|
حتی اینجا هم دیگر داد میزند که من چههوا تنبل و بیطبیب شدهام. چههمه دهانام خشک است و کلمهها دیگر مجلس ِ بزم بهراه نمیاندازند و حتی معترض نمیشوند به این همه حادثهی دلشکن، به این حجم پاییزی که یکهو و بی انتظار سرکشیدیم از کاسهی تقویم و آنقدری که حواسامان بود باد کلاهِ سبزمان را نبرد. البته فقط حدس زدیم پاییز است،نگفتند به ما، مرثیهی تابستان بهسررسید. از عطر ِ تو، که گم شد، از لبخندِ تو،که محو شد، از شانهی تو، که کم شد، از همهی دلم، که غم شد، نه، «حدیثِ هول ِ قیامت» نخواندم هنوز. بله. حقیقت این است که نوشتن از تو، کلمه میخواهد. خیلی هم میخواهد. ترجیحا باید یک هفته جلوترش با کتابهات سروکله زدی باشی،شاید بدجور شعر-لازم شوی، باید چند ساعتی ساز و آوازی نفس کشیدهباشی، اما جواب نمیدهد. هیچوقت حقیقت همهی کارها را راستوریس نکردهاست. میبینی؟ لبودندان زیاد هم برای این حرفها نیست. عریانام کن؛ سکوت خواهیم کرد.
نمیدونم چرا عاشقانهم نمیآد. شده یه وقتایی هِی بخوام اون مُدلی بنویسم نیادا ولی دیگه نه اینقدر طولانی که من چند وقته میخوام از دوستتدارمها و آغوشهای بیدغدغه و سینههای بیتاب و نازشکرخندهها و بوسهتشنگیها و ناز-بیش-مَرنجانها و الخ بنویسم. واژهها همینجور بیخودی دلاشان نخواد از عطرِ تو پیاده شوند و مُدام پشتِ بنفشههای همیشه، طعنه زنند که «عشق آمدنی بود نه آموختنی» و من ِ از هدایتجاماندهی در انزوا-غربتنشین در حسرتِ یک،دو دریچه،تَهماندهی دعا را عُق میزنم. نه، نهاینکه وزنِ مُردهای روی سینهام گاهُبیگاه فشار دهد،خیال است دیگر. گاه پرواز میکند.به خودت میآی یک وقت میبینی هِه، اسم «لکاته» چه خوب مینشیند روی بعضیها این ایام و چه سایهبازاریست روی یک تختخوابِ تکنفره... رحم نکن!
کلیدر را خیلیها بزرگترین و مهمترین اتفاق ِ ادبی چند دههی اخیر میخوانند. برای مثال وقتی از لیلی گلستان در مورد کتاب کلاسیک فارسی و از معاصران سوال میشود،جواب میدهد: «شما کلیدر را بخوانید و ببنید نثرِ خوب یعنی چه.حظ میبرم.» عبدُل سروش، سوالی برایاشان پیش آمدهبود و پرسیدهبودند: «محمود دولتآباد کیست؟» اگر سروش، او را نمیشناسد که حال و روزش مشخص است. و اگر میشناسد،نهتنها روشنفکر نیست که شعور هم ندارد و خودش را به نفهمی میزند، زیرا میشناسد ولی میگوید نمیشناسم! این را میگویم که اشتباه نکنید که از این عبارتِ مذکور، طعنهای حاصل میشود.خیر! مثلِ این میماند که ابتدای نقدِ سیاستِ دولتِ نهم بنویسم:«شنیدهام محمود نامی هست، چیچی نژاد یا چیچی گشاد آها آها شاید هم گفتهاند احمدینژاد!»؛ آنوقت من خودم را مسخره کردهم. خودم را سرِ کار گذاشتهم. آنوقت قلمِ من، شعورِ لازم را نداشتهاست. وگرنه، کدام طعنه؟ پ.ن: از "فرارو" و "یاری نیوز" و چندجای دیگر بهطور مرتبط لینک داشتم ولی فیلتر شدهاند.
نه آنقدر تنهایم که تو را بخواهم نه آنقدر بیتو که کسی را من ِ افتاده از من، بر حاشیهی آینه! این همه "میخواهمت" را به کدام قرینه حذف کردی؟
دخترو بهش میگم: چی ماهی ... رنگش میپره [آخ] دیدمش خنده کنون ... مثل ِ یک سرو ِ روون وای، وای، وای دلُم غرق ِ الو شد ... روز مو مثل ِ شو شد **** **** کسانی که بر خلاف ِ من، سن و سالی به هم زده باشن و احیانن دل ِ شیداشون پیش ِ صدای دلکش، کلاس ِ عاشقی گذرونده باشه، الان که این دو،سه بند شعر ِ بالا رو میخونن دلشون غنج میره و گوشهی چشمی تر میکنند و یاد دلبری، دلرُبایی، لعل ِ لبی، سینهبند ِ بیتابی، ساغری، زلف ِ جعدی، جشم ِ آتشگردونی؛ یا اصلا بذار بهت نزدیکتر شَم، یاد ِ همون کوچهای که سر میشکند، دیوارش میاُفتند و دلشون بدجوری که نه یه جور ِ خوبی، واسه اون خزون و باهارا، زمسونا و تابسونا ملول که نه،تنگ هم نه، خاطرخوا میشه. بذا ایجور ملتفت شی که یه هوا، ابری میشن و نینی ِ چشاشون خلاصهی خیسی میشه از روزگار. سلانه سلانه تا پای آینه که میری شایدم ایندفه از همون ارتفاع ِ تر، موهای سپیدتو دیگه نتونی نادیده بنگری، اونوقتیکه ناغافل مرور میکنی یه چشمه کرشمه، یه آسمون غمزه، یه بقچه عشوه، و حالا با دسای آفتاب، مهتاب دیده گیسو پریشون میکنی و خاطرههات قد علم میکنند؛خودی نشون میدن. **** **** پُرسون،پُرسون پ.ن: اگه حرفی،واجی،چیزی از قلم انداختم،همونطوری که هست بخونید.اگه امکان و فرصتاش فراهم بود با صدام براتون ضبط میکردم!
"بیشترِ کتابها مدتها از چاپاشان گذشتهبود، و هیچکس دیگر دلش نمیخواست آنها را بخواند و آدمهایی که آنها را خواندهبودند مُرده بودند یا اینکه آنها را از یاد بردهبودند، و کتابها هم به یمنِ همان فرآیند ارگانیکی که خاصِ موسیقی است حالا دوباره باکره شدهبودند؛ حقِ تکثیر انحصاری کهنهاشان را عین پرده بکارت نو به تن کردهبودند."
این توصیفی که براتیگان از کتابهای یک کتابفروشی در کتابِ صید قزلآلا در آمریکا میدهد،به شدت توجه منو به خودش جلب کرد. "بکارت" مشبه بهیی در رابطهی "خواننده و متن". این تشبیه مرا یاد یکی از مطالبم انداخت، با این تفاوت که برخلافِ بندِ فوق، من از سه عنصر صحبت کردم یعنی در مواردِ مولف،متن،خواننده، به ترتیب از مادر،زندگی،فرزند یاد کردهبودم. قبلن در یادداشتی با عنوانِ سکوت ِ سانسور شده، در مورد "لذت متن" نوشته بودم که: "در ایجاد این لذت، مهمترین مسئولیت بر گردن مولف است. برای من این موضوع دقیقا مثل ِ زایمان میماند. در این گیر و دار مادر(نویسنده) باید آنقدر زحمت بکشد و سختی ببیند و رنجها تحمل کند تا سرانجام در حین ِ تولد ِ فرزندش(خواننده) جان ِ خود را از دست بدهد، "بمیرد" ولی نوزاد سالم و بهترین باشد. حالا این کودک میخواهد چه رفتاری با زندهگی داشته باشد بر عهدهی اوست. بعد از نوشتن آن یادداشت،دیگر به این موضوعات زیاد توجه یا فکر نکرده بودم، تا خواندن آن بندی که از ریچارد نوشتم، حالکه دوباره بهاش فکر کردم، دیدم هنوز معتقد به همونی که گفتهبودم، هستم. پ.ن: صادق خان! یادت هست که امشبمانندی بود که تنهایامان گذاشتی؟ حالا بیا بریم شراب ِ مُلکِ ری خوریم...
"همین فردا که بهمون میگن یه انشا بنویسید با موضوع "تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟" دلهرهام شروع میشه! میدونی، آخه ما عیدا هیچجا نمیریم! نه اینکه دوس نداشتهباشیم، نه اینکه دلمون نخواد، نمیریم دیگه! خودمام نمیدونم واسه چی. نمیخوامم بنویسم که نشستم تو خونه دیدم چه ملت بدبختی داریم که فقط میتونن چند لحظه با تلویزیون* بخندن و خوش باشن! نه! نمیشه که بنویسم نشستم ور ِ دل ِ نَنجون، حافظ خوندم،دو،سهتا ترانهی خوبام حفظ کردم! نرفتیم ولی باید بشینم تصویر دریا رو مجسم کنم چون همهی اونچیزایی که گفتم جلوی دوستام خیلی ذاغارته! -پسرم کجایی پس؟ دفترچه رو بست، گذاشت زیر پوشهی خاکستری و در ِ کیفو بست و تا تَه ِ کُمد هُلاش داد. - الان میام. چمدون ِ سفر ِ دیروزو گذاشت کنار ِ وسایلو در زیر زمینو بست.قفل کرد.برگشت بالا. تمام ِ شب تو رختِخواب غلت میخورد، یواشکی جوری که کسی صدایی نشنوه، انشایی که برای فردا حاضر کرده بود رو برداشت؛ پارهاش کرد. *مهران مدیری
یه بار، یه جا، گوشهای نوشته بودم: گل ِ سر به زیر ِ مریم سارا محمدی هم یه بار نوشتهبود: باز کنم روسریام را شهاب مقربین یه کنجی نوشته: درخت ِ انار بخندم پ.ن۱: پیام تبریک گوگوش
يك سال گذشت و این حقیقت ندارد که همه یکسال بزرگتر شدیم. یک سال گذشت چون تاریخ هیچ وقت بیکار ننشسته است. یک سال گذشت و هیچکدام از ما دو نفر، به تساوی زندگی نکردهایم. یک سال گذشت که مثل ِ همیشه، بهار داشت، تابستان و پاییز و زمستان؛ بی کم و کاست. یک سال گذشت و از سپیدیهای کاغذ کم شد. یک سال گذشت تصویری از خنده و گریه، خواب و بیداری، سکوت و صدا، درد و دوا. همیشه میآیی تو بگو از من چه بهیاد میآوری؟ ************** و حالا: بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی، بوی تند ِماهی دودی وسط ِ سفرهی نو، بوی یاس ِ جانماز ِ ترمهی مادربزرگ! نوستالژی ِ خوش رنگ ِ سفرهی هفت سین، سیب ِ درشت، پیالهی آب، سبزهی سبز، سمنوی نذریِ جامانده.... سین ِ سرگیجههای من و حافظ: به عزم ِ توبه سحر گفتم استخاره کنم سخن درست بگویم نمیتوانم دید ************* خندههایتان مُدام، سفرههایتان سبز، دلهایتان هر روز ِ نو روز، دهانتان آمیزهای از رنگینکمان و غزل، شانهاتان نیلوفری، چشمانتان پُر بهار، شبتان سپید رو، جانتان دور از غم، سلامتیاتان برقرار، خانه و کاشانه، رواق و سرایاتان امن و امان، زلفاتان شبگیر، دستانتان بی منت، تناتان رقص ِ طرب، مملکتاتان آباد، جامتان پیش ِ رو، بادهاتان ناب و غمگسار، لبهاتان شِکر ریز، دولتاتان پاینده و پیر، نفساتان معطر، شُهرتاتان دلپذیر.
اگر آخر ِ هر چیز خرابیه، آخر عشق هم خرابیست. تو میان ِ فال ِ قهوه جایی نداری. تو آزاد ِ آزاد ِ آزادی، دُرُست. و همچو من! Photo by:katherine elizabeth
اصولا در ترانهنویسی سوژه و موضوع مورد ِنظر از اهمیت زیادی برخوردار است. و شاید پرطرفدارترین ِ آنها عاشقانهسرایی باشد که البته عمدتا بهاین خاطر که دستیابی به ایدهی آن سهلتر است و صدالبته پردازش ِ تازهتر آن دشوارتر. بگیر بیا جلو برس به همین دیروز تو، همین امروز تو، گلبرگ نیم، شبنم ِ یک بوسه بَسَم نیست| رگبار پسندم، که ز گل خرمنم امشب شهیار قنبری: شاملو: گرچه "داغ ِ دل ِ یک شاعر" را نمیفهمیم، ولی تنها خواستم از در ِ ترانهنویسی و شعر آغاز کنم و برسم به اینکه "احترام" به آنکه همسرتان است، دوستاتان است، معشوق و جاناتان است، فرزندتان است و ... را "بازسازی" کنید. همهی اینها را وقتی فکر کردم و نیز وقتی نوشتم که "عارف" گرم ِ آواز بود: عاشق و چشم انتظاری ترسم آخر در کنارم خسته و آزرده گردی ای که در خوبی و پاکی چلچراغ ِ آسمانی پ.ن۱: رو حرفام فکر کنید
نگران ِ چه هستی؟ و بارانی که آیا خواهد گرفت؟ و تو را دیروز مرا از بهشت راندی چه خیالی؟
میگفتن که همه حرفا نواره / یکی میگفت نوار که پا نداره خوشحالم که زمان ِ انقلاب نبودم. چون اگر یک درصد هم احتمال ِ این بود که در شکلگیری آن سهیم باشم، ترجیح میدهم- و میدادم- که نبودم. و متاسفم که تاسف ِ من کارساز نیست. اما ميهن يك قطعه خاك نيست. خاك هرجاهست. ميهن آن ميهني كه لايق دلبستگي باشد تركيب ميشود از فضاي فكري يك دسته آدم شايسته. شايستگي هم از فهم ميآيد نه از اطاعت بيگفتو گوي هردستور، حتي اگر دستور از روي فهم و دقت و انصاف هم باشد. حيف است آنچه "عاطفه"اش نام ميدهي فدائي و قرباني خيال غلط باشد... حتما این مطلب داریوش اقبالی را خواندهاید که میگوید: به قول ِ شهیار: عالمی دارم! پ.ن: در مورد ِ ری-میکس ِ آهنگ کودکانهی فرهاد، توسط شخصی به اسم ِ دی.جی مامسی حرف داشتم که بعدا خواهم زد. فقط بگویم از نظر من که مزخرف است...
من پشت چراغ قرمز | به لبهای تو فکر میکنم | به بوسه | به سینههایت وقت ِ بیحوصلهگی | من پشت چراغ قرمز | تو را در آغوش میگیرم | و در تب ِ یک آه ِ بلند میسوزم | من پشت چراغ قرمز | شاید با تو عروسی کردم پ.ن: دیگر نمیخواستم از جنگ(= انسان کُشی) تا مدتی مطلبی بنویسم، پستی بذارم. اما ایمیل را طبق عادت چک کردم. * شعری است که در زمانی نه چندان دور نوشتهم...
امشب می خواهم من میپرسم:
وقتیکه آرمان و آمال جمعی ما فروشی نيست یغما گلرویی را خواندم.فکر کردم. حرفهایش جدای از زیبایی نشان از یک منطق، صداقت و همچنین مردانگی بود. آنقدر خوب بود که همان موقع در یک پیونشت در مطلبی به آن لینک دادم و همگان را دعوت به مشاهدهی آن کردم. یغما ترانهسُرای خوبیست و ویژگی مهم آن دو چیز است یکی فعال بودن و دیگر اجتماعی و آزاد اندیشی وی. در پیغامی به خود او هم گفته بودم که در داخل کشور میشود او را در ترانه بهترین خواند. و این امریست که دوستان دیگر هم به آن اذعان دارند. هر وقت میشنیدم که شهیار قنبری در برنامههایش تواناییهای یغما را زیر سوال برده و یا حتی به او توهین کرده، ناراحت میشدم و از آن ترانهسرای بزرگ خشمگین. در بلاگهایش بعضا میخواهد از "ماهواره" بدگویی کند، ضمن ِ حرکتی که در عدم پذیرش پیشنهادی در مورد ترانهی "تصور کن" انجام میدهد- و شایسته است- اما "خالهزنک بازی" در میاورد و پای ورزشکاران را نیز در اعتراضش به وسط میکشد! در حالی که یغما در واگذاری کارهایش مشخص است که غم نان هم دارد. البته نه از آن نوعی که به "فاحشهگی هنر" نیز سرایت کند. یغمایی با این ویژگیها و مشخصات و با آن هنر ترانه نویسی که گوشهای از آن را میتوان در مقالهای از احسان سلطانی خواند که او را هم بهترین ترانهسرای جوان ایران معرفی میکند و این گفته را میشود با مقایسه و همچنین در نظر گرفتن کارنامهی هنری ایشان تصدیق کرد، اما چگونه است که برای دومین بار یک وبلاگنویس، اخلاق هنری یغما را زیر سوال میبرد. حالا اول صبح یک روز خوب باید دستنویسی خواند برای سرقت ادبی، آن هم چه کسی! دستدرازی ِ یغما گلرویی! من همیشه از خواندن ترجمههای یغما برای مثال از "اورهان ولی" لذت میبردم. ولی حالا که مقایسههای یک بلاگر را دیدم دیگر نظرم عوض شد. حداقل فعلا ترجیح میدهم دست نگه دارم و یک بار دیگر باز نگری کنم. یک جور دیگر ببینم. این قضیه مرا ناراحت کرد. امیدوارم گلرویی در مقابل این حرفها و یغمای ترجمهها پاسخی نه از سر توجیه که قابل اعتنا داشته باشد و در غیر اینصورت ... . تصور کن آقای گلرویی! تصور! جهانی رو که تو اون دو ترجمه آقای گلرویی! تصور کن! و نگذار این پست بوی نفرت بگیرد! که هم اکنون علامتهای " !!! " بیشمار تو در دهان ِ من گیر کرده است.
شمعی به جا نمانده، پروانه در قفس مُرد سینه سپر نکردم، خواهر به گریه آمد نیمه تمام ِ من را شعری تمام میکند به شست و شوی چشمم تا چند دگر نشینم؟ تیر ِ همین امسال بود که این شعر را در یک وبلاگ منتشر کردم و دوستان عزیزم مرا در مورد آن راهنمایی کردند و من فقط لذت بردم و آموختم. چندی پیش، بلاگر محبوب بنده، دکتر مجیدی(یک پزشک)، در مطلبی با عنوان شکایت با که کنم؟ بار دیگر از این "زخم ِ بیهوش" گفت و نوشت. باز داغِ دل وبلاگستان را تازه کرد. گرچه حقیقت این است که ما کجا و بلاگری چون یک پزشک کجا!؟ ولی به هر حال این عمل منفور و زشت کپی/پیست کردن و در واقع نادیده گرفتن کپی رایت که خود نوعی دزدی و سرقت است برای همهامان آزار دهنده و غیر قابل تحمل است. صادق عسکری،علیرضا مجیدی،احسان سلطانی،سلمان جریری، آقای فتحی و ... -کسانی که واقعا در این بلاگستان حرفی برای گفتن دارند- چرا گاه و بیگاه به این فکر کنند که اگر فلان مطلب را منتشر کنند از نظر حقوق تالیفی چه اتفاقاتی ممکن است بیفتد!؟ وقتی از نشریات زردش گرفته تا روزنامهی ایرانش بی در و پیکر و بیشرم و حیا از حقوق ِ واقعی ِ یک تالیف چشمپوشی میکنند چه توقعی از وبلاگستان داریم!؟ خرداد ماه یکی از ترانههای منُ در یک وبلاگی که کارش همین است از وبلاگهای دیگر مطلب بنویسد و یکی در میان یا ذکر منبع کند یا لینک، منتشر کردند! (لینک)! به قول دکتر قطعا باید وبلاگستان و خوانندههایش ممنون شما هم بشوند، چون شما مطالب را برایشان گلچین کردهاید و شما با این کار، بر کاربران دیگر که زبانم لال دستشان شکسته بود و توانایی استفاده شخصی از گوگل ریدر و فیدخوانهای دیگر را نداشتند، منتی عظیم نهادهاید. همین ترانهی ابتدایی را چه کسی اجازه داده است که در اینجا هم منتشر شود!؟ تازه آقای وبلاگنویس!!! زحمت نمیکشد عکسی که من در مطلب قدیمیام گذاشته بودم را حداقل عوض کند! شعر و ترانهی من،نوشتههای من، در هر وبلاگی درج شود، سبب خوشحالی من است، من مدعی نیستم، آزرده خاطر بابت اثر خودم نمیشوم- که حقم هست بشوم- ولی اشکال در این است که به یکدیگر و به حقوق همدیگر احترام نمیذاریم. Filckr سایت محبوب و مطرحیست، یکی از اعضای آن عکسی گذاشته است و دو خط از همین ترانهای که ابتدای پست میبینید را منتشر کرده است،و با پیگیری فردی در کامنتهای آن، شعر کامل منتشر شده است، بدون هیچ نامی و ذکر دیگری. به هر حال میگویم این موارد نه تنها تمام ِ اتفاقات تلخی که برای مطالب وبلاگهای من افتاده نیست بلکه همینها برای خود من هم نمونههای کوچکی محسوب میشوند، چه برسد برای وبلاگستان فارسی و بلاگرهای مطرح - که من هم دوستشان دارم- ولی به هر حال میگویم: پ.ن: عکس ازاینجا ـــــــ عنوان، ترانهای از شهیار
(۱) ناآگاه هیس! خواب خدا را به هم نزنید...لطفا! (۲) گفتم: آخر که چی؟ این را گفت و صندلی را از زیر پایش کنار زد (۳) خوب میدانم اگر خواب میدیدم و شب ِ بعد
میخواستم نقدی یا حداقل یادداشتی بنویسم در مورد "جنگل واژگون" اثر سلینجر ولی پشیمان شدم! یه گشتی زدم در اینترنت مطالب مختلفی در مورد "جنگل واژگون" دیدم. یکی هنوز زاویهی دید رو تشخیص نداده که من نمیدونم این بندهخدا چه جوری میخواد "شازده احتجاب" رو بخونه؟! ... یکی دیگه اسم شخصیتها رو اشتباه میگه.... به هر حال معلوم نیست! هر کی هر چی میخواد مینویسه. یکی میگوید عشقی است که در کودکی به وجود میآید و در بزرگسالی تجدید میشود!!! هر کی نگاه ِ خودش به داستان رو روایت میکنه و این موضوع گرچه به خودی خود خوب است اما پر از ایراد است. خاصه وقتی بعضیهایشان بیشتر به اراجیف گویی شبیه است تا هر چیز دیگری. لینک1 لینک2 لینک3 لینک4 لینک5 لینک6 لینک7 لینک8 ... برخی از نگاهها و نقدها و یادداشتها در مورد این داستان میباشند. بر خلاف خیلیها ترجمهی بابک تبرایی و سحر ساعی را بسیار روان و در خور میدانم. پ.ن۱: ابتدای پست عکس چپ که جلد کتاب هست. اما عکس راستی ربطی به کتاب ندارد و برداشتی از اینجاست. پ.ن۲: به قول معروف: با ما باشید...!!! پ.ن۳: بخش اول جنگل واژگون در کافه جزو دستنویسهای من ولی بخش دوم در قسمت ادبیات درج میگردد...
فکر میکنم دیروز با یکی از دوستانم دو ساعت راجع به ترانهسُراها صحبت میکردیم. وقتی ترانههای ایرج جنتی یا شهیار قنبری را میخواندیم صدامون، صدا بود! دست، صورت، ارتفاع صوت! اصلا نمیدانستیم چه جوری بخونیم، حق مطلب ادا شه! اصلا نمیدونم من چه جوری بگم: مثل یک در پشت ِ سر ... خوشصدا تر بسته شو! که بتونم حق مطلب را ادا کنم! داد بکشم! فریاد بزنم! دست دوستم را بگیرم بگم یه بار دیگه گوش کن! چه جوری بخونم تا گوشهای از هنر ایرج در: بگیرم طرفمو بزنم تا بفهمه! ایرج چی میگه: از من به تو ریتم ِ نفس... شتاب ِ اسلومُشنه! ... همیشه دیر میکنم! همیشه(همیشه، همیشه، همیشه، همیشه،....) دیر میرسم! چه قدر غم باید تزریق ِ صدا شه چقدر لرزه، چه قدر هیجان تا بفهمه شهیار چی میگه: قلب ِ من اندازهی مُشت ِ منه ... مشتمو برای تو وا میکنم! با چه نگاهی واسش بخونم: برای از "تو"، "من" شدن! ... مرا مجال بس نبود... پس از "تو" در هوای تو، خود ِ "مجال" میشوم! تا بفهمه، چقدر هنر ِ شهیار دل را زیر و رو میکند، مو به تن آدم راست میکند، شوک وارد میکند! بیشتر حرفمان سر ایرج و شهیار بود... گرچه هر دو دلمان برای اردلان و زویا و چند تن از بزرگان دیگر هم میزد... راستش را بگویم، گر چه ناراحت کننده است و به خیلیها بر میخورد از "فردا" میترسم... از فردایی که حضور ِ "ایرج" و "اردلان" و "شهیار" و "زویا" را ندارد! میترسم! از فردایی که اینها نباشند! قدر شهیارها و ایرجها را باید دانست! حتی اگر شهیار اخلاقی داشته باشد که هیچ کس نتواند نزدیکش شود! باید قدرش را دانست! نه قدر او را! قدر هنرش را. دست ایرج را باید بوسید... نه اینکه اینها همهی ترانهی ما باشند، نه! اصلا اینگونه نیست. نه اینکه اینها ضعف نداشته باشند که فراوان دارند! اما خدمت آنها به ترانهی نوین شب شکن است، بیبدیل است. بی پایان است. من میبینم حسرت ِ فردایی را که شهیار و ایرج دیگر بین ما نیستند! و این حقیقت را در حد توانم فریاد میزنم. و همین امروز برای آن فردا اشک میریزم. همین امروز، من میترسم! من میبینم که دستهای ترانه در امروز ِ جامعهامان چیزی در چنته ندارد! میبینم که فقیر است و شما به خود تردید راه ندهید که فردا بی حضور ِ بزرگان ترانه نویس چون شهیار و ایرج و اردلان باید آهی پنهانی کشید. همانطور که امروزمان هنوز که هنوزه نمیتواند نبود ِ "واروژان" را تحمل کند و این فاجعه صد چندان در نزدیکی ماست... فاجعهای به اسم ِ فقدان ِ ستارههای ترانهی نوین سُرا. من از سرمای بعد از ایرج میترسم. من از لرزهای که از فقدان ِ "شهیار" و "اردلان" و "زویا" بر تن ِ ترانه میاُفتد،میترسم. اینها یاد بود نیست. اینها واقعیت محض است. اینها ترس من است. اینها دل دل ِ مضطربیست بر پیکرهی جامعهی موسیقی ِ بیدار ِ ما. پ.ن: شاعرها تقریبا هیچ وقت شبیه ِ شاعرها نیستند! / The Inverted Forest- J.D.Salinger /
نگو دیو ِ قصه تو فنجون ِ فالت افتاد! ******** باید از "مرگ" یک نسخهی پشتیبان تهیه کرد.آنرا در جیب ِ راست ِ پیراهنی گذاشت که دکمهی بالایی آن باز است. دو، سه قدم زیر باران... و ناگاه با یک صدا به خودت بیایی: داااش! معذرت!!.... آتیش خدمَتون هَ ؟! ******** بیربط۱: بیربط۲: پ.ن: قالب وبلاگ عوض شده. از گوگلچرخان عزیز استفاده میکنم و همه چیز فعلا مرتب است. دست گوگل و اهالی وب خاصه "مهدی جلیلخانی" نازنین و "پاسپارتو"ی بینظیر درد نکنه. خدا قوت!
همین امشب! فقط امشب! پ.ن۱: یک پست خوب تهیه کرده بودم که تمام این مطالب را شامل میشُد: پ.ن۲: به شدت سه ساله شدن جن و پری را تبریک میگم. با تمام کاستیها و مشکلات، میترا الیاتی عزیز را دوست دارم و به بابت این سه سال خسته نباشید ِ جانانه میگویم و نشریهاش را حادثهای مبارک میدانم... راستی! یادش بخیر! اواخر شهریور همین امسال بود که یک مینیمال از او نقد کردم.. پ.ن۳: بلیت خریدهام/ردیفِ جلو/ تنها/ برای خود آواز میخوانم/کف میزنم/ ممنونم +
۱- یعنی بینهایت زیبا، فوقالعاده، Sting خود ِ بینهایت اجرا کرده این Desert Rose را. این لینک و این لینک را حتما تماشا کنید و لذت ببرید... I dream of rain {yele e yele} ۲- خودت را از گزند ِ چشمانش حفظ کن. این بوی سکس میدهد... / Heinrich Böll : Ansichten eines Clowns / ۳- نه همهی دختران! ولی خیلیهای آنها دارای یک حس عجیب هستند! حسی که به آنها "گوشزد" (شایدم "روحزد") میکند که یک پسر در حال نگاه کردن ِ آنهاست. اصلا ذهنتان را به سمت ِ تعبیرهایی چون "چشمچرانی" منحرف نکنید. حرفم این است که این "حس" بعضی وقتا آنقدر دقیق است که نقطهی نگاه ِ طرف را نیز متوجه میشود... یک حس عجیب که "نباید دست کم گرفت آنرا" ۴- + (به یاد همیشه جاویدان: علی حاتمی) ۵- دستهای تو فراموشی میآورند ... قبل ِ رفتن اسمم را دوباره بگو! پ.ن۲: کم مونده عبارت ِ "ساکت باش!! درد نداره..." هم دیگه تبدیل به شعر بشه... کامل بخوانید: هر جا دلم بخواهد- اخوان ثالث
برای ضیافت ِ عشق، اگه نور، آینه به آینه برای گلدون ِ دستات ... یه سبد رازقی دارم از تو تا ویرونی ِ من ... / رازقی - ایرج جنتی/ "میفهمم چرا همه دلشان میخواهد با تو حرف بزنند. حرف زدن با تو راحت است. انگار آدم سالهاست میشناسدت... " /چراغها را من خاموش میکنم- زویا پیرزاد/ و در این شهر او عاشق شد... و برای عاشق کردن ِ بسیارانی شاعران را بُرد... و با اولین خواب پ.ن۱: بی صدا ماندم ... در آوار ِ صداهایی که مرا سکوت میخواندند... پ.ن۲: اولی رو رفتیم بالا، به سلامتی ِ رفقا لولِ لول شدیم؛ دومی رو رفتیم بالا به سلامتی ِ جمع، پاتیل ِ پاتیل شدیم؛ سومی رو اومدیم بریم بالا آشیخ علی نامرد ساقی شد؛ گفت: بریم بالا،مام رفتیم بالا. گفت: به سلامتی ِ میتی؛ تو نمیری، به موت قسم، خیلی تو لب شدم... +
اینهایی را کنار وبلاگها میگذارند شرکت کردن یا نکردن در انتخابات وقتی در انتخابات گذشته باید قبول کرد که گاهی به چیزهایی میچسبیم که به اشتباه موضوع اصلی خوانده میشوند. همه جای دنیا، مردم مُهمتر از رییس جمهورند، اینجا هیچ کدام! پ.ن۱: عمو زنجبر باف عمو زنجبر باف ... زنجیر ِ منو... سلول تا سلول، نعره ... خنده تا خنده، وحشت
بهترین جای جهان پ.ن: اين ايماژ، كه حتی خود به تنهایی ميتوانست طرحي براي يك هايكوي بينظير باشد، لحظهي ناب ِ در آغوش كشيدن را محاكات ميكند. دستان ِ در آغوش گيرنده به دري ماننده شده كه پشت سر ِ ترانهسرا بسته ميشود. ترانهسرا خواستار ِ به آرامي در آغوش كشيده شدن است. اين ايماژ به باور من از خارقالعادهترين ايماژهاي ترانههای شهيار قنبري است... وقتی احسان (به رسم ِ همیشه: احسان جان) دربارهی این تصویر ِ ترانهی بغلم کن! نوشته بود، شهیار من و دیوانهی هنر ِ خودش کرده بود.
وقتی رسیدیم که قطار رفته بود رسیدیم و رسیدیم اما به فصل ِ تبعید نه توی راه خوش بودیم نه جغد ِ شومی پرید سوار ِ لاک پشت بودیم غیر ِ مجاز میرفتیم خسته نشد پاهامون یکی اونا رو بُرید یکی به خونهش رسید بدون ِ حتی احساس غربت و نشناخته بود دروغ میگفت که از ماس تو صحن ِ شب ستاره خیال میبافت دوباره شبیه ِ مردی میشد که غیرتی نداره رسیدیم و رسیدیم به جای خواب پریدیم برای شُستن ِ چشم دیگه هیچی ندیدیم برای از نو شدن چه جمعهها نساختیم به رنگ ِ خون ِ مَردُم چه لقمهها نباختیم رسیدیم و رسیدیم تا فاصله دویدیم نقشهی جدایی و با هم دلی کشیدیم! تو صحن ِ شب یه شاعر خیال میبافت دوباره "رسیدیم و رسیدیم" بغض ِ همین دیاره کاشکی نمیرسیدیم! کاشکی نمیرسیدیم...! پ.ن۱: جایی در این ترانه اشارهایست به این ویدئو کلیپ: لینک بیربط: چه خبر؟! >> ۱- احمدینژاد بنده خدا بعد از این سه سال و خوردهای هنوز متوجهی وظیفهی خود و مجلس و قوانینی همچون استیضاح نشده است! او استیضاح جاعل ِ محترم وزیری با کاغذپارههای مردم فریب را غیر قانونی خوانده و میگوید در جلسهی استیضاحش نمیآیم!!... >> لینک ۲- همان وزیر ِ کشور که انتخابات نیز از قضا در دستش است و کاغذپارههایی نیز در جیبش مشاهده شده به شریعتمداری ِ بزرگ که یک Newspaper در کشور است و یک "کیهان"! گفته: "تقوا داشته باشید!" ببین آدم چقدر باید مطلع و وزیر کشوری باشه که به شریعتمداری همچین حرفی بزنه! و البته شریعتمداری هم به او پاسخ داده: " به شما میگویند: "ذخیرهی شب ِ انتخابات" ">> لینک ۳- اینقدر "یغما"ی ما را اذیت نکنید! یغما آنقدر عصبانی شد تا بالاخره اطلاعیهی زیرکانهای را منتشر کرده که آدمی را مجبور میکند به او یک "احسنت ِ شاعرانه" گفت. شاعری که نشان میدهد اعتقادات ِ هنرمند تا چه حد ارزشمند است و این ارزشها دست ِ خود اوست و خودش است که به دیگران اجازه میدهد به آنها تجاوز شود تا دیگران هم فورا دهان باز کنند به گفتن ِ اینکه: "مُشت نمونهی خروار است" >> لینک ۴- سه شنبه! *کردان استیضاح شده و برکنار می گردد. * و چه می کند این بیژن نوباوه: لینک
تصور کن! ساعت ِ ۷:۴۵(برای من بعضی مواقع در حکم ِ سحر است!) خودت را به "بلوار دریا" برسانی! در کلاس ِ وصایا(ی آقای خمینی) حاضر شوی! استادت آخوند باشد! به او بگویی نمیتوانی به خاطر برنامهی زمانی کلاست در دانشکدهی دیگر به طور منظم کلاسهایش را بیایی! او بگوید بیخود! برایت غیبت رد میکنم! بعد وارد کلاس شود و بنشیند کتابی باز کند و "رو خوانی"را آغاز بنماید! حال میرسد به بحثی با عنوان ِ "ما مفتخریم..!" در وصایا! بگوید این چه الگوییهاییست که جوانها دارند!؟ آخر این فوتبالیست با این "مو"! چه میفهمد!؟ این فقط توانسته با پاهایش با توپ خوب بازی کند!! یا همین بازیگرها و هنرمندها!!! البته ما که با هنر بد نیستیم! و بعد ادامه میدهد: "بازیگر رو نگاه کنید!!! (گلی را میگوید!) ما او را بیخود بزرگ کردیم! اصلا در حد خودش بود! چه خیال می کنید؟! با سرمایهی ما بازی کرد!! اشتباه کردند گذاشتند همچین کسی را به سینما راهی باشد! که حالا ایشون بره خارج و این سر و وضع...." و در آخر: "این خانم نباید باشد! گلشیفته و سایرین چرا؟! اینها اشتباهند! باید ما شهدا را الگو قرار بدهیم! ببینید با این پوششهای خاکی چه کردند برای این سرزمین!! اینها نه آن هنرمند و آن فوتبالیست...!" ***** پ.ن۱: ابتدا میخواستم عنوانش این باشد: "یاد گلی و شهدا هر دو گرامی!"....
منی که الان وبلاگم را به روز میکنم! تویی که الان یا در آینده -نزدیک یا دور- آنرا میخوانی هر کداممان خوب میدانیم همهی تاثیراتی که خانواده، جامعه،محیط،انسانها و خلاصه هر چه و هر که جز "خودمان" میتواند روی زندگیمان داشته باشد باز هم در برابر ِ "خودمان" آنقدر ناچیز هست فاصلهی "خوب دیدن" و "خوب را دیدن" گاه خیلی محسوس نیست. در عوض گاه آنچنان محسوس است که از دیدنش هراسان در میمانیم. هیچ یک را نمیتوان نفی کرد ولی نفع ِ بعضیها در این است که سایرین پی به آن نبرند(برایش بهترین نمونه ذکر نزدیک شدن به انتخابات است.) به هر حال، همیشه "نگاههای دوباره" کم هزینه و پر منفعت هستند. وقتِ کمی را میگیرند ولی غفلتِ زیادی را مهار میکنند. "خوب دیدن یا خوب را دیدن؟!" * از استاد حسین علیزاده
من فهمیدم ولی تو هیچ وقت نمیفهمی. و یا می توانید به ترتیب در سه لینک زیر دنبال کنید: اول - دوم - سوم (کاری از احسان سلطانی)
به دعوت از روشنک هوشمند عزیز و نسترن وثوقی مهربان؛ در این بازی شرکت میکنم. برخی از دلخوشیهایم... ۱- دلخوشیِ من! خانوادهام! خانواده ای ریشه دار که با پیشرفتها و یا با هر گونه گذر این روزگار چهار گوشهی سفره اش طعم خنده و محبت دارد. و هم بستهگیاش را با هیچ چیز جایگزین نمیکند. ۲- دلخوشیِ من! فهمیدن جداگانهی ارزشهای "دوست" ، "خانواده" و "فامیل" و باور ِ مرزی که باید تعادل را در هر یک پیدا کرد. ۳- دلخوشیِ من! سکوت ِ مقدس ِ من است! سکوتی که بس صداها متولد کرده است! ۴- دلخوشیِ من! گریهای که تا به حال برای هیچ کسی جز خودم نبوده است و اشکی که جز از برای حال خودم سرازیر نشده است! و همواره حرمتی برایش بوده است و خواهد بود. ۵- دلخوشیِ من! سنگ صبور ِ خیلیها بودن است. گوشی که درد را عجیب میشنود، اجازه میدهد تا دوستانم بگویند دلتنگیاشان را و گاه و بی گاه حرفهایم مرهمی شود برایشان. ۶- دلخوشیِ من! آن کتابهایی است که خوانده ام و آن شنیدنیهایی است که شنیده ام. و بیتابیهایی برای تجربههایی جدید، برای فرا گرفتنها و خواندنها و شنیدنها و دیدنهایی تازهتر. ۷- دلخوشی من! وبلاگنویسیست. وبلاگی که گاه در نقش یک رسانه است گاه در نقش دفترچهی خاطرات گاه مثل ِ یک مجله! وبلاگی که به تجربه و تفکر علاقه دارد! ۸- دلخوشیِ من! میز به هم ریخته و کتاب و دفترهای در هم و بر هم است! که همیشه در چشم من نظم و در چشم دیگران بی نظمی بوده است. ۹- دلخوشی من! خواندن وبلاگهای خوب است. وبلاگهایی که نویسندگانش "این کاره" هستند! ۱۰- دلخوشی من! ترانه،ترانه،ترانه! شعر و غزل هایی که من را پریشان میکنند. دلم را میلرزانند، من را به سقف ِ انرژی میچسبانند، مرا زلال میکنند، مرا میرقصانند، مرا میآغازند! ۱۱- دلخوشی من! بعضی بلاگرها هستند که خیلی خوب میفهمند و رو راست هستند و خوشحالم که با هم گاه هم صحبتیم. ۱۲-... پینوشت1: خوشحالم پست قبلی مورد توجه قرار گرفت و بازتابهای خوبی داشت. پینوشت2: تمام کسانی که لینکشان جزو "دوستان" این وبلاگ است را به این بازی دعوت میکنم.
برای اثباتِ زنده بودن نفس نمیکشم ولی برای تاییدِ زنده بودنم مینویسم. تنها در سکوت میشود بر صدا تاکید کرد. و صدا را در حافظهی هوای خانه به همیشه سپرد. من تا تحویل سالِ تولدم شعرِ سیاه نداشتهام و مرا کدامین فصل ِ بی تقویم پناه داد که از سکوت هراسیدم؟ من مرگ را کنج ِ خیابان در کاسهی گدایی یافتم که به هر رهگذری بیاعتنا بود و او تنها گدایی بود که میخندید که میرقصید که میبخشید. و سقوط به یک تکه نان معراج شبانهی بی عشقی ِ ما بود. و فرار ِ ما در کوچهی تا بینهایت بن بست بوی کسوف میداد... شبیه ِ حوصله نبود، شبیه رنج بود.
(۱) که این شعرها همهی محصول ِ با تو بودنهاست و فردا خواهم فهمید که دیروز شاعر بودم (۲) تابستان فصل گرمی است سالهاست خیال ِ دستان ِ تو با من است (۳) خیاط هم دیگر فهمید که کار کار ِ آغوش ِ توست... (۴) مرگ بر سرم گذاشت و خدا عجب کلاه برداریست... یک جای زندگی پنهان شده. بالاخره میشه پیدایش کرد و اگر فقط کمی ساعات ِ خوابی را که متعلق به بیداری بوده را سر جایش بگذاریم میتوانیم آنرا برای همیشه پیش ِ خود نگاه داریم. خوشبختی وقتی نیست که به ماشین ِ آخرین مُدلت نگاه میکنی خوشبختی وقتی است که به آینه نگاه میکنی و دیگر نمیگویی: "ببخشید به جا نیاوردم!!" بیداری پاسپورت ِ سفر به خوشبختیهاست... بعدالتحریر- نامربوط۱: از این به بعد هرگز به کسانی که از قبل خودشان را معرفی نکنند اجازهی گفتگو(چت) و یا اضافه کردن در لیست دوستان را نمیدهم. نامربوط۲: خوب بود میفهمیدند: سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد/ دلبر که در کف ِ او موم است سنگ ِ خارا! تا دیگر هر زبان بریدهی ابلهی دهان به بیدارنمایی و زرد گویی باز نکند! نامربوط۳: برو طواف ِ دلی کن که کعبهی مخفیست/ که آن خلیل بنا کرد و این خدا خود ساخت!
|
![]()
گراند کافه، وبگاه شخصی است و هرگونه بازنشر و برداشتی از مطالب آن تنها با ذکر نام منبع و لینک مستقیم امکانپذیر است Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Categories
شعر، الیاس علوی |