها تقریبا هیچوقت شبیه شاعرها نیستند. ۶/ من آدمیام، من رنج کشیدهام، من آنجا بودم... ۷/ همیشه برای هر کاری بیشتر از یه دلیل وجود داره. ۸/ هیچوقت تو زندگیم لب به مشروب نزدم.نه به خاطر اینکه مادرم الکلی بود. هیچ وقت سیگار نکشیدم. دلیلش اینه که وقتی بچه بودم یه نفر بهم گفت: الکل و سیگار حس چشایی رو ضعیف میکنه. ۹/ یه دختر ِ کوچولو فقط یه آدم ِ بزرگ با ابعاد بسیار کوچکتر نیست. ۱۰/ شوهرش کامل به درون اتاق نیامده بود. سر جذابش را با خود آورده بود و احتمالا همهی نبوغش را. اما مهربانیاش کجا بود؟ .... بدون ِ مهربانیاش، کمی لخت به نظر میرسید. ۱۱/ شاعر، شعرشو ابداع نمیکنه، کشفش میکنه. ۱۲/ مثل ِ همهی آدمهایی که تصمیم میگیرند در حالت افقی زندگی کنند، کورین وقتی بر پاهایش ایستاد، رفتارش کمی دیوانهوار بود. *********** پ.ن۱: امیدوارم که این یادداشت مفید واقع شود و این چشمانداز مورد توجه و واکنش دوستان قرار گیرد. پ.ن۲: برای خواندن سایر ِ یادداشتها، نقدها و نگاههای من در گراند کافه در زمینهی ادبیات، لطفا به این صفحه مراجعه کنید. آذر هـــشتــاد و هــفــت . مــجـیــــد فــراهــانـی
آنچه خواهید خواند نظرات و دستنویس ِ شخصی من است بر داستان ِ "روی ماه خداوند را ببوس" مصطفی مستور نویسندهی این داستان است. سال ۱۳۴۳ در اهواز به دنیا میآید و سال ِ ۷۹ این رمان یعنی "روی ماه خداوند را ببوس" را در نشر مرکز چاپ میکند که با استقبال فراوان بالای بیست بار به چاپهای بعدی میرسد و همچنین این اثر برگزیدهی "جشنواره قلم زرین" نیز میشود. وقتی نزدیک دو ماه پیش به مناسبتی در حوالی این شبها را نوشتم بخشی از اعتقادات ِ مذهبی خودم را بیان کردم. رمان مصطفی مستور درونمایهای را داراست که به "اعتقاد" شدیدا مربوط است. به هر حال نکاتی که در این رمان به ذهنم رسید را به گزین کرده و بیان میکنم: ۱- مهرداد دوست ِ صمیمی و قدیمی ِ راوی داستان قرار است ورودش به زادگاهش شروعی تلقی شود برای رمان... ۹ سال پیش یعنی ۲ سال بعد از ورود به دانشگاه میرود خارج.. حالا فکر کن نویسنده در شرحی که در فرودگاه میدهد؛ میگوید: "کمی قد کشیده و سبیل ِ مردانهای هم پشت لبش سبز شده است...."!! ۲- تردیدی که گریبانگیر ِ روای و شخصیت یک ِ رمان است خیلی ساده و بی هیچ گرهای رو میشود همان آغازینهاست که میپرسد: "خداوندی هست؟!" ... جلوتر ناشیانه: "احتمالا خداوندی وجود ندارد!" ۳- معمولا نویسندگان از کدها و نشانههای بسیاری استفاده میکنند. مثلا عدد (۳) میتواند نشانهای از "پدر - مادر- بچه" باشد که در فیلم ِ کنعان کارگردان از اشتباهاتش این است که آسانسور در صحنهای به جای طبقهی سه، در طبقهی پنج میایستد! یا بسیاری مثالهای دیگر در ادبیات خودمان. ولی در این رمان من معنی ۲۶ طبقه و ۱۵ طبقه را نفهمیدم اولی تعداد طبقات ساختمانی که دکتر از آن خودکشی میکند، دومی تعداد طبقات محل سکونت معشوقهی وی! ولی خوب منطقا صحیحتر این بود که عدد بزرگتر متعلق به ساختمان معشوقه باشد که حتی این اتفاق هم نیفتاده و فقط سعی شده دکتر از طبقهی هشتم یعنی همان طبقهای که معشوق در ساختمان رو به روی آن سکونت دارد خود را به پایین- در جهت ِ خودکشی- بیندازد. خود "هشت" هم جای سوال دارد! ۴- "دستم را به سمت ِ لیوان دراز میکنم و لیوان دور میشود و دور میشود تا دلآشوبهای غریب مرا از درون چنگ میزند..." ۵- اسم ِ شخصیتهای یک داستان(ضرورت ِ آن خاصه در دو نوع ِ "رمان" و "مینیمال" انصافا قابل توجهس) بسیار باید حساب شده باشد. شخصیتی که بسیار پر کاربرد است بسیار هم بد انتخاب شده است. شخصیت ِ "یونس" به خوبی نامگذاری شده است. زیرا تداعیگر ماجرای ِ "حضرت یونس" است و این با درونمایه و پردازش رمان درصد ِ بالایی هماهنگی دارد. اما "دکتر محسن پارسا" کاملا انتخاب ِ غلطیست. با توجه به شخصیت ِ دکتر و پردازش ِ آن و ماجرا بیهوده تلقی میگردد. بگذارید مثالی بزنم تا ظرایف این موضوع بیشتر روشن شود: میدانیم که "سهیل" یک ستارهی درخشان است که جزو ِ پرنور ترینهاست. ولی این ستاره همه جا پیدا نیست. دقت کنید این شخصیت خود از رزمندههای جبهه بوده است. ۶- نویسندهگان ِ ایرانی با اینکه وقت زیاد دارند بعضا توجه نمیکنند میشود وقت ِ چرت و خواب آلودهگی را هم تنظیم کرد: در بخشی از داستان داریم که یونس میآید و در پارک روی یک نیمکت سنگی پرت مینشیند! ... در ادامه روزنامهاش را به دست میگیرد... راوی میگوید: "روزنامه را روی صندلی میگذارم" تصور کنید! که فرقهای اساسی بین ِ "صندلی و نیمکت" در یک پارک یعنی چه!!؟ و باز جلوتر ادامه میدهد: ۷- وقتی نویسنده در جایی از داستان میخواهد منظرهی ساختمان روی به روی محل اقامتش را توضیح دهد دو نکته قابل توجه است: یک/ کلیشهای بودن اینگونه توصیفها و شرحها. و همیشه یا پنجرهای باید باشد و چراغی! یا پنجرهای و دختری از آن آویزان! و ... دو/ مینویسد: "لامپ ِ پنجرهای از آن خاموش میشود" واقعا نویسنده در الفاظ ضعیف عمل میکند. "لامپ ِ پنجره" واقعا یعنی چی؟! ۸- تشبیه یا ذکر مثالی که در مورد ِ "شک" نویسنده بیان میکند بسیار زیباست گرچه وقتش نامناسب است و از همان ابتدا "تردید" همانطور که در بند دوم ِ این نوشته هم ذکر کردم ناخوشایند آغاز شد. ۹- یک جایی خواننده فکر میکند با او بازی میشود. راوی در مورد خدا میگوید: "اگر نیست، ما چرا هستیم!؟" صادقانه اگر باشم-که هستم- باید بگویم که او دلش میخواهد باشد! چون تردید ِ وی، بود و نبود ِ خداست! نه انسانها. با طرح ِ پرسشهایی اینچونین بازی میکند ولی البته نا دُرست! اگر نویسنده نابلدانه در موضوعی که همهی انسانهای کرهی خاکی میتوانند درگیر ِ آن باشند- و درصد بالایی هم هستند- بازی کند با طرح ِ پرسش ِ بیمورد، حتما از نظراتی ضعف محسوب میشود. یعنی اشتباه نکنید که نویسنده میخواهد ذهن ِ مخاطب را به چالش بکشد! ۱۰- یک سوال اساسی از نویسنده: ۱۱- در بند ششم، خواب آلودهگی را به اندازهی کافی ملامت کردم. اما باز هم انگار باید به نظارهی یک چُرت نشست: ۱۲- وقتی "یونس و مهرداد" به آپارتمان ِ دکتر پارسا میروند، مادر ِ دکتر اتاق او را نشان میدهد. راوی میگوید: "اتاق ِ پارسا ضلع ِ شرقی ِ ساختمان است" اگر در ذهنیت دکتر پارسا گشتی بزنیم و رمان را با دقت بخوانیم و به پیشینهی دکتر برگردیم این "ضلع شرقی" کاملا بیهودهست. حتی با توجه به درجات علمی، نظم و سایر عادات دکتر و نیز شکست ِ او در مقابل عشق، نویسنده انتخابی نا به جا و شاید غلطی را داشته است. او باید میگفت: "ضلع غربی" تا تداعی کنندهی "غرب" باشد. شاید این همان خطایی باشد که گونه و نوعی دیگرش را متوجهی نویسنده و کارگردان ِ فیلم "کنعان" دانستم. ۱۳- شخصیتی به نام ِ علی دارای پردازشیست که بسی جای تفکر دارد. او در اپیزودهایی با حس ِ علامهگی و دانای کل بودن سخن میگوید. اشتباهات حرفهایش اینجاست که از واژهی "هر" نا به جا و کاملا غلط استفاده میکند. بعد از اشاره به لایه لایه بودن ِ هستی! میگوید: " من فکر میکنم هر کس در هر موقعیت میدونه خوبترین کاری که میتونه انجام بده چیه! اما مشکل زمانی شروع میشه که آدم نخواد این خوب رو انتخاب کنه..." او ادامه میدهد: "خوشبختانه تشخیص خوب همیشه آسونه..." پس لذا مشکل را صرفا در "انجام" میداند که این کم اشتباهی نیست. ۱۴- عذابآور ترین نکتهی محتوایی-اعتقادی این رمان آنجاست که نویسنده به تمام معنا "خدا سازی" میکند: "خداوند ِ آن شبانی که با موسی مجادله میکرد البته با خداوند ِ موسی و ابراهیم همسنگ نیست و خداوند ِ ابراهیمی که از شدت ایمان در آتش میره یا تیغ بر گلوی فرزندش میکشه البته از خداوند ِ آن شبان و موسی بزرگتر و قویتره اما حتی چنین خداوندی هم در برابر خدای علی به طرز غریبی کوچیکه" باید قبول کرد چقدر زننده است! حتی اگر نویسنده آورده باشد: "خداوند برای هر کس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره! این یک رابطهی دو طرفهس" باز نیز توجیه ِ خوبی برای آن بند که تعبیر ِ "خدا سازی" را برای آن به کار بردم نیست. شما اینرا چگونه میتوانید بسنجید و بیان کنید؟! میدانید از لحاظی چه خطایی کردیم؟ و یقینا هیچ توجیهی از نویسنده برای من نه به عنوان منتقد که به عنوان مخاطب پذیرفته نیست! ۱۵- آخرین نکتهای که در این رمان به اشاره مورد نقد قرار میدهم روابط ِ "علی- سایه- یونس" است! به طوریکه تردیدهای یونس به صورت ِ مستقیم از طریق ِ همسرش سایه به علی منتقل میشود. این در حالیست که خود ِ سایه با اینکه با علی در ارتباط است نویسنده میکوشد تا در یکی دو جای داستان بیهوده سوالی را سایه مطرح کند به یونس که او به علی بگوید! این مشابه چرخاندن ِ لقه دور ِ سر و گردن برای رساندن به دهان است! و جای بسی تامل که متاسفانه غفلت ِ چند بارهی نویسنده را یادآور میشود. بعد التحریر: قضاوت را به شما میسپارم! بنده نه با مصطفی مستور آشنایی زیادی دارم و نه ادعایی در ادبیات و این پانزده بند را به پای یک مخاطب بگذارید اما مخاطبی متفاوت. حال حرفم این است که "روی ماه ِ خداوند را ببوس" چگونه "برگزیدهی جشنوارهی قلم زرین" بوده است! هرچند آشنایی ِ زیادی هم با این جشنواره ندارم! ولی از اسمش پیداست. به هر حال امیدوارم دچار ِ "سوء مذهب" (ترکیبی که همین الان بدون ِ هیچ انگیزهای به ذهنم رسید!!) نشده باشند! که به مراتب از "سوء هاضمه" آه ِ فراگیر تری را داراست. مــجید فــراهـانی/ آبــان هــشـتـاد و هـفـت پینوشت۱: نظرات شخصی و نقد من امیدوارم علاوه بر راهگشا و مفید بودن. عبرتی هم باشد برای نویسندهگانی که هنوز نفهمیدهاند: فاصلهی "نوشتن" و "خوب نوشتن" فقط از چهارم دبستان تا دانشمند شدن نیست! فاصلهی آن، همان فاصلهی بین نگاههاست از زندگی تا مرگ! کلیدها به همان راحتی که در را باز میکنند، قفل هم میکنند... سایر نوشتهها و مقالات ِ "ادبیات" منتشر شده در Grand Cafe: موج نو- احمدرضا احمدی- تحلیل شعری از او سکوتِ سانسور شده: نگاهی به لذت متن- نوشتاری بر کلیشه نقد "میمانیم توی تاریکی" مینیمالی از میترا الیاتی همراه ِ متن داستان از کافه که بیرون زدم .:. نگاهی به کافه پیانو اثر فرهاد جعفری بررسی زندگی شخصی-هنری هاینریش بل طرح ِ پرسشهایی در باب ِ نیاز به واکاوی "ای کاشها" در شعر فارسی
میدانم که دیگر بر نمیداری تا بگوید: بر میگردم، صدایم را بر دارم بر میگردم خواهرم را ببویم (بر میگردم- شهیار قنبری) تنها من میدونم شونهی چوبی ِ خواهرم کجا افتاده... (میخوام برگردم به کودکی- حسین پناهی) گرمای کرسی خواب آور بود (آن روزها- فروغ فرخزاد) اینها و نمونهی بسیار ِ دیگری را خواندم و خواندهاید که یک حسی در آنها نهفته است شبیه ِ "حسرت". نمیدانم که دقیقا چه اتفاقی رخ میدهد ولی باید گشتی عمیق در ادبیات و شعر ِ فارسی زد و دید چقدر از اینها محصول ِ بخش ِ "ناخودآگاه" ِ شاعر بودهاست!؟ پیشینهای که از اینها در ذهن ِ شاعر وجود دارد و به خودآگاه ِ او منتقل میگردد و یا به شکلی بروز میکند... با گذشت ِ زمان و دوری ِ هر چه بیشتر از دورانی همچون کودکی خواستگاه ِ این اتفاقات و بازگویی حسرت ِ رجعت چیست؟ آیا "عقده" را میتوان مطرح کرد؟ آیا اینها را بازیافت ِ سرکوبیهایی شاعرانه در گذشته تلقی کردن خود نمیتواند یک نقطه نظر باشد؟! تبعید گریزی-نوستالژی-درد ِ بیخانهگی اصولا چه بر سر شاعر میآورد؟! دقیقا با عنوان ِ "شعر ِ ایران؛ شعر ِ حسرت" و مصادیق ِ مشابه در برخی از مقالهها یا نوشتههایی که به شکلی نا همه جانبه به این موضوع مینگرند مخالفم. فکر میکنم تحقیقی فرای این حرفها باید صورت بگیرد و با شمارش واژههایی چون "افسوس"، "کاش"،"آه"،"دریغ" راه به جایی نمیبریم.کما اینکه تقریبا اشعار ِ انتخابی ِ من خالی از این دست واژگان و در تنوعی مشهود است. به هر حال بروز ِ عواطف ِ حسرتگونه در لایههای مختلف ِ ذهنی شاعر ِ دیروز و امروز ایران و پیچیدگیهای این موضوع را شدیدا قابل بررسی میدانم و دوست دارم در این زمینه مطالعه کنم.. نظر ِ شما چیه؟!
مقالهای که خواهید خواند شامل ِ دو بخش میشود: در بیست و یکم دسامبر سال یک هزار و نهصد و هفده در شهر کلن کشور ِ آلمان به دنیا آمد و این با ماههای پایانی جنگ ِ جهانی اول مصادف بود. هنوز پانزده سال مانده بود تا به قدرت رسیدن هیتلر و پدرش مجسمهساز بود. او قبل از سربازی که بعد از آن به تحصیل زبان و ادبیات آلمانی رو میآورد یک کتابفروش بود. تقریبا همزمان با جنگ ِ جهانی دوم وقتی هاینریش 21 سالگی خود را سپری میکرد به سربازی فراخوانده شد و به اجبار این دوران را در جبهههای شرق ِ آلمان گذراند. و سه سال قبل از پایان ِ دورهی هفت سالهی خدمتش در میادین جنگ یعنی در سال 1942 با "آنه ماری سش" ازدواج کرد و همچنین دو سال بعد مادرش را در یکی از بمبارانهای متفیقین و بر اثر حملهی قلبی از دست میدهد. در پایان جنگ به جبههی فرانسه اعزام میشود و حتی چندین ماه به اسارت در میآید اما قبل از آن نیز چندین بارمجروح شده بود. یک سال قبل از دریافت بزرگترین جایزهی خود در سال 1971 رمان "عکس دسته جمعی با بانو" (Gruppenbild mit Dame) را منتشر میکند و این اثر در راستای همان سخنرانیهای معروف او در مورد ِ "جمالشناسی انسان" است. الکساندر پتروویچ (A.Petrovic) شش سال بعد آنرا به فیلم در میآورد. مرتبط: گفتگوی هرست بینک با هاینریش بل از کتاب ِ "گفت و گو با ده نويسنده آلماني زبان" در دیباچه منابع ِ یاری دهنده: Nobelprize.org سایر ِ مقالات ِ "ادبیات" منتشر شده در Grand Cafe: موج نو، احمدرضا احمدی و تحلیل شعری از او سکوت سانسور شده- نگاهی به لذت متن و نوشتاری بر کلیشه نگاهی به قلم میتر الیاتی در مینیمال از کافه که بیرون زدم... نگاهی دیگر بر کافه پیانو اثر فرهاد جعفری
حالا که تا تهیه و تنظیم مقالات و نوشتارهایی تازه برای کافهام مدتی را لازم دارم. بد ندیدم که پستی باز ایجاد کنم تا در این چند وقت نگاهی به "کافه پیانو" داشته باشم و به مرور نکات و نگاهم را در موردش بیان کنم. 1- قبل از خریدن، به عادت همیشه اگر ببینم نوشته ای در پشت ِ جلد کتاب چاپ شده است حتما میخوانم. همان ابتدا با خواندنش حس ِ بی شیله پیله بودن ِ نویسنده نظرم را جلب میکند. گرچه شاید "نوشتن" برای "نویسنده" خطاب قرار گرفتن هم به ذوقم بخورد ولی وقتی همین "بی مصرف بودن" را خط میزند معلوم میشود که آن جواب را بهتر است برای همان "بچه" و در پی آن "بچهگانه" تلقی کرد. بله، "بچه گانه"! 2- «مصطفی که با دهن باز و گردن دراز حرفهای مرا گوش میداد...» 3- در همان اپیزودی که اخیرا نام بُردم وقتی "علی" در داستان "عشق و حالش را با خدا" شروع میکند. انگار نویسنده بعد از این کار دیگری ندارد، میخواست او شروع کند تا در 3 بند فقط "ابراز شعف" کند برای این حادثه. برای "یک جور" بودن و "یک رویی" علی. با هیجانی که میخواهد با این عبارات به خواننده القا کند: "من میمیرم برای اینکه..." ، " که تخمش نیست..." و باکش نیست...". این سه بند من ِ مخاطب را خسته کرد. اگر واقعا شکوهمندیاش را باور کرده بود با نیم بند هم میتوانست آنچنانی جلوه دهد. 4- در نزدیک به آخرای اپیزود ِ "چه قدر بد است؛ که هر کسی باید سنگ ِ صاف ِ خودش را داشته باشد!" و در بعضی از نقاط دیگر نویسنده نا آگاهانه و ضعیف خاصه از این لحاظ که خودش را نا به جا، جای خواننده می گذارد می گوید چرا از فلان واژه استفاده کرده یا غرض ِ خود یا کاربردی که در ذهن یکی از شخصیتها در بیان یک عبارت یا لغت وجود داشته چه بوده!؟ مثلا در اپیزود مذکور برای واژهی "دیگران" در یکی از جملات مربوط به "گلگیسو" این را میشود به خوبی دریافت. 5- این نکتهای که در انتهای بند ِ قبل ذکرش رفت را با یک مثال پیگیری کنید: "بهش گفتم زندهگی ِ ما زندهگی ِ جالبییه هُما! بین تراژدی محض و کمدی ناب؛ دائم داره پیچ و تاب میخوره! یعنی یه جور ِ غم انگیز، خنده داره! یا شایدم یه جور ِ خنده دار، غم انگیزه باشه! چیزیام نیس که وسطشو پر کنه! همهی نکبتیام که دچارشیم؛ مال ِ همینه!... همین که هیچچیمون حد ِ وسط نیس!" که کمی جلوتر یکی از شخصیتها (خود ِ هُما!) میگوید: - این جملهی آخرت خیلی با معنا بود. وقتی بر گشتم، یادم بنداز یه جا بنویسمش! حالا شاهکار ِ نویسنده(!): - گفتم: باشه! برگشتی یادت میندازم. 6- در اپیزود ِ "خورشید؛ توی هشت دقیقهی طلاییاش" میخواهم بخشی از یک پاراگراف ِ ناب را برایتان بازگو کنم که واقعا آدم را در نیمههای رو به پایان دلشاد و سبز میکند. اگر پیش زمینهای از شخصیتی به اسم ِ "صفورا" ندارد-در صورتی که داستان را نخواندهاید- فقط او را فعلا یک "داف" در نظر بگیرید. همین! حالا این شخصیت پس از ماجراهایی آمده بود کافه، برنامههایی داشت که برای اولین نمایش قفسی وسط ِ کافه مهیا میکند و خودش را محبوس! پس آن بخش را که گفتم بخوانید: "یک حال کوچک ازش گرفتم. اما به سرعت یک باج ِ کوچک هم ضمیمهاش کردم تا از روی صخرهای که حالا رویش ایستاده بودیم و داشتیم آمادهی برگشتن میشُدیم؛ یک وقت بال نکشد و نگذارد برود. 7- شکوه کرده بودم از توضیحات ِ بعضا اضافی ِ نویسنده! آنجا بیشتر کُفر ِ آدم در میآید که آنقدر بسط میدهد موضوع ِ -گاه- سادهای را و آنرا نگاه میکند که آخر سر برای جمع کردنش مجبور شود در مواردی - که شاید کم هم نیست- بگوید "میخواهم بگویم..."! که واقعا ضعفیست که نمیشود برخی مواقع نادیدهاش گرفت! 8- یک نظر ِ شخصیتر هم دارم که اپیزود ِ "گدار میشها" با وجود توصیفات بعضا دلچسبش یک جایی هست که بدجوری به ذوق آدم میزند و در پایین آمدن از کیف ِ رو به اتمام بودن ِ "کافه پیانو" شدید همیار میشود. چگونه سر از بازگویی ِ این طرز ِ تفکر در آن گیر و دار در آوُرد؛ خدا میداند!
*************** "میمانیم توی تاریکی" را "میترا الیاتی" در بهار ِ سال 1378 نوشته است که در یک سال بعد یعنی سال 1379 در مجلهی "کارنامه" شمارهی 10 – اردیبهشت- به چاپ میرسد. ایشان زمستان 1380 کتاب داستانی را منتشر میکنند با عنوان ِ "مادمازل کتی" که شامل داستانی با همین عنوان و چند داستان ِ دیگر میشود. در همان سال نیز دو جایزه از طرف "بنیاد گلشیری" و "خانه داستان" دریافت میکند. و "میمانیم توی تاریکی" نیز در این کتاب جای داده شده است. به باور من و بسیارانی، "میمانیم توی تاریکی" خوب بود که "مینیمال" باشد حتی اگر هم نویسنده در این زمینه خود را درگیر کرده باشد باز داستان ِ او کوتاه است اما مینیمال هرگز! در مینیمال مهم "لحظه" و "صحنه" است. هیچگاه و هیچگاه "مقطع" برایش ارزشی ندارد(گرچه در همان آنقدر هنر دارد که تو گویی تمام ِ زندهگی را به تصویر کشیده است). نگاه نویسنده بسیار بسیار مهم است.مینیمال به باور من، ضربهای که میتواند به خواننده وارد کند، مهار ناشدنیست این در حالیست که در آن همواره با حداقل کلمات مواجهایم. در داستانهای مینیمالیستی و خاصه امثال ِ همین نوشتهی الیاتی؛ شناخت ِ راوی بسیار مهم است. اگر با دقت خوانده باشید "عکس پدر" در قاب، راوی داستان است. "زن"، چشمش که به میز عسلی میافتد، "دکمههاش را میبندد"، شوهر میگوید: "باز" کجا رفتی؟! این کدها و روابط ِ عرضی بسیار به چشم میآیند. بنابراین در سر خواننده میتواند "لیبیدو" شکل گیرد. در ادامه میگوید: "عکاس" گفته بود که لبخند بزنید. پس این "لبخند" تحمیلی از سوی عکاس بوده، نه میل ِ درونی. و یک جا به جایی در افعال، بسیار سریع رُخ میدهد و مینویسد: "خندیده بودم" در ادامه، "رو به دیوار" میتوانست نباشد. متاسفانه تکرارهای کسل کنندهی مولف استارت میخورد. کمی جلوتر میگوید: نقاشی پسرمان "روی دیوار". زیرا به طرز ناشیانه و کسل کنندهای "میخندم هنوز" تکرار میشه. جمله بندیهای کوتاه ِ "میافتم زمین" و "افتادهام روی بالش" دقیق استفاده نشده اند مثلا میتوانست بار دوم بگوید: "روی بالش نگاهم میکند" و حتی "بر میگردم" را نیز حذف کند. نکتهی دیگر، این عبارت است: "چراغ را خاموش میکند". به نظرم کار اینجا به گونهی بدی آسیب دیده است. وقتی از آغاز مینیمال میگفتم به عمد بخش ابتداییاش را تکرار کردم. اصلا نه تنها چراغی وجود ندارد، چراغی روشن نشده است. اتاق تاریک است و با باز کردن در، "روشنی میریزد روی پتوی پسرمان" با اختصار به سه بحث دیگر اشاره میکنم: پیشنهاد: در کامنتها، به همراه ِ نظرتان، حدس بزنید و بیان کنید چرا فرزندشان، "پسر" بود؟ چرا "دختر" نبود؟ یا اصلا آیا نمیتوانست بگوید: "کودکمان" یا "فرزندمان" یا "کوچولویمان"!؟ پینوشت: "زندگی" خود یک مینیمال است پس انتخابهایت را "به گزین" چون "less is more"
کلیشه و لذت ِ متن "کلیشه کلامی است که بی هیچ جادویی، بی هیچ شوری، تکرار می شود، گویی که امری طبیعیست؛ گویی که این کلام به نحوی معجزآسا و به دلایل ِ مختلف برای هر موقعیتی مناسب است، گویی که تقلیدگری دیگر معنی تقلید کردن نمیدهد. بدگمانی ِ کلیشه از ارکان ِ بی ثباتی ِ مطلقی است که حرمت هیچ چیزی(هیچ محتوایی،هیچ گزینهیی) را نگه نمیدارد." این بخش ِ مختصر و کوتاه شدهای از حرفهای رولان بارت بود که خواندید(1) به نظر من خواننده در برخورد با یک متن همواره "لذت" را انتظار میکشد. این فرآیند میتواند دارای دو جنبهی "خودآگاهانه" و "ناخودآگاهانه" باشد که این دو برای بحث ِ من تفاوت ِ چندانی ندارند. بنابراین در برداشت ِ این لذت، تاثیر خواننده بسته به نگاه ِ اوست که بیشتر کدامین جنبهی متن را در نظر داشته باشد و تا چه حد "کل نگر" باشد. ذکر این نکته را نیز خالی از لطف نمیبینم که میپندارم گاهی در یک متن تلهای قرار میدهند که خواننده در آن به جای "لذت" بردن، "خوشگذرانی" میکند. این همان موردی است که بارت به آن میگوید "سرخوشی" و آنرا ناپایدار میخواند. معمولا هم زود هنگام است. پیشتر در این دستنویس به "نگاه ِ خواننده" اشاره کردم. اگر صحت آنرا قبول کنیم باید به این مهم نیز بیندیشیم که نگاه ِ ما میتواند تکامل یابد. در یک روند خوب و منطقی نگاه ِ امروز ِ ما باید یک سر و گردن فاخر تر از دیروز و با رشد بیشتری باشد در این صورت است که روند ِ "لذت" نیز متغیر و به نوعی ناپایدار میشود. از این حیث این امکان وجود دارد که "لذت ِ دیروزی ِ تو" دقیقا و مشابها "لذت ِ امروزی ِ تو" نباشد اما به هر حال همین تزلزل هم به سبب ِ تلاشهای مولف کمی مهارشدنی است. اما در ابتدای این بحثمان، اشارهای داشتیم به "کلیشه" که حال به آن میپردازم. "کلیشه" یک لغت ِ فرانسوی است. در اصطلاح ِ چاپ، تصوير يا نوشته ای است که بر فلز يا چوب حک کنند و آن را به هنگام ِ چاپ کردن کتاب، مجله و غيره به کار برند.(4) هیچ وقت این سوال که "کلیشه چیست؟" به خوبی پاسخ داده نشده است. ولی تا بخواهیم در این مورد مصرف ِ بهجا و نابهجای آنرا شاهد هستیم. در یک متن به کارکرد ِ یک مفهوم یا زبان یا تعبیر که قبل از آن بارها به همان ِ شیوهی مورد ِ نظر ِ ما تکرار شده است کلیشه میگوییم که جای ِ "کارکرد"، "جایگاه" را نیز میتوانیم بنشانیم. با توجه به آنچه تعریف شد "کلیشه" را فقط و فقط میتوان در یک "متن" ارزیابی کرد و آنرا مفید یا مضر و ویرانگر دانست. یک اینکه: در آن یک عیب مهم نهفته است و آن شکلی از "باز ایستادن" است و اینکه مولف، متن را به یک نوعی کهنهگی وا میدارد که باز بسته به هوشیاری مولف این موضوع کم رنگتر یا برچستهتر میگردد. ************** پانوشتها: (1): لذت متن ص 65 و 66 – رولان بارت – ترجمه:پیام یزدانجو – نشر مرکز (2): هرمنوتیک یا تاویل متن: از واژهی یونانی "هرمینا" از نام "هرمس" اخذ شده است. اجمالا یعنی علم ِ تفسیر ِ متن (3): deconstruction – رویکرد ِ فلسفی شکگرایانهای است به امکان ِ وجود معنای ثابت در زبان. (4): رک لغ دهخدا
اگر از مشروطیت(۱۲۸۴) که آغاز دگرگونی در بسیاری از زمینههای فرهنگی و اجتماعی ایرانیان بود و تاثیر به سزایی نیز بر "شعر" داشت بگذریم و از نو خواهانی چون "تقی رفعت"، "جعفر خامنهای"، "شمس کسمایی" و ابوالقاسم لاهوتی" عبور کنیم.به حدود ِ هشتاد سال ِ پیش میرسیم و تلاشهای شاعرانی چون "شین پرتو" و "هوشنگ ایرانی" و ... برای ارائهی شعرهایی نو در قالبهای قابل ِ دفاع و نگاهی امروزیتر در مورد ِ هم فرم هم محتوا. اما این نیما یوشیج بود که توانست پنجرهای تازه برای شعر امروز بگشاید و نام ِ خود را به عنوان ِ بنیانگذار شعری که امروز به شعر ِ "نیمایی" مشهور است به ثبت برساند. این حادثه را میتوان مربوط به سال ۱۳۰۱ با سُرایش شعرِ "افسانه"ی نیما دانست. او به زیبایی مضامین اجتماعی و عاشقانه را با زبانی نمادین که متفاوت از فرم و زبان گذشتگان بود عرضه کرد. این تغییر ِ زبان و قالب امری انفرادی و یک شبه نبود. محصول ِ جریانی بود که با تاثیر پذیری از غرب و تحولاتی کمالگرایانه در شعر ِ فارسی رخ داد و سبب افزایش ِ ظرفیتهای شاعرانهگی و به تصویر کشیدن تخیل و احساساتی تازهتر بود و نیما اگرچه راه را هموار کرد و تا حد ِ زیادی به همگان نشان داد، اما خود نتوانست به آنچه در امتداد انگشت ِ اشاره نشان داده است برسد و اوج ِ این نو اندیشیها را باید در سایرینی چون "اخوان ثالث" و "فروغ فرخزاد" یا "شاملو" و "سهراب سپهری" جُست. با گذشت ِ زمان و با توجه به خواستگاه ِ شعر نو، شعر ِ نیما ابعاد تازهتری در خود دید که همهی آنها در زیر مجموعهی شعر ِ نو قرار میگیرند.(برای مثال: سپید، موج نو، حجم و ...) با این مقدمه، به کوتاهنوشتی در مورد ِ "موج نو" میپردازم. موج ِ نو! پرچمدار ِ یکی از حادثههای شعر ِ نو که "موج نو" نام گرفت را باید "احمدرضا احمدی" دانست. تصاویر ِ ناب، کاربرد ِ شیوهی داستان در داستان، آشنازداییهای قابل ِ اعتنا و ... را میتوان در مجموعهای از ویژهگیهای موج نو بیان کرد. اینکه "موج نو" تا چه حد سربلند است و به توفیق رسیده در این مجال نمیگنجد ولی بسیارانی چون من فکر میکنند که شعر "سپید" که نام ِ "شاملو" را بر پیشانی ِ خود دارد از واکنشهای بهتری در جامعه بر خوردار بوده است. "احمدرضا احمدی"؛ شاعری مداد رنگی به دست! او در سال ۱۳۱۹ در کرمان به دنیا آمد. شبپرسههای او و "مسعود کیمیایی" در جوانی بسیار شنیدنی است. و شاید این همنشینیها و این همسفرهگیها و دلدل زدنهای رفیقانه بیسبب نبود که برخی حرکت احمدی را در شعر ِ دههی چهل مانند ِ حرکت ِ "کیارستمی" در سینمای دههی هفتاد دانستهاند. چند مطلب در مورد ِ او(۱): یک. احمدرضا احمدی از شاعرانی که در پاورقی شعر را توضیح میدهند نفرت دارد و میگوید:شعر باید با یک ضربه به قلب ِ خواننده اصابت کند. دو. احمدرضا احمدی آرزو دارد قبل از مرگش: ابراهیم گلستان، پرویز دوایی، فریدون معزی، منوچهر یکتایی، داریوش دولتشاهی، زویا زاکاریان(ترانهساز ِ درخشان)، گوگوش، یدالله رویایی، کامبیز قدسی، مینو جوان، حمید نوروزی، عبدالرحیم،محمود و محمد احمدی را ببیند؛ که تقریبا به علت ِ کسالت ِ ایشان آروزی محالی است. سه. او با شاعران ِ مهمی چون یدالله رویایی و فروغ فرخزاد شعر ِ مشترک دارد. چهار. احمدرضا احمدی شعرهای تقدیمیاش بیشتر به این افراد است: پنج. او میگوید: هر مصیبت که در روزهای من رخ داد، خانوادهی جهانگیر کوثری شریک غصههای خانوادهی من بودند. باران کوثری، جهانگیر کوثری و رخشان بنی اعتماد در لحظههای مصیبت برای یاری و همفکری ظهور میکردند. اما باز شعر ِ احمدرضا احمدی؛ میتوان سه ویژهگی را در شعر ِ او مهم دانست: یک. سینمای شعر حاشیهای بر نوشتار: جامعهی امروز متاسفانه آنچنان که باید به "اندیشه" بها نمیدهد بنابراین طبیعیست که نتوان گستردهتر از آنچه حاضر است در تودهی جامعه شعر خوانی شعرهایی مانند: موج نو یا حجم را شاهد بود. جامعهای با یک درصد ِ "کتابخوانی" ذلتبار و غمانگیز که در حوزهی ادبیاتش حتی حافظ و مولانا نیز با آن پیشینه هر روز آسیب پذیر تر میشوند که -اگر دست روی دست گذاشته شود- باید سرانجام ِ این کمرنگ شدنها را گریه نشست. شعر- "من فقط سفیدی اسب را گریستم" من تمامی پلهها را آبی رفتم آسمان ِ خانهی ما آسمان ِ خانهی همسایه نبود من تمام ِ پلهها را که به عمق ِ گندم میرفت گرسنه رفتم من به دنبال ِ سفیدیِ اسب در تمام ِ گندمزار فقط یک جاده را میدیدم که پدرم با موهای سفید از آن میگذشت من تمام ِ گندمزار را تنها آمده بودم پدرم را دیده بودم گندم را دیده بودم و هنوز نمیتوانستم بگویم: اسب ِ من من فقط سفیدیِ اسب را گریستم اسب ِ مرا درو کردند. نگاهی مختصر به شعر ِ "من فقط سفیدیِ اسب را گریستم" (۳) این شعر را به شیوهی معمول نگاه کردن دُشوار است. ابتدا باید حال و هوای خودمان را نیز نو کنیم و از "تخیل" کمک بگیریم. در روند ِ این شعر واژههایی هستند که ذهن ِ ما را بیشتر معطوف ِ خود میکنند: گندمزار - اسب - پدر - من (راوی - شاعر) با استفاده از تکنیکهای شعری در موج نو، شاعر به تصویرسازی میپرازد. مهمترین تصویر "گندمزار" خواهد بود. سپس تنها جادهای که از آن میگذرد و در نهایت اسبی سفید و پدری با موهای سفید. اگر همهی اینها را از دور نظاره کنیم، در ذهن ِ خود یک لانگشات(۴) از اینها نگاه میداریم. در پارهی ابتداییِ شعر زندگی ِ خود ِ راوی(شاعر - من) را میبینیم: با نیست شدن ِ اسب، گندم و پدر نیز از بین میروند. " برداشت از این مقاله و نیز بازنشرِ آن با ذکر منبع و لینکِ مستقیم بلامانع است." *************** پانوشتها: (۱): پنج مطلب از احمدرضا احمدی برداشت شده از: فصلنامهی تخصصی گوهران. ۱۳۸۶. شمارهی شانزدهم. ص ۱۵و ۱۶
|
![]()
گراند کافه، وبگاه شخصی است و هرگونه بازنشر و برداشتی از مطالب آن تنها با ذکر نام منبع و لینک مستقیم امکانپذیر است Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Categories
شعر، الیاس علوی |