تبليغاتX
Grand Café


















Grand Café

**آزادي از قيد تعلق**

 

چشمی و صد نم GrandCafe

حتی این‌جا هم دیگر داد می‌زند که من چه‌هوا تنبل و بی‌طبیب شده‌ام. چه‌همه دهان‌ام خشک است و کلمه‌ها دیگر مجلس ِ بزم به‌راه نمی‌اندازند و حتی معترض نمی‌شوند به این همه حادثه‌ی دل‌شکن، به این حجم پاییزی که یک‌هو و بی انتظار سرکشیدیم از کاسه‌ی تقویم و آن‌قدری که حواس‌امان بود باد کلاه‌ِ سبزمان را نبرد. البته فقط حدس زدیم پاییز است،نگفتند به ما، مرثیه‌ی تابستان به‌سررسید. از عطر ِ تو، که گم شد، از لبخندِ تو،که محو شد، از شانه‌ی تو، که کم شد، از همه‌ی دلم، که غم شد، نه، «حدیثِ هول ِ قیامت» نخواندم هنوز. بله. حقیقت این است که نوشتن از تو، کلمه می‌خواهد. خیلی هم می‌خواهد. ترجیحا باید یک هفته جلوترش با کتاب‌هات سروکله زدی باشی،شاید بدجور شعر-لازم شوی، باید چند ساعتی ساز و آوازی نفس کشیده‌باشی، اما جواب نمی‌دهد. هیچ‌وقت حقیقت همه‌ی کارها را راست‌وریس نکرده‌است. می‌بینی؟‌ لب‌ودندان زیاد هم برای این حرف‌ها نیست. عریان‌ام کن؛ سکوت خواهیم کرد.

+نوشته شده در 2009/10/15ساعت23:47توسط مجید | |

گراند کافه ...

 

نمی‌دونم چرا عاشقانه‌م نمی‌آد. شده یه وقتایی هِی بخوام اون مُدلی بنویسم نیادا ولی دیگه نه این‌قدر طولانی که من چند وقته می‌خوام از دوستت‌دارم‌ها و آغوش‌های بی‌دغدغه و سینه‌های بی‌تاب و نازشکرخنده‌ها و بوسه‌تشنگی‌ها و ناز-بیش-مَرنجان‌ها و الخ بنویسم. واژه‌ها همین‌جور بی‌خودی دل‌اشان نخواد از عطرِ تو پیاده شوند و مُدام پشتِ بنفشه‌های همیشه، طعنه زنند که «عشق آمدنی بود نه آموختنی» و من ِ از هدایت‌جامانده‌‌ی در انزوا-غربت‌نشین در حسرتِ یک،دو دریچه،تَه‌مانده‌ی دعا را عُق می‌زنم. نه، نه‌این‌که وزنِ مُرده‌ای روی سینه‌ام گاهُ‌بی‌گاه فشار دهد،خیال است دیگر. گاه پرواز می‌کند.به خودت می‌آی یک وقت می‌بینی هِه، اسم «لکاته» چه خوب می‌نشیند روی بعضی‌ها این ایام و چه سایه‌بازاری‌ست روی یک تخت‌خوابِ تک‌نفره...

خلاصه یادت نرود،بانو، راه‌مستانه بزن. آهسته که در را باز می‌کنی، چشم‌ات به تاریکی عادت کرده/نکرده «گَرَت قصدِ خونِ ماست»، این منِ ندانسته-صُلح‌انگاشته‌ و آن آتشین‌برقِ بلاکَده. این‌گونه بگویم‌ات:

رحم نکن!

+نوشته شده در 2009/7/5ساعت0:15توسط مجید | |

mahmood dowlat abadi - GrandCafe

 

کلیدر را خیلی‌ها بزرگ‌ترین و مهم‌ترین اتفاق ِ ادبی چند دهه‌ی اخیر می‌خوانند. برای مثال وقتی از لیلی گلستان در مورد کتاب کلاسیک فارسی و از معاصران سوال می‌شود،جواب می‌دهد: «شما کلیدر را بخوانید و ببنید نثرِ خوب یعنی چه.حظ می‌برم.»
یا جای خالی سلوچ، را استادان ادبیاتِ داستانی شاه‌کار ِ دولت‌آبادی می‌دانند.و من کاری که او در «رئالیسمِ روستایی» کرد را به‌واقع تکرارناشدنی می‌پندارم.

عبدُل سروش، سوالی برای‌اشان پیش آمده‌بود و پرسیده‌بودند: «محمود دولت‌آباد کیست؟»

اگر سروش، او را نمی‌شناسد که حال و روزش مشخص است. و اگر می‌شناسد،نه‌تنها روشن‌فکر نیست که شعور هم ندارد و خودش را به نفهمی می‌زند، زیرا می‌شناسد ولی می‌گوید نمی‌شناسم! این را می‌گویم که اشتباه نکنید که از این عبارتِ مذکور، طعنه‌ای حاصل می‌شود.خیر! مثلِ این می‌ماند که ابتدای نقدِ سیاستِ دولتِ نهم بنویسم:«شنیده‌ام محمود نامی هست، چی‌چی نژاد یا چی‌چی گشاد آها آها شاید هم گفته‌اند احمدی‌نژاد!»؛ آن‌وقت من خودم را مسخره کرده‌م. خودم را سرِ کار گذاشته‌م. آن‌وقت قلمِ من، شعورِ لازم را نداشته‌است. وگرنه، کدام طعنه؟
کسانی‌که این نامه را شجاعتِ سروش می‌دانند، باید به این بیندیشند که سروش در این نامه پیش‌تر از این‌که به دولت‌آبادی، پاسخ داده باشد، تنها بی‌لیاقتی و بی‌احترامی و ادبیاتِ ناپسندش را نثارِ این نویسنده‌ی ماندگارِ معاصر کرده، او روی حرف‌اش به «میرحسین موسوی» بوده‌است. نزدیک به آن قولِ معروف: «به در می‌گوید تا که دیوار بشنود!» و این به هیچ‌وجه مصداقِ شجاعت نیست.
اگر سروش دولت‌آبادی را «سست نثر» می‌داند، جامعه‌ی ادبیاتی هم بایست برای قدردانی از حافظ‌شناسیِ او و رفقایش، ایشان را «دلقک ِ ادبیات» بخوانند!
آقای سروش! چون بی‌شرمانه نوشتید، می‌گویم که بدانید، دولت‌آبادی صحبت از «ریش و پشم ِ شما» نکرد! صحبت از «امام،امام کردنتان» نکرد. که حالا شما حرف از «غار» به میان می‌آورید.آقای سروش خوب است به‌یاد بیاورید که می‌گفتید:"از ابتدا که «امام امت» هم فرمان را صادر کردند برای تشکیل ستاد انقلاب ِ فرهنگی آن‌چه هم که به ما «توصیه کرده‌ند و امر کرده‌ند» همین بود که در هر چه «اسلامی‌تر» کردنِ فضای دانش‌گاه و پی‌افکدنِ یک‌چنان بنیانِ الهی ما بکوشیم" شما که می‌گویید دیگرانی گذشته را فراموش کرده‌ند، خودتان گذشته را به‌خاطر آورید که زیر ِ کدام پرچم سینه می‌زدید. وگرنه هستند بسیارانی که به‌یادتان آورند. شما که اسامی ردیف می‌کنید و با ناله‌ی «فلان و فلان هم بودند» از خود رفع ِ تکلیف می‌کنید گویی که انگار هرچه بگویید این و آن هم بودند، پنداری شما، دستی بر آتش نداشتید! به‌‌تر، به‌خاطر آورید؛ کدام عطر را می‌خواستید در مشامِ جوان‌ها بچپانید! و حالای جوان‌های‌امان را نیم نگاهی کنید، تا نپندارید که نخفته‌اید.

 

پ.ن: از "فرارو" و "یاری نیوز" و چندجای دیگر به‌طور مرتبط لینک داشتم ولی فیلتر شده‌اند.
تو این مملکت، هر کسی حرفی بزنه که به مذاقِ آقایان خوش نیاید، فیلتر می‌شود.
عجالتن، حرف‌های دولت‌آبادی را این‌جا و حرف‌های سروش را این‌جا بخوانید.

+نوشته شده در 2009/5/20ساعت16:45توسط مجید | |

untitled ... GrandCafe

نه آن‌قدر تنهایم که تو را بخواهم

نه آن‌قدر بی‌تو که کسی را

من ِ افتاده از من، بر حاشیه‌ی آینه!

این همه "می‌خواهمت" را به کدام قرینه حذف کردی؟

+نوشته شده در 2009/4/25ساعت12:30توسط مجید | |

Remember in GrandCafe

دخترو بهش می‌گم: چی ماهی ... رنگش می‌پره
دخترو تا می‌گمش: چه ماهی... رنگش می‌پره
رنگ گل‌سنبلی از روی قشنگش می‌پره

[آخ] دیدمش خنده کنون ... مثل ِ یک سرو ِ روون
عشق ِ اون ابرو کمون ... آتیش به جونُم می‌زنه ... به آشیونُم می‌زنه

وای، وای، وای

دلُم غرق ِ الو شد ... روز مو مثل ِ شو شد
خدایا چی بگویُم  ... چطو شد که ایطور شد

****   ****

کسانی که بر خلاف ِ من، سن و سالی به هم زده باشن و احیانن دل ِ شیداشون پیش ِ صدای دلکش، کلاس ِ عاشقی گذرونده باشه، الان که این دو،سه بند شعر ِ بالا رو می‌خونن دلشون غنج می‌ره و گوشه‌ی چشمی تر می‌کنند و یاد دل‌بری، دل‌رُبایی، لعل ِ لبی، سینه‌بند ِ بی‌تابی، ساغری، زلف ِ جعدی، جشم ِ آتش‌گردونی؛ یا اصلا بذار بهت نزدیک‌تر شَم، یاد ِ همون کوچه‌ای که سر می‌شکند، دیوارش می‌اُفتند و دلشون بدجوری که نه یه جور ِ خوبی، واسه اون خزون و باهارا، زمسونا و تابسونا ملول که نه،تنگ هم نه، خاطرخوا می‌شه. بذا ایجور ملتفت شی که یه هوا، ابری می‌شن و نی‌نی ِ چشاشون خلاصه‌ی خیسی می‌شه از روزگار. سلانه سلانه تا پای آینه که میری شایدم این‌دفه از همون ارتفاع ِ تر، موهای سپیدتو دیگه نتونی نادیده بنگری، اون‌وقتی‌که ناغافل مرور می‌کنی یه چشمه کرشمه، یه آسمون غمزه، یه بقچه عشوه، و حالا با دسای آفتاب، مهتاب دیده گیسو پریشون می‌کنی و خاطره‌هات قد علم می‌کنند؛خودی نشون می‌دن.


دیگر از تو، بانگ ِ طرب
کی برخیزد نیمه‌ی شب؟
از چه تو بستی لب به سخن
ساز ِ شکسته چون دل ِ من...

****   ****

پُرسون،پُرسون
یواش،یواش
اومدم در ِ خونه‌اتون
ترسون،ترسون
لرزون، لرزون
اومدم در ِ خونه‌اتون
یک شاخه گل در دستم... سر ِ راهت بنشستم
از پنجره منو دیدی ... مثل ِ گل‌ها خندیدی
آآااااااآاااای
آه، به خدا، آن نِگهت،....
از نظرم نرود...

 

پ.ن: اگه حرفی،واجی،چیزی از قلم انداختم،همون‌طوری که هست بخونید.اگه امکان و فرصت‌اش فراهم بود با صدام براتون ضبط می‌کردم!

+نوشته شده در 2009/4/15ساعت10:0توسط مجید | |

"بیش‌ترِ کتاب‌ها مدت‌ها از چاپ‌اشان گذشته‌بود، و هیچ‌کس دیگر دلش نمی‌خواست آن‌ها را بخواند و آدم‌هایی که آن‌ها را خوانده‌بودند مُرده بودند یا این‌که آن‌ها را از یاد برده‌بودند، و کتاب‌ها هم به یمنِ همان فرآیند ارگانیکی که خاصِ موسیقی است حالا دوباره باکره شده‌بودند؛ حقِ تکثیر انحصاری کهنه‌اشان را عین پرده بکارت نو به تن کرده‌بودند."

این توصیفی که براتیگان از کتاب‌های یک کتاب‌فروشی در کتابِ صید قزل‌آلا در آمریکا می‌دهد،به شدت توجه منو به خودش جلب کرد. "بکارت" مشبه به‌یی در رابطه‌ی "خواننده و متن". این تشبیه مرا یاد یکی از مطالبم انداخت، با این تفاوت که برخلافِ بندِ فوق، من از سه عنصر صحبت کردم یعنی در مواردِ مولف،متن،خواننده، به ترتیب از مادر،زندگی،فرزند یاد کرده‌بودم. قبلن در یادداشتی با عنوانِ سکوت ِ سانسور شده، در مورد "لذت متن" نوشته بودم که:

"در ایجاد این لذت، مهم‌ترین مسئولیت بر گردن مولف است. برای من این موضوع دقیقا مثل ِ زایمان می‌ماند. در این گیر و دار مادر(نویسنده) باید آنقدر زحمت بکشد و سختی ببیند و رنج‌ها تحمل کند تا سرانجام  در حین ِ تولد ِ فرزندش(خواننده) جان ِ خود را از دست بدهد، "بمیرد" ولی نوزاد سالم و بهترین باشد. حالا این کودک می‌خواهد چه رفتاری با زنده‌گی داشته باشد بر عهده‌ی اوست.
اینک آیا کودک می‌خواهد به پیشینه برگردد و به ذهن ِ مادر ِ خود برسد؛ این نیز به عهده‌ی اوست. ولی آیا به طور ِ کامل و صحیح می‌تواند به آن‌چه در سر ِ مادر می‌گذشته خاصه در آن گیر و دار ِ مذکور دست بیابد؟!"

بعد از نوشتن آن یادداشت،دیگر به این موضوعات زیاد توجه یا فکر نکرده بودم، تا خواندن آن بندی که از ریچارد نوشتم، حال‌که دوباره به‌اش فکر کردم، دیدم هنوز معتقد به همونی که گفته‌بودم، هستم.

پ.ن: صادق خان! یادت هست که امشب‌مانندی بود که تنهای‌امان گذاشتی؟ حالا بیا بریم شراب ِ مُلکِ ری خوریم...

+نوشته شده در 2009/4/8ساعت11:18توسط مجید |

vacation ending GrandCafe

"همین فردا که به‌مون می‌گن یه انشا بنویسید با موضوع "تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟" دلهره‌ام شروع می‌شه! می‌دونی، آخه ما عیدا هیچ‌جا نمی‌ریم! نه این‌که دوس نداشته‌باشیم، نه این‌که دلمون نخواد، نمی‌ریم دیگه! خودم‌ام نمی‌دونم واسه چی. نمی‌خوامم بنویسم که نشستم تو خونه دیدم چه ملت بدبختی داریم که فقط می‌تونن چند لحظه با تلویزیون* بخندن و خوش باشن! نه! نمی‌شه که بنویسم نشستم ور ِ دل ِ نَن‌جون، حافظ خوندم،دو،سه‌تا ترانه‌ی خوب‌ام حفظ کردم! نرفتیم ولی باید بشینم تصویر دریا رو مجسم ‌کنم چون همه‌ی اون‌چیزایی که گفتم جلوی دوستام  خیلی ذاغارته!
می‌دونی،آخه یاد پارسال می‌اُفتم که تو انشای یکی از بچه‌ها، یه خط در میون حرف ِ "کیک شُکلاتی" بود! همون موقع اجازه گرفتم برم دس‌شویی و دیگه نفهمیدم بقیه‌اش چی شد. دو بار در سال دل ِ من می‌لرزه، یکی اول سالی که باید خاطرات ِ شیراز و شمال و کیش و احتمالن دُبی ِ دوستامو در تابستونی که گذشت بشنوم و یکی اولین انشای بهار، که دست و دلم به نوشتن نمی‌ره. نمی‌دونم چرا"

-پسرم کجایی پس؟

دفترچه رو بست، گذاشت زیر پوشه‌ی خاکستری و در ِ کیفو بست و تا تَه ِ کُمد هُل‌اش داد.

- الان میام.

چمدون ِ سفر ِ دیروزو گذاشت کنار ِ وسایلو در زیر زمینو بست.قفل کرد.برگشت بالا.
سریع رفت بالا، پرید تو دس‌شویی اول یواش یواش یه ذره گریه کرد.بعد، صورت‌اشو شُست.

تمام ِ شب تو رختِ‌خواب غلت می‌خورد، یواشکی جوری که کسی صدایی نشنوه، انشایی که برای فردا حاضر کرده بود رو برداشت؛ پاره‌اش کرد.


*مهران مدیری

+نوشته شده در 2009/4/3ساعت22:5توسط مجید | |


from yalda in grandCafe

یه بار، یه جا، گوشه‌ای نوشته بودم:

گل ِ سر به زیر ِ مریم
بگو دنیا سر ِ کاره
واسه خوش‌بختی ِ ما
خدا انگار کم می‌ذاره!

سارا محمدی هم یه بار نوشته‌بود:

باز کنم روسری‌ام را
ببندم به دهانت
نه!
گوش به تو نمی‌دهم
که دل نداده‌ای به من!

شهاب مقربین یه‌ کنجی نوشته:

درخت ‌ِ انار
با گل‌هایش غوغایی کرده در حیاط
و تو این‌جا نیستی

بخندم
         یا گریه کنم

پ.ن۱: پیام تبریک گوگوش
پ.ن۲: yalda box
پ.ن۳: همچنان بهار!

+نوشته شده در 2009/3/22ساعت1:30توسط مجید | |


last Grand Cafe in 1387

 

يك سال گذشت و این حقیقت ندارد که همه یک‌سال بزرگ‌تر شدیم. یک سال گذشت چون تاریخ هیچ وقت بی‌کار ننشسته است. یک سال گذشت و هیچ‌کدام از ما دو نفر، به تساوی زندگی نکرده‌ایم. یک سال گذشت که مثل ِ همیشه، بهار داشت، تابستان و پاییز و زمستان؛ بی کم و کاست. یک سال گذشت و از سپیدی‌های کاغذ کم شد. یک سال گذشت تصویری از خنده و گریه، خواب و بیداری، سکوت و صدا، درد و دوا.
پیش‌گویی نمی‌کنم! یک سال گذشت، نگو ساده باور می‌کنم که می‌دانی! آخر دستِ تو نیست؛ و آدمی هر‌چه کم‌تر داشته باشد، بیش‌تر باور می‌کند. هم‌صدا با من بگو، یک سال گذشت. می‌گویی، نیازی به فکر کردن هم ندارد، چنین عبارت ِ ساده‌ای که «یک سال گذشت» نمی‌بینی؟ و من تنها می‌گویم: شاید! ... یک سال گذشت و تمام ِ حرف ِ من با تو این نبود؛ یک سال ِ دیگر هم خواهد گذشت!

 

همیشه می‌آیی
اما این‌بار
مستقل از شعر
تنها بیا
ترا گونه‌ای می‌خواهم
در آغوش بگیرم
که واژه‌ها
محرم نیستند...
تو بگو!
جوری بنویسم که تو را دارم
یا ندارم؟

تو بگو از من چه به‌یاد می‌آوری؟

**************

و حالا: بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی، بوی تند ِ‌ماهی دودی وسط ِ سفره‌ی نو، بوی یاس ِ جانماز ِ ترمه‌ی مادربزرگ! نوستالژی ِ خوش رنگ ِ سفره‌ی هفت سین، سیب ِ درشت، پیاله‌ی آب، سبزه‌ی سبز، سمنوی نذریِ جامانده.... سین ِ سرگیجه‌های من و حافظ:

به عزم ِ توبه سحر گفتم استخاره کنم
بهار ِ توبه شکن می‌رسد چه چاره کنم

سخن درست بگویم نمی‌توانم دید
که می خورند حریفان و من نظاره کنم

 

*************

خنده‌هایتان مُدام، سفره‌هایتان سبز، دل‌هایتان هر روز ِ‌ نو روز، دهانتان آمیزه‌ای از رنگین‌کمان و غزل، شانه‌اتان نیلوفری، چشمانتان پُر بهار، شبتان سپید رو، جانتان دور از غم، سلامتی‌اتان برقرار، خانه و کاشانه، رواق و سرای‌اتان امن و امان، زلف‌اتان شب‌گیر، دستانتان بی منت، تن‌اتان رقص ِ طرب، مملکت‌اتان آباد، جامتان پیش ِ رو، باده‌اتان ناب و غم‌گسار، لب‌هاتان شِکر ریز، دولت‌اتان پاینده و پیر، نفس‌اتان معطر، شُهرت‌اتان دل‌پذیر.


پ.ن۱: ۱+۱۳۸۷
پ.ن۲: آخرین به‌روز رسانی در سال ۸۷...
پ.ن۳: + و + و + و +  ... نه! اصلا دوس ندارم مثلِ نیک‌آهنگ بگویم:"عیدمان خراب شد!"... دلم گرفت... از این بیش‌تر؟

+نوشته شده در 2009/3/17ساعت12:45توسط مجید | |


with grand cafe

اگر آخر ِ هر چیز خرابیه، آخر عشق هم خرابی‌ست.
بیا ساعت‌هایمان را تنظیم کنیم و راس یک ساعت ِ معین به هم خیانت کنیم.
بیا برای زندگی قیمتی بگذاریم و آن‌را به اولین تاجر بفروشیم. دشوارتر از خواندن ِ فکر ِ فاحشه‌ها که نداریم، پس بیا همه‌اشان را لو بدیم، خیلی چیز‌ها را فقط آن‌ها می‌دانند. چه بسا روز را باید خلاصه کرد و شب را به همیشه میل داد.

تو میان ِ فال ِ قهوه جایی نداری. تو آزاد ِ آزاد ِ آزادی، دُرُست. و همچو من!

 

Photo by:katherine elizabeth

+نوشته شده در 2009/3/1ساعت22:58توسط مجید |


ای سراپا مهربانی! Grand Cafe

اصولا در ترانه‌نویسی سوژه و موضوع مورد ِ‌نظر از اهمیت زیادی برخوردار است. و شاید پرطرفدارترین ِ آن‌ها عاشقانه‌سرایی باشد که البته عمدتا به‌این خاطر که دست‌یابی به ایده‌ی آن سهل‌تر است و صدالبته پردازش ِ تازه‌تر آن دشوارتر.
خود گرچه بیش‌تر اوقات حس می‌کنم تلخم، تندم، ولی همیشه‌ی خدا، به این فکر می‌کنم که چقدر این "احترام" به معشوق و بالا بردن و نوازش ِ شاعرانه‌ی او، مهم و زیباست. و چقدر در مسیر سرایش، از این نکته غافل مانده‌اند.
احترام به آن‌که دوست‌اش می‌داری، و عزیز نگاه داشتن ِ آن. "عاشقانه‌ی ناب" که فکر و ذکرت معشوق باشد.
می‌دانم این جز تجویز نیست و نمی‌شود هم همواره این‌گونه بود.اما باید از "ایده‌آل" از آن‌چه درست‌تر است، جا نماند. و به نظر من، همیشه ایده‌آل این‌جور است که در نهایت ِ ادب و احترام کنار معشوق - نه پیش رو، نه مقابل- نشینی.
مولانا مگر نبود؟
"ماییم و موج ِ سودا، شب تا به روز تنها |خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن!" ... سعدی مگر نبود؟
تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم| که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی
چه کنند اگر تحمل نکنند زیر دستان | تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی

بگیر بیا جلو برس به همین دیروز تو، همین امروز تو،
فکر کنم امروز اگر زنی به مردش بخندد، ذوق‌مرگ شود
دیگر چه بر سر ِ‌ پشم‌هایش خواهد آمد اگر بشنود:

گل‌برگ نیم، شبنم ِ یک بوسه بَسَم نیست| رگبار پسندم، که ز گل خرمنم امشب
آتش نه! زنی گرم‌تر از آتشم ای دوست | تنها نه به صورت، که به معنا زنم امشب

شهیار قنبری:
غزلک هر جا برم، ترانه یعنی اسم ِ‌تو | خط ِ هر منظره از جنس ِ خطوط جسم ِ تو!

شاملو:
مثل ِ شب، گود و بزرگی، مث شب|تازه روزم که بیاد|تو تمیزی|مث شبنم،مث صبح!

گرچه "داغ ِ دل ِ یک شاعر" را نمی‌فهمیم، ولی تنها خواستم از در ِ ترانه‌نویسی و شعر آغاز کنم و برسم به این‌که "احترام" به آن‌که هم‌سرتان است، دوست‌اتان است، معشوق و جان‌اتان است، فرزندتان است و ... را "بازسازی" کنید.
این را هم به تناسب دوره‌ای که در آن زندگی می‌کنم و هم در آستانه‌ی سالی جدید عرض می‌کنم. حال خود دانید.

همه‌ی این‌ها را وقتی فکر کردم و نیز وقتی نوشتم که "عارف" گرم ِ آواز بود:

عاشق و چشم انتظاری
پاک و روشن چون بهاری
هرچه گفتم باورت شد
حیف از احساسی که داری

ترسم آخر در کنارم خسته و آزرده گردی
با همه "خوبی و پاکی" در خزان پژمرده گردی

می‌روم تا نشنوم آواز ِ باران ِ دو چشمت
می‌روم چون می‌هراسم شعله‌ایی افسرده گردی

ای که در خوبی و پاکی چلچراغ ِ آسمانی


همه‌ی حرفایی که زدم به این می‌گن!

 

پ.ن۱: رو حرفام فکر کنید
پ.ن۲: خبری هم نیست!
پ.ن3: تندی نکن! تلخی نکن! تو هم گرفتار منی!

+نوشته شده در 2009/2/28ساعت0:0توسط مجید | |


Grand Cafe ... little pond

نگران ِ چه هستی؟
برای شب های
                 بی تو
                 شعرهایی
                       از بر دارم
                           بغض هایی
                                       در سر

و بارانی که آیا خواهد گرفت؟
و چتری که سالهاست
نمی دانم کجا پنهان کرده ای

و تو را
        و مرا
              خلوتی سرد فرا می‌گیرد
              که من از صحت ِ آن برای تو بی‌خبرم

و خود را با یقینی که پیش تر ها نداشتم
                                                 دوباره حدس خواهم زد...

دیروز مرا از بهشت راندی
امروز تو را از زمین راندند

چه خیالی؟
سیبی ندارم،
            شعری به تو می‌بخشم
                                             و
بگذار دروغ نباشد که
بزرگان می بخشند...


lables:گاه‌نوشت،شعر
photo by: kornyx

+نوشته شده در 2009/2/9ساعت0:15توسط مجید | |

می‌گفتن که همه حرفا نواره / یکی می‌‌گفت نوار که پا نداره
می‌گفتن که شب آبستن ِ صبحه / زمستون که بره، فصل ِ بهاره
گفتند و شنیدیم و همه پا در آوُردیم / رفتیم و رسیدیم، به این شوق، که بُردیم
ما بود و نبود و دست ِ نابودی سپُردیم / یک سیلی جانانه در این حادثه خوردیم
...
حالا باقی چی مونده؟ نوار ِ پاره پاره / به هر کی می‌گی پاشو! می‌بینی پا نداره

نوار پاره- احمدرضا نبی‌زاده

 

خوش‌حالم که زمان ِ انقلاب نبودم. چون اگر یک درصد هم احتمال ِ این بود که در شکل‌گیری آن سهیم باشم، ترجیح می‌دهم- و می‌دادم- که نبودم.
حتما کلیپ معروف ورود آقای خمینی را دیده‌اید، که کسی از ایشان در مورد احساس وی از بازگشت به ایران می‌پُرسد و او پاسخ می‌دهد: "هیچی"!   +
شاید هم این تصویر از دست‌نوشته‌ی -حکم- او را دیده باشید: +
و یا این تکه از روزنامه‌ی اطلاعات را به خاطر آورید: +
بازی دادن ِ مردم، فریب، ظاهر سازی و ... و آدم‌کُشی حتی "یک نفر"، برایم قابل قبول نیست.
متاسفم که دموکراسی ِ واقعی وجود ندارد. متاسفم که در این کشور به شُعور مردم احترام نمی‌گذارند. متاسفم که کیفیت زندگی در وطنم در میانگین ِ مردم به شدت ناراحت‌کننده است.
متاسفم که مذهب و آیین ِ عامه‌ی مردم را راهی قرار می‌دهند برای سلطه و تجاوز.
متاسفم که سانسور در این مملکت بیداد می‌کند.

و متاسفم که تاسف ِ من کارساز نیست.
گاهی اوقات فکر می‌کنم بهتر است، قهوه‌ام را بنوشم، کارم را بکنم، کتابم را بخوانم، کافه‌ام را بروم، موسیقی‌ام را گوش بدهم، ترانه‌ام را بنویسم، وب‌گردی‌ام را انجام دهم، وبلاگم را به روز کنم....
و هیچ‌گاه حرفی از اختناق و خواب‌آلودگی و مردم‌فریبی و جنایت به میان نیاورم.
و امیدوارم روزی نرسد که این‌گونه شود... .

غربت بد است. ترک ِ وطن، تبعید و هر‌گونه‌اش بد‌آهنگ است و ناکوک. ابراهیم گلستان در نامه‌ای که برای نادر ابراهیمی نازنین می‌نویسد می‌گوید:

اما ميهن يك قطعه خاك نيست. خاك هرجاهست. ميهن آن ميهني كه لايق دل‌بستگي باشد تركيب ميشود از فضاي فكري يك دسته آدم شايسته. شايستگي هم از فهم ميآيد نه از اطاعت بي‌گفت‌و گوي هردستور، حتي اگر دستور از روي فهم و دقت و انصاف هم باشد. حيف است آنچه "عاطفه"‌اش نام ميدهي فدائي و قرباني خيال غلط باشد...

حتما این مطلب داریوش اقبالی را خوانده‌اید که می‌گوید:
"زمانی در ایران بودم و تمام تلاشم این بود که خارج شم، حالا بیرون از اون سرزمین همه‌جا می‌شه رفت، جز خانه"
دیگر از این تلخ‌تر؟ مگر یک خواننده، یک ترانه‌سرا، یک فیلم‌ساز ِ ایرانی، دوست‌داشتنی‌ترین مخاطبینش هم‌وطنانش نیستند؟
ولی وقتی جایی زندگی می‌کنیم که "خودی و ناخودی" جای "اهل و نااهل" را گرفته و دیگر چه خیالی؟
این‌جا زبانت را می‌فهمند و فقط زبانت را، نه کلامت را، و اگر کلامت را، فقط کلامت را نه فکرت را و نه خودت را.
اما میهن یک قطعه خاک نیست. خاک هر جا هست. دل‌بسته‌ی آنی می‌شوم که لایق باشد. و برای این لیاقت معیارهای خوب، ناب و پاکی خواهم یافت.

به قول ِ شهیار:
سکوت ِ شیشه‌های شب غمی داره
ولی خشم ِ تو مُشت ِ محکمی داره
عزیز ِ جمعه‌های عشق و آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره، عالمی داره، عالمی داره...

عالمی دارم!
شاد و سبز باشید. بخندید که سر ِ حال بودن همیشه جواب می‌دهد ;-)

پ.ن: در مورد ِ ری-میکس ِ آهنگ کودکانه‌ی فرهاد، توسط شخصی به اسم ِ دی.جی مامسی حرف داشتم که بعدا خواهم زد. فقط بگویم از نظر من که مزخرف است...

+نوشته شده در 2009/2/1ساعت1:0توسط مجید | |

من پشت چراغ قرمز | به لب‌های تو فکر می‌کنم | به بوسه | به سینه‌هایت وقت ِ بی‌حوصله‌گی | من پشت چراغ قرمز | تو را در آغوش می‌گیرم | و در تب ِ یک آه ِ بلند می‌سوزم | من پشت چراغ قرمز | شاید با تو عروسی کردم
من پشت ِ چراغ قرمز | اصلا با تو عروسی می‌کنم | قبل از خواب...کار هم از کار می‌گذرد |
تو به من لبخند می‌زنی | و من در گوشم صدای گریه‌ی یک بچه می‌پیچد | آه نمی‌دانم | نمی‌دانم
من پشت چراغ قرمز | نمی‌دانم در این دنیا | کودکی کم شد یا زیاد
ما پشت چراغ قرمز | نمی‌دانیم...*

 

پ.ن: دیگر نمی‌خواستم از جنگ(= انسان کُشی) تا مدتی مطلبی بنویسم، پستی بذارم. اما ایمیل را طبق عادت چک کردم.
همه‌ی آن‌چه در نظر گرفته بودم را با یک لینک به هم زد: +
خسته شدم. این عکس‌ها، سرم را عجیب به درد می‌آورند....

* شعری است که در زمانی نه چندان دور نوشته‌م...

+نوشته شده در 2009/1/24ساعت21:30توسط مجید |


 

امشب می خواهم
کاغذم را بردارم و یک زمین بکشم
یک زمین با جاذبه‌ی بیشتر
آن‌قدر که برای بلند شدن، فقط باید
دست‌های خدا را بگیری
یک دریا هم می‌کشم
کاش می‌دانستم ماهی‌ها
آبی ِ کم‌رنگ، دوست دارند یا پر رنگ
کاش
تو هم این‌جا بودی
کاش حداقل صدایت را یک بار دیگر می‌شنیدم
آن روز هوا سرد بود
قهوه‌ات را با عجله می‌خوردی
.
.
.
.
.
حواس نمی‌گذاری
درخت را خوابیده کشیدم
درخت ِ خوابیده، شکوهش به زیر پاست...


میان نقاشی خوابم می‌برد
تو مرا بیدار می‌کنی
پنجره دیشب باز مانده بود و
تو از کاغذهایی حرف می‌زنی که باد زیر و رو کرد

من می‌پرسم:
راستی! رسم است آن طرف ِ کاغذ نقاشی، سفید بماند؟


lables:گاه‌نوشت،شعر

+نوشته شده در 2009/1/17ساعت16:15توسط مجید | |

بگو سپیدی کاغذ بیهوده نیست

وقتی‌که آرمان و آمال جمعی ما فروشی نيست یغما گلرویی را خواندم.فکر کردم. حرف‌هایش جدای از زیبایی نشان از یک منطق، صداقت و همچنین مردانگی بود. آن‌قدر خوب بود که همان موقع در یک پیونشت در مطلبی به آن لینک دادم و همگان را دعوت به مشاهده‌ی آن کردم. یغما ترانه‌سُرای خوبی‌ست و ویژگی مهم آن دو چیز است یکی فعال بودن و دیگر اجتماعی و آزاد اندیشی وی. در پیغامی به خود او هم گفته بودم که در داخل کشور می‌شود او را در ترانه بهترین خواند. و این امری‌ست که دوستان دیگر هم به آن اذعان دارند. هر وقت می‌شنیدم که شهیار قنبری در برنامه‌هایش توانایی‌های یغما را زیر سوال برده و یا حتی به او توهین کرده، ناراحت می‌شدم و از آن ترانه‌سرای بزرگ خشمگین.
یغما بلاگی منتشر کرد به عنوان "نجات موسیقی مردم" و در آن حرف‌هایی زد که گرچه بعضا صحیح بود ولی به هیچ نتیجه‌ای نمی‌خواست برسد! فقط عنوان کند که از اولین‌های انجمن ترانه است و با رها کردن او راه به بی‌راهه بدل شد و بابک صحرایی هم موسسه‌ی خوبی دارد و از این دست حرف‌های بیهوده و عبث!(حالا نمی‌شد که یغما "رفاقت" را کنار بگذارد و بنویسد که خود صحرایی در تعبیر و تصویر دزدی و سرقت ترکیب‌ها خود غولی "این‌کاره" است و رفیق ِ شفیق صحرایی، "حامی"- این سارق خطرناک!- ید ِ طولایی در سرقت ترانه‌های شهیار و ایرج و اردلان داشته است که خود بحثی‌ست!.... ) همان حرف‌های خوبش هم آن‌چنان کلیشه‌ای و پیش پا افتاده بود و یک سری حرف‌هایی که با "مزه پراکنی‌های بی‌مورد و ناپخته‌ای" چون "نصب ترانه در محل"! هم‌راه بود. او هر چه دوست دارد می‌تواند بنویسد و او را از این جهت بازخواستی نیست. ولی همیشه حقیقتی نیز وجود دارد.

در بلاگ‌هایش بعضا می‌خواهد از "ماهواره" بدگویی کند، ضمن ِ حرکتی که در عدم پذیرش پیشنهادی در مورد ترانه‌ی "تصور کن" انجام می‌دهد- و شایسته است- اما "خاله‌زنک بازی" در می‌اورد و پای ورزش‌کاران را نیز در اعتراضش به وسط می‌کشد! در حالی که یغما در واگذاری کارهایش مشخص است که غم نان هم دارد. البته نه از آن نوعی که به "فاحشه‌گی هنر" نیز سرایت کند.

یغمایی با این ویژگی‌ها و مشخصات و با آن هنر ترانه نویسی که گوشه‌ای از آن را می‌توان در مقاله‌ای از احسان سلطانی خواند که او را هم بهترین ترانه‌سرای جوان ایران معرفی می‌کند و این گفته را می‌شود با مقایسه و همچنین در نظر گرفتن کارنامه‌ی هنری ایشان تصدیق کرد، اما چگونه است که برای دومین بار یک وبلاگ‌نویس، اخلاق هنری یغما را زیر سوال می‌برد.

حالا اول صبح یک روز خوب باید دست‌نویسی خواند برای سرقت ادبی، آن هم چه کسی! دست‌درازی ِ یغما گلرویی! من همیشه از خواندن ترجمه‌های یغما برای مثال از "اورهان ولی" لذت می‌بردم. ولی حالا که مقایسه‌های یک بلاگر را دیدم دیگر نظرم عوض شد. حداقل فعلا ترجیح می‌دهم دست نگه دارم و یک بار دیگر باز نگری کنم. یک جور دیگر ببینم.

این قضیه مرا ناراحت کرد. امیدوارم گلرویی در مقابل این حرف‌ها و یغمای ترجمه‌ها پاسخی نه از سر توجیه که قابل اعتنا داشته باشد و در غیر این‌صورت ... .

تصور کن آقای گلرویی! تصور!

جهانی رو که تو اون دو ترجمه
پر ِ شباهت و پر ِ فریبه!

آقای گلرویی! تصور کن! و نگذار این پست بوی نفرت بگیرد!

که هم اکنون علامت‌های " !!! " بی‌شمار تو در دهان ِ من گیر کرده است.


پ.ن: دوستان! قضاوتی زود هنگام در کار نیست-که باید باشد-. فقط دوست دارم پاسخ یغما را بشنوم. همه‌ی لینک‌ها خاصه  آخرین لینک را (این حرف‌ها و یغمای ترجمه‌ها) بخوانید.

+نوشته شده در 2009/1/3ساعت10:31توسط مجید | |

  هیچ‌کس با ما نیست... Grand Cafe


به سمتِ غربتِ من نیلوفرانه برگرد
از من نه "من" طلب کن، نه بهرِ خانه برگرد

شمعی به جا نمانده، پروانه در قفس مُرد
به سوی قتل و کُشتار باری شبانه برگرد

سینه سپر نکردم، خواهر به گریه آمد
من "آه" می‌شوم پس برادرانه برگرد

نیمه تمام ِ من را شعری تمام می‌کند
با خط ِ خود غریبم ... با یک ترانه برگرد

به شست و شوی چشمم تا چند دگر نشینم؟
هر طور می‌شود دید از این زمانه برگرد...

تیر ِ همین امسال بود که این شعر را در یک وبلاگ منتشر کردم و دوستان عزیزم مرا در مورد آن راه‌نمایی کردند و من فقط لذت بردم و آموختم.
گذشت... تا رسید به چندی قبل که صادق عزیز(سورئالیست) باز اعتراض کرد به یک دست‌درازی ِ از سوی آدمی حقیر باز زخمی که جهل عده‌ای مسبب آن است را نشانمان داد و این نه اولین آن بود نه آخرین آن...
وقتی "خسرو شکیبایی" نازنین، ما را تنها گذاشت در عرض چند دقیقه با "تمام ِ احساسم" یک دل‌نوشته‌ی کوتاه که تمام ِ روحم بود را نوشتم و در وبلاگ منتشر کردم، خدا را گواه می‌گیرم به یک روز نکشیده، خود ِ من دو وبلاگ را دیدم که عینا فقط همان را کپی کرده بودند... رفتم سراغ یکی‌شان و گفتم: "برادر، راحتی!؟" گفت حالا مگه چی شده!! بهت لینک می‌دم...
و این‌ها و امثالشان نمونه‌هایی هستند که اصلا به حساب هم نمی‌آورمشان. ولی یقینا بی‌بند و باری‌های موجود در وبلاگستان فارسی، در نهایت آسیب‌های جدی وارد خواهد کرد.

چندی پیش، بلاگر محبوب بنده، دکتر مجیدی(یک پزشک)، در مطلبی با عنوان شکایت با که کنم؟ بار دیگر از این "زخم ِ بیهوش" گفت و نوشت. باز داغِ دل وبلاگستان را تازه کرد. گرچه حقیقت این است که ما کجا و بلاگری چون یک پزشک کجا!؟ ولی به هر حال این عمل منفور و زشت کپی/پیست کردن و در واقع نادیده گرفتن کپی رایت که خود نوعی دزدی و سرقت است برای همه‌امان آزار دهنده و غیر قابل تحمل است. صادق عسکری،علی‌رضا مجیدی،احسان سلطانی،سلمان جریری، آقای فتحی و ... -کسانی که واقعا در این بلاگستان حرفی برای گفتن دارند- چرا گاه و بی‌گاه به این فکر کنند که اگر فلان مطلب را منتشر کنند از نظر حقوق تالیفی چه اتفاقاتی ممکن است بیفتد!؟ وقتی از نشریات زردش گرفته تا روزنامه‌ی ایرانش بی در و پیکر و بی‌شرم و حیا از حقوق ِ واقعی ِ یک تالیف چشم‌پوشی می‌کنند چه توقعی از وبلاگستان داریم!؟

خرداد ماه یکی از ترانه‌های منُ در یک وبلاگی که کارش همین است از وبلاگ‌های دیگر مطلب بنویسد و یکی در میان یا ذکر منبع کند یا لینک، منتشر کردند! (لینک)! به قول دکتر قطعا باید وبلاگستان و خواننده‌هایش ممنون شما هم بشوند، چون شما مطالب را برایشان گلچین کرده‌اید و شما با این کار، بر کاربران دیگر که زبانم لال دستشان شکسته بود و توانایی استفاده شخصی از گوگل ریدر و فیدخوان‌های دیگر را نداشتند، منتی عظیم نهاده‌اید.

همین ترانه‌ی ابتدایی را چه کسی اجازه داده است که در این‌جا هم منتشر شود!؟ تازه آقای وبلاگ‌نویس!!! زحمت نمی‌کشد عکسی که من در مطلب قدیمی‌ام گذاشته بودم را حداقل عوض کند!

شعر و ترانه‌ی من،نوشته‌های من، در هر وبلاگی درج شود، سبب خوش‌حالی من است، من مدعی نیستم، آزرده خاطر بابت اثر خودم نمی‌شوم- که حقم هست بشوم- ولی اشکال در این است که به یک‌دیگر و به حقوق هم‌دیگر احترام نمی‌ذاریم. Filckr سایت محبوب و مطرحی‌ست، یکی از اعضای آن عکسی گذاشته است و دو خط از همین ترانه‌ای که ابتدای پست می‌بینید را منتشر کرده است،و با پیگیری فردی در کامنت‌های آن، شعر کامل منتشر شده است، بدون هیچ نامی و ذکر دیگری.

به هر حال می‌گویم این موارد نه تنها تمام ِ اتفاقات تلخی که برای مطالب وبلاگ‌های من افتاده نیست بلکه همین‌ها برای خود من هم نمونه‌‌های کوچکی محسوب می‌شوند، چه برسد برای وبلاگستان فارسی و بلاگر‌های مطرح - که من هم دوستشان دارم- ولی به هر حال می‌گویم:
دوستان ِ عزیزم، بیایید تصمیم دیگری بیگیرم، جور ِ دیگری رفتار کنیم، به حقوق هم احترام بگذاریم، از وب‌گردی‌هایمان در بلاگستان فارسی لذت ببریم و اشتباهات را تکرار نکنیم.

پ.ن: عکس ازاین‌جا      ـــــــ     عنوان، ترانه‌ای از شهیار

+نوشته شده در 2008/12/27ساعت15:0توسط مجید |

Grand Cafe

(۱)

ناآگاه
ناغافل
آنقدر با آن وَر می‌رویم که منفجر شود
وگر نه
مرگ که بمبی خنثی شده است

هیس! خواب خدا را به هم نزنید...لطفا!

(۲)

گفتم: آخر که چی؟
-زندگی را تا تَه بُکن!

این را گفت و صندلی را از زیر پایش کنار زد

(۳)

خوب می‌دانم اگر خواب می‌دیدم و
یوسف هم تعبیر به آمدنت می‌کرد

شب ِ بعد
               نوبت ِ خواب ِ تو بود و
صدایی پشت گوشی که:
                      امروزه پیامبر هم یک قیمتی دارد...

+نوشته شده در 2008/12/23ساعت1:0توسط مجید | |

واژگونجنگل واژگون

می‌خواستم نقدی یا حداقل یادداشتی بنویسم در مورد "جنگل واژگون" اثر سلینجر ولی پشیمان شدم!

یه گشتی زدم در اینترنت مطالب مختلفی در مورد "جنگل واژگون" دیدم. یکی هنوز زاویه‌ی دید رو تشخیص نداده که من نمی‌دونم این بنده‌خدا چه جوری می‌خواد "شازده احتجاب" رو بخونه؟! ... یکی دیگه اسم شخصیت‌ها رو اشتباه می‌گه.... به هر حال معلوم نیست! هر کی هر چی می‌خواد می‌نویسه.

یکی می‌گوید عشقی است که در کودکی به وجود می‌آید و در بزرگ‌سالی تجدید می‌شود!!!

هر کی نگاه ِ خودش به داستان رو روایت می‌کنه و این موضوع گرچه به خودی خود خوب است اما پر از ایراد است. خاصه وقتی بعضی‌هایشان بیش‌تر به اراجیف گویی شبیه است تا هر چیز دیگری.

 

لینک1   لینک2   لینک3    لینک4   لینک5   لینک6   لینک7   لینک8  ...

برخی از نگاه‌ها و نقدها و یادداشت‌ها در مورد این داستان می‌باشند.

بر خلاف خیلی‌ها ترجمه‌ی بابک تبرایی و سحر ساعی را بسیار روان و در خور می‌دانم.
که به زودی در این باره خواهم نوشت. قسمت بعدی(پُست بعد) این مطلب ِ کوتاه موارد زیر است:

  • زندگی‌نامه‌ی نویسنده‌ی جنگل واژگون.
  • مقدمه‌ای کوتاه بر ترجمه، داستان و راوی
  • بازنشر ِ لحظات درخشان داستان ِ جنگل واژگون.

پ.ن۱: ابتدای پست عکس چپ که جلد کتاب هست. اما عکس راستی ربطی به کتاب ندارد و برداشتی از این‌جاست.

پ.ن۲: به قول معروف: با ما باشید...!!!

پ.ن۳: بخش اول جنگل واژگون در کافه جزو دست‌نویس‌های من ولی بخش دوم در قسمت ادبیات درج می‌گردد...

+نوشته شده در 2008/12/11ساعت1:0توسط مجید |


opera - Grand Cafe

 

فکر می‌کنم دیروز با یکی از دوستانم دو ساعت راجع به ترانه‌سُراها صحبت می‌کردیم. وقتی ترانه‌های ایرج جنتی یا شهیار قنبری را می‌خواندیم صدامون، صدا بود! دست، صورت، ارتفاع صوت! اصلا نمی‌دانستیم چه جوری بخونیم، حق مطلب ادا شه!

اصلا نمی‌دونم من چه جوری بگم: مثل یک در پشت ِ سر ... خوش‌صدا تر بسته شو!

که بتونم حق مطلب را ادا کنم! داد بکشم! فریاد بزنم! دست دوستم را بگیرم بگم یه بار دیگه گوش کن!
چی کار کنم؟؟؟

چه جوری بخونم تا گوشه‌ای از هنر ایرج در:
من صدای سبز ِ خاک سربی‌ام ... صدایی که خنجرش رو به خداش... صدایی که توی بُهت ِ شب ِ دشت ... نعره‌ای نیست ولی اوج ِ یک صداس!

بگیرم طرفمو بزنم تا بفهمه!

ایرج چی میگه: از من به تو ریتم ِ نفس... شتاب ِ اسلومُشنه! ... همیشه دیر می‌کنم! همیشه(همیشه، همیشه، همیشه، همیشه،....) دیر می‌رسم!

چه قدر غم باید تزریق ِ صدا شه چقدر لرزه، چه قدر هیجان تا بفهمه شهیار چی می‌گه:

قلب ِ‌ من اندازه‌ی مُشت ِ منه ... مشتمو برای تو وا می‌کنم!

با چه نگاهی واسش بخونم:
تا ملکوت ِ جذبه‌ات... شبانه راه می‌روم .... چون که نظر کرده‌ي نور لایزال می‌شوم

برای از "تو"، "من" شدن! ... مرا مجال بس نبود... پس از "تو" در هوای تو، خود ِ "مجال" می‌شوم!

تا بفهمه، چقدر هنر ِ‌ شهیار دل را زیر و رو می‌کند، مو به تن آدم راست می‌کند، شوک وارد می‌کند!

بیشتر حرفمان سر ایرج و شهیار بود... گرچه هر دو دلمان برای اردلان و زویا و چند تن از بزرگان دیگر هم می‌زد...

راستش را بگویم، گر چه ناراحت کننده است و به خیلی‌ها بر می‌خورد

از "فردا" می‌ترسم... از فردایی که حضور ِ "ایرج" و "اردلان" و "شهیار" و "زویا" را ندارد! می‌ترسم!

از فردایی که این‌ها نباشند! قدر شهیارها و ایرج‌ها را باید دانست! حتی اگر شهیار اخلاقی داشته باشد که هیچ کس نتواند نزدیکش شود! باید قدرش را دانست! نه قدر او را! قدر هنرش را.

دست ایرج را باید بوسید... نه این‌که این‌ها همه‌ی ترانه‌ی ما باشند، نه! اصلا این‌گونه نیست. نه این‌که این‌ها ضعف نداشته باشند که فراوان دارند!

اما خدمت آن‌ها به ترانه‌ی نوین شب شکن است، بی‌بدیل است. بی پایان است.

من می‌بینم حسرت ِ فردایی را که شهیار و ایرج دیگر بین ما نیستند! و این حقیقت را در حد توانم فریاد می‌زنم. و همین امروز برای آن فردا اشک می‌ریزم. همین امروز، من می‌ترسم!

من می‌بینم که دست‌های ترانه در امروز ِ جامعه‌امان چیزی در چنته ندارد! می‌بینم که فقیر است و شما به خود تردید راه ندهید که فردا بی حضور ِ بزرگان ترانه نویس چون شهیار و ایرج و اردلان باید آهی پنهانی کشید. همانطور که امروزمان هنوز که هنوزه نمی‌تواند نبود ِ "واروژان" را تحمل کند و این فاجعه صد چندان در نزدیکی ماست... فاجعه‌ای به اسم ِ فقدان ِ ستاره‌های ترانه‌ی نوین سُرا.

من از سرمای بعد از ایرج می‌ترسم. من از لرزه‌ای که از فقدان ِ‌ "شهیار" و "اردلان" و "زویا" بر تن ِ ترانه می‌اُفتد،‌می‌ترسم.

این‌ها یاد بود نیست. این‌ها واقعیت محض است. این‌ها ترس من است. این‌ها دل دل ِ مضطربی‌ست بر پیکره‌ی جامعه‌ی موسیقی ِ بیدار ِ ما.

 

پ.ن: شاعرها تقریبا هیچ وقت شبیه ِ شاعرها نیستند!   / The Inverted Forest- J.D.Salinger /

+نوشته شده در 2008/12/9ساعت11:0توسط مجید | |

Grand Cafe by Majid

نگو دیو ِ قصه تو فنجون ِ فالت افتاد!
                                              آسمون لهجه‌ی فیروزه رُ یاد تو نداد!...

********

باید از "مرگ" یک نسخه‌ی پشتیبان تهیه کرد.آن‌را در جیب ِ راست ِ پیراهنی گذاشت که دکمه‌ی بالایی آن باز است. دو، سه قدم زیر باران...

و ناگاه با یک صدا به خودت بیایی:

داااش! معذرت!!.... آتیش خدمَتون هَ ؟!

 

 ********

بی‌ربط۱:
آگهی به مناسبت ِ روز دانش‌جو:

در کنار ِ هتل اوین (تعداد ستاره‌های این هُتل به دلایل امنیتی فاش نشده)، با راه‌اندازی امکانات ِ مناسب از دانش‌جویان ِ عزیز! دعوت به پذیریش می‌شود.
با آروزی بهترین بندها! - دفتر گسترش ِ نوازش  آموزشی

بی‌ربط۲:
سال ۸۴، همین روزهای سرد، یک روز غریبی چون شانزدهم آذر بود که یک هنرمند، یک آدم کار بلد از میان ما رفت. از اولین‌های دوبله، از ماندگارهای صدا...
با آن صفای همیشه‌گی خودش می‌گفت: "ببین من الان دور و بر هفتاد سالمه‌! اگر هم روزی یه خط یاد گرفته باشم، خودت حساب کن ببین چقدر میشه!"راست هم می‌گفت. توانا بود. هنرمند بود و پر معلومات. ... یاد "منوچهر نوذری" بخیر....

پ.ن: قالب وبلاگ عوض شده. از گوگل‌چرخان عزیز استفاده می‌کنم و همه چیز فعلا مرتب است. دست گوگل و اهالی وب خاصه "مهدی جلیل‌خانی" نازنین و "پاسپارتو"ی بی‌نظیر درد نکنه. خدا قوت!

+نوشته شده در 2008/12/4ساعت23:0توسط مجید | |

Grand Cafe

همین امشب! فقط امشب!
زندگی! تو ساکت باش!
بگذار مرگ حرف بزند...
و عزیزم... تو! لابه لای حرف‌های مرگ
کمی بوسه به حساب ِ لب‌هایم بریز!
از امشب به بعد
غزل‌های دُرست و حسابی برایت می‌خوانم...

 

پ.ن۱: یک پست خوب تهیه کرده بودم که تمام این مطالب را شامل می‌شُد:
اسیدپاشی و ماجرای آمنه بهرامی، بمب جنسی و ماجرای حرف‌های ریس سازمان ملی جوانان، جامعه و خانواده و ماجرای طرح انظباط اجتماعی، فیلترینگ و ماجرای اخیر در مورد فیلتر کردن چند وبلاگ
که همه‌ی آن‌ها را جداگانه ولی مرتبط نوشته بودم...
حیف! هر چی نوشتم همه‌ش پرید! ... طوری سوختم که نگو!

پ.ن۲: به شدت سه ساله شدن جن و پری را تبریک می‌گم. با تمام کاستی‌ها و مشکلات، میترا الیاتی عزیز را دوست دارم و به بابت این سه سال خسته نباشید ِ جانانه می‌گویم و نشریه‌اش را حادثه‌ای مبارک می‌دانم... راستی! یادش بخیر! اواخر شهریور همین امسال بود که یک مینیمال از او نقد کردم..

پ.ن۳: بلیت خریده‌ام/ردیفِ جلو/ تنها/ برای خود آواز می‌خوانم/کف می‌زنم/ ممنونم     +

+نوشته شده در 2008/12/2ساعت18:0توسط مجید | |

پیشانی نوشت ِ Grand Cafe

۱- یعنی بی‌نهایت زیبا، فوق‌العاده، Sting خود ِ بی‌نهایت اجرا کرده این Desert Rose را.

این لینک و این لینک را حتما تماشا کنید و لذت ببرید...

I dream of rain {yele e yele}
I dream of gardens in the desert sand
I wake in pain {yele e yele}
I dream of love as time runs through my hand
I dream of fire...
I close my eyes, this rare perfume
Is the sweet intoxication of her love...

 ۲- خودت را از گزند ِ چشمانش حفظ کن.
in sexto de sexto طبیعی است... این بوی سکس می‌دهد!
بچه‌های عزیز، تا زمانی بیدار بمانند که صحبت‌های بزرگترها برای‌شان سودبخش است...

این بوی سکس می‌دهد...

/ Heinrich Böll : Ansichten eines Clowns /

۳- نه همه‌ی دختران! ولی خیلی‌های آن‌ها دارای یک حس عجیب هستند! حسی که به آن‌ها "گوش‌زد" (شایدم "روح‌زد") می‌کند که یک پسر در حال نگاه کردن ِ آن‌هاست. اصلا ذهنتان را به سمت ِ تعبیرهایی چون "چشم‌چرانی" منحرف نکنید. حرفم این است که این "حس" بعضی وقتا آنقدر دقیق است که نقطه‌ی نگاه ِ طرف را نیز متوجه می‌شود... یک حس عجیب که "نباید دست کم گرفت آن‌را"

۴-
- ساعت ِ زنگ‌زده دیگه زنگ نمی‌زنه...چون زنگاشو زده
- من قبلنا خیلی عاشقیت داشتم! بدون اگه اولیش نیستی...آخریشی!
- همه‌ی عمر دیر رسیدیم...

+      (به یاد همیشه جاویدان: علی حاتمی)

۵- دست‌های تو فراموشی می‌آورند ... قبل ِ رفتن اسمم را دوباره بگو!


پ.ن۱: به راستی اگر جوان‌های ما ترسی برای "لو رفتن ِ بوی سیگارشان" نداشتند، شاید آدامس‌ها خاصه مارک‌هایی چون " اُربیت - پی.کی- ریلکس" حالا این‌چنین فروشی نداشتند...

پ.ن۲: کم مونده عبارت ِ "ساکت باش!! درد نداره..." هم دیگه تبدیل به شعر بشه...
اخوان ثالث چه کرده:
بر مرمر ملایم جاندار و گرم تو
بر روی و ران و گردن و ***

کامل بخوانید: هر جا دلم بخواهد- اخوان ثالث

+نوشته شده در 2008/11/29ساعت16:20توسط مجید | |

Grand Cafe 

برای ضیافت ِ عشق،
اگه شب، شب ِ غزل نیست

اگه نور، آینه به آینه
اگه گل، بغل بغل نیست

برای گل‌دون ِ دستات ... یه سبد رازقی دارم
بهترین قلب ُ تو دنیا ... برای عاشقی دارم

از تو تا ویرونی ِ‌ من ...
از تو تا مرز ِ شکستن
.
.
                          فاصله: وا کردن ِ در...
                                                     فاجعه: صدای بستن

/ رازقی - ایرج جنتی/

"می‌فهمم چرا همه دلشان می‌خواهد با تو حرف بزنند. حرف زدن با تو راحت است.

انگار آدم سال‌هاست می‌شناسدت... "

/چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم- زویا پیرزاد/

و در این شهر
شاعرانی برای عزرائیل شعر خواندند

او عاشق شد...

و برای عاشق کردن ِ بسیارانی
که فرصت ِ عاشقی نیافتند

شاعران را بُرد...
                       شاعران را بُرد...

و با اولین خواب
                    در این شهر
                            خیالی جان گرفت 
                                                    به نام "بهشت"

+

پ.ن۱: بی صدا ماندم ... در آوار ِ صداهایی که مرا سکوت می‌خواندند...

پ.ن۲: اولی رو رفتیم بالا، به سلامتی ِ رفقا لولِ لول شدیم؛ دومی رو رفتیم بالا به سلامتی ِ جمع، پاتیل ِ پاتیل شدیم؛ سومی رو اومدیم بریم بالا آشیخ علی نامرد ساقی شد؛ گفت: بریم بالا،مام رفتیم بالا. گفت: به سلامتی ِ میتی؛ تو نمیری، به موت قسم، خیلی تو لب شدم...    +

+نوشته شده در 2008/11/25ساعت20:10توسط مجید | |

Image and video hosting by TinyPic

این‌هایی را کنار وبلاگ‌ها می‌گذارند
برخی را از اصل غافل می‌کند.

شرکت کردن یا نکردن در انتخابات
و به چه کاندیداتوری رای دادن
مسئله‌ی آن‌چنان مهمی نیست.

وقتی در انتخابات گذشته
هاشمی رفسنجانی بود و لاریجانی
و احمدی‌نژاد و غیره....
کسانی با این تفکر که "هاشمی" هست پس دیگر رای دادن حساسیتی ندارد واقعا پای صندوق نیامدند!
و بعد از اعلام برنده‌ی نهایی فهمیدند که "بازی‌گردانان ِ عرصه‌ی سیاست کشورشان" غیر قابل پیش‌بینی و ختم ِ این روزگارند!

باید قبول کرد که گاهی به چیزهایی می‌چسبیم که به اشتباه موضوع اصلی خوانده می‌شوند.

همه جای دنیا، مردم مُهم‌تر از رییس جمهورند، این‌جا هیچ کدام!
پیدا کنید پرتقال فروش را!  (؟)

؟؟؟

پ.ن۱:

عمو زنجبر باف
زنجیر ِ منو بافتی...


عمو زنجیر باف!
پشت ِ کوه افتادم...

عمو زنجیر باف!
بابا اومده...

عمو زنجیر باف!
هیچ کی روش نمیشه بپرسه: چی چی اُورده!؟

عمو زنجبر باف ... زنجیر ِ منو...
شوخی بسه
لطفا زنجیر ِ منو پاره کن...
بسه... بسه... پاره کن... آهاااای...عمو زنجیر باف!

سلول تا سلول، نعره ... خنده تا خنده، وحشت
جا پای منه اینجا ... رو این خاک ِ بی خاصیت!

+نوشته شده در 2008/11/23ساعت14:30توسط مجید | |

lovely hug

بهترین جای جهان
                      فرصت ِ آغوش تو
                                            مثل ِ یک در... پشـت ِ سـر
                                                                             خوش صدا تر
                                                                                             بـسـته شو

 

پ.ن: اين ايماژ، كه حتی خود به تنهایی مي‌توانست طرحي براي يك هايكوي بي‌نظير باشد، لحظه‌ي ناب ِ در آغوش كشيدن را محاكات مي‌كند.  دستان ِ در آغوش گيرنده به دري ماننده شده كه پشت سر ِ ترانه‌سرا بسته مي‌شود. ترانه‌سرا خواستار ِ به آرامي در آغوش كشيده شدن است. اين ايماژ به باور من از خارق‌العاده‌ترين ايماژهاي ترانه‌های شهيار قنبري است...

وقتی احسان (به رسم ِ همیشه: احسان جان) درباره‌ی این تصویر ِ ترانه‌ی بغلم کن! نوشته بود، شهیار من و دیوانه‌ی هنر ِ خودش کرده بود.
ترانه‌های شهیار را مستانه می‌خوانم و بی‌خود ِ خود خدای عاشقان می‌شوم...

+نوشته شده در 2008/11/18ساعت22:40توسط مجید |

by Grand Cafe

وقتی رسیدیم که قطار رفته بود
                                            «سید علی صالحی»

رسیدیم و رسیدیم اما به فصل ِ تبعید

نه توی راه خوش بودیم نه جغد ِ شومی پرید

سوار ِ لاک پشت بودیم غیر ِ مجاز می‌رفتیم

خسته نشد پاهامون یکی اونا رو بُرید

یکی به خونه‌ش رسید بدون ِ حتی احساس

غربت و نشناخته بود دروغ می‌گفت که از ماس

تو صحن ِ شب ستاره خیال می‌بافت دوباره

شبیه ِ مردی می‌شد که غیرتی نداره

 

 

رسیدیم و رسیدیم به جای خواب پریدیم

برای شُستن ِ چشم دیگه هیچی ندیدیم

برای از نو شدن چه جمعه‌ها نساختیم

به رنگ ِ خون ِ مَردُم چه لقمه‌ها نباختیم

رسیدیم و رسیدیم تا فاصله دویدیم

نقشه‌ی جدایی و با هم دلی کشیدیم!

 

تو صحن ِ شب یه شاعر خیال می‌بافت دوباره

"رسیدیم و رسیدیم" بغض ِ همین دیاره

 

                                                   کاشکی نمی‌رسیدیم!

                                                                             کاشکی نمی‌رسیدیم...!

پ.ن۱: جایی در این ترانه اشاره‌ایست به این ویدئو کلیپ: لینک
پ.ن۲: از خواندن نقد و نظرات در مورد ِ ترانه‌ام خوش‌حال خواهم شد.

بی‌ربط: چه خبر؟! >>

۱- احمدی‌نژاد بنده خدا بعد از این سه سال و خورده‌ای هنوز متوجه‌ی وظیفه‌ی خود و مجلس و قوانینی همچون استیضاح نشده است! او استیضاح جاعل ِ محترم وزیری با کاغذپاره‌های مردم فریب را غیر قانونی خوانده و می‌گوید در جلسه‌ی استیضاحش نمی‌آیم!!... >> لینک

۲- همان وزیر ِ کشور که انتخابات نیز از قضا در دستش است و کاغذپاره‌هایی نیز در جیبش مشاهده شده به شریعتمداری ِ بزرگ که یک Newspaper در کشور است و یک "کیهان"! گفته: "تقوا داشته باشید!" ببین آدم چقدر باید مطلع و وزیر کشوری باشه که به شریعتمداری همچین حرفی بزنه! و البته شریعتمداری هم به او پاسخ داده: " به شما می‌گویند: "ذخیره‌ی شب ِ انتخابات" ">> لینک
(به قول ِ نیک‌آهنگ، بین ِ جاعلان دعوا شده! حتی به بدتر از خود هم گیر می‌دهند!)
البته خودتان را اذیت نکنید نیک‌آهنگ همه‌ی این موضوع را خلاصه کرده در این کاریکاتور
البته استاد کوثر راست می‌گوید: "یکی نیست این مجلس را استیضاح کند؟!!!"
در نهایت عرض کنم یکی از زیباترین یادداشت‌هایی که این چند وقت ِ اخیر مطالعه کردم نوشته‌ی عباس عبدی عزیز بود: در متن ِ‌ مدرک جعلی

۳- این‌قدر "یغما"ی ما را اذیت نکنید! یغما آنقدر عصبانی شد تا بالاخره اطلاعیه‌ی زیرکانه‌ای را منتشر کرده که آدمی را مجبور می‌کند به او یک "احسنت ِ شاعرانه" گفت. شاعری که نشان می‌دهد اعتقادات ِ هنرمند تا چه حد ارزش‌مند است و این ارزش‌ها دست ِ خود اوست و خودش است که به دیگران اجازه می‌دهد به آن‌ها تجاوز شود تا دیگران هم فورا دهان باز کنند به گفتن ِ این‌که: "مُشت نمونه‌ی خروار است" >> لینک

۴- سه شنبه! *کردان استیضاح شده و برکنار می گردد. * و چه می کند این بیژن نوباوه: لینک

+نوشته شده در 2008/11/3ساعت12:50توسط مجید | |


یاد شهدا و گلی هر دو گرامی!

تصور کن! ساعت ِ ۷:۴۵(برای من بعضی مواقع در حکم ِ سحر است!) خودت را به "بلوار دریا" برسانی! در کلاس ِ وصایا(ی آقای خمینی) حاضر شوی! استادت آخوند باشد! به او بگویی نمی‌توانی به خاطر برنامه‌ی زمانی کلاست در دانشکده‌ی دیگر به طور منظم کلاس‌هایش را بیایی! او بگوید بی‌خود! برایت غیبت رد می‌کنم! بعد وارد کلاس شود و بنشیند کتابی باز کند و "رو خوانی"را آغاز بنماید!

حال می‌رسد به بحثی با عنوان ِ "ما مفتخریم..!" در وصایا! بگوید این چه الگویی‌هایی‌ست که جوان‌ها دارند!؟ آخر این فوتبالی‌ست با این "مو"! چه می‌فهمد!؟ این فقط توانسته با پاهایش با توپ خوب بازی کند!!  یا همین بازی‌گرها و هنرمندها!!! البته ما که با هنر بد نیستیم!

و بعد ادامه می‌دهد:

"بازیگر رو نگاه کنید!!! (گلی را می‌گوید!) ما او را بی‌خود بزرگ کردیم! اصلا در حد خودش بود! چه خیال می کنید؟! با سرمایه‌ی ما بازی کرد!! اشتباه کردند گذاشتند همچین کسی را به سینما راهی باشد! که حالا ایشون بره خارج و این سر و وضع...."

و در آخر:

"این خانم نباید باشد! گلشیفته و سایرین چرا؟! این‌ها اشتباهند! باید ما شهدا را الگو قرار بدهیم! ببینید با این پوشش‌های خاکی چه کردند برای این سرزمین!! این‌ها نه آن هنرمند و آن فوتبالی‌ست...!"

 

*****
تو گیچ و ویچ ِ وصایا و امام و این چیزا! دلم می‌خواست برای این‌ها حرف‌ها بالا بیاورم...!

پ.ن۱: ابتدا می‌خواستم عنوانش این باشد: "یاد گلی و شهدا هر دو گرامی!"....
پ.ن۲: "هنرمندان" از این لحاظ که هر کسی می‌خواد در موردشون اظهار نظر کنه بعضی مواقع حس می‌کنم خیلی مظلومند!

+نوشته شده در 2008/10/23ساعت10:1توسط مجید | |


Eyes see once more by Grand Cafe


چندین بار خواستم مطلبی بنویسم که عنوانش را می پرستم! ولی ترسیدم! نه ترس! که نگران شدم شاید مطلبم،‌حرفم رنگ ِ تکرار و بد‌تر از آن طعم ِ شعار دهد. تا این‌که در میانه‌های عشق‌بازی با "نی‌نوا"یی* که اگر بشنوی و فقط بشنوی باید به خودت شک کنی! به این فکر کردم که این عنوان شاید همه‌ی تلاش ِ یک انسان می‌تواند باشد در زندگی‌ای که به "اجبار" او را "مُختار" می‌کند.

 منی که الان وبلاگم را به روز می‌کنم! تویی که الان یا در آینده‌ -نزدیک یا دور- آن‌را می‌خوانی هر کداممان خوب می‌دانیم همه‌ی تاثیراتی که خانواده، جامعه،محیط،انسان‌ها و خلاصه هر چه و هر که جز "خودمان" می‌تواند روی زندگی‌مان داشته باشد باز هم در برابر ِ "خودمان" آن‌قدر ناچیز هست
که با این دیدگاه بفهمیم چرا سُهراب می‌گوید: "چرا گرفته دلت... مثل ِ آن‌که تنهایی... چقدر هم تنها..." و یا "یاد ِ من باشد تنها هستم... ماه بالای سر ِ تنهایی‌ست"
که من این دو شعر را جزو "شاهکار"های شعر نوی پارسی می‌دانم و به سهراب اگر فقط همین‌ها را می‌سُرود - یعنی حتی "آب را گل نکنید"، "صدای پای آب"، کلا "حجم سبز" و کلا "مرگ رنگ" و ... را هم نمی‌سُرود- باز به حدی خودم را مدیون می‌یافتم که هر سرزمینی به شاعرانش - و هنرمندانش-.

فاصله‌ی "خوب دیدن" و "خوب را دیدن" گاه خیلی محسوس نیست. در عوض گاه آن‌چنان محسوس است که از دیدنش هراسان در می‌مانیم. هیچ یک را نمی‌توان نفی کرد ولی نفع ِ بعضی‌ها در این است که سایرین پی به آن نبرند(برایش بهترین نمونه ذکر نزدیک شدن به انتخابات است.)

به هر حال، همیشه "نگاه‌های دوباره" کم هزینه و پر منفعت هستند. وقت‌ِ کمی را می‌گیرند ولی غفلت‌ِ زیادی را مهار می‌کنند.

"خوب دیدن یا خوب را دیدن؟!"

چرا نمی گویم "خوب دیدن و خوب را دیدن!"؟ این را بهتر است از وضع ِ خودمان در بیابیم. و خود به این نتیجه برسیم...

* از استاد حسین علیزاده
پ.ن: بی خود ِ تو، بی خودی‌ام! مست‌ترین مست ِ زمین!

+نوشته شده در 2008/10/18ساعت20:30توسط مجید | |

Grand Cafe by Majid

"یکی بود، یکی نبود" کامل‌ترین قصه‌ی دنیاست. اینو وقتی نبودی فهمیدم. فهمیدم که آدمی هر چه بعد از این نوشت و بعد از آن اضافه کرد اشتباه بوده است. اشتباهاتی بزرگ!

من فهمیدم ولی تو هیچ وقت نمی‌فهمی.
چون جای "عاشق" و "معشوق" هرگز عوض نمی‌شه. همین است که رنجی،غمی کنار فهمیدن بیتوته کرده.


....
یک شب،‌ قبل از مرگ، بغلم کن و بگو: "بهشت چه جور جاییه؟!". جهنم با خودم!

 


پ.ن۱: پاییز که سرما می‌خوری، یادت می‌اُفتد لای زمستان باز است.
پ.ن۲: عنوان پست از ترانه ی "مرا نترسان دوست" شهیار قنبری
پ.ن۳:(قسمت اول) نقد آلبوم "سیمرغ" از راستین به قلم ِ خوش نفس ِ "احسان سلطانی" عزیزم

در ترانه ی نوین

و یا می توانید به ترتیب در سه لینک زیر دنبال کنید:

اول - دوم - سوم         (کاری از احسان سلطانی)

+نوشته شده در 2008/9/28ساعت17:10توسط مجید | |

دل‌خوشی‌ها


از بازی‌های وبلاگستان که چرخیده است و حالا از من نیز دعوت شده است، باز گو نمودن "دل‌خوشی‌ها"ست. یک بازی که شاید جذاب باشد ولی زیاد هم راحت نیست.

به دعوت از روشنک هوشمند عزیز و نسترن وثوقی مهربان؛ در این بازی شرکت می‌کنم.

برخی از دل‌خوشی‌هایم...

۱- دل‌خوشیِ من! خانواده‌ام! خانواده ای ریشه دار که با پیش‌رفت‌ها و یا با هر گونه گذر این روزگار چهار گوشه‌ی سفره اش طعم خنده و محبت دارد. و هم بسته‌گی‌اش را با هیچ چیز جای‌گزین نمی‌کند.

۲- دل‌خوشیِ من! فهمیدن جداگانه‌ی ارزش‌های "دوست" ، "خانواده" و "فامیل" و باور ِ مرزی که باید تعادل را در هر یک پیدا کرد.

۳- دل‌خوشیِ من! سکوت ِ مقدس ِ من است! سکوتی که بس صداها متولد کرده است!

۴- دل‌خوشیِ من! گریه‌ای که تا به حال برای هیچ کسی جز خودم نبوده است و اشکی که جز از برای حال خودم سرازیر نشده است! و همواره حرمتی برایش بوده است و خواهد بود.

۵- دل‌خوشیِ من! سنگ صبور ِ خیلی‌ها بودن است. گوشی که درد را عجیب می‌شنود، اجازه می‌دهد تا دوستانم بگویند دل‌تنگی‌اشان را و گاه و بی گاه حرف‌هایم مرهمی شود برایشان.

۶- دل‌خوشی‌ِ من! آن کتاب‌هایی است که خوانده ام و آن شنیدنی‌هایی است که شنیده ام. و بی‌تابی‌هایی برای تجربه‌هایی جدید، برای فرا گرفتن‌ها و خواندن‌ها و شنیدن‌ها و دیدن‌هایی تازه‌تر.

۷- دل‌خوشی من! وبلاگ‌نویسی‌ست. وبلاگی که گاه در نقش یک رسانه است گاه در نقش دفترچه‌ی خاطرات گاه مثل ِ یک مجله! وبلاگی که به تجربه و تفکر علاقه دارد!

۸- دل‌خوشیِ من! میز به هم ریخته و کتاب و دفترهای در هم و بر هم است! که همیشه در چشم من نظم و در چشم دیگران بی نظمی بوده است.

۹- دل‌خوشی من! خواندن وبلاگ‌های خوب است. وبلاگ‌هایی که نویسندگانش "این کاره" هستند!

۱۰- دل‌خوشی من! ترانه،ترانه،ترانه! شعر و غزل هایی که من را پریشان می‌کنند. دلم را می‌لرزانند، من را به سقف ِ انرژی می‌چسبانند، مرا زلال می‌کنند، مرا می‌رقصانند، مرا می‌آغازند!

۱۱- دل‌خوشی من! بعضی بلاگرها هستند که خیلی خوب می‌فهمند و رو راست هستند و خوش‌حالم که با هم گاه هم صحبتیم.

۱۲-...
خسته شدم! شاید بعدا اضافه کردم!

پی‌نوشت1: خوش‌حالم پست قبلی مورد توجه قرار گرفت و بازتاب‌های خوبی داشت.

پی‌نوشت2: تمام کسانی که لینکشان جزو "دوستان" این وبلاگ است را به این بازی دعوت می‌کنم.
از خانم "ماندانا ابری" و "سروش هاشمی" عزیز می‌خواهم دعوتم را بپذیرند و این دو الزاما بازی کنند.

+نوشته شده در 2008/9/26ساعت0:30توسط مجید | |


undated dreams GRAND CAFE by majid

برای اثباتِ زنده بودن نفس نمی‌کشم ولی برای تاییدِ زنده بودنم می‌نویسم. تنها در سکوت می‌شود بر صدا تاکید کرد. و صدا را در حافظه‌ی هوای خانه به همیشه سپرد.

من تا تحویل سالِ تولدم شعرِ سیاه نداشته‌ام و مرا کدامین فصل ِ بی تقویم پناه داد که از سکوت هراسیدم؟ من مرگ را کنج ِ خیابان در کاسه‌ی گدایی یافتم که به هر رهگذری بی‌اعتنا بود و او تنها گدایی بود که می‌خندید که می‌رقصید که می‌بخشید.
هر شب ِ من، هزار و یک شب. تو گویی این خانه با تخت خوابش به ما رسید.
راستی تو از نرخ ِ مُردن با خبری؟... برای بیداری‌ام کاش در را بر هم می‌زدی.

 و سقوط به یک تکه نان معراج شبانه‌ی بی عشقی ِ ما بود. و فرار ِ ما در کوچه‌ی تا بی‌نهایت بن بست بوی کسوف می‌داد...

شبیه ِ حوصله نبود، شبیه رنج بود.

+نوشته شده در 2008/9/16ساعت16:45توسط مجید | |

خانه سیاه است - فروغ

چهار شعر ِ کوتاه

 (۱)
امروز می‌فهمم

که این شعرها همه‌ی محصول ِ با تو بودن‌هاست

و فردا خواهم فهمید

که دیروز شاعر بودم 

 

(۲)
گاهی یادم می‌رود

تابستان فصل گرمی است

سال‌هاست

خیال ِ دستان ِ تو با من است

  

(۳)
هنوز پیراهنم به تنم گریه می‌کند

خیاط هم دیگر فهمید

که کار

کار ِ آغوش ِ‌ توست...

  

(۴)
کلاه ِ تولد را

مرگ بر سرم گذاشت

و خدا

عجب کلاه برداری‌ست...

 
آسمان مال ِ من است

یک جای زندگی پنهان شده. بالاخره میشه پیدایش کرد و اگر فقط کمی ساعات ِ خوابی را که متعلق به بیداری بوده را سر جایش بگذاریم می‌توانیم آن‌را برای همیشه پیش ِ خود نگاه داریم.
در شعر نباید آسمان را حیف و میل کرد. خوب است بگوییم "آسمان مال ِ من است"
و دیگر آسمان را جز برای آبی‌ها نخواهیم.

خوش‌بختی وقتی نیست که به ماشین ِ آخرین مُدلت نگاه می‌کنی
خوش‌بختی آن هنگام نیست که با زیبا‌ترین زن ِ دنیا هم‌بستر می‌شوی
خوش‌بختی متعلق به ذوق ِ تو از موبایل ِ آخرین نسخه‌ات نیست
خوش‌بختی وقتی نیست که در خانه‌ای بزرگ در رویای یک آدم ِ ندار قدم می‌زنی و به مهمانی فردا شب فکر می‌کنی

خوش‌بختی وقتی است که به آینه نگاه می‌کنی و دیگر نمی‌گویی: "ببخشید به جا نیاوردم!!"

بیداری پاسپورت ِ سفر به خوش‌بختی‌هاست...

BLEST blest - open eye gallery - henry fraser

بعدالتحریر-
کاملا مربوط: چه باید نازش و نالِش، بر اقبالی و ادباری/ که تا بر هم زنی دیده، نه این بینی نه آن بینی!؟

نامربوط۱: از این به بعد هرگز به کسانی که از قبل خودشان را معرفی نکنند اجازه‌ی گفتگو(چت) و یا اضافه کردن در لیست دوستان را نمی‌دهم.

نامربوط۲: خوب بود می‌فهمیدند: سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد/ دلبر که در کف ِ او موم است سنگ ِ خارا! تا دیگر هر زبان بریده‌ی ابلهی دهان به بیدارنمایی و زرد گویی باز نکند!

نامربوط۳: برو طواف ِ دلی کن که کعبه‌ی مخفی‌ست/ که آن خلیل بنا کرد و این خدا خود ساخت!
(زیب‌النساء)

+نوشته شده در 2008/9/2ساعت11:45توسط مجید | |