|
پیامی،پیغامی،خبری،رقعهای،ایمیلی، چیزی بدهیم به عزیزِ ترانههایامان، ایرج جان جنتی، البته با رونوشتی به یغما، بلکه بدهد این صفحهی بیستوشش ِ کتاباش، مرا به خانهام ببر، را اصلاح کند. همانجا که او از بزرگان ِ کاروان ِ ترانه، نامها میآورد و به قولِ دوستانِ سینمایی با یک «واو» صالحعلا را میشمارد. خبرش کنیم بنویسد محمد صالحعلا، که دیگر آن «گل» پژمُرد و پَرپر شد. بگوییم کمِکماش خوشوقتتر خواهیم شد رضا دهد به «محمد صالحعلای سابقن گل». گفتم «پیام»، راستی، سلام آقای صالحعلا، «آقای جان»، آقای ِ جان ِ گذشتهای به ملموسی ِ دیروز ساعتِ پنج عصر، یاد گرفتهبودم «پیام» را مثل ِ تو تلفظ کنم. نگویم «پَیام» مثلِ خیلی چیزها که با اجازهات از دهانِ تو بهگُزین کردم، از کجا میدانی، شاید اصلن برای گفتن ِ این حرفها، به لبهایم عسل مالیده باشم. دهانام را بو کن، بوی درخت نمیدهد؟ آخ، صالحعلا، دیگر چرا دلم غنج نمیرود از صدای تو، چرا نمیروم برای شبانههای پنجشنبهام پیچ ِ رادیو را باز کنم، و از راهروی امواجِ شبکهی نامحترم ِ پیام، به لطفِ دوستانِ جان ِ کارنابلد ِ تو، گوشهی چشمی تر کنم؟ دیگر «پاتوقی» نیستم راستش. یادت میآید؟ یادت مانده؟ دیگر حتی سُر نمیخورم از پشتِ غزلدرد ِ ترانههای نابی که ... آه، صد حیف، عاقبت پنبهی ما هم زده شد. به یاد خودت،اون روزا که دله بود، دله پر حوصله بود، نه برادر، تو خراباش کردی، تو اعتقادات ِ خودت را داشتی، مثلِ همهی ما، و ما یاد گرفتهایم به اعتقادات هم احترام بگذاریم، درکنکردنی هم حتی اگر بود، بود، تو این عزای ِ بیکسی، لابد خوش نداشتیم بیکستر شویم. «عاشقان پنجره باز است، اذان میگویند» را همچون «مَشتقی، سلامعلیک، واسه من سیگار آوُردی،قربون ِ دستات برم» دوست میداشتیم، دیگر همقدِ «پیش ِ شما شازده خانوم، منم فقیر ِ پاپتی» بود که «روی ماه دستمال ِ نمدار میکشم» هم نیز خاطرهسازی میکرد و دیگرتر اینکه نمیخواستیم و نمیخواستیم به این زودیها تمام شوی. مردِ آوانگاردِ روزهای پیشینام، اما تو برای من و اگر با جرئتتر شوم، برای ما، نه شریفینیا هستی در سینما، نه علی معلم در شعر، در هر جایی که باشی، تئاتر،ترانه،رسانه،مطبوعات، تو نشان دادهای که با هر کیش و پیمانی که هستی از این قبیلهی خونریز و هنرفروش جدا بودی. اسم ِ تو را در میانِ اسامی تنفیذ که دیدم، مدتها بود تصمیم به نوشتنات داشتم، اما حالا آقای صالحعلا، امیدواریم اشتباه ِ ناجورت را بتوانی جبران کنی و بازگردی و عزیزمان شوی. بچهگیها گذشت، این «لولوی خورخوره» حالا دیگر میتواند راستیراستی شما را بخورد.نگذارید بدبختی مثل آدامس بچسبد به آستین ِ کتاتان. اگر از مردمید، به مَردم بازگردید. ای تمامشده، آغاز شو. نه، نه اصلن برگرد، تا با هم زلفی گره بزنیم.برگرد. من هنوز در به در ِ طُرهی اون زلف ِ سیاتم
- اگر نمیتوانی بنویسی،چرا نقدنویسی یاد نمیگیری؟ ـ فکر میکنی برایم لازم باشد؟ - میتواند خوب باشد، به این ترتیب همیشه میتوانی بنویسی* خُب «GrandCafe» یکساله شد.و من واردِ ششمین سالِ وبلاگنویسیام شدهام. تجربه و خاطراتِ خیلی عالییی بود. مخصوصن این یک سال، که شاید نتوانم وصفاش کنم. * Ernest Hemingway
از هیچکس تنفری در دل نداشتم، اما کمتر کسی توجهام را جلب میکرد؛ انسانها از بیتفاوتی رنجیده خاطر میشوند؛ آنرا بدخواهی یا تفرعن میپندارند، سخت باور میکنند که معاشرت با آنها کسالتبار است. photo by Kiana :..آرشیو..:
ازدواج- -> در لغتنامهی دهخدا: جفت گرفتن، زناشوئي، پيوند كردن، نكاح ... ازدواج- -> در فرهنگ ِ معین: زن گرفتن، شوهر كردن ... ازدواج- -> در گراند کافهی بزرگ: ۱- جفت گرفتن، تزويج، شوهر/زن اختيار كردن| رجوع شود به النِكاحُ سُنَتي... ۲- يك پايانِ احمقانه به خيلي چيزها | قراردادي لوس،بيمعنا و مفتضح پ.ن: آرشيو›› بيچاره؟
فردا، من و تو، «ما» میشویم و ما "سبز"اندیشان، «به میرحسین موسوی رای خواهیم داد» «سبزیم» و به میرحسین موسوی رای خواهیم داد. به امید روزهای بهتر.
در فیسبوک گروههای مختلفی برای حمایت از کاندیداهای مختلف تشکیل شده، برای مثال، گروهی برای میرحسین موسوی با بیش از ده هزار و سیصد حمایتکننده و گروهی برای احمدینژاد در حدود صد و هشتاد حمایتکننده و گروهی برای کروبی نزدیک هفتصد حمایتکننده. این در حالیست که گروههایی در فیسبوک به مخالفت و تنفر از احمدینژاد، میپردازند که مطرحترین آنها با نام "من شرط میبندم میتوانم یک میلیون نفر پیدا کنم که احمدینژاد را دوست ندارند" نزدیک به چهل و پنج هزار نفر عضو دارد.سایر گروهها نیز نامهایی با همین مضمون، مثلا "احمدی نژاد،نه" و "تنفر از احمدی نژاد" را دارا میباشند. حتی صفحهای برای حامیان روزنامه ای که اخیرا بعد از انتشار دوباره، به نامِ "یاس نو" توقیف شده، تشکیل شده است که با بیش از هزار کاربر حامی، از احمدینژاد نیز بین کاربران محبوبتر است. با توجه به موارد بالا، و همچنین گروههایی که از خاتمی حمایت میکنند و به نفع جریان اصلاح طلب مورد استقبال قرار گرفتهاند، فضای فیسبوک کاملا مخالف با دولت فعلی میباشد و این با توجه به محبوبیت فیسبوک بین کاربران اینترنت در ایران خطری مهم برای احمدینژاد میباشد. همچنین است که نمیتوان از حرکتی که کاربران ایرانی فیس بوک به صورت انفرادی انجام دادهاند به سادگی گذشت و آن این است که کاربران حامی میرحسین موسوی عکسهای پروفایل خودشون را به نشانهی حمایت از او، به رنگ سبز در آوردهاند. علاوه بر اینها آنچه که فیسبوک را به کام دولت ایران تلخ میکند، وجود گروههایی آگاهیدهنده بین کاربران ایرانی در خصوص حقوق بشر و آزادی است.برای مثال گروه "سنگسار را متوقف کنید" و "اتحاد رفع تبعیض علیه زنان" مورد توجه کاربران ایرانی قرار گرفتهاست. در چند سال اخیر نکتهای که بین کاربران ایرانی به چشم میخورد استقبال آنها از فضاهای اجتماعی مجازی همچون توییتر،یوتیوب،یاهو360،ارکات،فلیکر و ... میباشد که نقطهی اوج آنها شاید فیسبوک باشد که از محبوبیتِ بالایی برخوردار است و هنگامیکه این سایت فیلتر شد، در کمتر از یک ساعت، کاربران به یکدیگر راههایی چون استفاده از برنامههای مختلف فیلترشکن و یا استفاده از دامنهای جایگزین را پیشنهاد کردند اما گسترهی فیلترینگ مخابرات ایران افزایش یافت و سپس به علت اعتراضهای فراوان از این سایت رفع فیلتر شد. نکتهی مهمی که وجود دارد این است که اگر به آماری که از جو حاکم بر فیس بوک بین کاربران فارسی زبان اشاره شد توجه کنیم میتوانیم دربیابیم که زیردستانِ احمدینژاد به دستور او از این فیلتر دست کشیدند تا فرصتی باشد برای این تبیلغ کاذب که دولت عرصه مجازی را برای مخالفانش محدود نمیکند، این در حالیست که بازخوردهای کاربران بعد از رفع انسداد، عصبانیت و تنفر بیشتری را از اقدامات دولت،حکایت دارد... و کلا: بیلاخ!
۱- من قبل از اینکه خود ِ مطلبِ سورن، رو بخونم، کامنتاشو خوندم. خیلی مطلبِ جالبی بود. این اسامی و گفتارهایی که گاها خندهی موزیانهای رو هم در پی داره. همه چی انگار از مدرسههه شروع میشه. از اینکه معلمه بگه: «کُسینوس» و به بغلدستیت نیگا نیگا کنی یا خود ِ احمقاش مسئله رو جوری بده که جواب دستگاه بشه «یک و سه» و بیاد هوار بزنه کی " یکُسه" در آوُرد؟ یا اون معلم ِ فیزیک ِ عزیزم که یه بارم ازش اینجا نوشتم، برمیگشت میگفت:"من کلاسِ خصوصی با دخترها که میرَم روی دانشمند ِ گرانقدر ِ آلمانی، آقای «کیرشهُف» تاکید خاصی دارم و آنها هم لبخند میزنن" ۲- یه بحثِ دیگه هم هست،که مربوط به مجازستان و اینترنت میشه. دیشب تو فیسبوک با آرش عزیز حرف میزدم، در مورد شکایتی که نسبت به آدمهای بیهویت داشت. با یک اسم مستعار، با یک اسم ِ کوچک، بدون ِ هیچوبلاگ و شخصیتی، بدون ِ درخواست و پروفایلِ معتبری میگردند و کاراکتر مجازی شدهاند و هرچه هم به گوشاشان بخوانی که اصلن تو کی هستی و چه صنمی داری! حالیشون نمیشه. این درد دیگه واقعن مشترکه! یه سری واقعن دارن میلولن انگار! شکایتی که من قبلن از علیرضا شیرازی هم دیدهبودم و امروز همکه یادش افتادم به واسطهی یادداشتِ خانم مومنی بود.
همیشه «این و آن» شادمانی رو محدود میکنن،جز مُشتی انگشتشُمار که به معنای واقعی، نهتنها دوست که دلچسبن.از آدمایی که صرفن "جدی و رسمی" هستن حالم بهم میخوره. تو دنیای مجازی وقتی نوشتهها و خروجیهای آدما رو پیگیری میکنی،ممکنه ناخودآگاه از خود ِ آدمهاش هم تصویرسازی کنی،خْب واسه خودم هم پیش اومده و وقتی باهاشون حرف زدم به نتایج و در واقع به آدمای مختلف برخوردم.اونایی که فک میکردم خیلی جدیان، بعضن آدمای فوقالعاده محشری بودن، آنقدر خوشصحبت و خوشخنده که دوس نداشتم بهاشون بگم خُب دیگه تا دفعهی بعد،بایبای! و از طرفی هم بعضی از آدما عوضی بودن. ما یه جوری هستیم.همیشه مرزبندیهامون غلط از آب در میآد.باید حالیمون بشه که "خوشبرخورد و خوشخنده" بودن. روی باز داشتن فرق داره با تعارف تیکهپاره کردن،با "خندهی زورکی" و با "فیلمبازی کردن" یا ادا در آوُردن. اولیه خوبه، دومیه مزخرفه. اولیه رو اگه داشتهباشی بهنظرم بهتره ولی وقتی نمیتونی تشخیص بدی، گُه بودنِ خودتو میذاری رو حسابِ اینکه اهلِ دومی نیستی! از طرفی مرزبندی روشنی در یک رفتار صمیمانه از یکسو و از دیگر سو نوعی «خودمونی شدنِ هرز» نداریم. خلاصه اینکه «این و آن» همیشه شادمانیمو محدود میکنن و حالشون خوش نیس،جز عدهآی دلچسبِ انگشتشُمار! هیچچیزیام واگیرتر از حالاتِ روانی نیس.
دورهی اعجازها گذشته است عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن که کمی بخندیم! پ.ن۱: + | آنچه میبینید، ساختهگی نیست (راجع به تصویر، توضیحی نمیتوانم بدهم.)
"نمیخوام بهت بگم فقط آدمای تحصیل کرده و محقق میتونن چیزای با ارزشی به دنیای ما اضافه کنن. اصلا اینجوری نیس. ولی معتقدم آدمای تحصیل کرده و محقق، اگر هوش و خلاقیت داشتهباشن - که متاسفانه بیشترشون ندارن- احتمالا آثار بینهایت باارزشی از خودشون بهجا میذارن تا اونایی که هوش و خلاقیت نصفهنیمه دارند. اونا معمولا نظرشونو روشنتر بیان میکنن و معمولن هم مشتاقن که پی ِ افکارشونو تا آخر بگیرن و از همه مهمتر در اکثر موارد از متفکرای غیر محقق و تحصیلکرده متواضعترن."
منم سارا محمدی پ.ن۱:عجب گیری افتادم،گفتم حالا که در مورد ِ از دست دادنِ خاتمی ننوشتم بیام در مورد دست دادناش بنویسم، پاکش میکنم! میام در مورد سرمقالهی برادر حسین بنویسم، مینویسم بعد پاک میکنم میگم همونی که گفتهاند اسب چه حیوان نجیبیست خوب کافیه دیگه! میام از هوا بنویسم،پاک میکنم، میام از کتاب بنویسم،پاک میکنم، میآم مقالهی فیلترینگ بنویسم پاک میکم، شدم مثه اونایی که دست به آفرینش میزنند و از بین میبرندشون! (اوه اوه!) پ.ن۳: آخریشم بگم که این شعر ِ یزدان سلحشور رو بخونید حتمنی! +
این هوا فوقالعادهس! روبهروی خورشید ایستادم، ولی از بس ضعیف است، هیچ اثر ِ چشمگیری ندارد!
کمی آنطرفتر سه دختر نشسته بودند. دو نفر از آنها، یکی دیگر را مخاطب قرار داده، و با او حرف میزدند. تقصیر ِ من نبود، ایضا نیازی به کنجکاوی. راحت میشُد فهمید، که دختری که در سکوتاش، واژههای دوستاناش میبارد، مشکلی با دوست پسرش، - احتمال شوهر خیلی کم است- داشت و آن دو، چون یک منجی، ولی در لباسهای شیکتر و آرایشهای زیباتر، به او مشاوره، یا بهتر بگویم،حکمهایی میدهند. بعد از مدتی، یکی از دو دوستاش، بهاش گفت:" ببین! بذار اصلا خیالاتُ راحت کنم! هر روزی که در زندگیات، فهمیدی که تو رابطهات اشتباه کردی، خودت،بکش کنار؛ خودت! حتی اگه اون روز، پنجتا بچه داشتی! ببین گفتم پنج تا [تاکید] حتی اگه پنجتا بچه داشتی!..." بعدش،همین دو نفر، برای دوستاشان، یک فال ِ قهوهای هم گرفتند. و شروع به تعبیر کردن! *** *** ۱- حالم از این دخترایی که وقتی بههم میاُفتن، از خود بیخود میشوند و تازه یادشان میآد که زبانی هم استاد ِ کائنات برایاشان مهیا کرده، به هم میخوره! پ.ن۱: گفتم که رفیقی کن با من! که منات خویشام! ... گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه!
پ.ن۴: تو بیست سوالی راه بنداز، قول میدم تا خود سوال ِ بیست، لو ندم که عاااشقتم :-x
خانوادههای خوشبخت همه به هم شبیهاند و خانوادههای بدبخت هم هرکدام به سبک و شیوهی خودشان بدبختاند. بخش یک. در روزگاری که سپری میکنیم، حالات ِ بسیاری از این دست- واقعا بسیار زیاد- میتوان بیان کرد، دید، که شاید بشود گفت تقریبا همهاشان بیهوده، غلط و اشتباهند. بخش دو.داستانکی که خواندن ِ آنرا پیشنهاد میدهم: تاجري پسرش را براي آموختن «راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي ميكرد. خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح ميداد گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه «راز خوشبختي» را برايش فاش كند. پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد. مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پلهها، در حاليكه چشم از قاشق بر نميداشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت. مرد خردمند از او پرسيد:«آيا فرشهاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟ آيا باغي كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده ديديد؟ جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده، تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند. خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتيهاي دنياي من را بشناس. آدم نميتواند به كسي اعتماد كند، مگر اينكه خانهاي را كه در آن سكونت دارد بشناسد.» مرد جوان اينبار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سقفها بود مينگريست. او باغها را ديد و كوهستانهاي اطراف را، ظرافت گلها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد. خردمند پرسيد: «پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟» «راز خوشبختي اين است كه همه شگفتيهاي جهان را بنگري بدون اينكه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني» پ.ن۱: داستانک از "پائولو كوئيلو"
پ.ن۴: گفتهاند: از کرامات سایت شیخ ما این است...
سخنرانیای که هرگز پخش نمیگردد! ا.س.ل.ا.م.ی شدن ِ دانشگاه نادیده گرفتن حقوق انسانی،ولو یک معتاد نه معتاد؛ نه جانباز؛ بلكه انسان دانشجویان را در کجا ملاقات کنیم بهتر است؟ سه خودسوزی در یک هفته، مبادا مجلس تحقیق و تفحص کند! و شش لینک فقط از خبرنامهی امیرکبیر: گزارش تصویری ۱ از اعتراضات دانشجویان پلی تکنیک به دفن شهید گزارش تصویری ۲ از اعتراضات دانشجویان پلی تکنیک به دفن شهید تصاویر یکی از سردمداران اوباش بسیجی در ضرب و شتم دانشجویان محسن آرمین: بازداشت ۷۰ دانشجو حادثه ای کم سابقه است مشاهدات بهروز جاوید تهرانی از شکنجه های وحشیانه در زندان رجایی شهر به مناسبت تدفین شهدا در پلی تکنیک؛ عاطفه یوسفی ... با خودم، قرار گذاشتهام، که نه دلخور و ناراحت شوم نه غمگین. و چند وقتی میشود که به خودم قول دادهام که دیگر عصبانی به هیچ عنوان نشم. و فکرهایم را بکنم که چه چیزی ارزش ِ فشار و عصبانیت دارد. تا همینجای کار هم به سلامتیام لطمههایی وارد شده است. دیگر نمیخواهم. شعر ِ مرا حوصله کن زخم ِ همه ستارهها، به شانههای خستهات پ.ن۱: مانی راست میگه: در ِ خروجی این بیمارستان، در ِ ورودی بیمارستان ِ دیگر است! پ.ن۲: پست ِ قبلی رو هم بخونید و آهنگاش رو دانلود کنید و ... پ.ن۳: این یادداشتِ شهرام شکیبا را هم حتما بخوانید! پ.ن۴: معرفی وبلاگ: ابراهیم رها | یادآوری میکنم: نامهی سال پیش ِ ابراهیم نبوی به ابراهیم و ژوله. و نوشتهی بسیار زیبای ابراهیم رها در روزنامهی سرمایه با عنوان ِ قیصر.
یک/ به به چقدر وبلاگهای خوب ِ فارسی روز به روز در حال ِ نشر و گسترشاند، آدمی وا میماند از این قدرت ِ زبان و این همه استعداد و قریحه که سرازیر است از ناف به پایین این همه بلاگر ِ ارجمند گل. چقدر خوب است که دیگر صدایی از بیمارییهای وبلاگستان به گوشامان آزاری نمیرساند و سرهایمان همه در بلاگرولهایمان و صد البته شکر که کپی/پیست چیزی به انقراضاش نمانده است. سه/ به به! این همه دست ِ پاکی که در عالم موسیقی نتهای خوش آب و رنگ میآفرینند، چقدر خوب است که امثال فرزاد فرزین هنوز با دماغهای متعهد که بر محور ِ زیبایی "فین" میکنند همچنان سر به لسآنجلس نذاشته و همینجا در آب و خاک خودمان به صدا خدمت میکنند و چه خوب که هیچوقت به آهنگهای کویین گند نزدهاند و چقدر خوشبختیم که رضا صادقی هنوز پیراهنش را با ریشهای مشکیاش سِت میکند و هیچوقت به شعرهای بزرگاناش به دیدهی زبانمان لال! سرقت نمینگرد و جز درس، تقلید نمیگیرد و هنوز چه خوشوقتیم که "حامی" را خودمان در موسیقیامان پروراندیم که بفهمیم بابا آن صدایی که از اعماق ِ دل برون میآید همچون باد ِ فتق ناخوشایند است و خواننده همواره باید جوری بخواند که بوی هنر، خالص بماند و از ایشان یاد گرفتیم که شعر ِ خوب را باید و باید و باید خواند، چون صدا، صدایی قوی است و مگر چیز ِ کمیست که استاد ِ متعهد نویس، بابک صحرایی – دامت برکاته- آنرا تایید کردهاست پس دیگر اجازهی ترانهسُرا کیلویی چند؟ و این آموزهها کم نیست. چهار/ به به! رسانهی ملی نعمتی سترگ و آسمانی که با ارزشترینش را خودمان داریم. و چقدر خوب که تریبون ِ هیچ شخصی نمیگردد و کاملا وقف این مردم ِ سعادتمند و بهشتچشیده است. چه خوب، که میتوانیم رییسجمهورمان را ببینیم که از تکمیل ِ برقرسانی به سرتاسر ِ این کشور با عظمت سخن میگوید، سر بالا بگیریم که واقعا جز این جمهوری از نوع ِ اسلامی، یقینا نمیتوانست این تکنولوژی ِ پیشرفته را به همراه ِ تلفن به همهی نقاط برساند. آن هم به نحوی که در کمیت و کیفیت کوچکترین خدشهای وارد نباشد. چقدر زیبا که آمارهای او همه صرفا برای اعتلای ایران است و اما خوب در سه بحش ِ قبل از انقلاب، تا هشتاد و سه و تا هماکنون ارائه میشود، تا ما بفهمیم که چطور میشود، به خدا توکل کرد و با تلاش فراوان ِ یک سری خدمتگذار، عنوانی چون "برنامهریزی بلند مدت" را در کشوری حذف کرد. از دوستان، رخصت میطلبم که بگذارند با همین چهار زیبایی اندیشی فعلا به زیبایی برسیم تا بعد! پ.ن: گِلههات به سرم | عروسی پسرم!
این چت ِ کوتاه و میذارم نه واسه اینکه خودی نشون بدم،نه، نه واسه اینکه بگم بشر دوست ِ بیبدیلی هستم،نه! اتفاقا در نقض ِ حقوق کپیرایت خودم یه سر و گردن از همه بالاترم. و همینی که هست، هست. فقط گاهی اوقات دلم میخواد از آن تلنگرهای "انسانم آرزوست" هم بخورم هم بزنم! mjd_2004f: salam info.XXX: salam info.XXX: befarmayid mjd_2004f: ye email az site e shoma oomade mjd_2004f: va3 dl e albume ehsan mjd_2004f: 2roste? info.XXX: bale mjd_2004f: nazaretun dar morede akhlaagh va inke ehsan bayad az in album pool dar biare chie? info.XXX: nazaram mosaede info.XXX: ahle net hastid ?? info.XXX: in albom 1 haftas hame ja por shode mjd_2004f: ahle net ham hastam. faghat mikham befahmam alan vojdaanetun azyat nemishe in albume jadido be kol va3 dl mifrestid? info.XXX: chera ta hododi mjd_2004f: kheili migan in kare kasifie. va bayad aadam kheili past bashe ke in karo kone mjd_2004f: kheiliaa* info.XXX: bale doroste harfe shoma mjd_2004f: kaash in karo nemikardi. age fekr mikoni akhlaagh dari ye kari bokon jobraan she mjd_2004f: shab khosh va bye. info.XXX: ta alan har kodom 2-3 bar dl shode info.XXX: jobranesh kari nadare doste aziz mjd_2004f: man ham omidvaram info.XXX: http://www.mediafire.com/download.php?wdjnedygtmn info.XXX: in link saleme ?? mjd_2004f: This file is currently set to private. If this problem persists or you need further assistance, contact support. mjd_2004f: hazfeshun kardi? info.XXX: bale mjd_2004f: mersi. omidvaram narahat nashi az dekhalate man info.XXX: mamnoon az yadavari ke kardid info.XXX: kare man nabod info.XXX: modire music in karo karde bod info.XXX: alan block shod mjd_2004f: khub shod. omidvaram copyright, arzesh rooz afzooni dashte bashe. mjd_2004f: az vaght va tavajjohet mamnoon va shabet ghashang حالا بین ِ خودمان بماند، آلبوماش اصلا تعریفی ندارد و به نظرم از شمار ِ اراجیف ِ آقای خواجهامیری هم میشود محسوب کرد( نظر کاملا شخصیست و قاطع نیست.) اما امیدوارم که یه مقداری هم به فکر نان و غم ِ هنرمندهامون -چه کوچک چه بزرگ- باشیم. پ.ن۱: گریهتو به خنده بفروش... که خراب ِ خندههاتم پ.ن۳: در نهایت ِ ادب و احترام، با تقدیم سبزترین درودها، -روز پنجم اسفندماه- روز ِ مهندس را به تمام ِ دوستان ِ عزیزم تبریک عرض میکنم. پ.ن۴: یعنی آخر ِ خندهس. این بخش از سخنرانی ِ احمدینژادُ همین الان حتما ببنید. یکی کامنت گذاشته: "خوب شد نگفت: سانتر کنی توش"، حتما ببینیدloL
در سال ۱۳۳۲ ترانهای اجرا میشود با نام "مرا ببوس" با آهنگ مجید وفادار و ترانهی حیدر رقابی(که با نام هاله نیز او را میشناسند). خیلیها از جمله الهه، ویگن و فرهود آنرا اجرا کردهند. در بند ِ اولاش بود: مرا ببوس برای آخرین بار *** در سال ۱۳۸۷ ترانهای منتشر میشود به نام "تقویم" با آهنگ زولاند و ترانهی اردلان سرفراز. که توسط داریوش نیز اجرا شدهاست. در بند ِ دوماش هست: باید قلم گرفت به دست گرچه در ترانهی اردلان نمیدانم هنوز سوار ِ سرنوشت بودن حقیقت دارد یا به جستجوی آن بودن یا با ترکیبی از این دو قصد دارد غفلتی را تذکر دهد. یا اصولا چه منطقی در این کلام میتوان یافت که آنچه بر ما گذشتهاست جزئی از تاریخ ِ ما هم نبوده هم نیست!!* و یک سری نامفهومیها در تقویم ِ اردلان. اما حرفم این است که این دو، صرفا مثال بود و ما هنوز بعد از پنجاهوپنج سال که نه در واقع بعد از سالیان ِ دراز، باز در جستجوی معنایی هستیم که "سرنوشت" نامیدیم و تلخترین لحظه وقتیست که بوی کهنهگی میدهد و شرمآورتر آنکه طعم ِ خودمان را نداشته باشد!
نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره دلم از اون دلای قدیمیه.. از اون دلاس دوس دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو من میخوام تا آخر ِ دنیا تماشات بکنم بیتو دنیا نمیاَرزه... تو با من باش و بذار تو دلت بوسه میخواد.. ***** ۱- فقط یک لحظه تصور کن که آهنگ محمد سریر باشه، محمد نوری هم بزنه زیر آواز، شعر هم از... ترکیب ِ این آدمهای ارزشمند در یک آهنگ دلنوازی میکند ولی حیف، حیف از اینکه اجرای این کار سانسور داره و بیت ِ آخری که آوردم را حذف کرده بودند! محمد نوری با محمد سریر همکاریهای خیلی خوب و بهیاد ماندنی کردند. حس ِ وطنپرستی در کارهای نوری به خوبی مشهوده. بهياد بیاریم: سر ِ خونهی دِلُم، در روح و جان ِ من میمانی ای وطن، ای دیار ِ خوب ِ من،آه ای وطن نام ِ تو همیشه بر لبم، صدای ساز ِ مرد چوپان، ای وطن سلامم ای سرودم، چه خطرها کردهایم و... ۲- از دوستانی که لطف داشتهاند ممنونم،از اینکه خیلی وقتها کامنتینگ وبلاگ رو میبندم متاسفم. سعی میکنم کمتر این کارو انجام بدم. اکانت ِ FaceBook هم بهراه انداختم ولی فعلا فرصت ندارم. همان یاهو360 را میتوانید پیگیری کنید: ID yahoo: mjd_2004f
Please go slow and see the imagination of painter خلاقیت ِ تمام عیار!
اکنون که ظفر ۱- دوستان، خانمها،آقایان، بنده شیطنت کردهام و به کپی رایت ِ این مرز و بوم ِ پُر گهر در دو،سه مطلب قبل خدشه وارد کردم. این شیطنت گرچه لختک لختک وجدان ِ نیمهبیدارم را میآزارد اما بسی از به اشتراک گذاشتن صدایی خوش-حرفی ناب، لذت بردم. به هر حال از فرهیختهگان، اهالی با تحمل و نیز خود ِ شخص ِ علیرضا خان افتخاری عذر خواهی میکنم. که ابتدا لینک دانلود "پای پیاده" و سپس یک لینک برای گوش دادن منتشر کرده بودم. به هر حال ناگفته نماند خیلیها هم حالی کردهند. ۲- از اعترافات بنده در طی دورهی-چهار، پنجسالهی- وبلاگنویسیام، یک بدهی به داریوش عزیز، خوانندهی خوب ِ ایرانیست. که من با بیانی تُند و صریح، از یک سِری اشتباهات ِ بچهگانه و عجیب و شاید هم بَد، در به روز رسانی ِ یک مطلب ِ او در وبلاگش؛ مطلبی منتشر کردم. اندکی بعد فهمیدم اشتباه ِ داریوش هر قدر هم که با خصوصیات فوق باشد، باز نیز مرزهایی وجود داشت که من حق ندارم آنگونه پایم را فراتر بگذارم... پس این مورد، گرچه با تاخیر همراه است: اما عذر میخواهم-خاصه از او-! ۳- اگر کسی اطلاع خاصی از وضعیت NetWork Marketing خاصه quest و امثالهم، بهویژه تجربهای مشخص دارد. خوشحال میشوم با من در میان بگذارد.
"There is then creative reading as well as creative writing. When the mind is braced by labor and invention, the page of whatever book we read becomes luminous with manifold allusion.” راههایی برای فرار از لحظههای کسلکننده و دلآشوب ِ این جمعههای بیتقویم میشناسم. دو، سه روز پیش مصاحبهی مسعود بهنود با ابراهیم گلستان را در اینترنت دیدم. مصاحبهای که بهنود، بهنود نبود. البته هر چقدر هم در مصاحبه اینکاره باشی هست اوقاتی که پیش بیاید و نتوانی میدان را آنگونه که باید بهدست بگیری. در دبیرستان معلم ِ فیزیکی داشتم که با سایر دبیرها متفاوت بود. بی تعصب حرف میزد و صادق بود. شاید معادلهی موج و کلی از درسهایش را حالا در ذهن نداشته باشم ولی یکبار حرفی زد که همیشه در ذهنم میماند: **** داشتم از معلم ِ فیزیکمان میگفتم، هر جا هست دلشاد باشد! و داشتم از گفتگوی بهنود با ابراهیم گلستان سخن به میان میآوردم. لینک گفتگوی مسعود بهنود و ابراهیم گلستان **** داشتم راههای فرار میگفتم که تو حواسم را پرت کردی. آهنگ دیگر آهنگی که همین امروز پیدایش کردم. آهنگ ِ خوب ِ "پای پیاده" از "علیرضا افتخاری" در آلبوم "قلندروار" هست. پای پیاده میرود، قافلهی نگاه ِ من! .... تا برسد به چشم ِ تو، ای مه ِ شامگاه ِ من! وقت ِ سفر، عزیز ِ من، ساز بهدست ِ من نده! مرا خوب کوک کرد. (گوش کنید) و کتاب شعر ِ "گروس عبدالملکیان" به نام ِ "سطرها در تاریکی جا عوض میکنند": کلماتت را که قدم زدم | دانستم | چرا خونی که از قلب و | از پاهایم میگذرد | یکیست... و یک جمعهی دیگر اینگونه گذشت و به قول ِ شهیار: پ.ن: قبلا از ابراهیم گلستان داشتیم: وقتی دورم به تو نزدیکترم...
به به به به ! دموکراسی و از این حرفا دیگه؟ باراک حسین اوباما یه جوریه! پر انرژی، شارپ،سر حال، البته خوب، هنوز خستهگیها مونده. متن ِ سوگندنامهی باراک اوباما: KIM LANDERS: It took about 30 seconds for Barack Obama to recite the oath of office. از این لینک در ۲ دقیقه همین قسمتی که براتون نوشتم رو میتونید تماشا کنید. از اینجا هم یک بخش از ابتدای سخنرانی بعد از سوگند، با یک آغاز فروتنانه که: I stand here today humbled by the task before us... پیشنهادات: در مورد "so help me god" دو لینک پیشنهاد میکنم: لینک ۱ و لینک۲ در مورد ِ سخنرانی: یک و دو و سه و چهار که سه لینک آخر فیلم هم دارند. این هم یک رقص اوباما به درخواست مجری که قبلتر از مراسم است و در یک جشن فکر کنم بوده و این یکی دیگه آخرشه، Ellen خداس! هر دوتاشو(خاصه اولی) ببینید: و در نهایت: یک آنالیز بسیار جالب، مهم و قابل توجه در مورد سخنرانی اخیر اوباما و مقایسهی کم نظیر و دیدنی برای واژههای به کار گرفته شده(بسامد واژهها) با سخنرانیهای مشابه رییس جمهوریهای قبلی: لینک به این میگن بمباران لینک. Grand Cafe اضافه میکنم:
یک) اینترنت ایران چند وقتی است که اوضاع خوبی را سپری نمیکند. با اینکه چند وقت از حادثهای که برای کابلهای زیر آب پیش آمد و بحثهایی در گرفت میگذرد همچنان در این ایام سرعت اینترنتمان اصلا مناسب نیست و این فاجعه برای ماست. کیفیتِ افتضاح اینترنت و مخابرات ایران به عقبماندگیامان دامن زده است و یک حس آنچنان بد را به آدمی منتقل میکند و این حق کاربران اینترنت در ایران نیست! جریان Smsها و نیز وضعیت آنتندهی شوربختانه بسیار ضعیف و جهان سومیست. جایی مثل ِ میرداماد یا حتی جردن که همیشه آنتن ِ من پر بود، الان موارد زیادی error in connection پیش میآید و ... دو) به قول سر هرمس، طاقت است دیگر، آدم که نیست! گاهی تمام میشود لابد!... خانم ابری در جریان هستند که چند وقت پیش برای یک ترانهسُرای جوان و پر ادعا کامنت گذاشتم و کامنت مرا پاک کرد و اتفاقا کامنت مونا برزویی را هم. حالا فهمیدم که فرقی نمیکند؛ "تحمل"ها اساسا پایین آمده است، چرا راجع به نواقص بلاگ داریوش بنویسی چه راجع به اشتباهات ِ یک جوان. سه) نمیدانم تبلیغ جدید ِ "ایرانسل" را دیدهاید یا نه! اصولا "تبلیغات" نقش اصلی را در تجارت و بازار ایفا میکند. تبلیغی که شیوهی نویی نیز هست بدینگونه است که یک نفر با حرکات پانتومیم به ویژگیهای مورد ِ نظر برای تبلیغ کالای ایرانسل اشاره میکند و چندین نفر آن را حدس زده، بازگو میکنند و تمام ِ اینها به نظر من با یک هیجان خاص و نوعی تیزبینی نمایش داده میشود. جدا از موفیقتهای جدی و چشمگیر ایرانسل و توفیق نسبی خوب، خلاقیتهایش را باید تحسین کرد. و از آنچه پشت ِ موفقیت ِ هر کمپانی است، مثل ِ فکر، خلاقیت، اقتصاد،تبلیغ و الخ درس گرفت. چهار) من با تنت/ به کشف گل سرخ میروم/ و با یک شاخه گل/ به پیشواز صبح شده روشن قدم برداری/ بی سوت زدن/ بیواهمه/ راه را بشناسی در شبی تاریک/میخواهم اندامت را / به حافظهی دستانم/ بسپارم... عباس! عباس! عباس! عباس معرفی! پنج) مهر ماه یک مطلبی راجع به "کافه پیانو" منتشر کردم که اصلا نقد نبود، بلکه یک یادداشت بود، یک حاشیه نویسی برای اینکه از کافه پیانو در خاطرم بماند و نظرم را نیز تقریبا مفصل گفته باشم ولی خوب به بعضیها برخورد - که خورده باشد!- چند وقت پیش ورطه طنزی منتشر کرد که از خواندن آن بسیار لذت بردم. فرهاد جعفری نیز آدم تقریبا خاصیست با یک سری دیدگاههای مختص خودش، نکتهای که میخواهم بگویم این است که بعضیوقتها با "لینک دادن" میخواهد بگوید که اصلا از فلان و فلان نوشته ناراحت یا دلخور نیست، از طرفی یک چیزهایی میگوید که میشود ناراحتی ازشان برداشت کرد. به هر حال کافه پیانو گرچه یک اتفاق خوب و در عین حال جذاب بوده است، اما حرفهایی که در آن طنز است هم قابل تامل است...
ای تو هم بغض ِ هنوز از من و ما عاشقتر رحم کن! دست ِ تو پر پر شدنُ میفهمه! با چه ترسی بی تو دور از چشم ِ تو میزیستم رحم کن! شهیار قنبری
آهنگ بسیار فوقالعادهی I will love again لارا بسیار شنیدنیست. اما Josh groban و دو آهنگ: یکی ترانهی you'r Still you: + و دیگری Don't give Up: + پ.ن۱: Did I ever tell you how you live in me? پ.ن۲: همین حسی که دارم، حتی وقتی از تو دورم، تلخ و بیمارم...چقدر خوبه! چقدر خوبه!
۱- از ترانهی "رقص در رویا"ی آلبوم "سیمرغ" ِ راستین تقریبا بدم میآید! خیلی ترانهی ضعیفیست. آهنگش هم بیخود. ولی در عوض راستین خوب اجرا کرده. با تو بودن ای کاش تا ابد ممکن بود ... لحظههای دیدار تا ابد ساکن بود گل ِ من! گوهر ِ من! کاش اینجا بودی! / جان ِ من! جوهر ِ من! کاش اینجا بودی!... ۲- چند وقت پیش که "جلالیفخر" عزیز از آیدین آغداشلو(ی عزیزم) نوشته بود و به تازهگی هم توکای مقدس از او نوشته... با خواندشان و همچنین مطالعهی گفت و شنود جانانهی تختهی خاکستری با آیدین آغداشلو ارادت و ادبم به ساحت این هنرمند صد چندان شد. هنرمند با شُکوهیست. خوب میداند و حرفهای است. ۳- این چند روز اصلا حوصله ندارم... عجیب است که دو، سه بار در دو، سه جا همهش دارم این هنرمند عزیز را میبینم! این روزها مهمتر از همه چیز "بوی آخر ِ ترم" میآید! عجب بوی غریبیست! ۴- چرا "قلیان و سیگار" را اینقدر گیر دادهاند؟! ملت نمیتوانند با خیال ِ راحت یک "قلیان" بکشند؟! اگه مردید، برید کپی رایت را درست کنید! برید به فکر باشید پس فردا در بی گازی، سگ لرزه نزنیم! بیکارید نمیذارید دو نفر آسوده خاطر دو سه کامی بگیرند و قلیانی چاق کنند؟! ۵- فواد و سیاوش صفاریانپور دو قلوهای با استعدادی هستند! اگر اشتباه نکنم شبکهی دو برنامهای به اسم ِ تیکتاک با هدایت این دو روی آنتن است... دو، سه قسمت دیدم کار تقریبا متفاوتی بود. و حُسن بزرگش اینه هر کسی را دعوت نمیکنند. و اصولا "مُجری" کارهای نیست و کسی جهت نمیدهد تنها یک گفتگو به معنای اصل کلمه سر یک یا دو موضوع رُخ میدهد... مهمانها تا آنجا که میدانم کار بلد هستند... پ.ن: سگ ِ زینتی! ... پارس کن! ... آمادهی ترسیدنم....
۱- معمولا بین نمایشگاههایی که برگزار میشود تا الان عناوینی چون: computer and it و elecomp و کتاب برایم بیشتر مهم بودهاند. این نمایشگاهها تا حد زیادی میتوانند مهم باشند! حتی اگر با تمام ِ مختصات ِ ایرانی از کیفیت گرفته تا ترافیک باشند. ۲- چند وقت پیش وبلاگ ژانرشناسی-که قبلا معرفی کردم- نوشته بود بعضیا واسه گرفتن تقویم و دو تا خودکار نمایشگاه ِ فاضلاب هم باشه میروند! ولی به هر حال این تجمعها با اهدافی مناسب و تاثیر گذار به هیچ وجه بیهوده نیست. ۳- با همهی گرفتاریهای درسی و کاری و شخصی و ... نمایشگاه Tehran Elecomp 2008 را از دست ندادم. بین غرفهها Sony را از همه سر تر دیدم. و خودم هم بیشتر ِ حضورم در غرفهی سند پرداز (واقع در سالن 38A) بود. از قرار ِ معلوم احتمالا فردا باید روز پایانی باشد. پ.ن: پای این کتیبهی شکسته ... پا دراز کن ای همیشه خسته پ.ن2: آغوش ِ من آتیشه ... بهتر از این نمیشه!
یاور همیشه مؤمن! ناجی ِ عاطـفـه ی من! ... ایرج جنتی پ.ن: بدون ِ ایرج بهتر است یاد ترانه نباشیم، یاد ترانه نیفتیم...
چله نشین ِ تو شدم گاهی فکر میکنم همین الان که قراره سوار شم راننده چه آهنگی گذشته، handsfree رو آماده همیشه دارم! ولی خیلی حال کردم. دوست داشتم همین صدای گوگوش باشه! اصلا دلم میخواست دیگه "نیایش" به "ولی عصر" نرسه... جدا چی میشد این لذت "خوش صدا" ادامه داشت...: به سفرهای درازی رفتم... تا شب ِ خستهگی تاج محل تا شب ِ ساکت ِ شیوا رفتم... سفرهی شام پر از نان ِ غزل ۲- یکی دو شب است میبینم که شبکهی دوم سیما حوالی ساعت هشت شب، محفلی را نشان میدهد که در آن شاعر نمایان(شما بخوانید: شاعران) به دستبوس ِ مرد ِ اول حکومت رسیدهاند و حرفهایشان را میزنند(شما بخوانید: شعرهایشان را میخوانند)... قضیه هم برایم جالب شد و من هم هیچ یک از این چند شب اون ساعت پای تلویزیون نبودم دوست ِ عزیزی که میدانست اهل شعر هستم مرا خبر داد که عین اس ام اس هر دو شب را نقل میکنم: " بدو بدو شبکه دو؛ خندهس" بگذریم! یکبار آقایی خواست شروع کند به خواندن که قبل آن گفت: "این شعر رو تقدیم میکنم به یوسف ِ شعر ِ ایران..." کلی خندیدم واقعا به این همه و این همه اراجیف که چگونه این شاعر(حالا نوبت ِ شماس بخوانید: شاعرنما!) توانسته در چند کلمه خلاصه کنه! گذشت ... امروز کسی که اون sms رو دو شب به من داد تا من از کلی خنده جا نمونم رو دیدم! بهش گفتم: مرسی، لطف کری...! چند مطلب هم گفتیم که دوست ندارم بگم و اینجا فیلتر شه! بعد گفت همین ماجرا یوسف ِ شعر و.... اینا را اشاره کرد! ۳- Photo Funia رو جون عزیزتون از دست ندین! عکسهاتون رو ردیف کنید! حداقلش اینه که دوستانتون در ۳۶۰ چند روزی به شما خواهند گفت: "واقعا فوتو شاپت خوبه؟!" D: "منم عکسمُ بدم؟!" p-: و از سر کار بودنشان چند روزی میگذرد... نمونه کارها: ۳- چند روزیست لینکی به "لینک دوستانم" اضافه شده به اسم: ژانر شناسی انصافا من که لذت بردم. ۴- "ابی" رو نمیشه قیمتگذاری کرد! واقعا چرا باید با هر کسی بخونه؟! ابی ِ روزهایی از جنس ِ "کلاس ِ نقاشی" را دوست دارم... از جنس ِ صدایی که آدم دوست داره باهاش "همصدا" شه: شب به اون چشمات خواب نرسه... به تو میخوام مهتاب نرسه... عاشقت بودن، عشق ِ منه!... اینُ قلبم فریاد میزنه! همین! پ.ن: آهنگ روز: همه میدونن خیلی دافم (داف شاستی بلند!) نکنید از این کارا D:
سر ِ کوچه کسی هست که غمی تو چشماشه! سر ِ کوچه کسی هست خورشیده اگر بخواد کار ِ دست ِ نقاشه *** *** *** صاحب ِ مهمونی، دافا رو در آر از قفس تو میخوای بکنی دافتو با من عوض مثل ِ پنگوئن راه میری.. مگه بارداری؟! پینوشت: دیگر مسئله این نیست که چه مینویسد، که چه نمینویسد یا چه باید بنویسد چه نباید! مهم این است که سلیقهی من و تو چیه!؟
دعوت را دیدم! فیلم جدید ابراهیم حاتمیکیا، کاربلد و توانا در عرصهی سینما؛ و بیشک قابل ِ اعتنا. کاری متمایز، سوژهای قابل ِ پرداخت با ظرفیتهای فوقالعاده. یعنی: سقط ِ جنین. فیلمی که بازیگران نامآشنایی در آن به چشم میخورند و ظاهر ِ امر را تضمین میکنند ولی در واقع باید قبول کرد که دعوت، حاتمیکیایی نبود! دعوت را خیلیها میتوانستند بسازند! باید قبول کرد. وقتی میآییم و دردهای جامعه را مطرح میکنیم نباید فکر کنیم که دیگر نقدی بر ما وارد نیست. فاصلهای که میان ِ حاتمیکیای دعوت و حاتمیکیای آژانس شیشهای افتاده است، طرفداران او را در دورهی اخیر "تلخ" کرده است. شک نکنید...! پینوشت: تصور کنید دارید از سالن خارج میشوید و یک جوانی خندان به دوستش میگوید: " اَ پسر! به جان ِ خودم! این اپیزود ِ آخر خود ِ بابای من بود!... " پینوشت۲: تا امروز در پیشانی وبلاگم نوشته بودم: "all of us are lost" هنوز هم سر ِ این حرف میمانم و با تمام وجودم قبولش میکنم. ولی تازهتر شدم و از این به بعد پیشانی ِ نو تحت ِ عنوان وبلاگ دلنوازی میکند.
اجرای Lara Fabian دیوانه کننده است... دوستت دارم! مثل ِ یک دیوانه! .......... ميخواهم اين آواز را برايت بخوانم ................... مثل ِ یک پادشاه مثل ِ آن چه که نیستم... Je t’aime, je t’aime صداقت ِ این آواز را به چشم ببینید: JE T'AIME - LARA FABIAN LIVE " NUE -2002 " سایر لینک ها: لینک یک لینک دو لینک سه لینک چهار
۱- آقا رضا! "رضا سرایی" جان، مدیر ِ کار بلد و خوشروی "کافه عکس" و سایر دوستان... حالا که حدودا شش سال از عمرش میگذرد و تکیهگاه ِ خستهگیهای خیلیها شده است آرزو میکنم تا همیشه موفق و ایستاده باشد. ۲- ۳- یه اظهار تنفر هم بکنم! یک آهنگیست که ما نفهمیدیم اسمش "زندگی" است یا "چشمهای من" که قبلا "شکیلا" خوانده بود حالا یک جوانی به نام "علی عبدالمالکی" که وقتی نامش را اول هر آهنگ به لاتین بیان میکنند حس ناخوشایندی وجود من و ضبط را هر دو با هم فرا میگیرد! غرضم این بود که هر دوی این اجراها تقریبا با خود ترانه واقعا برایم حال به هم زن است! (چشمای من، میل ِ به گریه داره.... اه اه! &-:) ۴- این هم عکس ِ یکی از مجری-گویندههای محبوب ِ من:
انصافا علیرضا شیرازی با آن چهرهی مصمم و دوست داشتنی در بلاگفا بسیار موفق بوده است. جذب این همه بلاگر ریز و درشت، سطحی نویس و این کاره؛ کوچکترین حادثهی خجستهی این سرویس ِ موفق و رو به پیشرفت است. بلاگفا قطعا بدون کم و کاست نیست و یقینا با سرویسهای مطرح با آن سرورهای غول فاصله- و شاید هم فاصلهی آنچنانی- دارد ولی نگاه ِ شیرازی را خوب میپندارم. اینها همه به کنار! تازگی بلاگفا دست به برگزاری یک نظرسنجی کرده است و مهمتر و بهتر آنکه آن به مدیران وبلاگها محدود است و اینها هستند که باید بهگزین کنند. کاربران بلاگفا با مراجعه به صفحهی مدیریتشان "انتخاب برترین وبلاگها" را انتخاب و مثلا در موضوع ِ "شخصی و روزمره" آدرس ِ http://grandcafe.blogfa.com را وارد میکنند.
نمی دونم چه اتفاقی افتاد ولی به محض ِ خوندنِ فقط عنوان ِ خبر یاد یه آهنگ از "سعید محمدی" افتادم! یه آهنگ قدیمی داره میگه "دختر نرو بالا / نرو بالا! بالا بالا/ میاُفتی از اون بالا! دختر نرو بالا!" مجیدی: رهبر انقلاب سينماي ايران را نجات داد حالا: مجیدی نرو بالا!/ نرو بالا! بالا بالا/ میاُفتی از اون بالا.... پ.ن:شمع محفل شاهان شدن ذوقی ندارد خوش آن شمع که روشن کند ویرانه ای را
رفتم برای گریه! رفتم برای فریاد! ای از خدا رسیده! ای که تمام ِ عشقی! با تو نفس کشیدن، یعنی غزل شنیدن! ... اردلان سرفراز
پیشترها "شهیار قنبری" اینها را در مورد ِ دستگیری خودش در یک برنامه بازگو کرده بود. کار به دیروز ندارم. کار ِ من با امروز ِ منه. اینکه داره چی میگذره؟! خود را به خواب زدن راه ِ حل نیست! قبول هم دارم حالی نمانده یا اگر هم هست دیگر آن ِ "حال ِ باید" نیست اما چه باید کرد؟ دهان هم که بگشاییم با فیلتر حلق آویزمان میکنند. گرچه باکی نیست ولی هیچ وقت یه دست صدا نداشته! ۲- در سرم میگذرد که از "شفیعی کدکنی" و بزرگداشت ِ او و ستایش چندی از اشعار ِ او مطلبی بنویسم. ولی فعلا چکهای از یکی از اشعار ِ فوقالعادهی او را بخوانیم: بزن آن پرده/ اگر چند تو را سیم/ از این ساز گسسته/ بزن این زخمه/ اگر چند در این کاسهی تنبور / نماندهست صدایی... ۳- هر وقت "علیزاده" و "کلهر" و "شجریانها" روی سن میآیند. به قول ِ جنتی عطائی، "انگار جهان وامیسته و ما رو تماشا میکنه!" این چهار نفر واقعا بینظیرند. همین شعر کدکنی که در بالا خواندیم به صورت فوقالعاده زیبا و دلرُبا توسط این چهار بزرگ اجرا شده است... چه فایده! اینها مگر سعدی میفهمند آقای شجریان؟! برای ندیدن این همه مشکلات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی، واقعا هم خاموشی لازم است!! و این تشخیص ِ صحیح ِ دولت ِ ایران است! شجریان در آن اعتراض خود که احتمالا همه شنیدهاند و نمایی از خشم و خستهگی ِ شجریان بود گفت: دستنویسی که برای حرفهای صفار هرندی در مورد ِ موسیقی چند پُست قبلتر نوشتم، خلاصهاش میشود همین یک خط بالا از صحبتهای استاد شجریان! ۴- سریالهای ماه مبارک ِ رمضان را کامل پیگیری نمیکنم ولی دو سریال عطاران و مقدم را میبینم. دربارهی اولی که –در ادعا- "طنز" است سخن میگویم: این سریال از دید ِ من از ضعیفترین کارهای رضا عطاران است. خیلی ضعیف. بی مایه. این سریال زیاد با "درد" کاری ندارد.... هنوز هم میخندیم. خندههایمان بیشتر شده. عجیب است، اینگونه خندیدنمان نشانی شده از ایرانی بودنمان! ۵- خدا اگر هم که خواب دید بعضیها آدم شدند... باید برود و صدقهای بگذارد. ۶-یک عکس ِ جالب پیدا کردم، خوب است شما هم ببینید: پرویز مشکاتیان،محمد موسوی و محمدرضا شجریان هستند در محضر استاد ِ بی بدیل، جناب "بنان" پینوشت: تا حالا به official website ِ شهیار خان سر زده بودید؟! عجب طراحییی برایش کردند. زیبا بود. زیبا بود غزلنمایش ِ شهیار خان ِ قنبری در شب ِ بی نئون!
مگر میشود ایران را دوست نداشت؟ چه زشت، چه زیبا، این زادگاه ِ مقدس، این پیر ِ مشرق، عزیزترین و ماندنیترین سبزهای یکان یکان ِ ما ایرانیها و حتی شرقیهاست. ایران، نه با پیشوند و پسوندی نه در قابی، هیچگاه شایستهی آن نیست که حتی یکی از مسئولیتهایش را فردی نااهل و نالایق بگیرد و همین است که با وجود ِ همهی بیدار نماییها، همیشه افرادی هستند که حقگریزیها و بغضها را با کوکترین قلمها و نفسها و صداها و سازها در گوش ِ همکیشان و هم قبیلههای خود سر میدهند. خبری در شبکهی خبری برنا * محمد حسين صفار هرندي؛ وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي در اين جلسه ضمن پاسخگويي به سوالات نخبگان جوان اظهار داشت: تاکنون اقدامات بسيار زيادي در زمينه فرهنگي صورت گرفته و طرح هايي هم در دست اقدام است.
وي درباره عدم نمايش سازهاي موسيقي در تلويزيون گفت: ترويج موسيقي جزو شئون اسلامي و ايراني نيست و ما وظيفه ترويج را جزو شئون تلقي نمي کنيم اما جامعه جوان ما به موسيقي نياز دارد. که اين نياز از طريق گرايش عده اي به رشته هنر مسيقي برآورده مي شود. دل ِ من حالش خوشه! اصلا بلد نیست بگیره! ** آقای صفار هرندی که از هفتاد و سه تا هشتاد و چهار در کنار ِ حسین شریعتمداری - مدیر مسئول- به عنوان ِ سردبیر و معاون مدیر مسئول در روزنامهی کیهان دست به قلم بود و برخی مواقع شاید دست به گلو! با پیروزی آقای احمدینژاد در ریاست جمهوری، بر تخت ِ قدرت ِ فرهنگی این مملکت تکیه زدند. شاید صرفا مختصری از ضعفهایی باشد که در حین نوشتن ِ این دستنویس به ذهن ِ من خطور کرد. و خیلی از آنها را در سایهی طبیعت ِ گاه خوب گاه بد ِ فراموشی ِ آدمی یا ذهن ِ خسته یا خودسانسوری ِ گاه القا شده از یاد بردم. با این سوال- و رها کردن آن- که با نزدیک شدن به اوج ِ نفرت پراکنیها و شُروع دورهی مدیریتی افرادی چون صفار هرندی، سینماگران و هنرمندانی چون محسن مخملباف و بهرام بیضایی چطور رخت ِ کهنهی خستهگیهایشان، تازه شد؟ بحث را به نگاهی به خبر ِ ارائه شده سمت و سو میدهم. نگاه ز آگاه خواه! در بخشی از مقالهی "دکتر حسین صدیق" با عنوان "موسیقی و حکیم قشقایی"میخوانیم: «به خلاف آنچه مرفّهان بيدرد و دهريون و حكمتناآشنايان لاابالي و خوشگذرانان بيادراك و معرفت شايع ميكنند، دينمداري و خدامحوري و كهانتخويي و تعبّدپيشگي، اساس و جانمايه موسيقي بشر است. قدمت موسيقي به اندازة زبان و شايد از آن هم فزونتر است و اعتبار و اهميت آن بسيار فراتر از اعتبار و اهميت زبان است. چرا كه بشر بي آن پيوسته احساس فقر و خلأ معنوي كرده است. و اگر زبان را به مثابه وسيله اُنسيت و ايجاد ارتباط و پيامرساني روزمره به كار گرفته است، با موسيقي به عنوان زباني فراتر از آن و وسيلهاي پرشورتر از زبان معمولي سخن گفته است و آن را يك عامل بنيادين حيات معنوي خود، چون زيرساختي بر زندگي اين جهاني برشمرده است. موسيقي هيچگاه ماهيت سرگرمكننده، مانند شطرنج يا چوب الف نداشته است و انسان، بي آن احساس كمداشت كرده است. بسیار دیده شده است که سخن را گفتهاند بدون آنکه به آن فکر کرده باشند. اما وقتی شما به عنوان ِ یک مسئول کنار ِ جماعتی با عنوان ِ "نخبهگان" قرار میگیرید و میخواهید دهان به سخن بگشایید قضیه به شدت متفاوت میشود. ولی چرا به این موضوع توجه نمیگردد؟ آنوقت باید به تواناییهای فکری افراد دقت کرد. کسی امور را در دست میگیرد که: معلوم است جایگاه ِ موسیقی و وطن و اسلام را نمیشناسند. پس ارائهی راهکار کاملا بیخود است! تا همینجا به این دستنویس قناعت میکنم. * منبع خبر شاید مرتبط: ۱- لینک یک این بیت را همینجوری از خودم نوشتم (!): جانَماز ِ پیش ِ رویت از جنس ِ ناجنس ِ خودباختهگان است
افتتاحیه! Grand Cafe وبلاگیست که گرچه امروز کار ِ خود را آغاز کرده ولی سالها تجربهی وبلاگنویسی را برایش هزینه کردم. امیدوارم آنرا به نقطهای برسانم که خواندن ِ آن لذتبخش و نوشتن در آن با رسالت همراه باشد. هنوز از تو در این میدان صمیمیتر نمیبینم از این تنها درخت ِ شب کسی را سر نمیبینم (شهیار) برای تبادل لینک در نظرات اشاره کنید. پینوشت1- آقای علیآبادی شعور ِ مردم کجا شعور ِ شما کجا!؟ شرم آور است. بهتر است خاموش باشید! پینوشت2- به نظر من ممنوع الخروج شدن ِ گلشیفتهی عزیز که وزارت ِ ارشاد بیشترین دخالت را در آن دارد تاکیدی مجدد بر "تفکر بسیار بستهی آقایان" است. و دیگر هیچ! پینوشت۳- پینوشت۴- یاد ِ "تورج نگهبان" زنده. روحش شاد.
|
![]()
گراند کافه، وبگاه شخصی است و هرگونه بازنشر و برداشتی از مطالب آن تنها با ذکر نام منبع و لینک مستقیم امکانپذیر است Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Categories
شعر، الیاس علوی |