تبليغاتX
Grand Café


















Grand Café

**آزادي از قيد تعلق**


jose saramago

«ترس می‌تواند باعثِ کوری شود، حرف از این درست‌تر نمی‌شود،قبل از این‌که کور شویم، کور بودیم، ترس ما را کور کرد، ترس کور نگه‌مان داشت»

کوری

رمان کوری اثر ژوزه ساراماگو می‌باشد. این اثر به‌یقین «شاه‌کار» است، در سال ۱۹۹۵ نوشته شده‌است. و در سالِ ۱۹۹۸ برنده‌ی جایز نوبل ادبی می‌شود. تا آن‌جا که مطلع‌ام مینو مشیری، اسدالله امرایی، مهدی غبرایی و عاطفه اسلامیان این رمانِ شاه‌کار را به فارسی برگردانده‌اند.

برخی از رمان‌های ساراماگو:
+ راه‌نمای خطاطی و نقاشی
+ برخاسته از زمین
+ بنای یادبودِ صومعه
+ سال مرگ ریکاردو ریش
+ بلم سنگی
+ تاریخِ محاصره‌ی لیسبون
+ انجیل به روایتِ عیسی مسیح
+ کوری
+ همه‌ی نام‌ها
+‌ دخمه
+ مرد تکثیر شده
+ مطالعه‌ای در بابِ روشن‌بینی(بینایی)

او هم‌چنین خاطرات و نمایش‌نامه‌هایی نیز به چاپ رسانده‌است. و می‌گوید: «قبلن هم گفته‌ام که در واقع من رمان‌نویس نیستم، اما چون در مقاله‌نویسی موفق نبودم و نمی‌دانستم چه‌طور مقاله بنویسم، به رمان‌نویسی روی آوردم.»
گفتنی‌ست برخی از منتقدین، ساراماگو را اولین و برجسته‌ترین اخلاق‌گرای سیاسی می‌دانند. وی جمله‌ای از کتابِ خانواده‌ی مقدس نوشته‌ی کارل مارکس و فردریش انگلس را در ابتدای مجموعه داستانِ خود آورده‌است:«اگر این درست باشد که بشر تحتِ تاثیر محیطِ اطرافش است، پس لازم می‌شود که به آن محیط شکلی انسانی بدهد.» و خود می‌گوید: «این جمله دربرگیرنده‌ی تمام خردی‌ست که من برای بودن آن‌چه اخلاق‌گرای سیاسی می‌نامند، احتیاج دارم»
اضافه می‌کنم او در مصاحبه‌ای با مجله‌ی اشپیگل آلمان در پاسخ به اعتراض واتیکان به‌خاطر اعطای جایزه‌ی نوبل به وی گفته‌بود:«واتیکان به‌تر است به کارِ خودش برسد. روزنامه آن‌ها نوشته‌است من کمونیست هستم و کتاب‌های ضدمذهبی می‌نویسم،خیر،من فقط می‌گویم که برای انسانیت می‌نویسم.»

کوری، کابوس است، هول‌ناک است. و بسیار بسیار جذاب و خواندنی. شخصیت‌سازی‌های بی‌نظیری انجام شده و همه‌اشان بی اسم.حتی با مهارت روی این بی‌اسمی‌ها مانور می‌دهد. پردازش و ساختاری بی‌نهایت دل‌نشین. استفاده‌ی نامتعارف و عالی از «ویرگول» تغییر مداوم زمانِ افعال جملاتِ پیاپی. گفت‌وگوهای پشتِ سرِهم.روایتِ «دانای کل» صمیمانه و بی‌تکلف و در عینِ حال، «دلهره‌آور» است.لبریزِ آشفتگیِ ما انسان‌ها.
بر اساسِ این رمانِ شاه‌کارِ «کوری» فیلمی به همین نام، توسطِ «فرناندو میرلس» ساخته‌شده‌است. خوب است یادآور شوم،«فرانک مجیدی» در وبلاگِ «یک پزشک» در موردِ همین رمان و فیلم، اخیرا مطلبِ بسیار خوبی نوشته‌است که خواندن‌اش را توصیه می‌کنم.

**** **** ****

آدلف - بنژامن کنستان

«عشق به‌گونه‌ای شگفت‌انگیز کمبودِ خاطرتِ طولانی را جبران می‌کند... به‌عبارت دیگر کاری می‌کند احساس کنیم با فردی که همین اندکی پیش برای‌امان پاک بیگانه بود، سال‌ها زیسته‌ایم.»

آدلف

رمانِ -نسبتا- کوتاهِ «آدلف» اثر «بنژامن کُنستان» نوسینده‌ی خوبِ سوئیسی می‌باشد. «مینو مشیری» آن‌را از فرانسوی(زبانِ اصلی) به فارسی برگردانده و نشرِ ثالث آن‌را منتشر کرده‌است. عاشقانه‌ایست موشکافانه، که جنبه‌ی روان‌شناسی نیز داراست. واکاویِ عشق در قابِ زمان.
مترجم «آدلف» را «شاهکارِ روان‌شناسی عشق» می‌داند و نویسنده را نیز بیش‌تر به‌خاطرِ همین شاه‌کار، در یادها و ادبیاتِ جهانی ماندنی می‌داند. این رمان، اول‌بار در لندن به‌چاپ می‌رسد و جارو جنجال‌آفرینی‌هایی هم می‌کند؛ برای مثال نویسنده در  ۲۳ ژوئنِ ۱۸۱۶ در نامه‌ای به یک روزنامه می‌نویسد: «نشریاتِ گوناگونی القا کرده‌اند که حوادثِ رمان آدلف به شخصِ من یا به اشخاصِ واقعیِ دیگری اشاره دارند. وظیفه‌ی خود می‌دانم که منکرِ این تقسیم‌های بی‌پایه شوم. این‌که حدیثِ نفس در این رمان کرده‌باشم به نظرم مضحک می‌آید.»
بنژمان کنستان در هشتم دسامبرِ ۱۸۳۰ در پاریس از جهان رفت.

«آدلف» را سفاکانه‌ترین و تلخ‌ترین رمانِ عشقی نیز خوانده‌ند، زیرا کُنستان در آن عمیق‌ترین و صادقانه‌ترین احساسات و شورانگیزترین بستگی‌های عاطفی را تجزیه و تحلیل می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه در گذر زمان این احساسات و بستگی‌ها رنگ می‌بازند.

«آدلف» نمایشِ یک تراژدی‌ست. بنژمان در مقدمه‌ی چاپ سوم‌اش می‌گوید:«وقتی به این‌کار مشغول شدم، تصمیم گرفتم افکارِ دیگری را هم که به ذهنم آمدند و به‌نظرم سودمند رسیدند،بپرورانم. خواستم نشان دهم موجبِ درد و رنجِ دیگران شدن چگونه مسبب را،ولو سنگ‌دل هم باشد، دچار عذاب می‌کند؛ و همچنین می‌خواستم به تحلیل توهمی بپردازم که به آن‌ها می‌قبولاند لاابالی‌تر و فاسدتر از آنی هستند که می‌پندارند.»

«به محضِ این‌که رازی میانِ دو عاشق به‌وجود آید، به محضِ این‌که یکی فکرش را از دیگری پنهان کند، جذابیت عشق از میان می‌رود و سعادت ویران می‌شود. خشم، بی‌انصافی، حتی شیطنت، قابلِ گذشتند؛ اما پنهان‌کاری عنصری بیگانه واردِ عشق می‌کند که ماهیتِ آن را تغییر می‌دهد و پلاسیده‌اش می‌کند.»
این بخشی کوچک از فصلِ پنجمِ «آدلف» است. یک بخشِ دیگر از فصل هفتم:
«مردی که صادقانه می‌خواهد خود را فدای عشقی کند که تصور می‌کند موجبِ آن گشته، در حقیقت خود را فدای توهماتِ غرور پوچِ خودش می‌کند. از میان این زنانِ عاشق که همه‌جا می‌رویند حتی یکی نیست که نگفته‌باشد اگر ترکش کنند از غصه خواهد مُرد؛ و حتی یکی از آن‌ها پیدا نمی‌شود که زنده‌نمانده باشد و تسلا پیدا نکرده‌باشد.»
می‌بینید؟ مفاهیم و نکته‌سنجی‌های این‌چنینی در این رمان شاید زیاد باشد. که بعضا قابلِ نقد هستند و برخی آن‌چنان شیرین و پذیرفتنی.(بخش بالا لابُد به دخترها برخواهد خورد دیگر ;))

چون هدف، نه نقد است و نه بررسی.بیش‌تر حرف‌هایم را طولانی نکنم. در پایانِ ده فصلِ این رمان، چهار صفحه‌ای اختصاص دارد به این عناوین: «نامه به ناشر» و «پاسخ». این چند صفحه‌ی ناچیز، وحشت‌ناک خواندنی‌ست.

«من از ذهنیتِ متکبری که می‌پندارد با توضیح‌دادن می‌تواند چیزی را موجه سازد متنفرم... من از سُست‌اخلاقی که ناتوانی‌اش را همواره به پای دیگران می‌گذارد و نمی‌بیند که شر نه در پیرامونش، که در وجود خودش است، متنفرم»

+نوشته شده در 2009/8/18ساعت0:10توسط مجید |

گراند کافه

یکی از اشتباهاتِ من این بود که مهرِ سالِ پیش از کتابِ «ک.پ» نوشتم.نوشتن‌ئه غلط نبود،همین‌که الان می‌خوانم‌اش می‌بینم چه‌همه بابِ طبع‌ام نیست و راضی‌ام نمی‌کند بد است.تازه همانی که نه نقد و نه تعریفِ خاصی بود.که یک نگاه سیمپل-وِی بود. اومم، از همان پُست‌هایی که انگار بَدَل شدنِ آینده‌اشان به حال، دیلیت می‌طلبد. از دستم دَر رفت آن‌موقع. نمی‌شناختم‌اش. وگرنه می‌دانستم چه‌کنم. تُندش کنم. نه علی‌دایی‌وارها.البته‌هم که خوانده‌ایم امثالِ خوب‌اش را. بعله. ولی خُب حالا اصلا «ف.ج» را حساب نمی‌کنم که بخواهم در تب‌و‌تابِ تهیه‌ی پُستی دیگرگونه برای‌اش باشم. اصلن او برای هم‌چین تیتری «آقای احمدی‌نژاد! کاخ سبز رویاهای ایرانی را بنا کنید» نیاز به شَفای عاجل دارد.نه عتابِ ما.
حمید ناصحی همان‌موقع کامنت گذاشت‌،گفت مجید از همان‌زمان‌ها هم دوست‌نداشته‌ام نوشته‌هایش‌ را. فهمیدم. ولی جدی‌ترش نگرفتم.همیشه که فهمیدن کافی نیست. قبلِ انتخابات، مانا نیستانی، در فیس‌بوک یکی‌دو بار از همین کتاب گفت. داشت می‌خواندش.تمام‌اش هم کرد.دو،سه بار حرف زدیم. از آن موقع تا به‌حال می‌خواستم رسمن وبلاگی‌اش کنم این پشیمانی را که در آن پُست ای‌بابا، چه‌همه حواس‌پرتی‌امان بود که «ف.ج» را «عزیز» خطاب کردیم.چه ساده‌دلانه.یه‌هوا بیش‌تر، واژه‌ها را باید پایید.

 

+ کمی‌ دورهمی‌تر... 

+نوشته شده در 2009/7/31ساعت20:10توسط مجید | |

Richard Brautigan ...GrandCafe

یک پدیده‌ی ساختار شکن! رُمانی(اگر بشود گفت رُمان!) لبریز از تشبیهات ناب،خیال‌پردازی‌های ماهرانه و تصویرسازی‌های به‌موقع، اما با همه‌ی این‌ها، خیلی از قسمت‌های این کتاب "صید ..." حوصله‌ی مرا سر بُرد! نمی‌دونم اشکال از منه، یا از ریچارد، یا اصلا از مترجم! خوندن ِ این کتاب، کمترین حادثه‌اش برایم، چند وقتی نفس کشیدن، کنار نهرهای مختلف و تجربه‌های خوب بود.می‌شود لذت بُرد از این‌که این همه جزئیات، چگونه به این دقت، همیشه در دید و ید ِ یک نویسنده نهفته است!؟ و به قول ِ خودش، کار ِ خوبی‌ست که نهرها را به اسم ِ آدم‌ها بکنی و بعد مدتی دنبال ِ آن‌ها بیُفتی و ببینی چه در چنته دارند، چه می‌دانند و چه‌ها به روز ِ خود آورده‌اند!

+ مرگ‌اندیشی به سبک ریچارد براتیگان
+ صید قزل آلا؛رهایی از ساختار کتاب
+ آن‌قدر زیبا که نزدیک است باران ببارد
+ كودكاني كه ناپديد مي شوند
+ دعوت به مراسم چرندنويسي
+ نگاهی به رمان صید...

Forget love, I want to die, in your yellow hair...

+نوشته شده در 2009/4/20ساعت10:25توسط مجید | |

بخشی از صراحت ابراهیم گلستان در گراند کافه

 

در گفت‌وگوی جاهد با گلستان، سه جای مهم هست که به شاملو برمی‌گردد.
من در سه بند می‌آورم‌اشان:

بخش اول:

جاهد: من به دیدگاه شمیم بهار و دیگران که "خانه سیاه است"،"خشت و آینه" و "شب قوزی" را سینما نمی‌دانند و از آن انتقاد می‌کنند، معترضم.

گلستان: همه گفتند. حتی شاملو گفت که تمام عیب‌هایی که از فیلم‌های دیگران گرفتم، پس می‌گیرم. فقط یک فیلم خیلی مزخرف بود و آن،فیلم ِ "خشت و آینه" بود. این جاودانه ابرمرد ِ ادبیات معاصر ایران که شعر نمی‌فهمید.نقطه‌گذاری نمی‌فهمید و شاید خیلی چیزهای دیگه هم نمی‌فهمید.

جاهد: من در مورد ِ شعرش حرف نمی‌زنم. چون صاحب‌نظر نیستم،اگرچه برخی از آن‌ها را هم دوست دارم اما می‌دانم که درک عمیقی از سینما نداشت وگرنه آن فیلم‌ها را نمی‌ساخت و آن فیلم‌نامه‌ها را نمی‌نوشت.

گلستان: من درباره‌ی شعرش صاحب‌نظر هستم.وقتی مُرد،شعرش هم تمام شد.

بخش دوم:

جاهد: گویا شاملو هم به شما پیغام داده‌بود که من می‌خواهم در آن‌جا فیلم بسازم. (منظور استودیوی ایشون است.)

گلستان: دو،سه مرتبه. مرتبه‌ی اول دریابندری آوردش پیش من... من اصلا شاملو را به چشم نمی‌شناختم،فقط می‌دونستم طوسی حائری زنشه.خوب طوسی حائری اصلا تمام ِ آشنایی اون رو.. شاملو که زبان نمی‌دونست. طوسی زبان فرانسه می‌دونست.طوسی زن خیلی خیلی فوق‌العاده‌ای بود که البته خیلی هم باهاش بدرفتاری شد. تمام ثروتش را بالا کشید و بیرونش کرد از خانه و ...
به‌هر حال، نجف دریابندری آوردش پهلوی من و یک دوربین هم انداخته‌بود روی دوش‌اش که من می‌خوام این‌جا برای شما عکاسی کنم.گفتم کار عکاسی ندارم.اولا اگر عکسی بخوام بگیرم که خودم عکاس هستم.کار عکلاسی هم ندارم. خیلی اوقات‌اش تلخ شد. چون اشخاص توی کَت‌اشون می‌ره وقتی ازشون تعریف می‌کنند،یه مقدار باورشون می‌شه. خوب به من چه....

بخش سوم:

گلستان: ... یک مقدار کارهایی که کردم، کارهای خیلی مرتب روزگار بوده و توی ایرون هم هرچی کار کردم، خرج سینما کردم، خرج چیزهایی که هیچ‌کس نمی‌تونه انگشت روش بذاره بگه این بد بود. یا این از فلان کس طرف‌داری کرده، یا از فلان کس فلان کرده،خوب خیلی کار درستی کردم،اگر کردم. می‌گه آقا به من هم بده. من هم این کار را می‌خوام بکنم، این کار را هم کردم. اون آقای فعلا مرحوم که همین‌طور فحش می‌داد به من، خوب،بدهد. کاشکی عوض این‌که فحش بده به من، می‌رفت راجع به نقطه‌گذاری فکر بکنه، بعد کتاب بنویسه. این کار را نمی‌کرد. اون می‌خواست پول برای هروئین‌اش در بیاره، می‌نوشت که ویرگول را جایی بگذارید که موقعی‌که دارید می‌خونید، نفس‌اتون می‌خواد تنگ شه، جای ویرگول اون‌جاست. هیچ‌کس هم تو مملکت نیست که به اندازه‌ی کافی شعور داشته باشه و بگه آقا ویرگول چه ربطی به نفس کشیدن داره؟ یعنی چی؟ قبلا که تو نوشته‌های فارسی ویرگول نبود، نفس نمی‌کشیدند و اینا که توی نوشته‌هاشون هی ویرگول می‌ذارن، نفس‌تنگی دارن؟ آخه چی می‌گی؟ یا اون کتاب مرتیکه را بدزدی بگویی که این خیلی فارسی‌اش بد بود، من اینو خواستم درست بکنم و چون اصلش را گیر نیاوردم،‌از همین استفاده کردم و بازنویسی کردم. این حرف یعنی چی؟ یک کسی رفته یه کتاب ترجمه کرده. تو که می‌گی این بده، تو چه می‌دونی که این بد ترجمه کرده اگر اصلش را نداری. شاید غلط ترجمه کرده، چی را می‌خواهی به‌تر بنویسی؟ اون وقت شعر می‌خواد بگه! می‌گه من کلاسیک را خیلی خوب می‌دونم. در حالی‌که از کلاسیک گفتن فقط "که از" را "کز" گفتن بلد شده. نمی‌فهمه که شاعر کلاسیک در تنگ‌نای قافیه یا وزن عروضی بوده که "که از" را "کز" نوشته. بعدش هم می‌شن شاعر ِ آزادی‌خواه! یکی از این‌ها اومد پهلوی من کار کنه، گفتم من کار ندارم.واقعا هم کار نداشتم...
هرکسی که داره کاری می‌کنه زیر هل دادن‌های روزگار خودش می‌کنه.همان روزگار هم تکلیف ارزش و کارایی کارها را معین می‌کنه.کارایی و ارزش هم نه یعنی شهرت امروز یا به‌به چه‌چه هرکس که می‌خواد صدایی از خودش دربیاره. یکی از این‌ها یک روز اومده بود یه دوربین عکاسی انداخته‌بود گردنش...

جاهد: منظورتون شاملوست؟

گلستان: ول کن بابا!

جاهد: گویا رابطه‌اش با فروغ بد نبود. به‌نظر شما آیا فروغ هیچ تحت تاثیرش هم بود؟

گلستان: تحت تاثیر کی؟ شاملو؟ تحت تاثیر چی‌اش بود؟ فروغ با اون درجه هوش و فعالیت‌اش تحت تاثیر آدم‌های اسفنجی نمی‌رفت.
فروغ در سال ۱۳۴۰ نبود که در مصاحبه‌اش گفته بود او تمام شده؟ شما که نمی‌شناسید!
شما دوتا شعرشان را که در یک فرم هست مقایسه کن.مثلا علی کوچیکه فروغ را مقایسه کن با اون شعر خونه دیبا عروسی بود مال شاملو. اصلا ببین چقدر دنیاها فرق می‌کنه.

*** *** ***

ابراهیم گلستان، جای‌گاه خودش را در ادبیات و سینمای ما داراست. و اصولا در سنی هم نیست که بخواهد به‌گونه‌ای زبان بگشاید که دست به جنجال‌آفرینی زده‌باشد و بخواهد توجه قشری را به خود جلب کند. از طرفی نیز احمد شاملو، شعر سپید را پرچم‌داری کرد و در ادبیات مشتاقان خودش را به یقین دارد.
این صراحت ِ پایان‌نیافتنی و زبان ِ روشن‌خواه ِ گلستان همواره برای‌ام یادآور ِ تلخی ِ خیلی از حقایق بوده‌است. یه وقتی‌ست که می‌آییم و می‌گوییم شاملو در بعضی از کارهای‌اش حال‌اش چندان خوب نبوده و چرند زیاد گفته! این فرق دارد!... این چالش‌گری گلستان، در مورد شاملو، این شاعر را درب‌و داغون کرد!

*** *** ***

پ.ن:

۱)در آرشیو گراند کافه از ابراهیم گلستان:

لینک گفت‌وگوی بهنود و گلستان در پُست ِ آتش‌کده +
بندی از نامه‌ی گلستان به نادر ابراهیمی در پستِ سکوت شیشه‌های شب +
بخشی از داستان ِ کوتاه ابراهیم گلستان در پستِ وقتی دورم،به تو نزدیک‌ترم +

۲)پیشنهاد وب‌گردی: در فهم ِ رفتار معروفی 1،2،3،4

۳) عنوان برگرفته‌شده از: من بی‌نوا بندگکی سر به‌راه نبودم و راه ِ بهشت مینوی من... از شاملو

+نوشته شده در 2009/3/29ساعت20:59توسط مجید | |

 
نسل ِ من، بغض ِ ترانه می‌چکید
نسل ِ تو، خاطره‌ای سر نبُرید
نسل ِ من به فکر ِ گم کردن ِ من
نسل ِ تو به فکر ِ هم‌سایه شدن

پشت ِ سر، حریق ِ یاس و مرگ ِ رنگ
مشق ِ شب، صد خط ِ ریز، از شعر ِ جنگ
پیش ِ رو، نفرین ِ تلخ ِ مادران... اشک ِ خواهر، جای تیری در تفنگ

آسیاب اگر به نوبت، بگو پس نوبت ِ ما کو؟
سهم ِ ما، قسمت ِ ما کو؟
حرمت ِ خلوت ِ ما کو؟

یادداشت ِ گراند کافه درباره‌ی سهم من اثر پرینوش صنیعی


اتفاقی که در "سهم ِ من" پری‌نوش صنیعی افتاد، برای‌ام کم‌نظیر و خوش‌حال کننده و خواستنی بود. سعی کردم نگویم، ولی خوب این ریسک را تا حدی می‌پذیرم که با سربلندی عرض کنم این اثر پری‌نوش "شاه‌کار" بود. بسیار گسترده و مشخصا با سخت‌کوشی ِ فراوان، قلم زدند. چاپ اول کتاب مربوط به بهار هشتاد و یک بود، و فکر می‌کنم تا به حال، حداقل پانزده‌بار به چاپ‌های بعدی رسیده‌است.
نوشتن از این کتاب، اصلا و ابدا راحت نیست.جنبه‌ی تاریخی آن یک‌سو، جریانات ملی،مذهبی از سوی دیگر، و هم‌چنین زمینه‌های روان‌شناختی،اجتماعی در کنار ِ شاعرانه‌گی‌ها و روایت و زبان و زاویه‌ی دید و ادبیات ِ آن در مجموعه‌ی داستان‌نویسی و تکنیک‌های آن کاری حساس می‌طلبد که بسیار دشوار می‌نماید.

زن،ایران،مذهب،تاریخ،خانواده،عقده،حجاب،سک.س،ازدواج،مردسالاری،فرزند‌سالاری،حقوقِ زنان، هجرت، انقلاب،حزب،غرب،شرق،عشق، حقوق شهروندی، آزادی، ظلم‌ستیزی و ... و ... در واقع مهم‌ترین و حساس‌ترین کلیدواژه‌های این رمان هستند.
یک رمان ِ گیرا، پر تنش و پر حادثه. که فکر می‌کنم برای نسل ِ من، واقعا خواندن‌اش خالی از لطف نیست. به واقع شاهد ِ یک "رئالسیم" و آن‌هم شاید به شکلی رئالیسم ِ فرا اجتماعی!
دیالوگ‌ها، سراسر زندگی‌ست. "لغزش‌های زبانی"، "لغزش‌های رفتاری"، "فرافکنی".
آن آخرها که سخن از "عقده‌ی اودیپ" به میان می‌آید. بسیار دل‌نشین است. آن‌جایی که معصومه به مسعود می‌گوید: مثل پسر بچه‌هایی که هنوز گرفتار عقده‌ی اُدیپ هستن حرف نزن، حالا دیگه باید بدونی که فرزند چه ارزشی برای پدر و مادر داره...
و در واقع این عقده، ناشی از رقابت ِ "ناخودآگاه" کودک مذکر با پدر خود و اشتیاق شدید و نهادینه به مادر  است.
انتخاب ِ اسم ِ قهرمان داستان بسیار به‌جا می‌باشد: "معصومه".

روایت ِ قوی و محکمی که نزدیک به کمال، سرکوبی‌های خودآگاهانه و ناخودآگانه‌ی بسیاری و بسیاری از خواسته‌ها و تمایلات را توسط ِ خانواده، مذهب و جامعه به نمایش می‌گذارد. شرحی جذاب، از "سایه"‌های حمید، همسر ِ معصومه همچون سایر ِ حوادث‌های بی امان ِ داستان بر انگیزه‌ی مخاطب می‌افزاید.

چون نه در حوصله‌ی یادداشت ِ کوتاه ِ من است و نه وقت ِ شما، ترجیح می‌دهم به جای نقل ِ قول، به ذکر چندین و چند آدرس، در این کتاب هم بپردازم. "سهم من" پری‌نوش صنیعی،انتشارات روزبهان:
صفحات ِ : ۱۱۳، ۱۲۷، ۲۸۰، ۲۷۹، ۳۲۱، ۳۴۰، ۳۵۸، ۳۷۷، ۳۷۸، ۳۹۷، ۴۶۹، ۴۷۲، ۴۷۳، ۵۱۲ و ۵۲۱ و ...
نمونه‌های کوچکی از نقاط ِ درخشان این رمان ِ بسیار خوب می‌باشند.

شخصیت‌پردازی، پر جرئت و چشم‌گیر ِ محمود، به عنوان ِ یک نمونه‌ی تمام عیار ِ انسانی ریاکار، یا نیز کاراکتر ِ چشم‌نواز ِ پروین، به عنوان ِ زنی که نابه‌خردانه قضاوت می‌شود، آن‌چنان عمیق است که خسته‌گی مخاطب را در جای‌جای ِ این داستان به‌در می‌کند. "قهرمان‌پروری"، "خود‌خواهی" در شخصیتی چون "سیامک"، سرخورده‌گی ِ مشهود در "خانم جان"، نفرت ِ از دیکتاتوری، ناتعادلی، ضعف، و روح ِ حساس در "آقای شیرازی"، عقده‌های فرو خورده‌شده، ناب، بی‌بدیل، در شخصیت ِ "شهرزاد"
بی‌شک "سهم ِ من" در کارنامه‌ی پری‌نوش تبدیل به یک ستاره‌ی درخشان و درخور ِ توجه شده‌است.

پری‌نوش صنیعی در چند جای این رمان، بسیار از اشعار ِ فروغ و نیز دکتر فخر‌الدین مزارعی، استفاده می‌کند. آن‌جور که من در بررسی‌هایم دیدم، انگار چند مورد، انتخاب‌های‌اش اشتباه‌بوده، که به هر حال جای تاسف دارد که برداشت ِ نادُرستی را به‌راحتی انجام داده. و همچنین ضعف‌هایی در مورد ِ شخصیت ِ "معصوم" به چشم می‌خورد و البته این زن، آن‌چنان پرحادثه و پر دغدغه هست، که خودبه‌خود، بعید به‌نظر نمی‌رسید. موضوع ِ مهمی که نمی‌شود از آن گذشت، محدودیت‌های موجودی‌ست که حتما گریبان‌گیر ِ ایشان نیز شده‌است. در جامعه‌ی ما، با نگرش‌های مذهبی و سیاسی موجود،سانسور، مرد محوری - حالا کم‌رنگ یا پُررنگ-  متاسفانه بسیاری از حرف‌ها را از دهان ِ نویسنده ناخواسته می‌رُباید.

 

من:زن ِ ایرانی | اهل ِ خود ویرانی | آینه‌ی دق کرده | بس که هق‌هق کرده|از سپاه ِ تسلیم| روز و شب بی‌تقویم .....  بر تن ِ یاس ِ سپید ِ سفره| جای قلاب ِ کمر می‌سوزد| لب ِ فریاد ِ مرا می‌دوزد| سیر ِ سیرم، سیر از مُشت و لگد| برده‌داران ِ حقیر ِ مرگ‌بو، بر سر ِ بازار عاشق می‌کشند...

 

پ.ن۱:
از این به‌بعد باید به‌هر کسی‌که می‌خواهد ازدواج کند و خانواده تشکیل بدهد و اصولا هرکسی‌که می‌خواهد آینده‌ی خوبی را در کنار ِ نگاه ِ دُرست به گذشته تجربه کند، این کتاب را پیش‌نهاد کنم و حتی شهامت‌اش را دارم، آن‌را کتابی واجب در سبد ِ هر خواننده‌ی کاربلد بدانم.

پ.ن۲: سراینده‌ی بخش‌هایی از دو ترانه‌‌ی ابتدا و انتهای این یادداشت، شهیار قنبری‌ست.

+نوشته شده در 2009/3/26ساعت21:0توسط مجید | |


X... X

«همه‌ی اهل ِ شیراز می‌دانستند که داش آکل و کاکارستم سایه‌ی یک‌دیگر را با تیر می‌زنند.»

چرا می‌گه "شیراز"؟ آدمی یاد ِ تاریخ،فرهنگ، عشق و عاشقی و مهم‌تر شراب می‌اُفتد.
چرا "داش آکل"؟ چرا "کاکارستم"؟
"سایه"، هزاران شخصیتی که در ما وجود دارد و گاه‌به‌گاه ظهور می‌کند،مجال می‌یابد...
صادق خان! چرا نگفتی سایه‌ی یک‌دیگر را می‌زنند!؟
چرا؟ چرا گفتی با "تیر" می‌زنند؟

«قفس کَرَکی را که روی‌اش شله‌ی سرخ کشیده‌بود پهلویش گذاشته‌بود...»

صادق خان! چرا "پهلو"ی‌اش گذاشته بود؟ چرا "کنارش" نه؟ چرا بغل‌دستش نه؟ چرا کمی‌ آن‌طرف‌تر نه؟ داشی، نکنه از "پهلو" قمه خواهی خورد؟ نکنه....
چرا همین‌طور،مُدام، داش آکل، یخ را در کاسه می‌گرداند؟

«کاکا، مردت خانه نیست... به پوریای ولی قسم اگر دو مرتبه بدمستی کردی، سبیلت را دود می‌دهم. با برگه‌ی همین قمه دو نیمه‌ات می‌کنم.»

"سبیلت را دود می‌دهم"... قسم خوردن به "پوریای ولی"... "بد مستی"

«- ما پنج سال پیش در سفر کازرون با هم آشنا شدیم.
- حاجی خدا بیامرز همیشه می‌گفت اگر یک نفر مرد هست فلانی هست
- خانم من آزادی خودم را از همه‌چیز بیش‌تر دوست دارم، اما حالا که زیر دین مرده رفته‌ام، به همین تیغه‌ی آفتاب قسم، اگر نمردم به همه نشان می‌دهم.»

قسم خوردن به "تیغه‌ی آفتاب"... "حاجی" ... "زیر ِ دین مُرده"

یک داستان خارق‌العاده، حساب شده و قوی. خدا می‌داند چقدر مطالعه در مورد "لوطی"‌ها و مرام و شیوه‌ی آن‌ها داشته که این همه حیرت‌انگیز قلم زده است.
این‌که اصلا چرا "کرک" (بلدرچین) ، یا اصلا چرا "طوطی". که نماد ِ تکرار است.
با مرجان ازدواج نکرد، و چرا نکرد؟ .... این داستان ِ بسیار زیبا را شاید فقط صادق هدایت می‌توانست بنویسد.به یقین مرجان را به داش آکل می‌دادند. آیا مشکل اختلاف سنی ۲۶ سال بود؟ آیا "لوطی" بودن؟  به خاطر ِ "زیبایی"؟ ترس؟... "حاجی" هم که دیگر نبود. و به او آن‌قدر اطمینان داشت. شوهره هم که هم پیرتر بود هم زشت‌تر!!
باید "حاجی صمد" را بررسی کرد. رابطه‌ی او، در کازرون با "داش آکل"... باید "لوطی‌"ها را فهمید و مطالعه کرد. باید دید، پیاله‌اشان به هم خورده است یا نه؟! ..... فقط می‌توانم صادق هدایت را تحسین کنم!

*** *** ***

علت ِ این یادداشت کوتاه، ایجاد انگیزه و تحرکی بود، برای سراغ گرفتن از شاهکاری چون "داش آکل".
صادق هدایت را دوست دارم. تازه من که زیاد نمی‌فهمم چه می‌کند! فکر می‌کنم م.ف.فرزانه بود که به‌اش گفته بود برای فهمیدن "بوف کور". چه اندازه باید اسطوره و یونگ و فروید و کافکا و روان‌شناسی و مذهب حتی شرق و غرب بخوانی! هزار کوفت و زهرمار ِ دیگر! را بفهمی. ترجیح می‌دهم لال باشم وقتی از خسرو سینایی و دکتر طاهری تا دکتر شمیسا و م.ف.فرزانه به همچنین کسانی چون دکتر صنعتی، حرف می‌زنند. آدم‌های بزرگ هم چرت و پرت می‌گویند، باید آن‌ها را البته گذاشت به حساب نظرات شخصی! حتی اگر آن کسی نجف دریابندری باشد که بگه با بوف کور حال کرده یا نکرده!
علت ِ دیگری هم داشتم از آوردن ِ این کوتاه‌نوشته که گریزی به داخل ِ "داش آکل" می‌زند و آن مجالی‌ست که اکثرمان در نوروز و تعطیلات به‌زودی خواهیم یافت. بنشینیم و بخوانیم صادق هدایت را. ضرر نمی‌کنیم.
حیف است نگویم، چقدر مسعود کیمیایی داش آکل را خوب درآورده و قشنگ ساخته. به‌یاد آوریم صحنه‌ی قبرستان-داش‌آکل- مرجان! ... این یعنی ِ "دفن ِ‌ عشق".... به‌یاد آوریم که کاکارستم را مسعود خان چه کرد!

 

فردا که در ِ بهشت را باز کنند... لوطی طلبند و لوطیان ناز کنند

 

پی‌نوشت مهم:

 

یک نکته‌ی جالب ِ دیگر این‌که تصور کنید که داستانی چون "داش آکل"، یا حتی رمانی چون "بوف کور" چه حجمی دارند!؟ بله. بسیار کم حجم هستند. و آن‌جنان قطور نیستند. "خواندن" ِ آن‌ها حتما وقتی نخواهد گرفت، ولی فهمیدن ِ آن‌ها، به اندازه‌ای که شاید باورش کمی سخت آید، وقت خواهد گرفت و البته لذت به هم‌راه خواهد داشت. دوستان ِ عزیزی که یک شبه، قمارباز خوان شده‌اند. رکورد شکنانی که عقاید یک دلقک را دو،سه شبه تمام کرده‌اند و جنگ و صلح را هرگز از دست نداده‌ و بسیارانی که ترتیب ِ بوف کور را چندین ساعته داده‌اند!... بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که بدبختی‌ست، این‌که نتوانیم از یک شاهکار، با بیش‌ترین ظرفیت لذت ببریم. حیف است! حیف که می‌بینم، سهم ِ من ِ پری‌نوش صنیعی یا فلان و بهمان کتاب ِ رومن گاری را، با افتخار و افاده و حماقت، می‌گویند که خوانده‌ایم ولی نفهمیدنش (فهمیدن باز اشتباه نشود با از بر کردن!!). به من ربطی نداره. ولی چه فایده، که برای این‌که یک اثری را نخوانده نگذاری، در شب و خسته‌گی و بی‌خوابی دستت بگیری! که چی؟ که بگویی خواندمش! که بگویی فلان کتاب را خواندی؟ که بگویی مطالعه‌ام بالاست! فکر کرده روزنامه دستش گرفته!

 

 

*** *** ***

 

این صفحه‌ایست که تمام ِ مطالب ِ منتشر شده به قلم ِ من، در موضوع ادبیات، در گراند کافه را می‌توانید مشاهده کنید...

 

+نوشته شده در 2009/3/9ساعت22:0توسط مجید | |


با من از ایران بگو Grand Cafe

من در قعر ِ ضمیر خود احساسی دارم، چون گواهی گوارا و مبهمی که گاه‌به‌گاه بر دل می‌گذر و آن، این است که رسالت ِ ایران به پایان نرسیده است و شکوه و خرمی او، به او باز خواهد گشت. من یقین دارم که ایران می‌تواند قد راست کند، کشوری نام‌آور و زیبا و سعادت‌مند گردد و آن‌گونه که در خور ِ تمدن و فرهنگ و سال‌خوردگی اوست، نکته‌های بسیاری به جهان بیآموزد. این ادعا، بی‌شک کسانی را به لبخند خواهد آورد. گروهی هستند که اعتقاد به ایران را اعتقادی ساده‌لوحانه می‌پندارند، لیکن آنان که ایران را می‌شناسند، هیچ‌گاه از او امید برنخواهد گرفت.

ایران سرزمین شگفت‌آوری است. تاریخ او از نظر رنگارنگی و گوناگونی کم‌نظیر است. بزرگ‌ترین مردان و پست‌ترین مردان در این آب و خاک پرورده شده‌اند، حوادثی که بر سر ایران آمده، بدان‌گونه است که در خور کشور برگزیده و بزرگی است. فتح‌های درخشان داشته‌است و شکست‌های شرم‌آور، مصیبت‌های بسیار و کام‌روایی‌های بسیار. گویی روزگار همه‌ی بلاها و بازی‌های خود را بر ایران آزموده است. او را بارها لب پرت‌گاه برده و باز از افتادن بازش داشته. ایران، شاید سخت‌جان‌ترین کشور‌های دنیاست. دوره‌هایی بوده‌است که با نیمه‌جانی زندگی کرده، اما از نفس نیفتاده؛ و چون بیمارانی که می‌خواهند نزدیکان خود را بیآزمایند، درست در همان لحظه که همه از او امید برگرفته بودند، چشم گشوده است و زندگی را از سر گرفته...

 

تا چند کشی نعره که: قانون خدا کو؟            گوش شنوا کو؟

کو آن‌که دهد گوش به عرض فقرا؟کو؟            گوش شنوا کو؟

این دوره مگر دوره‌ی "ربات حجال" است؟       یا قحط ِ رجال است؟

مردان ِ هنرپیشه‌ی انگشت‌نما کو؟               گوش ِ شنوا کو؟

امروز جمیع ِ علما خانه نشینند                   در ماتم ِ دینند

بر گردن ِ ما از غم دین شال ِ عزا کو؟             گوش شنوا کو؟

هر گوشه بساطی ز شراب است و قمار است
                                                            دیگی سر ِ بار است
ای مسجدیان امر به معروف ِ شما کو؟          گوش شنوا کو؟

یک نیمه‌ی ایران ز معارف همه دورند              نیمی شل و کورند

اندر کف ِ کوران ستم دیده عصا کو؟               گوش شنوا کو؟

 

پ.ن۱: متن ِ فوق بخشی از قلم ِ "محمدعلی اسلامی ندوشن" و شعر بخشی از "گوش ِ شنوا کو؟" اثر ِ "سید اشرف‌الدین حسینی" معروف به نسیم شمال.
پ.ن۲:
دنیا یه روز شبیهِ تو!شبیه ِ خواب ِ تو میشه|این همه آبادی ِ بد،‌یه روز خراب ِ تو میشه!

+نوشته شده در 2009/2/26ساعت11:0توسط مجید | |


باید خیلی غافل باشیم که یک وقتی در شعر ادبیات فارسی گشتی بزنیم و به اندازه‌ی "سعدی" توجه نکنیم. سعدی یک شاعر فوق‌العاده قوی است و هیچ کسی نمی‌تواند حق مطلب را در مورد اشعار سعدی ادا کند. و بزرگی وی خاصه در زمینه‌ی شاعری بر هیچ کسی پوشیده نیست.
سعدی آن‌قدر مظلوم است که هنوز می‌شود از هر چند نفر یکی را پیدا کرد که بخواند:
"بنی‌ادم اعضای یک‌دیگرند!" و هنوز می‌شود کسانی را بین ِ "دیگر" و "پیکر" به شک انداخت.

Grand Cafe & Saadi cafe by Majid

اصلا دوست داشتم پاتوقی چون "کافه سعدی" در خود همین وبلاگ داشتم و از سعدی می‌خواندم و می‌نوشتم،من و هم‌نسل‌های من از سعدی بهره‌مند نشدیم. نه تنها ما، که سعدی بین ما ایرانی‌ها هنوز می‌توان با قاطعیت گفت که دور افتاده است. دور مانده است، ما خودمان را سرگردان کرده‌ایم.

سعدی آنقدر مظلوم است که حوزه‌ی جمال‌شناختی آثار وی ضعیف بررسی شده و مردم باید بدانند که به واقع جهان در توصیف زیبایی‌هایش وام‌دار کلام سعدی‌ست. زبان او، کلام او، تار و پود فرهنگ ایران است در ظفر‌ها و شکست‌ها، در طغیان‌ها و رندی‌ها وی در زوایا‌یی بی‌بدیل و نو و همچنین مختلف اندیشه‌هایی روشن را به نمایش می‌گذارد.

بخوانید:

1-      دیده را فایده آن است که دل‌بر بیند/ ور نبیند چه بُوَد فایده بینایی را!؟
2-      که گفت در رخ ِ زیبا نظر خطا باشد؟!/ خطا بُوَد که نبینند روی زیبا را

همچنین بخوانید:

1-      تو چه دانی که شب ِ سوخته‌گان چون گذرد؟!/ که شبی ندیده باشی به درازنای سالی
2-      تو شبی در انتظاری ننشسته‌ای چه دانی؟!/ که چه شب گذشت بر منتظران ِ نا شکیبت

نو شدن‌ها و روزنه‌های فکری سعدی ما را به یک شاعر به تمام معنا می‌رساند که آدمی را شگفت‌زده می‌کند و به مهارت‌های وی افتخار می‌کند.یک شاعر ِ بزرگ و حرفه‌ای که تو را مجبور می‌کند به تمام جنبه‌های شعری و جمال‌شناختی او خیره شوی. برای مثال جایی که سیزده بار تکرار مصوت "آ" همچون انعکاس فریادی از درون عاشق خطاب به ساربان و از پس ِ کاروان تمام ِ وجودت را فرا می‌گیرد:

ای ساربان آهسته ران کارام جانم می‌رود / وان دل که با خود داشتم با دل‌ستانم می‌رود

بی‌خود نبوده است که گفته‌اند:

در می‌چکد ز منطق سعدی به جای شعر
گر سیم داشتی بنوشتی به زر، سخن!

مخاطب سعدی با عاشقانه‌هایش خوش‌رنگ می‌شود. سعدی، غزل‌رو ترین شاعر ِ فارسی‌زبان است و این ادعا را بی دلیل نمی‌آورم.
1-      هر خم ِ زلف ِ پریشان تو زندان ِ دلی‌ست/ تا نگویی که اسیران کمند ِ تو کمند
2-      عجب در آن‌که تو مجموع و‌گر قیاس کنی/ به زیر هر خم مویت دلی پراکنده‌ست

به دو نکته اشاره می‌کنم:

1- او گاهی یک حرف را به جای یک یا چند جمله می‌نشاند:

اگرم برآورد بخت به تخت پادشاهي
نه چنان،که بنده باشم همه عمر در کتيبت

"نه چنان" سعدی می‌آورد اما جای همه‌ی این جمله:
"اين ياري رساندن بخت و بالا كشانيدن مقام من در رسيدن و به دست آوردن تخت پادشاهي برايم آن چنان دلپذير نيست كه…"

2- این‌را بخوانید:
من از این بند نخواهم به درآمد همه عمر/بند ِ پایی که به دست تو بود، تاج سرست

من دست سعدی را به خاطر این همه هنر می‌بوسم. او غرق در واژه است.به‌تر آن‌که بگوییم واژه غرق در او، همیشه نو، همیشه روشن. واژه‌ها را می‌شناسد، "بند ِ پایی" را آن‌قدر "استادانه" به کار می‌برد و ترکیب را وارد می‌کند که به چشم هم زدنی در ذهن مخاطب "پای‌بندی" به عشق تصویر شود.

یادمان نرود که شاعران بزرگی در قلم خود مدیون سعدی هستند هیچ! در حال حاضر نیز هم اگر پای موسیقی بنشینی و بشنوی که:
چی به پای تو بریزم لایق پای تو باشه/ چی بخونم که بتونه جای حرفای تو باشه
حتما به خاطر می‌آوری که سعدی قرن‌ها پیش فرمود:

من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود/ سر نه چیزی‌ست که شاسته‌ی پای تو بود

و این‌گونه است که:

عشق ِ سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند
داستانی است که بر سر هر بازاری هست...


منبع یاری‌دهنده‌ی این یادداشت "نکاتی در سبک‌شناختی در غزل سعدی" نوشته‌ی دکتر طاهری- روزنامه‌ی اطلاعات سال ۱۳۸۵ می‌باشد.

پ.ن: این یادداشت کوتاه را صرفا برای هم‌نسل‌های خودم نوشتم. چه کسی را در شعر فارسی داریم و نه خوب می‌شناسیمش نه در می‌یابیم او را. سعدی، بی ما هم سعدی هست و می‌ماند. ولی ما بی سعدی، هوا را در زندگی‌امان کم کرده‌ایم. "عشق" را با سعدی بشناسید. از "عشق" با سعدی لذت ببرید. آدمی واقعا می‌فهمد "شعر عاشقانه" یعنی چه! و با خودش می‌گوید:
"که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی..."

سایر نوشته‌ها و مقالات ِ "ادبیات" منتشر شده در Grand Cafe:

موج نو- احمدرضا احمدی- تحلیل شعری از او

سکوتِ سانسور شده: نگاهی به لذت متن- نوشتاری بر کلیشه

نقد "می‌مانیم توی تاریکی" مینیمالی از میترا الیاتی همراه ِ متن داستان

از کافه که بیرون زدم .:. نگاهی به کافه پیانو اثر فرهاد جعفری

بررسی زندگی شخصی-هنری هاینریش بل

طرح ِ پرسش‌هایی در باب ِ نیاز به واکاوی "ای کاش‌ها" در شعر فارسی

نقد رمان "روی ماه خداوند را ببوس" اثر مصطفی مستور -- -- از طرف من هم ببوس!

یادداشت و بررسی رمان "جنگل واژگون" اثر جی.دی.سلینجر

+نوشته شده در 2008/12/18ساعت21:30توسط مجید | |

 J.D.Salinger By Majid Farahani- Grand Cafe 

جی.دی سلینجر   J.D.salinger و شش نکته:

۱) سال 1919 در نیویورک آمریکا به دنیا می‌آید. نویسنده‌ای منزوی و محبوب که در نوزده سالگی خود سفری به اروپا داشت هیچ‌گاه تصور نمی‌کرد تا به این اندازه در ادبیات داستانی معاصر آمریکا توانا و پر تاثیر شناخته شود. کسی که شهرت وی بیشتر به خاطر رمانی چون "ناتور دشت" است که در سال هزار و نهصد و پنجاه و یک می‌نویسد.

۲) اولین داستان وی مربوط به سال ۱۹۴۰ می‌باشد که در مجله‌ی استوری به نام "جوانان" به چاپ می‌رسد. همچنین وی داستانی به نام "فرانی و زویی" دارد که داریوش مهرجویی با اقتباس فراوان از این داستان و یکی دو داستان دیگر از سلنجر فیلمی به نام "پری" را ساخت. که در یک بازه‌ی زمانی با توجه به رعایت نکردن مسائلی در مورد حق برداشت و کپی سر و صداهایی بر پا شد.

۳) در "ناتور دشت" می‌آورد:

"اگر یک چیز در دنیا وجود داشته باشد که ازش متنفر باشم، آن چیز فیلم است. اسم‌اش را جلوی من نیاورید"

ریشه‌ی این مسئله به این موضوع برمی‌گردد که وی عاشق "اُنا اونیل" دختر "اوژن اونیل" که نمایش‌‌نامه نویس معروفی‌ست می‌شود این اتفاق یک سال قبل از ورود او به ارتش سال ۱۹۴۱ می‌اُفتد و وی هر روز در ارتش برای اُنا نامه می‌نوشت اما مجبور می‌شود به اروپا برای خدمت عزیمت کند و اُنا هم می‌رود با "چارلی چاپلین" که فاصله‌ی سنی زیادی با او داشت ازدواج می‌کند پس تا به امروز سلینجر با چشم حسد به صنعت سینما نگاه می‌کند.

۴) در سال ۱۹۷۴ به خبرنگاری می‌گوید: "من نوشتن را دوست دارم،من عاشق نوشتن هستم، اما فقط برای خودم و رضایت خودم می‌نویسم"
سلینجر کسی‌ست که این اواخر همچنان می‌نویسد ولی مشاهده‌ی آن‌ها را بعضا به کسی اجازه نمی‌دهد.

۵) سلینجر بین ایرانی‌ها محبوب است ولی متاسفانه ما در لباس ِ دوست عادت به آزار داریم، دو سال پیش بود که افرادی در اینترنت ترجمه‌ی "جنگل واژگون" را پخش کردند. و این کار با چشم پوشی کامل از مسائل اخلاقی کاملا عبث و مرگ‌بو بود. و به شخصه هرچند تمایل به گسترش E-books دارم اما آن عمل را در آن سال کاری کثیف می‌دانم.

۶) برخی دیگر از آثار او:

جنگل واژگون، نُه داستان، نغمه‌ی غمگین،هفته‌ای یه بار آدمو نمی‌کُشه،یادداشت‌های شخصی‌ِ یک سرباز، تِدی، قایق ِ به عمق رفته، مرد ِ خنده‌آور، قوم جوان، من یک دیوانه‌ام....

یاری‌دهندگان و مطالب مرتبط:
جی.دی.سلینجر و ناتور دشت
آشنایی با سلینجر به کوشش محمد حسن شهسواری
جی.دی.سلینجر و حریم خصوصی
زن‌ها در زندگی سلینجر
سلینجر در ویکی‌پدیا


مختصر کلامی در مورد ِ "جنگل واژگون"- ٰThe Inverted Forest

 اگر نوشته‌ی کوتاه ِ "جنگل واژگون(1)" را مطالعه کرده باشید، به ۸ مطلب در ۸ بلاگ مختلف لینک داده بودم که هر یک نگاه یا نقدی بر "جنگل ِ واژگون" داشته‌اند.

قبل از پرداختن به لحظات درخشان این داستان بُلند به چند نکته از نگاه خود اشاره می‌کنم:

۱- ترجمه‌ی بابک تبرایی و سحر ساعی ترجمه‌ی روان و خوبی‌ست.حوصله‌ی مخاطب را سر نمی‌برد و در گفتگوها دایره‌ی واژگان هماهنگ با آن‌چیزی‌ست که روزمره بین خودمان اتفاق می‌اُفتد. به نکاتی که نویسنده در خلال داستان اعم از آدرس یک کتاب یا نویسنده یا شاعر می‌اورد دقت می‌کند. مثلا در جایی "قرار تعصب- جین اورستن" را به "غرور و تعصب-جین اوستین" در پاورقی اصلاح می‌کند.
در  عوض به نظرم طراحی جلد -کار ژیلا اسماعیلیان- خوب از آب در نیامده.

۲- ابتدای داستان که با یادداشت‌های روزانه‌ی شخصیت اصلی(کورین) آغاز می‌شود یک شروع هیجان‌انگیز به حساب می‌اید خاصه این‌که مخاطب به یک‌باره با تعداد زیادی کاراکتر مواجه می‌شود که چندی از آن‌ها نیز به صورت خلاصه ولی به اندازه وصف و معرفی می‌شوند.
از مشخصات سلینجر یکی مهارت "شخصیت‌پردازی" است.
در همان ابتدا توجه‌ی خاص ِ "کورین" به شخصیتی به نام ِ‌ "ریموند فورد" مشخص می‌شود. همین‌طور که راوی صحنه‌هایی داخلی از جشن تولد و صحنه‌هایی خارجی از محل ِ اقامت فورد - اقامت‌گاه ِ یک نظافت‌چی در هُتل- را که در واقع به ترتیب تداعی‌گر وضع مالی خوب و بد نیز می‌باشند را شرح می‌دهد به تدریج از شخصیت‌های داستان کاسته می‌شود(کمک اساسی به ذهن مخاطب) و در همین حین ما را با محیط کودکی دو شخصیت‌ اصلی آشنا می‌کند که پایه‌ای مهم برای ادامه‌ی ماجراست.

۳- تاثیر "فروید" هم بر نویسنده و در پی آن بر شخصیت اصلی داستان کاملا واضح است. کورین تقریبا با نظریات فروید آشناست ولی نمی‌خواهد آن‌ها برای پیش‌امدهای خود نیز صادق بداند. مسئله‌ی مهم ِ "عقده" از این دست است. او خود اشاره می‌کند "عقده‌ی اُدیپ وحشتناک دارد..."

۴- داستان از همان ابتدا تقریبا واضح می‌شود. نوعی پا فشاری بر سر تاثیرات کودکی در انسان. همان ابتدا مردی به خاطر سادگی کورین در بازگو کردن داشتن ِ "عقده‌‌ی اُدیپ وحشتناک" او را ترک می‌کند. و این مشخصا خیلی حرف‌ها را رو می‌کند. کورین، مادر ندارد و پدری دارد که بی‌خبر از حال ِ اوست. در عوض این اتفاق برای فورد در بی‌پدری می‌افتد او یک مادر دارد با آن بدجنسی‌هایی که راوی شرح می‌دهد. دختری که پدر دارد ثروت‌مند است، پسری که مادر دارد، فقیر. از نظر فروید، کینه‌هایی این میان باید در روابط بین هر زنجیره‌ی اصلی با حلقه‌ی "پدر، مادر،فرزند" شکل بگیرد، یا بین فرزند و مادر، یا فرزند و پدر و این‌ها به خوبی در داستان روندی را ایجاد می‌کند که نویسنده از آن بهره می‌برد.

۵- مادر ِ فورد، الکلی‌ست، اما فورد الکلی نیست. اما آنچه حادثه را شکل می‌دهد باز نظریاتی مبتنی بر فروید یا یونگ است که مخاطب می‌فهمد آن‌چه در ناخود آگاه ِ فورد انباشته شده است شما را به یک ریموند فورد ِ الکلی در انتهای داستان می‌رساند.

۶- "وینر" که هم‌کار ِ کورین است و به عنوان دانای کل،‌روای؛ به نظر من تمام داستان را حدودا در ۲ صفحه مطرح و تمام می‌کند. البته یادتان باشد نمی‌شود به این مسئله اصطلاحا "لو دادن" گفت.

بگذارید خارج از این بحث ۲ مثال مختصر سینمایی بزنم: در فیلم "یک بوس کوچولو" ی بهمن فرمان‌آرا یک انیمیشن مانندی در ابتدای فیلم وجود دارد که تمام فیلم را به زبانی بیان می‌کند و این تکنیک بسیار دشوار است.همان‌طور که همه می‌دانند این فیلم فرمان‌آرا به واقع یک اثر قوی و حرفه‌ای محسوب می‌شود. همچنین است "ارتفاع پست" حاتمی‌کیا در یک سکانس حجم ِ قابل اعتنایی از داستان به یک‌باره به زبانی روایت می‌گردد.

در "جنگل ِ واژگون" اتفاقی که عرض می‌کنم دقیقا قبل از شرح ِ ازدواج ِ کورین و فورد می‌باشد. در مکالمه‌ای که بین وینر(سوم شخص و هم‌کار) و کورین شکل می‌گیرد.صحبت‌هایی در مورد ِ شاعری، سردی، روان‌پریشی و ... در قالب ِ رک‌گویی ِ وینر و توصیه‌های او مشخص‌کننده همه‌ی ماجراست.

به همین ۶ نکته بسنده می‌کنم. فکر می‌کنم در نگاهی متفاوت توانسته باشم برخی از حرف‌هایم را بزنم و شما با مراجعه به سایر آن ۸ لینک می‌توانید کنار ِ دیدگاه‌های من، مطالعه‌ی خوبی پیرامون ِ این داستان بلند داشته باشید./

T-shirt selinger

لحظات درخشان و اوج‌گیری‌‌های داستان ِ بلند ِ "جنگل واژگون" اثر ِ "جروم دیوید سلینجر"

 آن‌چه خواهید خواند لحظاتی‌ست زیبا در داستان که جمع‌آوری کردم:

۱/ مرا مثل ِ کتاب‌هایی که خوانده‌ام، دوست بدار

۲/ کارش را ناتوان از درک این شروع کرده بود که اگر به عنوان دختری شاغل شکست بخورد، چه چیزی را از دست می‌دهد، در نتیجه آن‌قدر نسبت به کل این ترقی خون‌سرد بود که در دفتری آکنده از آدم‌های جاه‌طلب و پر تنش به خاطر ارزش حقیقی کارش پذیرفته شده بود.

۳/ نه سرزمین ِ هرز، که بزرگ جنگلی واژگون .... شاخ و برگ‌هایش همه در زیر زمین

۴/ حس کرد شعرهای فورد در همه‌ی اتاقش راست ایستاده‌اند.

۵/ شاعر‌ها تقریبا هیچ‌وقت شبیه شاعر‌ها نیستند.

۶/ من آدمی‌ام، من رنج کشیده‌ام، من آن‌جا بودم...

۷/ همیشه برای هر کاری بیش‌تر از یه دلیل وجود داره.

۸/ هیچ‌وقت تو زندگیم لب به مشروب نزدم.نه به خاطر این‌که مادرم الکلی بود. هیچ وقت سیگار نکشیدم. دلیلش اینه که وقتی بچه بودم یه نفر بهم گفت: الکل و سیگار حس چشایی رو ضعیف می‌کنه.
من فکر کردم خوبه که آدم حس چشایی کامل و بی‌نقصی داشته باشه، یه جواریی هنوزم همین‌جور فکر می‌کنم. هنوز نتونستم از خیلی اعتقادات ِ بچگیم دست بکشم.

۹/ یه دختر ِ کوچولو فقط یه آدم ِ بزرگ با ابعاد بسیار کوچک‌تر نیست.

۱۰/ شوهرش کامل به درون اتاق نیامده بود. سر جذابش را با خود آورده بود و احتمالا همه‌ی نبوغش را. اما مهربانی‌اش کجا بود؟ .... بدون ِ مهربانی‌اش، کمی لخت به نظر می‌رسید.

۱۱/ شاعر، شعرشو ابداع نمی‌کنه، کشفش می‌کنه.

۱۲/ مثل ِ همه‌ی آدم‌هایی که تصمیم می‌گیرند در حالت افقی زندگی کنند، کورین وقتی بر پاهایش ایستاد، رفتارش کمی دیوانه‌وار بود.

***********

 پ.ن۱: امیدوارم که این یادداشت مفید واقع شود و این چشم‌انداز مورد توجه و واکنش دوستان قرار گیرد.

پ.ن۲: برای خواندن سایر ِ یادداشت‌ها، نقدها و نگاه‌های من در گراند کافه در زمینه‌ی ادبیات، لطفا به این صفحه مراجعه کنید.

آذر هـــشتــاد و هــفــت . مــجـیــــد فــراهــانـی

+نوشته شده در 2008/12/12ساعت13:30توسط مجید | |


عجب صبری خدا دارد..
اگر من جای او بودم که می‌دیدم
یکی عریان و لرزان
دیگری پوشیده از صد جامه‌ی رنگین
زمین و آسمان را واژگون
مستانه می‌کردم... عجب صبری خدا دارد    (معینی کرمانشاهی)

Kiss M....Grand Cafe

آنچه خواهید خواند نظرات و دست‌نویس ِ شخصی من است بر داستان ِ "روی ماه خداوند را ببوس"

مصطفی مستور نویسنده‌ی این داستان است. سال ۱۳۴۳ در اهواز به دنیا می‌آید و سال ِ ۷۹ این رمان یعنی "روی ماه خداوند را ببوس" را در نشر مرکز چاپ می‌کند که با استقبال فراوان بالای بیست بار به چاپ‌های بعدی می‌رسد و همچنین این اثر برگزیده‌ی "جشنواره قلم زرین" نیز می‌شود.

وقتی نزدیک دو ماه پیش به مناسبتی در حوالی این شب‌ها را نوشتم بخشی از اعتقادات ِ مذهبی خودم را بیان کردم. رمان مصطفی مستور درون‌مایه‌ای را داراست که به "اعتقاد" شدیدا مربوط ا‌ست.

به هر حال نکاتی که در این رمان به ذهنم رسید را به گزین کرده و بیان می‌کنم:

۱- مهرداد دوست ِ صمیمی و قدیمی ِ راوی داستان قرار است ورودش به زادگاهش شروعی تلقی شود برای رمان... ۹ سال پیش یعنی ۲ سال بعد از ورود به دانش‌گاه می‌رود خارج.. حالا فکر کن نویسنده در شرحی که در فرودگاه می‌دهد؛ می‌گوید: "کمی قد کشیده و سبیل ِ مردانه‌ای هم پشت لبش سبز شده است...."!!
نیازی هم به کنکاش نیست این بی دقتی ِ محض و بچه‌گانه!

۲- تردیدی که گریبان‌گیر ِ روای و شخصیت یک ِ رمان است خیلی ساده و بی هیچ گره‌ای رو می‌شود همان آغازین‌هاست که می‌پرسد: "خداوندی هست؟!" ... جلوتر ناشیانه: "احتمالا خداوندی وجود ندارد!"

۳- معمولا نویسندگان از کدها و نشانه‌های بسیاری استفاده می‌کنند. مثلا عدد (۳) می‌تواند نشانه‌ای از "پدر - مادر- بچه" باشد که در فیلم ِ کنعان کارگردان از اشتباهاتش این است که آسانسور در صحنه‌ای به جای طبقه‌ی سه، در طبقه‌ی پنج می‌ایستد! یا بسیاری مثال‌های دیگر در ادبیات خودمان. ولی در این رمان من معنی ۲۶ طبقه و ۱۵ طبقه را نفهمیدم اولی تعداد طبقات ساختمانی که دکتر از آن خودکشی می‌کند، دومی تعداد طبقات محل سکونت معشوقه‌ی وی! ولی خوب منطقا صحیح‌تر این بود که عدد بزرگ‌تر متعلق به ساختمان معشوقه باشد که حتی این اتفاق هم نیفتاده و فقط سعی شده دکتر از طبقه‌ی هشتم یعنی همان طبقه‌ای که معشوق در ساختمان رو به روی آن سکونت دارد خود را به پایین- در جهت ِ خودکشی- بیندازد. خود "هشت" هم جای سوال دارد!

۴- "دستم را به سمت ِ لیوان دراز می‌کنم و لیوان دور می‌شود و دور می‌شود تا دل‌آشوبه‌ای غریب مرا از درون چنگ می‌زند..."
این نوع شاعرانه‌گی‌های بیهوده - و گاه افراطی- هم برای رمان‌نویسان ِ ایرانی درد سر ساز - گاهی آفت- شده است. فکر می‌کنم مستور در این رمان بعضا در این تله‌ی احساسی دست و پا می‌زند.

 ۵- اسم ِ شخصیت‌های یک داستان(ضرورت ِ آن خاصه در دو نوع ِ "رمان" و "مینیمال" انصافا قابل توجه‌س) بسیار باید حساب شده باشد. شخصیتی که بسیار پر کاربرد است بسیار هم بد انتخاب شده است. شخصیت ِ "یونس" به خوبی نام‌گذاری شده است. زیرا تداعی‌گر ماجرای ِ "حضرت یونس" است و این با درون‌مایه و پردازش رمان درصد ِ بالایی هماهنگی دارد. اما "دکتر محسن پارسا" کاملا انتخاب ِ غلطی‌ست. با توجه به شخصیت ِ دکتر و پردازش ِ آن و ماجرا بیهوده تلقی می‌گردد.

بگذارید مثالی بزنم تا ظرایف این موضوع بیش‌تر روشن شود:


وقتی رسول ملاقلی پور فیلم ِ "میم مثل ِ مادر" را می‌ساخت. در ماجرا شخصیتی وجود دارد به نام ِ "سهیل". که در واقع شوهر ِ زنی می‌شود که آن نقش را گلشیفته بازی کرده است. چرا سهیل انتخاب شده؟

می‌دانیم که "سهیل" یک ستاره‌ی درخشان است که جزو ِ پرنور ترین‌هاست. ولی این ستاره همه جا پیدا نیست. دقت کنید این شخصیت خود از رزمنده‌های جبهه بوده است.
به صورتی‌که سنائی در مورد ِ سهیل می‌گوید:
"در دیار ِ تو نتابد آسمان هرگز سهیل/ گر همی باید سهیلت قصد کن سوی یمن!"
به طوری‌که شنیده می‌شود هر ده سال یک‌بار مشاهده‌ی آن امکان‌پذیر است. و بارها در زبان فارسی شنیده‌ایم که: "ستاره‌ی سهیل شدی!؟" حال به فیلم‌نامه‌ی ملاقلی‌پور دقت کنید: که سهیل بعد از ده سال پیش خانواده‌اش آشکار می‌شود و ...
فامیلی ِ سهیل، "کاویان‌پور" انتخاب شده است.... و در جایی از فیلم سپیده (گلشیفته) به خاطر ِ نامردی و بد فکری ِ سهیل از او جدا می‌شود. اما این اتفاق کجا می‌افتد در سکانس دوربین نشان می‌دهد که او همسرش را در میدان فردوسی رها می‌کند... این همه نشانه و کد یعنی این‌که تماشاگر در یابد که "کاوه"های امروز ِ جامعه‌اش چه کسانی هستند!!؟

۶- نویسنده‌گان ِ ایرانی با این‌که وقت زیاد دارند بعضا توجه نمی‌کنند می‌شود وقت ِ چرت و خواب آلوده‌گی را هم تنظیم کرد:

در بخشی از داستان داریم که یونس می‌آید و در پارک روی یک نیمکت سنگی پرت می‌نشیند! ... در ادامه روزنامه‌اش را به دست می‌گیرد... راوی می‌گوید: "روزنامه را روی صندلی می‌گذارم" تصور کنید! که فرق‌های اساسی بین ِ "صندلی و نیمکت" در یک پارک یعنی چه!!؟ و باز جلوتر ادامه می‌دهد:
"روزنامه را روی نیمکت می‌گذارم..."

 ۷- وقتی نویسنده در جایی از داستان می‌خواهد منظره‌ی ساختمان روی به روی محل اقامتش را توضیح دهد دو نکته قابل توجه است: یک/ کلیشه‌ای بودن این‌گونه توصیف‌ها و شرح‌ها. و همیشه یا پنجره‌ای باید باشد و چراغی! یا پنجره‌ای و دختری از آن آویزان! و ... دو/ می‌نویسد: "لامپ ِ پنجره‌ای از آن خاموش می‌شود" واقعا نویسنده در الفاظ ضعیف عمل می‌کند. "لامپ ِ پنجره" واقعا یعنی چی؟!
در ادامه-جایی در آخر همان اپیزود- می‌آورد: "همه‌ی پنجره‌های آن تاریک شده‌اند" که منطقا این بیان صحیح تر است.

۸- تشبیه یا ذکر مثالی که در مورد ِ "شک" نویسنده بیان می‌کند بسیار زیباست گرچه وقتش نامناسب است و از همان ابتدا "تردید" همان‌طور که در بند دوم ِ این نوشته هم ذکر کردم ناخوشایند آغاز شد.
می‌نویسد:
" ... شک مثل ِ آونگی دائم مرا به سوی ایمان و کفر می‌برد و می‌آورد"
و می‌خواهد راوی با این جمله اعتراف کند...

۹- یک جایی خواننده فکر می‌کند با او بازی می‌شود. راوی در مورد خدا می‌گوید: "اگر نیست، ما چرا هستیم!؟" صادقانه اگر باشم-که هستم- باید بگویم که او دلش می‌خواهد باشد! چون تردید ِ وی، بود و نبود ِ خداست! نه انسان‌ها. با طرح ِ پرسش‌هایی این‌چونین بازی می‌کند ولی البته نا دُرست! اگر نویسنده نابلدانه در موضوعی که همه‌ی انسان‌های کره‌ی خاکی می‌توانند درگیر ِ آن باشند- و درصد بالایی هم هستند- بازی کند با طرح ِ پرسش ِ بی‌مورد، حتما از نظراتی ضعف محسوب می‌شود. یعنی اشتباه نکنید که نویسنده می‌خواهد ذهن ِ مخاطب را به چالش بکشد!
زیرا نویسنده به عقیده‌ی من این بخش اشتباه ِ محتوایی می‌کند: او صحبت از صفر بودن ِ احتمال ِ بودن ِ ما در چنین کره‌ای را می‌کند و می‌خواهد بگوید که حالا خودت را می‌بینی که هستی و لذا یک شعور و اراده‌ای مسبب این وجود است!
این بسیار خنده‌دار است. هر چند ِ "خود" و "خدا" شاید نقطه نظر ِ راوی بوده است اما مسیرهای دو طرفه هیچ ربطی به "تردید" ندارد. پس او دارد بازی می‌دهد، خودش را با حرف‌هایی علامه می‌کند، یک‌باره مسئله را حل می‌کند و دوباره شروع به تردید سازی می‌کند! این یعنی "بازی دادن"! یک بازی ِ اشتباه!

۱۰- یک سوال اساسی از نویسنده:
اگر این دنیا و زندگی رو اتفاق بدانید چگونه است که هر اتفاق بعد از مرگ را بدون خدا ناممکن می‌بینید؟ و می‌گویید: "اگر خداوندی در کار نباشه مرگ پایان همه چیزه..."خوب چرا حرفی از یک اتفاق دوم و احتمالات ِ آن به میان نمی‌آورید؟!

۱۱- در بند ششم، خواب آلوده‌گی را به اندازه‌ی کافی ملامت کردم. اما باز هم انگار باید به نظاره‌ی یک چُرت نشست:
قبلا راوی گفته است دکتر پارسا "۵ ساعت" قبل از خودکُشی کلاس رفته بود در حالی که جایی بعد از این می‌گوید: "سه ساعت" قبل ِ خودکُشی، دوستش- هم‌کلاسیِ قدیمی‌اش- را در سینما شهر ِ قصه ملاقات می‌کند.
حال، آقای نویسنده بفرمایند شما که به دنبال ِ حال و هوای دکتر پارسا در کلاس بوده‌اید پس کلاس به طور کامل تشکیل شده است! اگر حداقل "۲ ساعت" کلاس بوده باشد! تا به سینما شهر قصه برسند! با چه متری اعدادی دقیق را برای مخاطبتان ارائه می‌دهید و می‌گویید: "۳ ساعت قبل از خودکُشی"! (ضمن ِ این‌که باز این ساعت‌ها هماهنگی خاصی با نشانه‌ها برقرار نمی‌کنند- یا من نیافتم!-)

۱۲- وقتی "یونس و مهرداد" به آپارتمان ِ دکتر پارسا می‌روند، مادر ِ دکتر اتاق او را نشان می‌دهد. راوی می‌گوید: "اتاق ِ پارسا ضلع ِ شرقی ِ ساختمان است" اگر در ذهنیت دکتر پارسا گشتی بزنیم و رمان را با دقت بخوانیم و به پیشینه‌ی دکتر برگردیم این "ضلع شرقی" کاملا بیهوده‌ست. حتی با توجه به درجات علمی، نظم و سایر عادات دکتر و نیز شکست ِ او در مقابل عشق، نویسنده انتخابی نا به جا و شاید غلطی را داشته است. او باید می‌گفت: "ضلع غربی" تا تداعی کننده‌ی "غرب" باشد. شاید این همان خطایی باشد که گونه و نوعی دیگرش را متوجه‌ی نویسنده و کارگردان ِ فیلم "کنعان" دانستم.

۱۳- شخصیتی به نام ِ علی دارای پردازشی‌ست که بسی جای تفکر دارد. او در اپیزودهایی با حس ِ علامه‌گی و دانای کل بودن سخن می‌گوید. اشتباهات حرف‌هایش این‌جاست که از واژه‌ی "هر" نا به جا و کاملا غلط استفاده می‌کند.

بعد از اشاره به لایه لایه بودن ِ هستی! می‌گوید: " من فکر می‌کنم هر کس در هر موقعیت می‌دونه خوب‌ترین کاری که می‌تونه انجام بده چیه! اما مشکل زمانی شروع میشه که آدم نخواد این خوب رو انتخاب کنه..."
نویسنده بی‌گُدار به آب می‌زند! اصلا همه‌ی مشاوره را هم حتی در جامعه زیر سوال می‌برد! یعنی دیگر باید "دکان ِ مشاوره" بسته شود! چون هر کس در هر موقعیت می‌دونه....

او ادامه می‌دهد: "خوش‌بختانه تشخیص خوب همیشه آسونه..." پس لذا مشکل را صرفا در "انجام" می‌داند که این کم اشتباهی نیست.

۱۴- عذاب‌آور ترین نکته‌ی محتوایی-اعتقادی این رمان آن‌جاست که نویسنده به تمام معنا "خدا سازی" می‌کند:

"خداوند ِ آن شبانی که با موسی مجادله می‌کرد البته با خداوند ِ موسی و ابراهیم هم‌سنگ نیست و خداوند ِ ابراهیمی که از شدت ایمان در آتش می‌ره یا تیغ بر گلوی فرزندش می‌کشه البته از خداوند ِ آن شبان و موسی بزرگ‌تر و قوی‌تره اما حتی چنین خداوندی هم در برابر خدای علی به طرز غریبی کوچیکه"

باید قبول کرد چقدر زننده است! حتی اگر نویسنده آورده باشد:

"خداوند برای هر کس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره! این یک رابطه‌ی دو طرفه‌س"

باز نیز توجیه ِ خوبی برای آن بند که تعبیر ِ "خدا سازی" را برای آن به کار بردم نیست.
خدای علی > خدای ابراهیم  >  خدای موسی  >   خدای شبان

شما این‌را چگونه می‌توانید بسنجید و بیان کنید؟! می‌دانید از لحاظی چه خطایی کردیم؟
مثل ِ آن می‌ماند که بگوییم "خدایی مهربان‌تر" ما را داخل ِ بهشت کرده و "خدایی بد اخلاق" جهنم!
و با توجه به نقش ِ یک "امام (یا پیامبر)" که همه‌ی آن‌ها مورد ِ تایید هستند، دچار گونه‌ای شرک می‌شویم. زیرا در امتداد ِ اعتقاد و احترام به امام‌ها و پیامبران نا خودآگاه با شرکی پنهان مواجه‌ایم.
امامان و پیامبران گویی ویترینی بر پا کرده‌اند تا خدایانی در سایزهای متنوع ارائه دهند!!

و یقینا هیچ توجیهی از نویسنده برای من نه به عنوان منتقد که به عنوان مخاطب پذیرفته نیست!

۱۵- آخرین نکته‌ای که در این رمان به اشاره مورد نقد قرار می‌دهم روابط ِ "علی- سایه- یونس" است! به طوری‌که تردیدهای یونس به صورت ِ مستقیم از طریق ِ همسرش سایه به علی منتقل می‌شود. این در حالی‌ست که خود ِ سایه با این‌که با علی در ارتباط است نویسنده می‌کوشد تا در یکی دو جای داستان بیهوده سوالی را سایه مطرح کند به یونس که او به علی بگوید! این مشابه چرخاندن ِ لقه دور ِ سر و گردن برای رساندن به دهان است! و جای بسی تامل که متاسفانه غفلت ِ چند باره‌ی نویسنده را یاد‌آور می‌شود.

بعد التحریر: قضاوت را به شما می‌سپارم! بنده نه با مصطفی مستور آشنایی زیادی دارم و نه ادعایی در ادبیات و این پانزده بند را به پای یک مخاطب بگذارید اما مخاطبی متفاوت. حال حرفم این است که "روی ماه ِ خداوند را ببوس" چگونه "برگزیده‌ی جشنواره‌ی قلم زرین" بوده است! هرچند آشنایی ِ زیادی هم با این جشنواره ندارم! ولی از اسمش پیداست. به هر حال امیدوارم دچار ِ "سوء مذهب" (ترکیبی که همین الان بدون ِ هیچ انگیزه‌ای به ذهنم رسید!!) نشده باشند! که به مراتب از "سوء هاضمه" آه ِ فراگیر تری را داراست.

مــجید فــراهـانی/ آبــان هــشـتـاد و هـفـت

 

پی‌نوشت۱: نظرات شخصی و نقد من امیدوارم علاوه بر راه‌گشا و مفید بودن. عبرتی هم باشد برای نویسنده‌گانی که هنوز نفهمیده‌اند: فاصله‌ی "نوشتن" و "خوب نوشتن" فقط از چهارم دبستان تا دانشمند شدن نیست! فاصله‌ی آن، همان فاصله‌ی بین نگاه‌هاست از زندگی تا مرگ!
پی‌نوشت۳: عکس ابتدای این پست، انتخاب خودم با توجه به بحث مطلوبم بوده و نه در کتاب است نه جلد آن.
پی‌نوشت۲: و در نهایت یک جمله‌ی زیبا که در این رمان چشمم را گرفت:

کلید‌ها به همان راحتی که در را باز می‌کنند، قفل هم می‌کنند...

روی ماه ِ خداوند را ببوس!

سایر نوشته‌ها و مقالات ِ "ادبیات" منتشر شده در Grand Cafe:

موج نو- احمدرضا احمدی- تحلیل شعری از او

سکوتِ سانسور شده: نگاهی به لذت متن- نوشتاری بر کلیشه

نقد "می‌مانیم توی تاریکی" مینیمالی از میترا الیاتی همراه ِ متن داستان

از کافه که بیرون زدم .:. نگاهی به کافه پیانو اثر فرهاد جعفری

بررسی زندگی شخصی-هنری هاینریش بل

طرح ِ پرسش‌هایی در باب ِ نیاز به واکاوی "ای کاش‌ها" در شعر فارسی

+نوشته شده در 2008/11/15ساعت19:45توسط مجید | |

حسرت و شعر و ذهن شاعر Grand Cafe

می‌دانم که دیگر بر نمی‌داری
                               از این خواب ِ گران سر
تا ببینی خردسال ِ سال‌خورد ِ خویش را
کاین زمان چندان شجاعت یافته‌ست

تا بگوید:
                       راست می‌گفتی پدر

(حیف- فریدون مشیری)

بر می‌گردم، صدایم را بر دارم
بر می‌گردم، دست‌هایم را بر دارم
بگذارید برگردم...

بر می‌گردم خواهرم را ببویم
بر می‌گردم ایوانم را بشویم...

(بر می‌گردم- شهیار قنبری)

تنها من می‌دونم شونه‌ی چوبی ِ خواهرم کجا افتاده...
من باید برگردم تا به مادرم بگم، من بودم که اون شب،
شیر برنج ِ سحری‌تو خوردم!
                                      من بودم!
تا به بابام بگم: باشه! باشه! نمی‌خواد کولم کنی
گندما رو ببر.. من به دنبالت می‌آم...
من می‌خوام بر گردم به کودکی...

(می‌خوام برگردم به کودکی- حسین پناهی)

گرمای کرسی خواب آور بود
من تند و بی پروا
دور از نگاه مادرم خطهای باطل را
از مشق‌های کهنه‌ی خود پاک می‌کردم...
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام ِ پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ می زد.. آه ...
کنون زنی تنهاست
کنون زنی تنهاست

(آن روزها- فروغ فرخزاد)

این‌ها و نمونه‌ی بسیار ِ دیگری را خواندم و خوانده‌اید که یک حسی در آن‌ها نهفته است شبیه ِ "حسرت". نمی‌دانم که دقیقا چه اتفاقی رخ می‌دهد ولی باید گشتی عمیق در ادبیات و شعر ِ فارسی زد و دید چقدر از این‌ها محصول ِ بخش ِ "ناخودآگاه" ِ شاعر بوده‌است!؟ پیشینه‌ای که از این‌ها در ذهن ِ شاعر وجود دارد و به خودآگاه ِ او منتقل می‌گردد و یا به شکلی بروز می‌کند... با گذشت ِ زمان و دوری ِ هر چه بیش‌تر از دورانی همچون کودکی خواستگاه ِ‌ این اتفاقات و بازگویی حسرت ِ رجعت چیست؟ آیا "عقده" را می‌توان مطرح کرد؟ آیا این‌ها را بازیافت ِ سرکوبی‌هایی شاعرانه در گذشته تلقی کردن خود نمی‌تواند یک نقطه نظر باشد؟! تبعید گریزی-نوستالژی-درد ِ بی‌خانه‌گی اصولا چه بر سر شاعر می‌آورد؟!
آیا مُد شدن ِ این جمله که "ایرانی‌ها به نداشته‌هایشان علاقه‌ی بیش‌تری نشان می‌دهند" ریشه‌ای یکسان به این موضوع داراست؟! نقطه‌ی برخورد ِ خطوط فکری تاریخ و روان‌شناسی کجاس؟

دقیقا با عنوان ِ "شعر ِ ایران؛ شعر ِ حسرت" و مصادیق ِ مشابه در برخی از مقاله‌ها یا نوشته‌هایی که به شکلی نا همه جانبه به این موضوع می‌نگرند مخالفم. فکر می‌کنم تحقیقی فرای این حرف‌ها باید صورت بگیرد و با شمارش واژه‌هایی چون "افسوس"، "کاش"،"آه"،"دریغ" راه به جایی نمی‌بریم.کما اینکه تقریبا اشعار ِ انتخابی ِ من خالی از این دست واژگان و در تنوعی مشهود است. به هر حال بروز ِ عواطف ِ حسرت‌گونه در لایه‌های مختلف ِ ذهنی شاعر ِ دیروز و امروز ایران و پیچیدگی‌های این موضوع را شدیدا قابل بررسی می‌دانم و دوست دارم در این زمینه مطالعه کنم..

نظر ِ شما چیه؟!

+نوشته شده در 2008/11/10ساعت17:0توسط مجید | |


حرف اول:

مقاله‌ای که خواهید خواند شامل ِ دو بخش می‌شود:
بخش اول: در مورد ِ شناخت و معرفی "هاینریش بل" نویسنده‌ی معروف و توانای آلمانی‌ست.
بخش دوم: در مورد ِ مبحث ِ "جریان سیال ذهن" و شرح مختصری از آن در اصول ِ روان‌شناسی و کاربردش در ادبیات داستانی است.
در بخش اول که شامل همین پُست می‌شود سعی می‌شود به طور شایسته به زندگی شخصی و هنری "هاینریش بل" برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات جهان در سال 1972بپردازم و در آینده‌ی نزدیک به "جریان سیال ذهن". علت انتخاب این بحث، توجه‌ی ویژه‌ی مخاطبان هاینریش بل به "عقاید یک دلقک" می‌باشد. زیرا با وجود ِ درکی مناسب و کافی از این موضوع – که تقریبا پیچیده نیز هست- خواندن این رمان که از قوی‌ترین داستان‌های ادبیات در دنیا نیز محسوب می‌شود نه تنها جذاب‌تر می‌شود بلکه به مناسبت ِ این‌که قرار است مخاطب "(از لحاظ تکنیکی نیز) بفهمد که چه می‌خواند" با دید ِ مناسب‌تری انجام خواهد شد. به طوری‌که شاید حتی اگر یک‌بار هم این کتاب را خوانده باشید(یا بارها) باز سعی می‌کنید اتفاق‌ها و شگردهای "جریان سیال ذهن" را دیگر بار باز خوانی کنید و در لذت ِ بیش‌تری سهیم باشید. همان‌طور که هر چه تسط ِ شما بر مباحثی چون "زاویه‌ی دید" و "راوی" بیش‌تر شود قطعا خواندن ِ آثار "ژوزه ساراماگو" آسان‌تر و با لذت بیش‌تری همراه است یا همان‌گونه که دانستن ِ برخی نظرات یونگ و همچنین فروید لذت بیشتری را برای شما در خواندن یک رئالیسم اجتماعی همچون "بچه‌ی مردم" (از جلال آل احمد) به ارمغان می‌آورد.

heinrich boell by Grand Cafe

هاینریش بل   ( Heinrich Boll )

در بیست و یکم دسامبر سال یک هزار و نهصد و هفده در شهر کلن کشور ِ آلمان به دنیا آمد و این با ماه‌های پایانی جنگ ِ جهانی اول مصادف بود. هنوز پانزده سال مانده بود تا به قدرت رسیدن هیتلر و پدرش مجسمه‌ساز بود. او قبل از سربازی که بعد از آن به تحصیل زبان و ادبیات آلمانی رو می‌آورد یک کتاب‌فروش بود. تقریبا هم‌زمان با جنگ ِ جهانی دوم وقتی هاینریش 21 سالگی خود را سپری می‌کرد به سربازی فراخوانده شد و به اجبار این دوران را در جبهه‌های شرق ِ آلمان گذراند. و سه سال قبل از پایان ِ دوره‌ی هفت ساله‌ی خدمتش در میادین جنگ یعنی در سال 1942 با "آنه ماری سش" ازدواج کرد و همچنین دو سال بعد مادرش را در یکی از بمباران‌های متفیقین و بر اثر حمله‌ی قلبی از دست می‌دهد. در پایان جنگ به جبهه‌ی فرانسه اعزام می‌شود و حتی چندین ماه به اسارت در می‌آید اما قبل از آن نیز چندین بارمجروح شده بود.
تا این‌که در 1945 سر‌انجام به آلمان باز می‌گردد. جنگ پایان یافته بود اما او در همان سال فرزند اولش کریستوف را از دست داد.
پنج سال از این حوادث می‌گذرد که داستان‌های کوتاه او به بازتاب‌های قابل قبول می‌رسند:
Der Zug war pünktlich (قطار سر ِ ساعت رسید!)
 Wanderer Kommst du nach Spa (کوچنده آیا به اسپا می‌آیی)

اولین داستان ِ کوتاهش را در سال 1947 می‌نویسد به نام " "Vor der Eskaladierwand (اگر اشتباه نکنم یعنی: قبل ِ بالا رفتن از دیوار) و بعد‌ها داستان‌های دیگری را در مجلات یا به صورت کتاب منتشر می‌کند که می‌توان به "ژنرال روی تپه ایستاده بود" و "تولد پسر رایموند" اشاره کرد.
همچنین در سال 1948 و 1950 به ترتیب دو فرزندش به نام‌های رنه(René) و ویسنت(Vincent) به دنیا می‌آیند.
در سال 1951 داستان ِ ""Die schwarzen Schafe (گوسفند سیاه) را می‌نویسد و جایزه‌ی گروه چهل و هفت (Group 47) را می‌گیرد. و این بار به صورت ِ جدی مورد توجه‌ی اهالی ادبیات در جهان قرار می‌گیرد. در سال‌های بعد جایزه‌های "رادیویی جنوب" و "منتقدان آلمان" را دریافت می‌کند.
نان‌ ِ سال‌های جوانی یا "Das Brot der frühen Jahre" را سال 1955 منتشر می‌کند. و به PEN Club می‌پیوندد. و یک سال بعد به همراه صد و پنج هنرمند و نویسنده (که این‌ها نیز بوده‌اند:Albert Camus, Pablo Picasso, Arthur Köstler, Jean Paul Sartre) بیانه‌ای به شدت معترض در مورد تجاوز‌های شوروی و همچنین بریتانیای کبیر و فرانسه را تنظیم و امضا می‌کند.
در سال 1958 نام بل به عنوان شانس‌ و کاندید برای جایزه‌ی نوبل ادبیات به چشم می‌خورد و جوایز متعددی نیز دریافت می‌کند. تا سال 1963 آثار متعدد دیگری را نیز پدید می‌آورد از جمله: خانه‌ای بی سرپرست، یادداشت‌های روزانه‌ی ایرلند، بیلیارد در ساعت نه و نیم،وقتی جنگ در گرفت، وقتی جنگ پایان یافت و ... . در نهایت در سال 1963 رمان ِ "عقاید یک دلقک" را منتشر می‌کند. یک داستان قوی با درون‌مایه‌ی عشق که در آن دلقکی قادر است حقایقی تلخ را در مورد وطن، مذهب، انسانیت،فقر، جنگ، مسائل عمیق اجتماعی و... و همه‌ی آن‌ها زیر سایه‌ی یک عشق ِ واقعی و انسانی با حرکات و کلماتی قابل لمس بیان کند. و بل در آن زاویه‌ی دید و جریان سیال ذهن و تکنیک‌های بسیاری را به کار می‌بندد. سال 1964 در دانشگاه ِ فرانکفورت در زمینه‌ی ادبیات و ایده‌هایی با گسترش عنوان ِ "جمال‌شناختی انسان" سخنرانی‌های متنوعی انجام می‌دهد.
"پایان ِ یک ماموریت" (Ende einer Dienstfahrt) را در سال 1966 می‌نویسد و در 1971 بلندترین رمان خود را با عنوان "سیمای زنی در میان جمع" منتشر می‌کند و ریاست انجمن قلم ِ آلمان را به مدت یک سال به عهده می‌گیرد همچنان که از آن زمان سه سال مدیر انجمن بین‌المللی قلم بود.

یک سال قبل از دریافت بزرگ‌ترین جایزه‌ی خود در سال 1971 رمان "عکس دسته جمعی با بانو" (Gruppenbild mit Dame) را منتشر می‌کند و این اثر در راستای همان سخن‌رانی‌های معروف او در مورد ِ "جمال‌شناسی انسان" است. الکساندر پتروویچ (A.Petrovic) شش سال بعد آن‌را به فیلم در می‌آورد.
هاینریش بل در سال 1972 جایزه‌ی نوبل ادبیات جهان را دریافت کرد. او توانسته بود تقریبا در تمام آثار خویش عواقب روانی جنگ و نتایج نابسامان آن را در رفتار انسان‌ها بازتاب دهد.
دو سال بعد از این اتفاق سال 1974 "آبروی از دست رفته کاترینا بلوم" منتشر می‌شود که سرگذشتی از هاینریش بوده و حکایتی از درگیری های سیاسی در آخرین دهه ی زندگیش به به حساب می‌امده است.  و نیز دو اثر ِ "شبکه‌ی امنیتی" و "زنان در چشم‌انداز رودخانه" را در 1979 و 1985 به چاپ می‌رساند. که "شبکه‌ی امنیتی" بازتابی از شرایط اجتماعی مردم آلمان در دهه‌ی هفتاد است.
شانزدهم ِ ژوئیه سال 1985 دنیای ادبیات برای یکی از نوابغ و شاه‌کارهای دست‌نایافتنی ِ خود دست تکان می‌دهد و او در نزدیکی زادگاهش به خاک سپرده می‌شود.

مرتبط: گفت‌گوی هرست بینک با هاینریش بل از کتاب ِ "گفت و گو با ده نويسنده آلماني زبان" در دیباچه

منابع ِ یاری دهنده:

Nobelprize.org
Heinrich Boll Foundation
http://www.heinrichboell.com
http://kirjasto.sci.fi/hboll.htm
Wikipedia

سایر ِ مقالات ِ "ادبیات" منتشر شده در Grand Cafe:

موج نو، احمدرضا احمدی و تحلیل شعری از او

سکوت سانسور شده- نگاهی به لذت متن و نوشتاری بر کلیشه

نگاهی به قلم میتر الیاتی در مینیمال

از کافه که بیرون زدم... نگاهی دیگر بر کافه پیانو اثر فرهاد جعفری

+نوشته شده در 2008/11/7ساعت23:45توسط مجید | |

کافه پیانو- فرهاد جعفری- Grand Cafe

 

حالا که تا تهیه و تنظیم مقالات و نوشتارهایی تازه برای کافه‌ام مدتی را لازم دارم. بد ندیدم که پستی باز ایجاد کنم تا در این چند وقت نگاهی به "کافه پیانو" داشته باشم و به مرور نکات و نگاهم را در موردش بیان کنم.
پست باز است یعنی نا تمام می‌ماند و تا پست بعدی، با گذر زمان-در همین‌جا- تکمیل می‌گردد. یعنی سعی می‌کنم به مرور هر چه از "کافه پیانو" به ذهنم رسید را بنویسم. حرف‌هایم نیز اساسا شاید نقد نباشد یا خیلی اصولی، ولی به هر حال نوشتن از اثر ِ "فرهاد جعفری" عزیز خالی از لطف نیست.

1- قبل از خریدن، به عادت همیشه اگر ببینم نوشته ای در پشت ِ جلد کتاب چاپ شده است حتما می‌خوانم. همان ابتدا با خواندنش حس ِ بی شیله پیله بودن ِ نویسنده نظرم را جلب می‌کند. گرچه شاید "نوشتن" برای "نویسنده" خطاب قرار گرفتن هم به ذوقم بخورد ولی وقتی همین "بی مصرف بودن" را خط می‌زند معلوم می‌شود که آن جواب را به‌تر است برای همان "بچه" و در پی آن "بچه‌گانه" تلقی کرد. بله، "بچه گانه"!
این‌که می‌گوید: "خودمم نمی‌دونم بابایی!" و بعد آن حرف‌ها، می‌شود این برداشت را کرد که یک نویسنده باور "نویسنده‌گی‌اش" بیش‌تر و پیش‌تر بعد از "انشار اثرش" صورت می‌گیرد و اصولا بعد از آن‌که آن‌را دست دوستانش و مخاطبانش یافت. و یک "چرایی" در مورد ِ علل چگونگی ایجاد "باورهایمان" در ذهنم وجود دارد که انگار "خواستگاه اجتماعی" نیز داراست.

2- «مصطفی که با دهن باز و گردن دراز حرف‌های مرا گوش می‌داد...»
«مصطفی قد دراز و کج و معوجش را روی صندلی مخمل جا داد...»
"سید محمد علی جمال زاده" یک سری توصیفات خاص خود را در "از ماست که بر ماست" دارد.
من در اپیزود ِ "چه‌قدر این غیر مترقبه بودن‌ها قشنگ است!" یا شاید نقاطی دیگر در داستان یاد این‌ها می‌اُفتم.
مثلا وقتی می‌گوید:« باز هم شانه‌ی وامانده‌اش را داد بالا.گردنش را راست کرد...» یا «پاهایش را طوری از دو طرفِ پایه‌ی برنجی‌ِ میز دراز کرده بود که با خودت می‌گفتی لابد کافه از مادربزرگ ِ ...»
گاهی وقت‌ها هم توصیفات خیلی دل‌نشین‌تر هستند که آدم بخواهد حرف ِ دیگری بزند.

3- در همان اپیزودی که اخیرا نام بُردم وقتی "علی" در داستان "عشق و حالش را با خدا" شروع می‌کند. انگار نویسنده بعد از این کار دیگری ندارد، می‌خواست او شروع کند تا در 3 بند فقط "ابراز شعف" کند برای این حادثه. برای "یک جور" بودن و "یک رویی" علی. با هیجانی که می‌خواهد با این عبارات به خواننده القا کند: "من می‌میرم برای این‌که..." ، " که تخمش نیست..." و باکش نیست...". این سه بند من ِ‌ مخاطب را خسته کرد. اگر واقعا شکوه‌مندی‌اش را باور کرده بود با نیم بند هم می‌توانست آن‌چنانی جلوه دهد.

4- در نزدیک به آخرای اپیزود ِ "چه قدر بد است؛ که هر کسی باید سنگ ِ صاف ِ خودش را داشته باشد!" و در بعضی از نقاط دیگر نویسنده نا آگاهانه و ضعیف خاصه از این لحاظ که خودش را نا به جا، جای خواننده می گذارد می گوید چرا از فلان واژه استفاده کرده یا غرض ِ خود یا کاربردی که در ذهن یکی از شخصیت‌ها در بیان یک عبارت یا لغت وجود داشته چه بوده!؟ مثلا در اپیزود مذکور برای واژه‌ی "دیگران" در یکی از جملات مربوط به "گل‌گیسو" این را می‌شود به خوبی دریافت.
مواردی هم در داستان می‌شود یافت که نویسنده می‌خواهد حرفش را "مهم" جلوه دهد. و من نمی‌فهمم چرا بعضی وقت‌ها اگر صادقانه با ادبیات چندی از نقاط داستان بخواهم برایتان بگویم در این راه؛ "زور ِ بی‌خود" می‌زند!؟

5- این نکته‌ای که در انتهای بند ِ قبل ذکرش رفت را با یک مثال پی‌گیری کنید:

"بهش گفتم زنده‌گی ِ ما زنده‌گی ِ جالبی‌یه هُما! بین تراژدی محض و کمدی ناب؛ دائم داره پیچ و تاب می‌خوره! یعنی یه جور ِ غم انگیز، خنده داره! یا شایدم یه جور ِ خنده دار، غم انگیزه باشه! چیزی‌ام نیس که وسط‌شو پر کنه! همه‌ی نکبتی‌ام که دچارشیم؛ مال ِ همینه!... همین که هیچ‌چی‌مون حد ِ وسط نیس!"

که کمی جلوتر یکی از شخصیت‌ها (خود ِ هُما!) می‌گوید:

- این جمله‌ی آخرت خیلی با معنا بود. وقتی بر گشتم، یادم بنداز یه جا بنویسمش!

حالا شاهکار ِ نویسنده(!):

- گفتم: باشه! برگشتی یادت می‌ندازم.

6- در اپیزود ِ "خورشید؛ توی هشت دقیقه‌ی طلایی‌اش" می‌خواهم بخشی از یک پاراگراف ِ ناب را برایتان بازگو کنم که واقعا آدم را در نیمه‌های رو به پایان دل‌شاد و سبز می‌کند.

اگر پیش زمینه‌ای از شخصیتی به اسم ِ "صفورا" ندارد-در صورتی که داستان را نخوانده‌اید- فقط او را فعلا یک "داف" در نظر بگیرید. همین!

حالا این شخصیت پس از ماجراهایی آمده بود کافه، برنامه‌هایی داشت که برای اولین نمایش قفسی وسط ِ کافه مهیا می‌کند و خودش را محبوس!

پس آن بخش را که گفتم بخوانید:

"یک حال کوچک ازش گرفتم. اما به سرعت یک باج ِ کوچک هم ضمیمه‌اش کردم تا از روی صخره‌ای که حالا رویش ایستاده بودیم و داشتیم آماده‌ی برگشتن می‌شُدیم؛ یک وقت بال نکشد و نگذارد برود.
این پرنده‌ای که خودش؛ قفسش را هم آورده بود توی کافه‌ام. رفته بود نشسته بود تویش و فقط وقتی بیرون آمده بود که توانسته بود مرا جایگزین خودش کند!"

7- شکوه کرده بودم از توضیحات ِ بعضا اضافی ِ نویسنده! آن‌جا بیش‌تر کُفر ِ آدم در می‌آید که آنقدر بسط می‌دهد موضوع ِ -گاه- ساده‌ای را و آن‌را نگاه می‌کند که آخر سر برای جمع کردنش مجبور شود در مواردی - که شاید کم هم نیست- بگوید "می‌خواهم بگویم..."! که واقعا ضعفی‌ست که نمی‌شود برخی مواقع نادیده‌اش گرفت!

8- یک نظر ِ شخصی‌تر هم دارم که اپیزود ِ "گدار میش‌ها" با وجود توصیفات بعضا دل‌چسبش یک جایی هست که بدجوری به ذوق آدم می‌زند و در پایین آمدن از کیف ِ رو به اتمام بودن ِ "کافه پیانو" شدید هم‌یار می‌شود.
و آن‌جاست که می‌گوید: "... یک ویلا رو به دریای کثیف ِ مازندران که من عُقم می‌گیرد ازش کرایه کنند..."

چگونه سر از بازگویی ِ این طرز ِ تفکر در آن گیر و دار در آوُرد؛ خدا می‌داند!


پی‌نوشت: و بالاخره به همین‌ها قناعت کردم و فکر نمی‌کنم بخواهم موردی اضافه کنم.

+نوشته شده در 2008/10/4ساعت22:0توسط مجید | |

 می‌مانیم توی تاریکی- میترا الیاتی - Grand Cafe

در را که باز می‌کند، روشنی می‌ریزد روی پتوی پسرمان. وقتی می‌آید تو، همان پیراهن ِ سرخابی را پوشیده.
چشمش هم که به میز عسلی می‌افتد، دکمه‌هاش را می‌بندد. فقط خیره نگاهم می‌کند. شوهر تازه‌اش از بیرون صداش می‌کند: "باز کجا رفتی؟"
می‌نشیند پهلوی تخت. دم ِ میز عسلی. نگاهم می‌کند.
عکاس گفته بود: "لبخند بزنید."
خندیده بودم، در سکوت.
می چرخاندم رو به دیوار، جوری که شاید نبینمش. چشمم می‌افتد به نقاشی پسرمان روی دیوار. رنگ آب را خاکستری کرده. گفته بودم: "آبی باید باشد"
می‌گوید: "می‌خوای برات یه قصه‌ی قشنگ بخونم تا خوابت ببره؟"
شوهر ِ تازه‌اش از بیرون صداش می‌کند: "نمی‌آی بخوابی؟"
کتاب را که بر می‌دارد، می‌افتم زمین.
"شکستی‌اش!" این را پسرمان می‌گوید.
برم می‌دارد. نگاهم می‌کند. می‌خندم هنوز.
می‌گوید: "هیس! گریه نکن! پدر عصبانی می‌شه"
"اون بابام نیس!"
بر می‌گردد، نگاهم می‌کند. افتاده‌ام روی بالش. می‌خندم هنوز.
بلند می‌شود. طوری که انگار می‌خواهد برود. می‌خواهم بگویم: "نرو!"
نمی‌گویم. می‌خندم هنوز.
به پسرمان نگاه می‌کند. خم می‌شود تا پتو را رویش صاف کند.
موهایش می‌ریزد روی شانه‌اش. بعد چراغ را خاموش می‌کند و می‌رود. می‌مانیم توی تاریکی.

***************
***************


باید برای راحت خوانده شدن و لذت ِ مضاعف بردن "مینیمالی" یا "داستانکی" انتخاب می‌کردم. در ذهن انتخابم را کرده بودم اما باز فکر می‌کردم، این دست و آن دست!
وقتی تصمیم را گرفتم که "می‌مانیم توی تاریکی" را به عنوان ِ اولین داستان ِ کوتاه و داستان ِ کوتاه ِ کوتاه(مینی‌مال) برای یکی از مطالبم در نظر بگیرم، با خود پنداشتم بد نیست "نگاه ِ کوتاهی" هم بر آن داشته باشم.

"می‌مانیم توی تاریکی" را "میترا الیاتی" در بهار ِ سال 1378 نوشته است که در یک سال بعد یعنی سال 1379 در مجله‌ی "کارنامه" شماره‌ی 10 – اردیبهشت- به چاپ می‌رسد.

ایشان زمستان 1380 کتاب داستانی را منتشر می‌کنند با عنوان ِ "مادمازل کتی" که شامل داستانی با همین عنوان و چند داستان ِ دیگر می‌شود. در همان سال نیز دو جایزه از طرف "بنیاد گلشیری" و "خانه داستان" دریافت می‌کند. و "می‌مانیم توی تاریکی" نیز در این کتاب جای داده شده است.

به باور من و بسیارانی، "می‌مانیم توی تاریکی" خوب بود که "مینیمال" باشد حتی اگر هم نویسنده در این زمینه خود را درگیر کرده باشد باز داستان ِ او کوتاه است اما مینیمال هرگز! در مینیمال مهم "لحظه" و "صحنه" است. هیچ‌گاه و هیچ‌گاه "مقطع" برایش ارزشی ندارد(گرچه در همان آنقدر هنر دارد که تو گویی تمام ِ زنده‌گی را به تصویر کشیده است). نگاه نویسنده بسیار بسیار مهم است.مینیمال به باور من، ضربه‌ای که می‌تواند به خواننده وارد کند، مهار ناشدنی‌ست این در حالی‌ست که در آن همواره با حداقل کلمات مواجه‌ایم.
صحنه‌ باید بدون دخالت ِ احساسات نویسنده ترسیم شود(بیان شود) زیرا مینیمالیست ها معتقدند اثر هنری نبایست بازتابی از احساسات و اظهارات ِ خالق باشد. گاه پیچیده‌گی و تاویل پذیری ِ بسیار ِ مینیمال از ساده‌گی آن نشات می‌گیرد.
حال بیش‌تر به "می‌مانیم توی تاریکی" بپردازیم:

در داستان‌های مینیمالیستی و خاصه امثال ِ همین نوشته‌ی الیاتی؛ شناخت ِ راوی بسیار مهم است. اگر با دقت خوانده باشید "عکس پدر" در قاب، راوی داستان است.

شروع داستان بسیار "جانانه" است. (در را که باز می‌کند، روشنی می‌ریزد روی پتوی پسرمان...).
مولف می‌گوید: "پیراهن ِ سرخ‌آبی" در ذهن ِ شما «رنگ» پیراهن باید نقش ببندد و یک "چرایی" باشد برای دنباله ی داستان تا این‌که می‌رسیم به "شوهر ِ تازه‌اش..." پس آن رنگ یک نشانی می‌دهد از زنده‌گی او و رابطه‌ی تازه‌ی او با مردی دیگر.

"زن"، چشمش که به میز عسلی می‌افتد، "دکمه‌هاش را می‌بندد"، شوهر می‌گوید: "باز" کجا رفتی؟! این کدها و روابط ِ عرضی بسیار به  چشم می‌آیند. بنابراین در سر خواننده می‌تواند "لیبیدو" شکل گیرد.

در ادامه می‌گوید: "عکاس" گفته بود که لبخند بزنید. پس این "لبخند" تحمیلی از سوی عکاس بوده،‌ نه میل ِ درونی. و یک جا به جایی در افعال، بسیار سریع رُخ می‌دهد و می‌نویسد: "خندیده بودم"
ولی این‌جا یکی از ضعف‌های مینیمال رخ داده است و آن وارد کردن ِ بیهوده‌ی حس ِ شاعرانه‌گی مولف به کار است آن‌جا که به "خندیده بودم" اضافه می‌کند: "در سکوت"

در ادامه، "رو به دیوار" می‌توانست نباشد. متاسفانه تکرارهای کسل کننده‌ی مولف استارت می‌خورد. کمی جلوتر می‌گوید: نقاشی پسرمان "روی دیوار".
بعد با آن نقاشی می‌خواهد "نارضایتی" پسر را اعلام دارد و این کار را در نهایت هنرمندی به انجام می‌رساند.
متاسفانه با طی شدن ِ زمان، داستان به خوبی پایان نمی‌پذیرد – بر خلاف شروع عالی!-

زیرا به طرز ناشیانه‌ و کسل کننده‌ای "می‌خندم هنوز" تکرار می‌شه. جمله بندی‌های کوتاه ِ "می‌افتم زمین" و "افتاده‌ام روی بالش" دقیق استفاده نشده اند مثلا می‌توانست بار دوم بگوید: "روی بالش نگاهم می‌کند" و حتی "بر می‌گردم" را نیز حذف کند.

نکته‌ی دیگر، این عبارت است: "چراغ را خاموش می‌کند". به نظرم کار این‌جا به گونه‌ی بدی آسیب دیده است. وقتی از آغاز مینیمال می‌گفتم به عمد بخش ابتدایی‌اش را تکرار کردم. اصلا نه تنها چراغی وجود ندارد، چراغی روشن نشده است. اتاق تاریک است و با باز کردن در، "روشنی می‌ریزد روی پتوی پسرمان"

با اختصار به سه بحث دیگر اشاره می‌کنم:

  • صحنه (setting): داستان در یک "اتاق" شکل گرفته است. در مینیمال "از جزء به کل رسیدن" نیز مطرح است. گرچه صحنه، اتاق است، اما گویی تصویر سازی‌ها سراسر حکایت یک زنده‌گی‌ست.
    لذا صحنه خوب و دقیق در این داستان بیان شده.
  • عمل (action): یک نگاهی دوباره بیندازید! شخصیت‌ها چه می‌گویند؟ چه می‌کنند؟ چه می‌اندیشند؟
    شوهر ِ تازه مدام می‌خواهد همسرش پیش او باز گردد. پدر می‌گوید: "گفته بودم باید آبی باشد".
    مادر می‌گوید: "هیس!... پدر عصبانی می‌شه" و ...
  • لحن (tone): مولف چگونه با موضوع برخورد کرده است؟ واژگان ِ هر شخصیت و لحن بیان جملات به چه صورتی است؟ مثلا راوی می‌گوید: "پسرمان"، نمی‌گوید: "پسرم" و ...

 مادمازل کتی - grand cafe

پیشنهاد: در کامنت‌ها، به همراه ِ نظرتان، حدس بزنید و بیان کنید چرا فرزندشان، "پسر" بود؟ چرا "دختر" نبود؟ یا اصلا آیا نمی‌توانست بگوید: "کودکمان" یا "فرزندمان" یا "کوچولویمان"!؟

پی‌نوشت: "زندگی" خود یک مینیمال است پس انتخاب‌هایت را "به گزین" چون "less is more"

+نوشته شده در 2008/9/13ساعت20:50توسط مجید | |


pleasure of the text

کلیشه و لذت ِ متن

"کلیشه کلامی است که بی هیچ جادویی، بی هیچ شوری، تکرار می شود، گویی که امری طبیعی‌ست؛ گویی که این کلام به نحوی معجز‌آسا و به دلایل ِ مختلف برای هر موقعیتی مناسب است، گویی که تقلید‌گری دیگر معنی تقلید کردن نمی‌دهد.

بدگمانی ِ کلیشه از ارکان ِ بی ثباتی ِ مطلقی است که حرمت هیچ چیزی(هیچ محتوایی،هیچ گزینه‌یی) را نگه نمی‌دارد."

این بخش ِ مختصر و کوتاه شده‌ای از حرف‌های رولان بارت بود که خواندید(1)

به نظر من خواننده در برخورد با یک متن همواره "لذت" را انتظار می‌کشد. این فرآیند می‌تواند دارای دو جنبه‌ی "خود‌آگاهانه" و "نا‌خود‌آگاهانه" باشد که این دو برای بحث ِ من تفاوت ِ چندانی ندارند.
در ایجاد این لذت، مهم‌ترین مسئولیت بر گردن مولف است. برای من این موضوع دقیقا مثل ِ زایمان می‌ماند.
در این گیر و دار مادر(نویسنده) باید آنقدر زحمت بکشد و سختی ببیند و رنج‌ها تحمل کند تا سرانجام  در حین ِ تولد ِ فرزندش(خواننده) جان ِ خود را از دست بدهد، "بمیرد" ولی نوزاد سالم و بهترین باشد.
حالا این کودک می‌خواهد چه رفتاری با زنده‌گی داشته باشد بر عهده‌ی اوست.
اینک آیا کودک می‌خواهد به پیشینه برگردد و به ذهن ِ مادر ِ خود برسد؛ این نیز به عهده‌ی اوست. ولی آیا به طور ِ کامل و صحیح می‌تواند به آن‌چه در سر ِ مادر می‌گذشته خاصه در آن گیر و دار ِ مذکور دست بیابد؟!
یقینا پاسخ منفی خواهد بود.
به نظر ِ من همین بوده که در جریان‌های ادبی بحث‌هایی مانند ِ "هرمنوتیک"(2) یا حتی "شالوده‌ شکنی"(3) پیدا شده است.

بنابر‌این در برداشت ِ این لذت، تاثیر خواننده بسته به نگاه ِ اوست که بیش‌تر کدامین جنبه‌ی متن را در نظر داشته باشد و تا چه حد "کل نگر" باشد.
زبان،‌ نوع و تکنیک‌های نگارش،نشانه‌ها و کدها، موضوع، پردازش،زاویه‌ی دید،ایجاز، ظرفیت‌های شاعرانه‌گی، شخصیت‌پردازی، لیبیدو، تخیل و ... همه‌گی می‌توانند در رسیدن به "لذت" سهیم باشند. 

ذکر این نکته را نیز خالی از لطف نمی‌بینم که می‌پندارم گاهی در یک متن تله‌ای قرار می‌دهند که خواننده در آن به جای "لذت" بردن، "خوش‌گذرانی" می‌کند. این همان موردی‌ است که بارت به آن می‌گوید "سر‌خوشی" و آن‌را ناپایدار می‌خواند. معمولا هم زود هنگام است.
اساسا مشکل ِ آن‌را "نا‌ پخته‌گی" می‌دانیم و نمونه‌اش صورت‌سازی‌های نابلدانه‌ی اروتیک می‌تواند باشد.

پیش‌تر در این دست‌نویس به "نگاه ِ خواننده" اشاره کردم. اگر صحت آن‌را قبول کنیم باید به این مهم نیز بیندیشیم که نگاه ِ ما می‌تواند تکامل یابد. در یک روند خوب و منطقی نگاه ِ امروز ِ ما باید یک سر و گردن فاخر تر از دیروز و با رشد بیش‌تری باشد در این صورت است که روند ِ "لذت" نیز متغیر و به نوعی ناپایدار می‌شود. از این حیث این امکان وجود دارد که "لذت ِ دیروزی ِ تو" دقیقا و مشابها "لذت ِ امروزی ِ تو" نباشد اما به هر حال همین تزلزل هم به سبب ِ تلاش‌های مولف کمی مهار‌شدنی است. 

اما در ابتدای این بحثمان، اشاره‌ای داشتیم به "کلیشه" که حال به آن می‌پردازم. 

"کلیشه" یک لغت ِ فرانسوی است. در اصطلاح ِ چاپ، تصوير يا نوشته ای است که بر فلز يا چوب حک کنند و آن را به هنگام ِ چاپ کردن کتاب، مجله و غيره به کار برند.(4)

هیچ وقت این سوال که "کلیشه چیست؟" به خوبی پاسخ داده نشده است. ولی تا بخواهیم در این مورد مصرف ِ به‌جا و نا‌به‌جای آن‌را شاهد هستیم. در یک متن به کارکرد ِ یک مفهوم یا زبان یا تعبیر که قبل از آن بارها به همان ِ شیوه‌ی مورد ِ نظر ِ ما تکرار شده است کلیشه می‌گوییم که جای ِ "کارکرد"، "جای‌گاه" را نیز می‌توانیم بنشانیم. 

با توجه به آن‌چه تعریف شد "کلیشه" را فقط و فقط می‌توان در یک "متن" ارزیابی کرد و آن‌را مفید یا مضر و ویران‌گر دانست.
گرجه وجود ِ کلیشه در یک متن به احتمال ِ زیاد سبب ِ آسیب‌پذیر‌تر شدن آن می‌شود اما خود "الزاما" به آن آسیب نمی‌رساند.
پس مشکل کجاست؟ دو مورد به نظر ِ من می‌رسد:

یک این‌که: در آن یک عیب مهم نهفته است و آن شکلی از "باز ایستادن" است و این‌که مولف، متن را به یک نوعی کهنه‌گی وا می‌دارد که باز بسته به هوشیاری مولف این موضوع کم رنگ‌تر یا برچسته‌تر می‌گردد.
دو: توجه به "لذت متن" است که غالبا کلیشه موجب ِ کاهش آن می‌شود و در ادامه یک نمره‌ی منفی ِ خطرساز برای هر متن خواهد بود.

رولان
رولان در حال فکر کردن: .... بالاخره کشتمش!

**************
**************

پانوشت‌ها:

 

(1): لذت متن ص 65 و 66 – رولان بارت – ترجمه:پیام یزدان‌جو – نشر مرکز

(2): هرمنوتیک یا تاویل متن: از واژه‌ی یونانی "هرمینا" از نام "هرمس" اخذ شده است. اجمالا یعنی علم ِ تفسیر ِ متن

(3): deconstruction – رویکرد ِ فلسفی شک‌گرایانه‌ای است به امکان ِ وجود معنای ثابت در زبان.

(4): رک لغ دهخدا

+نوشته شده در 2008/9/5ساعت14:30توسط مجید | |

 
مقدمه‌ای بر شعر نو

اگر از مشروطیت(۱۲۸۴) که آغاز دگرگونی در بسیاری از زمینه‌های فرهنگی و اجتماعی ایرانیان بود و تاثیر به سزایی نیز بر "شعر" داشت بگذریم و از نو‌ خواهانی چون "تقی رفعت"، "جعفر خامنه‌ای"، "شمس کسمایی" و ابوالقاسم لاهوتی" عبور کنیم.به حدود ِ هشتاد سال ِ پیش می‌رسیم و تلاش‌های شاعرانی چون "شین پرتو" و "هوشنگ ایرانی" و ... برای ارائه‌ی شعرهایی نو در قالب‌های قابل ِ دفاع و نگاهی امروزی‌تر در مورد ِ هم فرم هم محتوا.

اما این نیما یوشیج بود که توانست پنجره‌ای تازه برای شعر امروز بگشاید و نام ِ خود را به عنوان ِ بنیان‌گذار شعری که امروز به شعر ِ "نیمایی" مشهور است به ثبت برساند. این حادثه را می‌توان مربوط به سال ۱۳۰۱ با سُرایش شعرِ "افسانه"‌ی نیما دانست. او به زیبایی مضامین اجتماعی و عاشقانه را با زبانی نمادین که متفاوت از فرم و زبان گذشتگان بود عرضه کرد.

این تغییر ِ زبان و قالب امری انفرادی و یک شبه نبود. محصول ِ جریانی بود که با تاثیر پذیری از غرب و تحولاتی کمال‌گرایانه در شعر ِ فارسی رخ داد و سبب افزایش ِ ظرفیت‌های شاعرانه‌گی و به تصویر کشیدن تخیل و احساساتی تازه‌تر بود و نیما اگرچه راه را هموار کرد و تا حد ِ زیادی به همگان نشان داد، اما خود نتوانست به آن‌چه در امتداد انگشت ِ اشاره نشان داده است برسد و اوج ِ این نو اندیشی‌ها را باید در سایرینی چون "اخوان ثالث" و "فروغ فرخزاد" یا "شاملو" و "سهراب سپهری" جُست.

با گذشت ِ زمان و با توجه به خواستگاه ِ شعر نو، شعر ِ نیما ابعاد تازه‌تری در خود دید که همه‌ی آن‌ها در زیر مجموعه‌ی شعر ِ نو قرار می‌گیرند.(برای مثال: سپید، موج نو، حجم و ...)

با این مقدمه، به کوتاه‌نوشتی در مورد ِ "موج نو" می‌پردازم.

 

موج ِ نو!

پرچمدار ِ یکی از حادثه‌های شعر ِ نو که "موج نو" نام گرفت را باید "احمدرضا احمدی" دانست.
او با انتشار ِ کتاب ِ شعری به نام ِ "طرح" خود را پیش‌رو در این جریان معرفی کرد.
"موج نویی‌ها" به طور ِ کلی خواهان ِ‌شعر ناب بودند. یعنی شعری بی‌واسطه که در خدمت ِ هیچ چیز ِ‌ دیگری جز شعر نیست. هیچ پایبندی‌یی به قالب در این نوع شعر وجود ندارد اصولا این شعر "ساختمند" نیست. در حوزه‌ی "زیبایی شناختی و جمال شناسی" این شعر ناب‌ترین حرف‌ها را در خود دارد.

تصاویر ِ ناب، کاربرد ِ شیوه‌ی داستان در داستان، آشنازدایی‌های قابل ِ اعتنا و ... را می‌توان در مجموعه‌ای از ویژه‌گی‌های موج نو بیان کرد.

این‌که "موج نو" تا چه حد سربلند است و به توفیق رسیده در این مجال نمی‌گنجد ولی بسیارانی چون من فکر می‌کنند که شعر "سپید" که نام ِ "شاملو" را بر پیشانی ِ خود دارد از واکنش‌های بهتری در جامعه بر خوردار بوده است.

"احمدرضا احمدی"؛ شاعری مداد رنگی به دست!

او در سال ۱۳۱۹ در کرمان به دنیا آمد.

شب‌پرسه‌های او و "مسعود کیمیایی" در جوانی بسیار شنیدنی است. و شاید این هم‌نشینی‌ها و این هم‌سفره‌گی‌ها و دل‌دل زدن‌های رفیقانه بی‌سبب نبود که برخی حرکت احمدی را در شعر ِ دهه‌ی چهل مانند ِ حرکت ِ "کیارستمی" در سینمای دهه‌ی هفتاد دانسته‌اند.

چند مطلب در مورد ِ او(۱):

یک. احمدرضا احمدی از شاعرانی که در پاورقی شعر را توضیح می‌دهند نفرت دارد و می‌گوید:شعر باید با یک ضربه به قلب ِ خواننده اصابت کند.

دو. احمدرضا احمدی آرزو دارد قبل از مرگش: ابراهیم گلستان، پرویز دوایی، فریدون معزی، منوچهر یکتایی، داریوش دولت‌شاهی، زویا زاکاریان(ترانه‌ساز ِ‌ درخشان)، گوگوش، یدالله رویایی، کامبیز قدسی، مینو جوان، حمید نوروزی، عبدالرحیم،محمود و محمد احمدی را ببیند؛ که تقریبا به علت ِ کسالت ِ‌ ایشان آروزی محالی است.

سه. او با شاعران ِ مهمی چون یدالله رویایی و فروغ فرخزاد شعر ِ مشترک دارد.

چهار. احمدرضا احمدی شعرهای تقدیمی‌اش بیش‌تر به این افراد است:
آیدین آغداشلو، مسعود کیمیایی، ابراهیم گلستان، حمیدرضا احمدی، یوسف جفرودی، شهره و ماهور احمدی.

پنج. او می‌گوید: هر مصیبت که در روزهای من رخ داد، خانواده‌ی جهانگیر کوثری شریک غصه‌های خانواده‌ی من بودند. باران کوثری، جهانگیر کوثری و رخشان بنی‌ اعتماد در لحظه‌های مصیبت برای یاری و هم‌فکری ظهور می‌کردند.

اما باز شعر ِ احمدرضا احمدی؛

می‌توان سه ویژه‌گی را در شعر ِ او مهم دانست:

یک. سینمای شعر
دو. نوستالژیا
سه. هیچ‌ انگاری(۲)

حاشیه‌ای بر نوشتار:

جامعه‌ی امروز متاسفانه آن‌چنان که باید به "اندیشه" بها نمی‌دهد بنابراین طبیعی‌ست که نتوان گسترده‌تر از آن‌چه حاضر است در توده‌ی جامعه شعر خوانی شعرهایی مانند: موج نو یا حجم را شاهد بود. جامعه‌ای با یک درصد ِ "کتاب‌خوانی" ذلت‌بار و غم‌انگیز که در حوزه‌ی ادبیاتش حتی حافظ و مولانا نیز با آن پیشینه هر روز آسیب پذیر تر می‌شوند که -اگر دست روی دست گذاشته شود- باید سرانجام ِ این کم‌رنگ‌ شدن‌ها را گریه نشست.

 

شعر-  "من فقط سفیدی اسب را گریستم"

من تمامی پله‌ها را آبی رفتم

آسمان ِ خانه‌ی ما

آسمان ِ خانه‌ی همسایه نبود

من تمام ِ پله‌ها را که به عمق ِ گندم می‌رفت

گرسنه رفتم

من به دنبال ِ سفیدیِ اسب

در تمام ِ گندم‌زار فقط یک جاده را می‌دیدم

که پدرم با موهای سفید از آن می‌گذشت

من تمام ِ گندم‌زار را تنها آمده بودم

پدرم را دیده بودم

گندم را دیده بودم

و هنوز نمی‌توانستم بگویم: اسب ِ من

من فقط سفیدیِ اسب را گریستم

اسب ِ مرا درو کردند.

 
از مجموعه‌ای به همین نام- ۱۳۵۰ ، انتشارات زمانه.

نگاهی مختصر به شعر ِ "من فقط سفیدیِ اسب را گریستم" (۳)

این شعر را به شیوه‌ی معمول نگاه کردن دُشوار است. ابتدا باید حال و هوای خودمان را نیز نو کنیم و از "تخیل" کمک بگیریم.

در روند ِ این شعر واژه‌هایی هستند که ذهن ِ ما را بیشتر معطوف ِ خود می‌کنند:

گندم‌زار - اسب - پدر - من (راوی - شاعر)

با استفاده از تکنیک‌های شعری در موج نو، شاعر به تصویرسازی می‌پرازد. مهم‌ترین تصویر‌ "گندم‌زار" خواهد بود. سپس تنها جاده‌ای که از آن می‌گذرد و در نهایت اسبی سفید و پدری با موهای سفید.

اگر همه‌ی این‌ها را از دور نظاره کنیم، در ذهن ِ خود یک لانگ‌شات(۴) از این‌ها نگاه می‌داریم.

در پاره‌ی ابتداییِ شعر زندگی ِ خود ِ راوی(شاعر - من) را می‌بینیم:

  • شاعر ِ آسمان خود را گونه‌ای دیگر و متمایز از آسمان ِ خانه‌ی همسایه معرفی می‌کند
  • یک حس ِ غریب و اندوه باری را به طرز ِ شگفت‌آوری با رنگ‌های خواستنی به نمایش می‌گذارد
  • پله‌ها را آبی(= رنگ ِ آسمان) می رود و گرسنه "عمق ِ گندم" را فتح می‌کند.(تداعی‌گر فقر و نداری) 
  • و در نهایت فقط "سفیدیِ اسب" را می‌گرید. مولف نوشته است "سفیدی"؛ در شعر آن‌را پر رنگ کرده است. رنگ ِ سفید ِ پر رنگ. سفیدی در واقع تداعی‌گر معصومیت و پاکی است.

با نیست شدن ِ اسب، گندم و پدر نیز از بین می‌روند.
اسبی که سفید بود هوشیارانه در مرکز شعر واقع شده است. اسب را درو می‌کنند (حال آن‌که مولف هزاران چیز ِ دیگر می‌توانست جای‌گزین داشته باشد مثلا کشتن، رُبودن و ...)
اما این‌جا ضربه‌ای است که مولف نیز خواستار ِ‌ آن بود. خواننده در بیابد که "اسب و گندم و پدر" در واقع یکی هستند. و به یک‌باره آن حس ِ نوستالژیایی که شاعر دارد چند برابر به مخاطب تزریق گردد.

 

یوشیج و احمدی و شاملو

برداشت از این مقاله و نیز بازنشرِ آن با ذکر منبع و لینکِ مستقیم بلامانع است."

***************
***************

پانوشت‌ها:

(۱): پنج مطلب از احمدرضا احمدی برداشت شده از: فصل‌نامه‌ی تخصصی گوهران. ۱۳۸۶. شماره‌ی شانزدهم. ص ۱۵و ۱۶
(۲): "کامو" از پیش‌گامان ِ فلسفه‌ی هیچ‌ انگاری‌ است.
(۳): در نگاهی به شعر، از "مجله‌ی ادبیات و فلسفه. ش ۷۸ فروردین ۸۳." صرفا به عنوان مقاله‌ی کمکی در جهت ِ تحلیل و نقد استفاده شده است.
(۴):از اصطلاحاتِ سینمایی-Longshot: به مساحت ِ قابل ِ ملاحظه‌ای از فیلم گفته می‌شود.در این تصویر دوربین فاصله‌ی بسیاری تا موضوع دارد؛ به طور کلی لانگ‌شات انتقال و عبور از منظره‌ی عمومی است.

+نوشته شده در 2008/8/23ساعت17:15توسط مجید | |