تبليغاتX
Grand Café


















Grand Café

**آزادي از قيد تعلق**

 
«برای محمد صالح علا»
یا بازخوانی ِ «سگه با پای چُلاق‌اش، نون دیده رفته سراغ‌اش»

 

پیامی،پیغامی،خبری،رقعه‌ای،ایمیلی، چیزی بدهیم به عزیزِ ترانه‌های‌امان، ایرج جان جنتی، البته با رونوشتی به یغما، بلکه بدهد این صفحه‌ی بیست‌وشش ِ کتاب‌اش، مرا به خانه‌ام ببر، را اصلاح کند. همان‌جا که او از بزرگان ِ کاروان ِ ترانه، نام‌ها می‌آورد و به قولِ دوستانِ سینمایی با یک «واو» صالح‌علا را می‌شمارد. خبرش کنیم بنویسد محمد صالح‌علا، که دیگر آن «گل» پژمُرد و پَرپر شد. بگوییم کمِ‌کم‌اش خوش‌وقت‌تر خواهیم شد رضا دهد به «محمد صالح‌علای سابقن گل».

گفتم «پیام»، راستی، سلام آقای صالح‌علا، «آقای جان»، آقای ِ جان ِ گذشته‌ای به ملموسی ِ دیروز ساعتِ پنج عصر، یاد گرفته‌بودم «پیام» را مثل ِ تو تلفظ کنم. نگویم «پَیام» مثلِ خیلی چیزها که با اجازه‌ات از دهانِ تو ‌به‌گُزین کردم، از کجا می‌دانی، شاید اصلن برای گفتن ِ این حرف‌ها، به لب‌هایم عسل مالیده باشم. دهان‌ام را بو کن، بوی درخت نمی‌دهد؟ آخ، صالح‌علا، دیگر چرا دلم غنج نمی‌رود از صدای تو، چرا نمی‌روم برای شبانه‌های پنج‌شنبه‌ام پیچ ِ رادیو را باز کنم، و از راه‌روی امواجِ شبکه‌ی نامحترم ِ پیام، به لطفِ دوستانِ جان ِ کارنابلد ِ تو،  گوشه‌ی چشمی تر کنم؟ دیگر «پاتوقی» نیستم راستش. یادت می‌آید؟ یادت مانده؟ دیگر حتی سُر نمی‌خورم از پشتِ ‌غزل‌درد ِ ترانه‌های نابی که ... آه، صد حیف، عاقبت پنبه‌ی ما هم زده شد.

به یاد خودت،اون روزا که دله بود، دله پر حوصله بود، نه برادر، تو خراب‌اش کردی، تو اعتقادات ِ خودت را داشتی، مثلِ همه‌ی ما، و ما یاد گرفته‌ایم به اعتقادات هم احترام بگذاریم، درک‌نکردنی هم حتی اگر بود، بود، تو این عزای ِ بی‌کسی، لابد خوش نداشتیم بی‌کس‌تر شویم. «عاشقان پنجره باز است، اذان می‌گویند» را هم‌چون «مَش‌تقی، سلام‌علیک، واسه من سیگار آوُردی،قربون ِ دستات برم» دوست می‌داشتیم، دیگر هم‌قدِ «پیش ِ شما شازده خانوم، منم فقیر ِ پاپتی» بود که «روی ماه دست‌مال ِ نم‌دار می‌کشم» هم نیز خاطره‌سازی می‌کرد و دیگرتر این‌که نمی‌خواستیم و نمی‌خواستیم به این زودی‌ها تمام شوی.

مردِ آوانگاردِ روزهای پیشین‌ام، اما تو برای من و اگر با جرئت‌تر شوم، برای ما، نه شریفی‌نیا هستی در سینما، نه علی معلم در شعر، در هر جایی که باشی، تئاتر،ترانه،رسانه،مطبوعات، تو نشان داده‌ای که با هر کیش و پیمانی که هستی از این قبیله‌ی خون‌ریز و هنرفروش جدا بودی. اسم ِ تو را در میانِ اسامی تنفیذ که دیدم، مدت‌ها بود تصمیم به نوشتن‌ات داشتم، اما حالا آقای صالح‌علا، امیدواریم اشتباه ِ ناجورت را بتوانی جبران کنی و بازگردی و عزیزمان شوی. بچه‌گی‌ها گذشت، این «لولوی خورخوره» حالا دیگر می‌تواند راستی‌راستی شما را بخورد.نگذارید بدبختی مثل آدامس بچسبد به آستین ِ کت‌اتان. اگر از مردمید، به مَردم بازگردید. ای تمام‌شده، آغاز شو. نه، نه اصلن برگرد، تا با هم زلفی گره بزنیم.برگرد.

 

من هنوز در به در ِ طُره‌‌ی اون زلف ِ سیاتم
من هنوزم سبزِ سبزم،
ریشه دارم،
یکی از پاپتیاتم.

+نوشته شده در 2009/9/21ساعت23:0توسط مجید |


من و توکا

- اگر نمی‌توانی بنویسی،‌چرا نقدنویسی یاد نمی‌گیری؟

ـ فکر می‌کنی برایم لازم باشد؟

- می‌تواند خوب باشد، به این ترتیب همیشه می‌توانی بنویسی*

 

خُب «GrandCafe» یک‌ساله شد.و من واردِ ششمین سالِ وبلاگ‌نویسی‌ام شده‌ام. تجربه و خاطراتِ خیلی عالی‌یی بود. مخصوصن این یک سال، که شاید نتوانم وصف‌اش کنم.
خوش‌حالم که فرصتی شد همین چندی پیش با دوستانی چون حمید ناصحی و احسان سلطانی و سروش و احسان عزیز دیداری داشته‌باشم، هم‌چنین پیش‌تر از این، با سعید کمالی‌دهقان عزیز، و اخیرا هم توکای مقدس را دیدیم و حرف زدیم و لذت بردیم. :-)
خلاصه این‌که زود می‌گذرد... از گراند کافه هم یک سال گذشت.

 

* Ernest Hemingway
Photo:Me & saint touka

+نوشته شده در 2009/8/21ساعت1:30توسط مجید | |


...

از هیچ‌کس تنفری در دل نداشتم، اما کم‌تر کسی توجه‌ام را جلب می‌کرد؛ انسان‌ها از بی‌تفاوتی رنجیده خاطر می‌شوند؛ آن‌را بدخواهی یا تفرعن می‌پندارند، سخت باور می‌کنند که معاشرت با آن‌ها کسالت‌بار است.

 photo by Kiana

:..آرشیو..:
+ از لحاظِ آفرینش
+ از لحاظِ دیدن
+ از لحاظِ "اگر من جای او بودم"
+ از لحاظِ امروز
+ از لحاظ اندازه!
+ از رنجی که می‌بریم
+ از لحاظِ بو


پ.ن: پستِ «ازدواج؟»ِ منو که یادتون هست! به لطفِ این پستِ بهنود، دو قسمتِ زیبا و البته سانسور شده از «خاکِ آشنا» را دیدم. شما هم حتمن ببنید.پارتِ اول آغازش این‌گونه‌س:«ازدواج به هر دلیلی بی‌هوده‌س، به‌نظرِ من فقط یک نوعِشه که متمدنانه‌س...» و این هم دیگر پارت.

+نوشته شده در 2009/8/12ساعت21:45توسط مجید | |

 

ازدواج- -> در لغت‌نامه‌ی دهخدا:

جفت گرفتن، زناشوئي، پيوند كردن، نكاح ...

ازدواج- -> در فرهنگ ِ معین:

زن گرفتن، شوهر كردن ...

ازدواج- -> در گراند کافه‌ی بزرگ:

۱- جفت گرفتن، تزويج، شوهر/زن اختيار كردن| رجوع شود به النِكاحُ سُنَتي‌...

۲- يك پايانِ احمقانه به خيلي چيزها | قراردادي لوس،بي‌معنا و مفتضح

 

پ.ن: آرشيو›› بيچاره؟

+نوشته شده در 2009/7/14ساعت13:45توسط مجید | |

 

«به میرحسین رأی می‌دهم برای این‌که در گروهی از جوانان و بخشی از مردم این امید را دمیده که به نظرشان اهمیت می‌دهد»

فردا، من و تو، «ما» می‌شویم و ما "سبز"اندیشان، «به میرحسین موسوی رای خواهیم داد»
این چند وقت، حسابی از انتخابات نوشتم. که یک وقتی هم آن‌ها را دسته‌بندی خواهم کرد. به پایانِ «احمدی‌نژاد» خوش‌بینم. می‌گویم «احمدی‌نژاد» بی‌ایی‌که پس‌وند یا پیش‌وندی به آن بیافزایم، زیرا تمامِ حرف‌ها و تراژدی‌ها و سیاهی‌ها در خود آن خلاصه می‌شود. و حتمن باید چندین برابرِ همین چهار سال، از درس‌هایی بنویسیم که آموختیم و باید بیاموزیم.دوره‌ای که با همه‌ی نداشتنی‌هاش،همه، مصیبت‌های وارده‌اش، «تلنگر» کم نداشت.
حرف‌های بیش‌ترم بماند برای بعد از «پیروزی» و جشن‌هایِ حسابی‌امان. [امیدوارم.]

مسعود بهنود،بهزاد افشاری عزیز، تیغ‌ماهی عزیز،دادا محمود نازنین،سرزمین رویایی خوب،سمیه توحیدلو عزیز،حامد قدوسی عزیز،مهدی محسنی عزیز،آرش کمانگیر نازنین،رضا شکراللهی عزیز، آق بهمن عزیز، رضا قاری‌زاده.... همه و همه - تعداد دوستان زیاد است-، از همه‌ی بزرگواران بلاگستان فارسی و حرکتِ خوب همه‌ی دوستان فیس‌بوک و جامعه‌های مجازی در تولید اطلاعات و به اشتراک گذاشتن مطالب خوب و مفید باید تشکر کرد. واقعا همتی آنچنانی کردند پای این طاقِ شکسته. همچنین از مشورت‌های گاه و بی‌گاه با دو دوستِ عزیزم احسان سلطانی و احسان میرسعیدی که هر دو هم اتفاقن به «کروبی» رای می‌دهند. و تمام دوستانی که طی این مدت چه در فیس‌بوک چه در کامنت وبلاگ، نقطه‌نظراتشان را مطرح کردند، ممنونم. توکا نیستانی عزیزم، که جای‌گاهِ خاصی همواره برای من داشته و فکر می‌کنم پست او و ملاقاتِ کوتاه‌امان، این تصمیم را هموارتر کرد و جدا از این، هر ثانیه‌ی مصاحبت با او و هر دم از هم‌نشینی‌اش، قطعن لذت‌بخش و به‌یادماندنی‌ست و بر آدمی‌ افزودن.

«سبزیم» و به میرحسین موسوی رای خواهیم داد. به امید روزهای به‌تر.

 


پ.ن یک:13 توصیه به هواداران موسوی | دو نکته برای هواداران موسوی
پ.ن۲: باغبان مژده گل می شنوم از چمنت ... قاصدی کو که سلامی برساند ز منت؟
پ.ن۳: محاکمه احمدي نژاد در دادگاه کيفري استان تهران   [مبارک است؟ :)]

+نوشته شده در 2009/6/11ساعت18:15توسط مجید | |

face book... grandcafe 

در فیس‌بوک گروه‌های مختلفی برای حمایت از کاندیداهای مختلف تشکیل شده، برای مثال، گروهی برای میرحسین موسوی با بیش از ده هزار و سیصد حمایت‌کننده و گروهی برای احمدی‌نژاد در حدود صد و هشتاد حمایت‌کننده و گروهی برای کروبی نزدیک هفت‌صد حمایت‌کننده.

این در حالی‌ست که گروه‌هایی در فیس‌بوک به مخالفت و تنفر از احمدی‌نژاد، می‌پردازند که مطر‌ح‌ترین آن‌ها با نام "من شرط می‌بندم می‌توانم یک میلیون نفر پیدا کنم که احمدی‌نژاد را دوست ندارند" نزدیک به چهل و پنج هزار نفر عضو دارد.سایر گروه‌ها نیز نام‌هایی با همین مضمون، مثلا "احمدی نژاد،نه" و "تنفر از احمدی نژاد" را دارا می‌باشند. حتی صفحه‌ای برای حامیان روزنامه ای که اخیرا بعد از انتشار دوباره، به نامِ "یاس نو" توقیف شده، تشکیل شده است که با بیش از هزار کاربر حامی، از احمدی‌نژاد نیز بین کاربران محبوب‌تر است.

با توجه به موارد بالا، و هم‌چنین گروه‌هایی که از خاتمی حمایت می‌کنند و به نفع جریان اصلاح طلب مورد استقبال قرار گرفته‌اند، فضای فیس‌بوک کاملا مخالف با دولت فعلی می‌باشد و این با توجه به محبوبیت فیس‌بوک بین کاربران اینترنت در ایران خطری مهم برای احمدی‌نژاد می‌باشد. هم‌چنین است که نمی‌توان از حرکتی که کاربران ایرانی فیس بوک به صورت انفرادی انجام داده‌اند به سادگی گذشت و آن این است که کاربران حامی میرحسین موسوی عکس‌های پروفایل خودشون را به نشانه‌ی حمایت از او، به رنگ سبز در آورده‌اند.

علاوه بر این‌ها آن‌چه که فیس‌بوک را به کام دولت ایران تلخ می‌کند، وجود گروه‌هایی آگاهی‌دهنده بین کاربران ایرانی در خصوص حقوق بشر و آزادی است.برای مثال گروه "سنگسار را متوقف کنید" و "اتحاد رفع تبعیض علیه زنان" مورد توجه کاربران ایرانی قرار گرفته‌است.

در چند سال اخیر نکته‌ای که بین کاربران ایرانی به چشم میخورد استقبال آن‌ها از فضاهای اجتماعی مجازی هم‌چون توییتر،یوتیوب،یاهو360،ارکات،فلیکر و ... می‌باشد که نقطه‌ی اوج آن‌ها شاید فیس‌بوک باشد که از محبوبیتِ بالایی برخوردار است و هنگامی‌که این سایت فیلتر شد، در کمتر از یک ساعت، کاربران به یک‌دیگر راه‌هایی چون استفاده از برنامه‌های مختلف فیلترشکن و یا استفاده از دامنه‌ای جای‌گزین را پیشنهاد کردند اما گستره‌ی فیلترینگ مخابرات ایران افزایش یافت و سپس به علت اعتراض‌های فراوان از این سایت رفع فیلتر شد. نکته‌ی مهمی که وجود دارد این است که اگر به آماری که از جو حاکم بر فیس بوک بین کاربران فارسی زبان اشاره شد توجه کنیم می‌توانیم دربیابیم که زیردستانِ احمدی‌نژاد به دستور او از این فیلتر دست کشیدند تا فرصتی باشد برای این تبیلغ کاذب که دولت عرصه مجازی را برای مخالفانش محدود نمیکند، این در حالی‌ست که بازخوردهای کاربران بعد از رفع انسداد، عصبانیت و تنفر بیش‌تری را از اقدامات دولت،حکایت دارد... و کلا: بیلاخ!

 


پ.ن: این یادداشتِ کوتاه را چند روز پیش همین‌جوری نوشتم.تقریبا یه گزارشِ کوتاهه.هرچند که جای تحلیل داشت ولی قصد خاصی هم نداشتم:)

+نوشته شده در 2009/5/30ساعت1:10توسط مجید |

best grand cafe evar :)

 

۱- من قبل از این‌که خود ِ مطلبِ سورن، رو بخونم، کامنتاشو خوندم. خیلی مطلبِ جالبی بود. این اسامی و گفتارهایی که گاها خنده‌ی موزیانه‌ای رو هم در پی داره. همه چی انگار از مدرسه‌هه شروع می‌شه. از این‌که معلمه بگه: «کُسینوس» و به بغل‌دستی‌ت نیگا نیگا کنی یا خود ِ احمق‌اش مسئله رو جوری بده که جواب دستگاه بشه «یک و سه» و بیاد هوار بزنه کی " یکُ‌سه" در آوُرد؟ یا اون معلم ِ فیزیک ِ عزیزم که یه بارم ازش این‌جا نوشتم، برمی‌گشت می‌گفت:"من کلاسِ خصوصی با دخترها که می‌رَم روی دانشمند ِ گران‌قدر ِ آلمانی، آقای «کیرشهُف» تاکید خاصی دارم و آن‌ها هم لبخند می‌زنن"
یا سایر مثال‌هایی که هست مثل:«حسن شاش» یا «کُسمِتیک» یا «کیر‌که‌گارد»...
ما جماعت ِ ایرانی ولی کلا مُشکل داریم. سر کلاس هم که باشی، وقتی یارو برمی‌گرده عقب می‌گه "اون پرده رو بکش یا بزن عقب" کرم ِ خودشو می‌ریزه! این فاجعه نیست؟ خُلاصه این‌که عجب سوژه‌ی خوبی‌ست، حرف‌هایی که در ادامه‌ی سورن، مانی، در سورن2 زده‌را نیز پیشنهاد می‌دم بخونید.
شاید خودم‌ام در حرف زدن با دوستانم یا چتِ مجازی از این حرف‌ها و اصطلاحات‌ و اسامی یا آن فعل ِ خوب ِ معین، استفاده و شوخی کنم. ولی با توجه به گستره‌ی آن اسامی، در یک اجتماع ِ علمی، در یک بحث ِ جدی، در یک گفتُ‌شنودِ رسمی، فکر می‌کنم حرف زدن در موردش خیلی هم خوب باشه. بازم دمش گرم آقای مانی.

 

۲- یه بحثِ دیگه هم هست،که مربوط به مجازستان و اینترنت می‌شه. دیشب تو فیس‌بوک با آرش عزیز حرف می‌زدم، در مورد شکایتی که نسبت به آدم‌های بی‌هویت داشت. با یک اسم مستعار، با یک اسم ِ کوچک، بدون ِ هیچ‌وبلاگ و شخصیتی، بدون ِ درخواست و پروفایلِ معتبری می‌گردند و کاراکتر مجازی شده‌اند و هرچه هم به گوش‌اشان بخوانی که اصلن تو کی هستی و چه صنمی داری! حالی‌شون نمی‌شه. این درد دیگه واقعن مشترکه! یه سری واقعن دارن می‌لولن انگار! شکایتی که من قبلن از علی‌رضا شیرازی هم دیده‌بودم و امروز هم‌که یادش افتادم به واسطه‌ی یادداشتِ خانم مومنی بود.

 

۳- اینم بخونید دیگه بی‌زحمت :دی

+نوشته شده در 2009/5/7ساعت20:50توسط مجید | |

سهم ِ من از وفا، تویی GrandCafe

همیشه «این و آن» شادمانی رو محدود می‌کنن،جز مُشتی انگشت‌شُمار که به معنای واقعی، نه‌تنها دوست که دل‌چسبن.از آدمایی که صرفن "جدی و رسمی" هستن حالم بهم می‌خوره. تو دنیای مجازی وقتی نوشته‌ها و خروجی‌های آدما رو پی‌گیری می‌کنی،ممکنه ناخودآگاه از خود ِ آدم‌هاش هم تصویرسازی کنی،خْب واسه خودم هم پیش اومده و وقتی باهاشون حرف زدم به نتایج و در واقع به آدمای مختلف برخوردم.اونایی که فک می‌کردم خیلی جدی‌ان، بعضن آدمای فوق‌العاده محشری بودن، آن‌قدر خوش‌صحبت و خوش‌خنده که دوس نداشتم به‌اشون بگم خُب دیگه تا دفعه‌ی بعد،بای‌بای! و از طرفی هم بعضی از آدما عوضی بودن. ما یه جوری هستیم.همیشه مرزبندی‌هامون غلط از آب در می‌آد.باید حالی‌مون بشه که "خوش‌برخورد و خوش‌خنده" بودن. روی باز داشتن فرق داره با تعارف تیکه‌پاره کردن،با "خنده‌ی زورکی" و با "فیلم‌بازی کردن" یا ادا در آوُردن. اولیه خوبه، دومیه مزخرفه. اولیه رو اگه داشته‌باشی به‌نظرم به‌تره ولی وقتی نمی‌تونی تشخیص بدی، گُه بودنِ خودتو می‌ذاری رو حسابِ این‌که اهلِ دومی نیستی! از طرفی مرز‌بندی روشنی در یک رفتار صمیمانه از یک‌سو و از دیگر سو نوعی «خودمونی شدنِ هرز» نداریم. خلاصه این‌که «این و آن» همیشه شادمانی‌مو محدود می‌کنن و حال‌شون خوش نیس،جز عده‌آی دل‌چسبِ انگشت‌شُمار! هیچ‌چیزی‌ام واگیرتر از حالاتِ روانی نیس.

 


+ دلم یه دیوونه شده، واسه‌ت بی‌آزاره هنوز...از دلِ دیوونه نترس، آخ که دوسِت داره هنوز

+نوشته شده در 2009/4/27ساعت12:50توسط مجید | |

 

reality - - GrandCafe


دیر آمدی موسا!

دوره‌ی اعجازها گذشته است

عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن

که کمی بخندیم!


+ شمس لنگرودی

 
«گوشه‌ای ناچیز از آن‌چه که جامعه‌ی ما، هر روز و شب به‌خود می‌بیند!»

 

پ.ن۱: + | آن‌چه می‌بینید، ساخته‌گی نیست (راجع به تصویر، توضیحی نمی‌توانم بدهم.)
پ.ن۲: از لحاظ آفرینش  |  از لحاظ دیدن
پ.ن۳: من روز را دوست دارم، از روزگار می‌ترسم (ح.پناهی)

+نوشته شده در 2009/4/22ساعت15:30توسط مجید | |

Science - GrandCafe

"نمی‌خوام بهت بگم فقط آدمای تحصیل کرده و محقق می‌تونن چیزای با ارزشی به دنیای ما اضافه کنن. اصلا این‌جوری نیس. ولی معتقدم آدمای تحصیل کرده و محقق، اگر هوش و خلاقیت داشته‌باشن - که متاسفانه بیشترشون ندارن- احتمالا آثار بی‌نهایت باارزشی از خودشون به‌جا می‌ذارن تا اونایی که هوش و خلاقیت نصفه‌نیمه دارند. اونا معمولا نظرشونو روشن‌تر بیان می‌کنن و معمولن هم مشتاقن که پی ِ افکارشونو تا آخر بگیرن و از همه مهم‌تر در اکثر موارد از متفکرای غیر محقق و تحصیل‌کرده متواضع‌ترن."


این حرف‌های سالینجر،در ناطوردشت را باید طلا گرفت و همیشه در ذهن سپُرد. آن‌چه امروز دامن‌گیر ِ جامعه‌ی ما شده همین ابهامات و کج‌اندیشی‌هایی در مورد عناوین دکتر،مهندس،استاد و مدرک و دانشگاه است.ابتدا جند مطلب خوب که قبول‌اشان دارم از بلاگرهای نازنین نقل می‌کنم:


«ما چیزی به نام دکتر آلبرت اینشتین نداریم، استاد ولفگانگ موتزارت تا به حال به گوشم نخورده است. دکتر استیفن هاوکینگ هم ترکیب مسخره‌ای به نظر می‌رسد. می‌دانید چرا؟ چون این انسان‌ها با این عناوین تعریف نشده‌اند. موتزارت را همه جهان با سمفونی‌های بی‌نظیرش می‌شناسند. آلبرت اینشتین و ایزاک نیوتن مترادف علم فیزیک هستند و استیفن هاوکینگ هم نیازی به تذکر “دکتر” پیش از اسمش ندارد.
اما استاد محمد اصفهانی داریم، دکتر محمود احمدی‌نژاد داریم، مهندس علی آبادی داریم و از همه مسخره‌تر هم اسم این کوچه است که من تا به حال نشنیده بودم: “پروفسور دکتر” محمود حسابی! این عناوین برای مردمی است که اگر این عناوین را از پشت اسمشان برداریم هیچ نیستند.»   (+)


«به تدریج پس از مرگ حسابی، تخیلات پسر عزیز اوج گرفت و من نمی دونم چرا کسی جلودارش نیست. پارسال شنیدم که گفته پدرم با اینشتین نظریه ای گذرونده!! اینقدر این آدم به کارش وارد هست که چیزی نگه که فیزیک پیشه های کشور یقه اش رو بگیرند. مثلا همین جمله اش: "نظریه گذروندن" یعنی چی؟ اگر می گفت نظریه دادند که همه اعتراض می کردند کدوم نظریه؟ اما ایشون اینقدر باهوش هستند که یه چیزی بگند که هم مردم رو گول بزنه و فکر کنند حسابی در حد و حدود اینشتین بوده، هم اگر فیزیک پیشه ها اعتراض کردند بگه منظورم اینه که کارش رو به ایشون نشون داده!! »  (+)


«نمی نویسم دکتر کامران وفا، پروفسور کامران وفا. این عناوین در ایران همه دستمالی شده و کلیشه ای هستند. در این سرزمین نه دکتر تقدس دارد و نه پروفسور. دکتر که به قولی توی سر، سگ هم بزنی دکتری دارد. پروفسور هم که از نظر عوام همان دکتری است که در دوره پروفسورا ثبت نام کرده است و بعد از چند سال پروفسور می شود. کامران وفا، شاید سر راست ترین و بهترین کلمه برای خطاب قرار دادن ایشان باشد.به نظر من تنها بزرگان هستند که نیاز به عناوین ندارند. اسم آنها گویا است»  (+)


«جست و جوی من در گوگل اسکالر به دنبال املاهای مختلف محمود حسابی چیز دندان‌گیری به بار نمی‌آورد. با این همه نظر دادن در مورد این‌که آیا حسابی شخصیت علمی مهمی داشته است را به دوستان فیزیک‌دان واگذار می‌کنم. چیزهایی هم که ازش در خاطرات معاصرانش خوانده‌ام (مثلن خاطرات علی‌اکبر سیاسی) چندان مثبت نبوده است. با این همه مساله من شخص محمود حسابی نیست مساله من قشر تحصیل‌کرده‌ای است که به طرز خستگی‌ناپذیری افسانه‌ها یا اغراق‌هایی که در مورد او گفته می‌شود را برای بقیه ارسال می‌کند.» (+)


باز همه‌ی این‌ها را که پی‌گیر می‌شوی خواهی رسید به سوءاستفاده،قهرمان‌پروری افراطی،مُرده‌پرستی و ... که کم‌کم در خصوصیات عامه‌ی جامعه رسوخ و ریشه کرده است. وقتی رسانه در دستِ حکومت باشد، اوست که تصمیم خواهد گرفت که را و برای چه بزرگ کند، و کی کسی را -حتی اگر همانی باشد که بزرگ کرده- بکوباند، این از یک سو، از سوی دیگر سوءاستفاده‌ای که یک پسر از موقعیتِ کاذبی که به‌واسطه‌ی پدرش برای‌اش پیش‌آمده این‌گونه بهره می‌برد و گستاخانه و بی‌شرمانه، دروغ به دهان می‌بندد و مُرده‌پرستی را رواج می‌دهد. آدم‌های محترم و باارزش را در جامعه بازی‌چه‌ی غم ِ نان ِ خویش می‌کنیم و نیازهای پست و باطل خودمان را مرتفع. وگرنه همان تلاش‌هایی که حسابی برای کشورش کرده‌بود، کافی بود که همیشه و همیشه آبرومندانه و خوب یاد شود و به ذره‌ای از حماقت دیگرانی چون پسرش نیاز نباشد. فعلا که فکر می‌کنم اگر صلاح نباشد، بگوییم جامعه‌ی به‌شدت مریضی داریم، ولی چاره نیست که به فکر خودمان باشیم چون دیگر عیان است که مریض‌ها در آن به‌واقع می‌تازند!


"Science without religion is lame, religion without science is blind"
 -Albert Einstein

+نوشته شده در 2009/4/11ساعت12:45توسط مجید | |

شما در گراند کافه‌ هستید...

 

منم
حوايي كه سيب مي چرخاند
تن خدايان را مي لرزاند
و بهشت را از چشم مي اندازد...

سارا محمدی

 

پ.ن۱:عجب گیری افتادم،گفتم حالا که در مورد ِ از دست دادنِ خاتمی ننوشتم بیام در مورد دست دادن‌اش بنویسم، پاکش می‌کنم! میام در مورد سرمقاله‌ی برادر حسین بنویسم، می‌نویسم بعد پاک می‌کنم می‌گم همونی که گفته‌اند اسب چه حیوان نجیبی‌ست خوب کافیه دیگه! میام از هوا بنویسم،پاک می‌کنم، میام از کتاب بنویسم،پاک می‌کنم، می‌آم مقاله‌ی فیلترینگ بنویسم پاک می‌کم، شدم مثه اونایی که دست به آفرینش می‌زنند و از بین می‌برندشون! (اوه اوه!)

پ.ن۲: حداقل تبریکی عرض کنم پیش پیش به "آیدا احدیانی" و کتابِ "شهر باریک"اش، که قلم ِ خوبِ وبلاگی‌اش را که دوست دارم حتما هم کتاب خوبی از آب در می‌آید، آن‌هم با طرح‌ها و تصویرهای همیشه کم‌نظیر نیستانی آن هم از نوع توکا!

پ.ن۳: آخریشم بگم که این شعر ِ یزدان سلحشور رو بخونید حتمنی! +

+نوشته شده در 2009/4/9ساعت22:15توسط مجید | |

 

برای مشاهده کلیک کنید

 

این هوا فوق‌العاده‌س! روبه‌روی خورشید ایستادم، ولی از بس ضعیف است، هیچ اثر ِ چشم‌گیری ندارد!
هوا دو نفره‌س! هوا تازه‌س! .... اونقدر تمیزه که می‌تونی دست کُنی تو جیبت پاکت وینیستون یا کَمِل یا مارلبُرو یا اِسه یا کِنت یا ..... رو دربیاریُ ....
یا کلا تصمیم دیگه‌ای بگیری! ولی به هر حال، هوا دو نفره‌س!

+نوشته شده در 2009/3/23ساعت18:40توسط مجید | |


Grand Cafe هوشیار نمی‌بینم!

کمی آن‌طرف‌تر سه دختر نشسته بودند. دو نفر از آن‌ها، یکی دیگر را مخاطب قرار داده، و با او حرف می‌زدند. تقصیر ِ من نبود، ایضا نیازی به کنجکاوی. راحت می‌شُد فهمید، که دختری که در سکوت‌اش، واژه‌های دوستان‌اش می‌بارد، مشکلی با دوست پسرش، - احتمال شوهر خیلی کم است- داشت و آن دو، چون یک منجی، ولی در لباس‌های شیک‌تر و آرایش‌های زیباتر، به او مشاوره، یا به‌تر بگویم،حکم‌هایی می‌دهند.
ولی این‌بار،کمی،فقط کمی، کنجکاوی لازم بود، تا فهمید مسیر به چه سویی‌ست!؟ بعله! فهمیدم! پیش به سوی جدایی، و مبالغه‌هایی در مورد ِ اختلافات ِ بین آن دختر با دوست‌پسرش!
حرف‌هایی زدند، که در خاطرم نیست. به هر حال تمام تلاش‌اشان،جوری متقاعد کردن، برای پایان دادن به این رابطه بود.

بعد از مدتی، یکی از دو دوست‌اش، به‌اش گفت:" ببین! بذار اصلا خیال‌اتُ راحت کنم! هر روزی که در زندگی‌ات، فهمیدی که تو رابطه‌ات اشتباه کردی، خودت،بکش کنار؛ خودت! حتی اگه اون روز، پنج‌تا بچه داشتی! ببین گفتم پنج تا [تاکید] حتی اگه پنج‌تا بچه داشتی!..."

بعدش،همین دو نفر، برای دوست‌اشان، یک فال ِ قهوه‌ای هم گرفتند. و شروع به تعبیر کردن!

*** ***

۱- حالم از این دخترایی که وقتی به‌هم می‌اُفتن، از خود بی‌خود می‌شوند و تازه یادشان می‌آد که زبانی هم استاد ِ کائنات برای‌اشان مهیا کرده، به هم می‌خوره!
۲- پایان دادن به رابطه‌ها، هنر نیست. اگر کسی جای‌گاهِ قضاوت را یافت باید بداند،کم پیش می‌آید، تمام ِ حق صرفا در نزد یک شخص ِ خاصی تجمع کرده باشد و خلاصه یابد!
۳- متاسفم از این‌که در جامعه‌ی ما، مسئولیت‌پذیری تا این حد کاهش یافته‌است. و حتی یک دختر- یا یک پسر- دید ِ دُرُستی نسبت به آینده‌اشان ندارند! مادر - یا پدر- شدن، تجربه‌ای نیست که بتوان برای‌اش این‌چنین تلخ -نه وحشتناک- پیش‌داوری کرد. به‌تر است اگر این تجربه را کسی "انتخاب" می‌کند بداند، سی‌دی ِ گیم انتخاب نکرده‌است، زندگی ِ یک انسان ِ دیگر است.
۴- فال ِ قهوه و مشورت با تسبیح(!) تفاوت ِ چندانی ندارند! "حالا" را ببنید. بسیاری از اختلافِ بچه‌گانه‌ی بعضی‌ها، مثل ِ "مضحکه" می‌ماند! به قول ابراهیم گلستان، آدمای کوچیک وقتی خودشونو تو مضحکه گیر می‌اندازن، فکر می‌کنند دچارِ فاجعه شدن!

 

پ.ن۱: گفتم که رفیقی کن با من! که من‌ات خویش‌ام! ... گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه!
پ.ن۲: Follow me in Twitter

پ.ن۳: یه آهنگ‌ می‌ذارم گوش بدید، اند ِ نوستالژی! فول آو انرژی:ي


نگی جایی‌یا! مال ِ مایی‌یا! پلنگه! پلنگه چشم قشنگه!.... :)) یادش به‌خیر مرتضی!

پ.ن۴: تو بیست سوالی راه بنداز، قول می‌دم تا خود سوال ِ بیست، لو ندم که عاااشقتم :-x

+نوشته شده در 2009/3/12ساعت22:30توسط مجید | |

 
online in GrandCafe

خانواده‌های خوش‌بخت همه به هم شبیه‌اند و خانواده‌های بدبخت هم هرکدام به سبک و شیوه‌ی خودشان بدبخت‌اند.
«تولستوی»

بخش یک.

  • یه دسته پدر(و مادر)ها هستند که در مورد مسائل مالی آن‌قدر دهان بچه‌هایشان را سرویس می‌فرمایند تا بچه با مشکلات ِ مهمی برخورده، آن‌وقت تصمیم می‌گیرند هرچه دارند به پای بچه‌اشان بریزند تا وضع به سابق برگردد- یا حداقل به‌تر شود.

 

  • دسته‌ای از بچه‌ها هستند، که پدرهای ثروت‌مندی دارند، ولی فکر می‌کنند دیدگاه‌اشان این است که نباید از این ثروت بهره‌مند شوند، و بی‌معنی است که به واسطه‌ی آن‌ها در رفاه بیش‌تری باشند. این دسته، بسیارشان حرف ِ مفت می‌زنند؛ و حرف‌اشان باد ِ هواست. تنها فکر می‌کنند با بیان این ایده، کارشان از بقیه درست‌تر است.

 

در روزگاری که سپری می‌کنیم، حالات ِ بسیاری از این دست- واقعا بسیار زیاد- می‌توان بیان کرد، دید، که شاید بشود گفت تقریبا همه‌اشان بیهوده، غلط و اشتباهند.
در بی‌نظمی شاید بتوان نوعی نظم را یافت،اما در "بی‌تعادلی"، هیچ تعادلی را نخواهید دید.
پس در زندگی پس از تعیین معیارهایتان آن‌هایی را که نیاز به تعادل دارند را مشخص کنید و در جهت ِ متعادل نگاه داشتنِ آن‌ها،حداقل، سعی کنید.

بخش دو.داستانکی که خواندن ِ آن‌را پیشنهاد می‌دهم:

تاجري پسرش را براي آموختن «راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي مي‌كرد.
به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم مي‌خورد، فروشندگان وارد و خارج مي‌شدند، مردم در گوشه‌اي گفتگو مي‌كردند، اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مي‌نواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكي‌ها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي‌داد گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه «راز خوشبختي» را برايش فاش كند. پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه كرد: اما از شما خواهشي دارم. آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت: در تمام مدت گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد و كاري كنيد كه روغن آن نريزد.

مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پله‌ها، در حالي‌كه چشم از قاشق بر نمي‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.

مرد خردمند از او پرسيد:«آيا فرش‌هاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟ آيا باغي كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده ديديد؟

جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده، تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند.

خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتي‌هاي دنياي من را بشناس. آدم نمي‌تواند به كسي اعتماد كند، مگر اينكه خانه‌اي را كه در آن سكونت دارد بشناسد.»

مرد جوان اين‌بار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سقف‌ها بود مي‌نگريست. او باغ‌ها را ديد و كوهستان‌هاي اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد.

خردمند پرسيد: «پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟»
مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است.
آن وقت مرد خردمند به او گفت:

«راز خوشبختي اين است كه همه شگفتي‌هاي جهان را بنگري بدون اينكه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني»

پ.ن۱: داستانک از  "پائولو كوئيلو"
پ.ن۲: خوشگله تو امشب از ما ردیف‌تری
پ.ن۳: این آهنگ را بگوشید:

پ.ن۴: گفته‌اند: از کرامات سایت شیخ ما این است...
پ.ن۵: باز هم به نازنین قلم ِ شهرام شکیبا: کی حاضره چی‌کار کنه؟!

+نوشته شده در 2009/3/6ساعت11:0توسط مجید | |

 

حسین درخشان را فراموش کنید!!

حال ِ خوب ما دانش‌‌جویان!

خودسوزی، ممنوع!

سخنرانی‌ای که هرگز پخش نمی‌گردد! ا.س.ل.ا.م.ی شدن ِ دانش‌گاه

نادیده گرفتن حقوق انسانی،ولو یک معتاد

نه معتاد؛ نه جانباز؛ بلكه انسان

دانشجویان را در کجا ملاقات کنیم بهتر است؟

سه خودسوزی در یک هفته، مبادا مجلس تحقیق و تفحص کند!

و شش لینک فقط از خبرنامه‌ی امیرکبیر:

گزارش تصویری ۱ از اعتراضات دانشجویان پلی تکنیک به دفن شهید

گزارش تصویری ۲ از اعتراضات دانشجویان پلی تکنیک به دفن شهید

تصاویر یکی از سردمداران اوباش بسیجی در ضرب و شتم دانشجویان

محسن آرمین: بازداشت ۷۰ دانشجو حادثه ای کم سابقه است

مشاهدات بهروز جاوید تهرانی از شکنجه های وحشیانه در زندان رجایی شهر

به مناسبت تدفین شهدا در پلی تکنیک؛ عاطفه یوسفی

...

با خودم، قرار گذاشته‌ام، که نه دل‌خور و ناراحت شوم نه غمگین. و چند وقتی می‌شود که به خودم قول داده‌ام که دیگر عصبانی به هیچ عنوان نشم. و فکرهایم را بکنم که چه چیزی ارزش ِ فشار و عصبانیت دارد. تا همین‌جای کار هم به سلامتی‌ام لطمه‌هایی وارد شده است. دیگر نمی‌خواهم.
می‌نشینم نگاه می‌کنم، و بدون ِ هیچ قضاوت و حرفی تماشا می‌کنم.
سلامتی ِ روح و قلب و روان، مهم‌تر از این‌هاست. اصلا به قول ِ سرهرمس مارانا، "صلح و آرامش، از حقیقت به‌تر است". بنابراین گور بابای همه‌‌ی دیکتاتورهای جانی و پست... . آره.

شعر ِ مرا حوصله کن
                          درد ِ مرا زمزمه کن!
یا که بر این دهان ِ من،
                             قفل ِ گران‌تری بزن!

زخم ِ همه ستاره‌ها، به شانه‌های خسته‌ات
به سینه می‌فشارمت، تو را چه می‌شود وطن؟

 

پ.ن۱: مانی راست می‌گه: در ِ خروجی این بیمارستان، در ِ ورودی بیمارستان ِ دیگر است!

پ.ن۲: پست ِ قبلی رو هم بخونید و آهنگ‌اش رو دانلود کنید و ...

پ.ن۳: این یادداشتِ شهرام شکیبا را هم حتما بخوانید!

پ.ن۴: معرفی وبلاگ: ابراهیم رها | یادآوری می‌کنم: نامه‌ی سال پیش ِ ابراهیم نبوی به ابراهیم و ژوله. و نوشته‌ی بسیار زیبای ابراهیم رها در روزنامه‌ی سرمایه با عنوان ِ قیصر.

+نوشته شده در 2009/3/3ساعت12:45توسط مجید |


BOOOOOOOmMMm Grand Cafe

 

 یک/ به به چقدر وبلاگ‌های خوب ِ فارسی روز به روز در حال ِ نشر و گسترش‌اند، آدمی وا می‌ماند از این قدرت ِ زبان و این همه استعداد و قریحه که سرازیر است از ناف به پایین این همه بلاگر ِ ارجمند گل. چقدر خوب است که دیگر صدایی از بیماریی‌های وبلاگستان به گوش‌امان آزاری نمی‌رساند و سرهایمان همه در بلاگ‌رول‌هایمان و صد البته شکر که کپی/پیست چیزی به انقراض‌اش نمانده است.

دو/ چقدر این هنر متعهد در ایران و ایرانی قابل ستایش است، استاد شهیار قنبری خودمان را ببینید! چقدر خوش‌بیان و با ادب لب به سخن می‌گشاید و چقدر صریح از همکارانش دفاع می‌کند! تو رو خدا به چشم‌های او خیره شوید اگر ذره‌ای دروغ و بی‌انصافی و پست‌اندیشی یافتید! هرگز! این بشر ِ ترانه‌نویس زاده شده آن هم از نوع ِ نوین ذره‌ای به هم‌کاران ِ هم‌رزمش بی‌احترامی نمی‌کند! چقدر خوب، چقدر دل‌پذیر! تو گویی حمید قنبری با یک سک.س ِ نوین در آفرینش این بشر نقش داشته‌است!

سه/ به به! این همه دست ِ پاکی که در عالم موسیقی نت‌های خوش آب و رنگ می‌آفرینند، چقدر خوب است که امثال فرزاد فرزین هنوز با دماغ‌های متعهد که بر محور ِ زیبایی "فین" می‌کنند همچنان سر به لس‌آنجلس نذاشته و همین‌جا در آب و خاک خودمان به صدا خدمت می‌کنند و چه خوب که هیچ‌وقت به آهنگ‌های کویین گند نزده‌اند و چقدر خوش‌بختیم که رضا صادقی هنوز پیراهنش را با ریش‌های مشکی‌اش سِت می‌کند و هیچ‌وقت به شعر‌های بزرگان‌اش به دیده‌ی زبانمان لال! سرقت نمی‌نگرد و جز درس، تقلید نمی‌گیرد و هنوز چه خوش‌وقتیم که "حامی" را خودمان در موسیقی‌امان پروراندیم که بفهمیم بابا آن صدایی که از اعماق ِ دل برون می‌آید همچون باد ِ فتق ناخوشایند است و خواننده همواره باید جوری بخواند که بوی هنر، خالص بماند و از ایشان یاد گرفتیم که شعر ِ خوب را باید و باید و باید خواند، چون صدا، صدایی قوی است و مگر چیز ِ کمی‌ست که استاد ِ متعهد نویس، بابک صحرایی – دامت برکاته- آن‌را تایید کرده‌است پس دیگر اجازه‌ی ترانه‌سُرا کیلویی چند؟ و این آموزه‌ها کم نیست.

چهار/ به به! رسانه‌ی ملی نعمتی سترگ و آسمانی که با ارزش‌ترینش را خودمان داریم. و چقدر خوب که تریبون ِ هیچ شخصی نمی‌گردد و کاملا وقف این مردم ِ سعادت‌مند و بهشت‌چشیده است. چه خوب، که می‌توانیم رییس‌جمهورمان را ببینیم که از تکمیل ِ برق‌رسانی به سرتاسر ِ این کشور با عظمت سخن می‌گوید، سر بالا بگیریم که واقعا جز این جمهوری از نوع ِ اسلامی، یقینا نمی‌توانست این تکنولوژی ِ پیشرفته را به همراه ِ تلفن به همه‌ی نقاط برساند. آن هم به نحوی که در کمیت و کیفیت کوچک‌ترین خدشه‌ای وارد نباشد. چقدر زیبا که آمارهای او همه صرفا برای اعتلای ایران است و اما خوب در سه بحش ِ قبل از انقلاب، تا هشتاد و سه و تا هم‌اکنون ارائه می‌شود، تا ما بفهمیم که چطور می‌شود، به خدا توکل کرد و با تلاش فراوان ِ یک سری خدمت‌گذار، عنوانی چون "برنامه‌ریزی بلند مدت" را در کشوری حذف کرد.

 

از دوستان، رخصت می‌طلبم که بگذارند با همین چهار زیبایی اندیشی فعلا به زیبایی برسیم تا بعد!

 پ.ن: گِله‌هات به سرم | عروسی پسرم!

+نوشته شده در 2009/2/28ساعت18:40توسط مجید | |


 kiss the Grand Cafe ... yes

این چت ِ کوتاه و می‌ذارم نه واسه این‌که خودی نشون بدم،نه، نه واسه این‌که بگم بشر دوست ِ بی‌بدیلی هستم،نه! اتفاقا در نقض ِ حقوق کپی‌رایت خودم یه سر و گردن از همه بالاترم. و همینی که هست، هست. فقط گاهی اوقات دلم می‌خواد از آن تلنگرهای "انسانم آرزوست" هم بخورم هم بزنم!
امشب که حدود ِ ساعت ۲۲ ایمیل‌هایم را چک کردم دیدم از یک سایت که اسم‌اش را نمی‌برم فکر کنید باشه XXX یک ایمیل دریافت کردم که آلبوم کامل احسان خواجه‌امیری را به نام "فصل تازه" برای دانلود در سایتش لینک کرده‌است.
از این موضوع ِ بسیار بسیار عادی و در عین حال ساده، ککم نگزید و به هیچ‌جایم برنخورد ولی دیدم مدیر سایت آن‌لاین هست و گفتم بد نیست تلنگر را آزمایش کنم:

mjd_2004f: salam

info.XXX: salam

info.XXX: befarmayid

mjd_2004f: ye email az site e shoma oomade

mjd_2004f: va3 dl e albume ehsan

mjd_2004f: 2roste?

info.XXX: bale

mjd_2004f: nazaretun dar morede akhlaagh va inke ehsan bayad az in album pool dar biare chie?

info.XXX: nazaram mosaede

info.XXX: ahle net hastid ??

info.XXX: in albom 1 haftas hame ja por shode

mjd_2004f: ahle net ham hastam. faghat mikham befahmam alan vojdaanetun azyat nemishe in albume jadido be kol va3 dl mifrestid?

info.XXX: chera ta hododi

mjd_2004f: kheili migan in kare kasifie. va bayad aadam kheili past bashe ke in karo kone

mjd_2004f: kheiliaa*

info.XXX: bale doroste harfe shoma

mjd_2004f: kaash in karo nemikardi. age fekr mikoni akhlaagh dari ye kari bokon jobraan she

mjd_2004f: shab khosh va bye.

info.XXX: ta alan har kodom 2-3 bar dl shode

info.XXX: jobranesh kari nadare doste aziz

mjd_2004f: man ham omidvaram

info.XXX: http://www.mediafire.com/download.php?wdjnedygtmn

info.XXX: in link saleme ??

mjd_2004f: This file is currently set to private. If this problem persists or you need further assistance, contact support.

mjd_2004f: hazfeshun kardi?

info.XXX: bale

mjd_2004f: mersi. omidvaram narahat nashi az dekhalate man

info.XXX: mamnoon az yadavari ke kardid

info.XXX: kare man nabod

info.XXX: modire music in karo karde bod

info.XXX: alan block shod

mjd_2004f: khub shod. omidvaram copyright, arzesh rooz afzooni dashte bashe.

mjd_2004f: az vaght va tavajjohet mamnoon va shabet ghashang

حالا بین ِ خودمان بماند، آلبوم‌اش اصلا تعریفی ندارد و به نظرم از شمار ِ اراجیف ِ آقای خواجه‌امیری هم می‌شود محسوب کرد( نظر کاملا شخصی‌ست و قاطع نیست.) اما امیدوارم که یه مقداری هم به فکر نان و غم ِ هنرمند‌هامون -چه کوچک چه بزرگ- باشیم.
پی ِ پرتقال‌فروش هم نگردید.چون خود ِ من بعضی اوقات اگر هم کوزه‌گری بلد باشم، از کوزه‌ی شکسته می‌نوشم. گفتم که فقط در حد یک تلنگر بنگرید....

پ.ن۱: گریه‌تو به خنده بفروش... که خراب ِ خنده‌هاتم
پ.ن۲: عکس صرفا برای گرم شدن ِ موضوع ِ به‌شدت ِ سرد ِ کپی‌رایت می‌باشد و هیچ ارزش ِ دیگری ندارد. از ذخیره‌سازی و خیره‌شدن ِ به آن خودداری شود:)

follow me in twitter

پ.ن۳: در نهایت ِ ادب و احترام، با تقدیم سبزترین درودها، -روز پنجم اسفندماه- روز ِ مهندس را به تمام ِ دوستان ِ عزیزم تبریک عرض می‌کنم.

پ.ن۴: یعنی آخر ِ خنده‌س. این بخش از سخنرانی ِ احمدی‌نژادُ همین الان حتما ببنید. یکی کامنت گذاشته: "خوب شد نگفت: سانتر کنی توش"، حتما ببینیدloL

+نوشته شده در 2009/2/21ساعت22:30توسط مجید | |

 

در سال ۱۳۳۲ ترانه‌ای اجرا می‌شود با نام "مرا ببوس" با آهنگ مجید وفادار و ترانه‌ی حیدر رقابی(که با نام هاله نیز او را می‌شناسند). خیلی‌ها از جمله الهه، ویگن و فرهود آن‌را اجرا کرده‌ند. در بند ِ اول‌اش بود:

مرا ببوس برای آخرین بار
تو را خدا نگهدار
که می‌روم به سوی سرنوشت
بهار ِ ما گذشته... گذشته‌ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت...

***

در سال ۱۳۸۷ ترانه‌ای منتشر می‌شود به نام "تقویم" با آهنگ زولاند و ترانه‌ی اردلان سرفراز. که توسط داریوش نیز اجرا شده‌است. در بند ِ دوم‌اش هست:

باید قلم گرفت به دست
تقویم ِ تازه‌ای نوشت
باید که تن نداد و رفت
به جستجوی سرنوشت

گرچه در ترانه‌ی اردلان نمی‌دانم هنوز سوار ِ سرنوشت بودن حقیقت دارد یا به جستجوی آن بودن یا با ترکیبی از این دو قصد دارد غفلتی را تذکر دهد. یا اصولا چه منطقی در این کلام می‌توان یافت که آن‌چه بر ما گذشته‌است جزئی از تاریخ ِ ما هم نبوده هم نیست!!* و یک سری نامفهومی‌ها در تقویم ِ اردلان.

اما حرفم این است که این دو، صرفا مثال بود و ما هنوز بعد از پنجاه‌وپنج سال که نه در واقع بعد از سالیان ِ دراز، باز در جستجوی معنایی هستیم که "سرنوشت" نامیدیم و تلخ‌ترین لحظه وقتی‌ست که بوی کهنه‌گی می‌دهد و شرم‌آورتر آن‌که طعم ِ خودمان را نداشته باشد!


*برما هرآنچه‌که گذشت|تاریخِ ما نبودو نیست|آغازِ ما،عمرِ زمین|با خلقتِ دنیا یکی‌ست

+نوشته شده در 2009/2/19ساعت11:30توسط مجید | |


reflecting truth in Grand Cafe

نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره
نمیشه این قافله، ما رو تو خواب جا بذاره

دلم از اون دلای قدیمیه.. از اون دلاس
که می‌خواد عاشق که شد، پا روی دنیا بذاره

دوس دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو
ببره از این‌جا و... اون‌ور ِ ابرا بذاره

من می‌خوام تا آخر ِ دنیا تماشات بکنم
اگه زندگی برام چشم ِ تماشا بذاره

بی‌تو دنیا نمی‌اَرزه... تو با من باش و بذار
همه‌ی دنیا منو ... همیشه تنها بذاره ...

تو دلت بوسه می‌خواد..
                              من می‌دونم ...
من می‌دونم... من می‌دونم
اما لبت.. اما لبت
                       سر ِ هر جمله دلش می‌خواد یه "اما" بذاره!

 

*****

۱- فقط یک لحظه تصور کن که آهنگ محمد سریر باشه، محمد نوری هم بزنه زیر آواز، شعر هم از...
این شعرو خیلی دوست دارم، وسطای این شعر یادم می‌‌ره نفس بکشم! می‌میرم!
حسین منزوی. فوق‌العاده‌س این شعر به نظرم... ساده و عاشقانه و قوی.

ترکیب ِ این آدم‌های ارزش‌مند در یک آهنگ دل‌نوازی می‌کند ولی حیف، حیف از این‌که اجرای این کار سانسور داره و بیت ِ آخری که آوردم را حذف کرده بودند!
می‌دونی چیه؟ خیلی هات می‌شُد که می‌خواستند از "بوسه" هم حرف بزنند!
اصولا بوسه تو این مملکت بده! اَخه! لب؟ لب رو که دیگه نگو! حرااااام! حالا شما نیگا نکنید دست ِ حکومت‌چی و پشم‌های صورت ِ بعضی از آقایون رو می‌بوسند! استثنا مگه چشه؟.... بگذریم!
البته از اجرای قدیمی آن در سال ۷۸ با خبر نیستم.فکر می‌کنم در آن‌جا خوانده‌باشد.

محمد نوری با محمد سریر هم‌کاری‌های خیلی خوب و به‌یاد ماندنی کردند. حس ِ وطن‌پرستی در کارهای نوری به خوبی مشهوده. به‌ياد بیاریم: سر ِ خونه‌ی دِلُم، در روح و جان ِ من می‌مانی ای وطن، ای دیار ِ خوب ِ من،آه ای وطن نام ِ تو همیشه بر لبم، صدای ساز ِ مرد چوپان، ای وطن سلامم ای سرودم، چه خطرها کرده‌ایم و...

۲- از دوستانی که لطف داشته‌اند ممنونم،‌از این‌که خیلی وقت‌ها کامنتینگ وبلاگ رو می‌بندم متاسفم. سعی می‌کنم کم‌تر این کارو انجام بدم.
مدت‌ها پیش در Twitter شرکت کردم ولی متاسفانه فرصت نشد که ادامه بدم چند روزه که ولی فعال شدم مجددا. بنابراین می‌توانید از لینک زیر پی‌گیری کنید:
Follow me in Twitter

اکانت ِ FaceBook هم به‌راه انداختم ولی فعلا فرصت ندارم. همان یاهو360 را می‌توانید پی‌گیری کنید: ID yahoo: mjd_2004f


پ.ن: ترسم به نام ِ بوسه، غارت کنم لبت را...  + ;)

+نوشته شده در 2009/2/15ساعت10:45توسط مجید | |

 

Please go slow and see the imagination of painter

خلاقیت ِ تمام عیار!

+نوشته شده در 2009/2/5ساعت9:40توسط مجید |


مرا ببخش!

اکنون که ظفر
به‌جز گریز به هنگام نیست
بگذار
در آه ِ برنیامده‌ام پنهانت کنم
آه ِ لخته لخته‌ی پنهان*

۱- دوستان، خانم‌ها،آقایان، بنده شیطنت کرده‌ام و به کپی رایت ِ این مرز و بوم ِ پُر گهر در دو،سه مطلب قبل خدشه وارد کردم. این شیطنت گرچه لختک لختک وجدان ِ نیمه‌بیدارم را می‌آزارد اما بسی از به اشتراک گذاشتن صدایی خوش-حرفی ناب، لذت بردم. به هر حال از فرهیخته‌گان، اهالی با تحمل و نیز خود ِ شخص ِ علی‌رضا خان افتخاری عذر خواهی می‌کنم. که ابتدا لینک دانلود "پای پیاده" و سپس یک لینک برای گوش دادن منتشر کرده بودم. به هر حال ناگفته نماند خیلی‌ها هم حالی کرده‌ند.

۲- از اعترافات بنده در طی دوره‌ی-چهار، پنج‌ساله‌ی- وبلاگ‌نویسی‌ام، یک بدهی به داریوش عزیز، خواننده‌ی خوب ِ ایرانی‌ست. که من با بیانی تُند و صریح، از یک سِری اشتباهات ِ بچه‌گانه و عجیب و شاید هم بَد، در به روز رسانی ِ یک مطلب ِ او در وبلاگش؛ مطلبی منتشر کردم. اندکی بعد فهمیدم اشتباه ِ داریوش هر قدر هم که با خصوصیات فوق باشد، باز نیز مرزهایی وجود داشت که من حق ندارم آن‌گونه پایم را فراتر بگذارم... پس این مورد، گرچه با تاخیر هم‌راه است: اما عذر می‌خواهم-خاصه از او-!

۳- اگر کسی اطلاع خاصی از وضعیت NetWork Marketing خاصه quest و امثالهم، به‌ویژه تجربه‌ای مشخص دارد. خوش‌حال می‌شوم با من در میان بگذارد.
چه در کامنتینگ وبلاگ. چه از طریق ایمیل:majidff@gmail.com چه آی‌دی یاهو:mjd_2004f


* شمس لنگرودی

+نوشته شده در 2009/2/3ساعت21:0توسط مجید | |


"There is then creative reading as well as creative writing. When the mind is braced by labor and invention, the page of whatever book we read becomes luminous with manifold allusion.”
~ Ralph Waldo Emerson

 راه‌هایی برای فرار از لحظه‌های کسل‌کننده و دل‌آشوب ِ این جمعه‌های بی‌تقویم می‌شناسم.
ولی هیچ‌کدام از آن‌ها الزاما نمی‌توانند برایم کارساز باشند. و چاره‌ای هم نیست باید پذیرفت که گاهی باید تو در عمق ِ یک جمعه‌ی دل‌گیر بنشینی و چنان در خودت فرو روی که آینه از دیدن ِ تو جا بخورد.

دو، سه روز پیش مصاحبه‌ی مسعود بهنود با ابراهیم گلستان را در اینترنت دیدم. مصاحبه‌ای که بهنود، بهنود نبود. البته هر چقدر هم در مصاحبه‌ این‌کاره باشی هست اوقاتی که پیش بیاید و نتوانی میدان را آن‌گونه که باید به‌دست بگیری.
ابراهیم گلستان را دوست دارم. خیلی هم زیاد. الان که هشتاد و شش سال دارد شاید تاثیر زیادی از حرف‌هایش نگیرم. چون پیری در حرف‌زدن‌هایش مشهود است اما باز هم‌چنان او را دوست‌دارم. ابراهیم گلستان را!

در دبیرستان معلم ِ فیزیکی داشتم که با سایر دبیر‌ها متفاوت بود. بی تعصب حرف می‌زد و صادق بود. شاید معادله‌ی موج و کلی از درس‌هایش را حالا در ذهن نداشته باشم ولی یک‌بار حرفی زد که همیشه در ذهنم می‌ماند:
می‌گفت: باید قبول کنیم، همه‌ی ما از من و شما تا فلان و فلان پیامبر همه حاصل ِ یک "سکس" هستیم. یک "هم‌خوابگی". و شدیدا هم راست می‌گفت.
تربیت‌های ناسالم و غلطی داریم. بچه‌هایمان را عقده‌ای بزرگ می‌کنیم. و دردناک‌تر این‌که نمی‌دانیم.
فرزندمان‌، خوب است، تعریفش را هم می‌کنیم هم فراوان می‌شنویم، انصافا هم سربه‌راه است ولی نمی‌فهمیم که غلط تربیت‌اش کردیم. این حقیقت است. مودب بودن، درس‌خوان بودن،با نزاکت بودن و خیلی چیزها و خیلی خصلت‌‌های نیک و الگوریتم‌های رفتاری سالم دلیلی بر تربیت درست ما نبوده و نیست.
چقدر‌ها هم پدر و مادرهایمان از این حرف‌ها می‌ترسند و واهمه دارند. حق داریم و هیچ وقت به مطلوب نمی‌رسیم ولی می‌توانیم نزدیک شویم. سخت است. راهی دشوار است.
عده‌ای از پدر - مادرها که هیچ دخلی به نسل من و ما ندارند، آن عده‌ای را عرض می‌کنم که سن‌اشان به قدیم‌ترها می‌خورد می‌دانند که من می‌دانم پدر مادر‌های آن‌ها یا سایر هم‌سن‌و سالان‌اشان، همین‌طور بچه می‌زاییدند و اصلا از وضع آن‌ها آگاه نبوده‌اند... بله من می‌دانم آن موقع گوشتی هم اگر بر سر ِ سفره‌اشان بود برای پدر بود بله خوب می‌دانم که پدرسالاری بود. و کسی سر ِ حرف او حرفی نمی‌زد.... تمام تنگناها و گرفتاری‌ها و مسائل را می‌دانم. کودک می‌مُرد و عین خیالشان نبود. خرج تحصیل یا بود یا نبود و این هیچ حساسیتی‌ را برایشان ایجاد نمی‌کرد. ولی عزیزان من، شرایط خاص یا هر اسمی که برایش بگذارید مهم نیست:
بدانید برای یک اشتباه، هزار دلیل آوردن می‌شود هزار و یک اشتباه. دُرست نیست اینقدر با خاطره و گذشته زندگی کنید. این نگاهتان، نگاه غلطی است. حقیقت تلخی‌ست که ما مکررا قدم در راه اشتباه می‌گذاریم ولی با ظاهری دیگر.
جامعه‌ی ما هنوز و هم‌چنان با تمام تربیت‌های غلطی که صورت گرفته، مشغول خود فریبی و جهل در تربیت است.

****

داشتم از معلم ِ فیزیکمان می‌گفتم، هر جا هست دل‌شاد باشد! و داشتم از گفتگوی بهنود با ابراهیم گلستان سخن به میان می‌آوردم.
بهنود در آغاز می‌پرسد: آقای گلستان اگر شما قرار باشه زنده‌گی خودتونو شروع کنید، از کجا شروع می‌کنید؟
گلستان پاسخ می‌ده:
از این‌که پدرم با مادرم بخوابه!
...
جواب ِ ابراهیم گلستان به نظرم اصلا مسخره نیست. و فکر هم نمی‌کنم جز او کسی می‌توانست با صراحت چنین پاسخی بدهد که دنیا دنیا حرف هم‌راه داشته باشد. و بهنود گفت: این هم یک نوع شروعی‌ست...

لینک گفتگوی مسعود بهنود و ابراهیم گلستان

****

داشتم راه‌های فرار می‌گفتم که تو حواسم را پرت کردی.
حس ِ عجیب و تر ِ جمعه‌های صدا پرور، فرار نمی‌خواهد اما گریز از کرختی ِ جمعه را می‌پسندم.
آهنگ ِ بی کلام و خوب ِ Grace از مجوعه‌ی EarthSong کاری از Secret Garden مرا پرواز می‌دهد.    +

آهنگ دیگر آهنگی که همین امروز پیدایش کردم. آهنگ ِ خوب ِ "پای پیاده" از "علی‌رضا افتخاری" در آلبوم "قلندروار" هست.
خیلی پسندیدم. با این‌که کارهایی که از افتخاری می‌پسندم از تعداد انگشتان دو دست هم تجاوز نمی‌کند ولی این یکی خوب بود:

پای پیاده می‌رود، قافله‌ی نگاه ِ من! .... تا برسد به چشم ِ تو، ای مه ِ شام‌گاه ِ من!

وقت ِ سفر، عزیز ِ من، ساز به‌دست ِ من نده!
                                                                    اسیر ِ مویه می‌شود ... مخالف ِ سه‌گاه ِ من!

مرا خوب کوک کرد. (گوش کنید)

و کتاب شعر ِ "گروس عبدالملکیان" به نام ِ "سطرها در تاریکی جا عوض می‌کنند":

کلماتت را که قدم زدم | دانستم |  چرا خونی که از قلب و | از پاهایم می‌گذرد | یکی‌ست...
و سوختن| در آتشی که تو بر پا می‌کنی|  لذتی‌ست | چون روشن کردن ِ سیگار با خورشید

 

و یک جمعه‌ی دیگر این‌گونه گذشت و به قول ِ شهیار:
هنوز عصرای جمعه چه بارونی می‌باره...
بخندید فراوان، شاد باشید که سر حال بودن همیشه جواب می‌دهد و این حرف ِ ابراهیم گلستان در یادتان بماند که:
"هوش را به کار نبردن گناه ِ کبیره است"

پ.ن: قبلا از ابراهیم گلستان داشتیم: وقتی دورم به تو نزدیک‌ترم...

+نوشته شده در 2009/1/30ساعت17:36توسط مجید | |


barak!barak! barak

به به به به ! دموکراسی و از این حرفا دیگه؟

باراک حسین اوباما یه جوریه! پر انرژی، شارپ،سر حال، البته خوب،‌ هنوز خسته‌گی‌ها مونده.

متن ِ سوگندنامه‌ی باراک اوباما:

KIM LANDERS: It took about 30 seconds for Barack Obama to recite the oath of office.

CHIEF JUSTICE: I Barack Hussein Obama, do solemnly swear...

BARACK OBAMA: I, Barack Hussein Obama, do solemnly swear...

CHIEF JUSTICE: That I will execute the office of president to the United States faithfully...

BARACK OBAMA: That I will execute...

CHIEF JUSTICE: Faithfully the office of president of the United States...

BARACK OBAMA: The office of president of the United States faithfully...

CHIEF JUSTICE: And will, to the best of my ability...

BARACK OBAMA: And will, to the best of my ability...

CHIEF JUSTICE: Preserve, protect and defend the constitution of the United States.

BARACK OBAMA: Preserve, protect and defend the constitution of the United States.

CHIEF JUSTICE: So help you God.

BARACK OBAMA: So help me God.

CHIEF JUSTICE: Congratulations, Mr President.

(Cheering)      (Cheering)      (Cheering)

از این لینک در ۲ دقیقه همین قسمتی که براتون نوشتم رو می‌تونید تماشا کنید.

از این‌جا هم یک بخش از ابتدای سخنرانی بعد از سوگند، با یک آغاز فروتنانه که:

I stand here today humbled by the task before us...

پیشنهادات:

در مورد "so help me god" دو لینک پیشنهاد می‌کنم:  لینک ۱   و لینک۲

در مورد ِ سخنرانی: یک   و   دو    و   سه   و   چهار

که سه لینک آخر فیلم هم دارند.

رقص اوباما و همسرش:   یک    و   دو

این هم یک رقص اوباما به درخواست مجری که قبل‌تر از مراسم است و در یک جشن فکر کنم بوده و این یکی دیگه آخرشه، Ellen خداس! هر دوتاشو(خاصه اولی) ببینید:
                                                                   یک   و   دو    و   سه
که تو سومی رقص خانم میشل زن اوباماس. که فکر کنم صداش می‌کنن: First Lady

و در نهایت: یک آنالیز بسیار جالب، مهم و قابل توجه در مورد سخنرانی اخیر اوباما و مقایسه‌ی کم نظیر و دیدنی برای واژه‌های به کار گرفته شده(بسامد واژه‌ها) با سخنرانی‌های مشابه رییس جمهوری‌های قبلی: لینک
این هم به نظرم خواندنی و بسیار قابل توجه‌س.

به این میگن بمباران لینک.

باراک باراک باراک


عزیز ِ من! گراند کافه، گراند کافه که می‌گن بی‌خودیییییی نیستش که! آررررره!

Grand Cafe

اضافه می‌کنم:
عکس‌های مراسم: +
در مورد ماشین اختصاصی اوباما: +
رقص اوباما و رقیبش در تبلیغات: +

+نوشته شده در 2009/1/22ساعت20:30توسط مجید | |

یک)

اینترنت ایران چند وقتی است که اوضاع خوبی را سپری نمی‌کند. با این‌که چند وقت از حادثه‌ای که برای کابل‌های زیر آب پیش آمد و بحث‌هایی در گرفت می‌گذرد همچنان در این ایام سرعت اینترنتمان اصلا مناسب نیست و این فاجعه برای ماست. کیفیت‌ِ افتضاح اینترنت و مخابرات ایران به عقب‌ماندگی‌امان دامن زده است و یک حس آن‌چنان بد را به آدمی منتقل می‌کند و این حق کاربران اینترنت در ایران نیست!

جریان Sms‌ها و نیز وضعیت آنتن‌دهی شوربختانه بسیار ضعیف و جهان سومی‌ست. جایی مثل ِ میرداماد یا حتی جردن که همیشه آنتن ِ من پر بود، الان موارد زیادی error in connection پیش می‌آید و ...
پیام‌ها بعضا چندین بار ارسال یا دریافت می‌شود که ممکن است هر بار آن‌ها کامل نیز منتقل نگردد.
خدا بخیر بگذارند...

دو)

قسمت اول این بند حذف شد! (با احترام به داریوش عزیز و عذرخواهی صمیمانه.)

به قول سر هرمس،‌ طاقت است دیگر، آدم که نیست! گاهی تمام می‌شود لابد!... خانم ابری در جریان هستند که چند وقت پیش برای یک ترانه‌سُرای جوان و پر ادعا کامنت گذاشتم و کامنت مرا پاک کرد و اتفاقا کامنت مونا برزویی را هم. حالا فهمیدم که فرقی نمی‌کند؛ "تحمل"‌ها اساسا پایین آمده است، چرا راجع به نواقص بلاگ داریوش بنویسی چه راجع به اشتباهات ِ یک جوان.
آن وقت می‌ایند از توکا نیستانی ایراد می‌گیرند! من صبر و حوصله‌ی نیستانی را ستایش می‌کنم. یک بلاگر کار بلد که با تمام توانایی‌هایش احترام را آن‌چنان که باید نگاه می‌دارد. هرگاه من یا کسی ایرادی گرفت - که خیلی کم پیش می‌آید- اگر واقعا درست بود حل می‌کرد یا توضیح می‌داد و اگر خیر، برخورد ِ نا معقول به هیچ وجه نمی‌کند. کارش درست است!

سه)

نمی‌دانم تبلیغ جدید ِ "ایرانسل" را دیده‌اید یا نه! اصولا "تبلیغات" نقش اصلی را در تجارت و بازار ایفا می‌کند. تبلیغی که شیوه‌ی نویی نیز هست بدین‌گونه است که یک نفر با حرکات پانتومیم به ویژگی‌های مورد ِ نظر برای تبلیغ کالای ایرانسل اشاره می‌کند و چندین نفر آن را حدس زده، بازگو می‌کنند و تمام ِ این‌ها به نظر من با یک هیجان خاص و نوعی تیزبینی نمایش داده می‌شود. جدا از موفیقت‌های جدی و چشم‌گیر ایرانسل و توفیق نسبی خوب، خلاقیت‌هایش را باید تحسین کرد. و از آن‌چه پشت ِ موفقیت ِ هر کمپانی است،‌ مثل ِ فکر، خلاقیت، اقتصاد،تبلیغ و الخ درس گرفت.

چهار)

 من با تنت/ به کشف گل سرخ می‌روم/ و با یک شاخه گل/ به پیشواز صبح
تما شب/ به آه می‌گذرد/ سپیده دم به لبخند...

شده روشن قدم برداری/ بی سوت زدن/ بی‌واهمه/ راه را بشناسی در شبی تاریک/می‌خواهم اندامت را / به حافظه‌ی دستانم/ بسپارم...

عباس! عباس! عباس! عباس معرفی!

پنج)

 مهر ماه یک مطلبی راجع به "کافه پیانو" منتشر کردم که اصلا نقد نبود،‌ بلکه یک یادداشت بود، یک حاشیه نویسی برای این‌که از کافه پیانو در خاطرم بماند و نظرم را نیز تقریبا مفصل گفته باشم ولی خوب به بعضی‌ها برخورد - که خورده باشد!- چند وقت پیش ورطه طنزی منتشر کرد که از خواندن آن بسیار لذت بردم. فرهاد جعفری نیز آدم تقریبا خاصی‌ست با یک سری دیدگاه‌‌های مختص خودش، نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که بعضی‌وقت‌ها با "لینک دادن" می‌خواهد بگوید که اصلا از فلان و فلان نوشته ناراحت یا دل‌خور نیست، از طرفی یک چیز‌هایی می‌گوید که می‌شود ناراحتی ازشان برداشت کرد. به هر حال کافه پیانو گرچه یک اتفاق خوب و در عین حال جذاب بوده است، اما حرف‌هایی که در آن طنز است هم قابل تامل است...

+نوشته شده در 2008/12/31ساعت12:0توسط مجید | |

Lovely Grand Cafe by Majid

ای تو هم بغض ِ هنوز از من و ما عاشق‌تر
ای تو از خاصیت ِ عاطفه پیغام‌آور
هم‌دم ِ دور به من مثل ِ تن ِ من نزدیک
صاحب ِ قصه‌ی میلاد و هنوز و آخر

رحم کن! دست ِ تو پر پر شدنُ می‌فهمه!
رحم کن! چشم ِ تو ایثار ِ منُ می‌فهمه!

با چه ترسی بی تو دور از چشم ِ تو می‌زیستم
                                                                من حریف ِ جذبه‌ی چشم ِ تو هرگز نیستم...

رحم کن!
           رحم کن!

شهیار قنبری

+نوشته شده در 2008/12/17ساعت10:23توسط مجید |


lara fabian by Grand Cafe


یادتون هست که قبلا با عنوان ِ "صداقت ِ آواز" از لارا فابیان و ترانه‌ی دوست‌داشتنی Je t’aime نوشته بودم! حالا این‌بار هم یک کلیپ از این خواننده:

آهنگ بسیار فوق‌العاده‌ی I will love again لارا بسیار شنیدنی‌ست.
دعوت می‌کنم کلیپ فوق‌العاده‌ي آن را تماشا کنید: I will love again by lara fabian

اما Josh groban و دو آهنگ:

یکی ترانه‌ی you'r Still you: +     و دیگری Don't give Up: +
که هر دو اجرا و ترانه‌های زیبایی دارند.
lara را به هیچ وجه از دست ندهید... صدایش را بسیار دوست دارم.

پ.ن۱:

Did I ever tell you how you live in me?
Every waking moment, even in my dreams.
And if all this talk is crazy
And you don't know what I mean
Does it really matter
Just as long as I believe...

پ.ن۲: همین حسی که دارم، حتی وقتی از تو دورم، تلخ و بیمارم...چقدر خوبه! چقدر خوبه!

+نوشته شده در 2008/12/15ساعت17:4توسط مجید |

پشت همین فاصله‌ها Grand Cafe

 

۱- از ترانه‌ی "رقص در رویا"ی آلبوم "سیمرغ" ِ راستین تقریبا بدم می‌آید! خیلی ترانه‌ی ضعیفی‌ست. آهنگش هم بی‌خود. ولی در عوض راستین خوب اجرا کرده.
در عوض ترانه‌ی "گل من" ترانه‌ی کم نظیری‌ست. از کارهای زمزمه شدنی "اردلان سرفراز" که آنقدر خوب است که نه اجرا نه آهنگ به پای ترانه نمی‌رسند!
دوست دارم یک تکه‌ی ناب و تکرار ناشدنی از کلام ترانه را بنویسم:

با تو بودن ای کاش تا ابد ممکن بود ... لحظه‌های دیدار تا ابد ساکن بود
اگر این‌جا بودی زندگی وسعت داشت ... غزل ِ ناگفته به قلم رغبت داشت

گل ِ من! گوهر ِ من! کاش این‌جا بودی! / جان ِ من! جوهر ِ من! کاش این‌جا بودی!...

۲- چند وقت پیش که "جلالی‌فخر" عزیز از آیدین آغداشلو(ی عزیزم) نوشته بود و به تازه‌گی هم توکای مقدس از او نوشته... با خواندشان و همچنین مطالعه‌ی گفت و شنود جانانه‌ی تخته‌ی خاکستری با آیدین آغداشلو ارادت و ادبم به ساحت این هنرمند صد چندان شد. هنرمند با شُکوهی‌ست. خوب می‌داند و حرفه‌ای است.

۳- این چند روز اصلا حوصله ندارم... عجیب است که دو، سه بار در دو، سه جا همه‌ش دارم این هنرمند عزیز را می‌بینم! این روزها مهم‌تر از همه چیز "بوی آخر ِ ترم" می‌آید! عجب بوی غریبی‌ست!
خدا عاقبتمان را به خیر کناد! تازه در وبلاگم نیز به زودی تغییراتی خواهم داد...

۴- چرا "قلیان و سیگار" را اینقدر گیر داده‌اند؟! ملت نمی‌توانند با خیال ِ راحت یک "قلیان" بکشند؟!

اگه مردید، برید کپی رایت را درست کنید! برید به فکر باشید پس فردا در بی گازی، سگ لرزه نزنیم!

بی‌کارید نمی‌ذارید دو نفر آسوده خاطر دو سه کامی بگیرند و قلیانی چاق کنند؟!
فقط بلدید وبلاگ و سایت فیلتر کنید!؟
ذخیره‌ی ارزی‌اتان حالش چطور است؟! برید مشغول برداشت از آن باشید! به سیگار ملت چی کار دارید؟!

۵- فواد و سیاوش صفاریان‌پور دو قلوهای با استعدادی هستند! اگر اشتباه نکنم شبکه‌ی دو برنامه‌ای به اسم ِ تیک‌تاک با هدایت این دو روی آنتن است... دو، سه قسمت دیدم کار تقریبا متفاوتی بود. و حُسن بزرگش اینه هر کسی را دعوت نمی‌کنند. و اصولا "مُجری" کاره‌ای نیست و کسی جهت نمی‌دهد تنها یک گفتگو به معنای اصل کلمه سر یک یا دو موضوع رُخ می‌دهد... مهمان‌ها تا آنجا که می‌دانم کار بلد هستند...

پ.ن: سگ ِ زینتی! ... پارس کن! ... آماده‌ی ترسیدنم....
                                                                 با شمس لنگرودی حماقت است عاشق نباشی!

+نوشته شده در 2008/12/3ساعت23:0توسط مجید | |

Majid & Friends

نمایشگاه

۱- معمولا بین نمایش‌گاه‌هایی که برگزار می‌شود تا الان عناوینی چون: computer and it و elecomp و کتاب برایم بیشتر مهم بوده‌اند. این نمایشگاه‌ها تا حد زیادی می‌توانند مهم باشند! حتی اگر با تمام ِ مختصات ِ ایرانی از کیفیت گرفته تا ترافیک باشند.

۲- چند وقت پیش وبلاگ ژانرشناسی-که قبلا معرفی کردم- نوشته بود بعضیا واسه گرفتن تقویم و دو تا خودکار نمایش‌گاه ِ فاضلاب هم باشه می‌روند! ولی به هر حال این تجمع‌ها با اهدافی مناسب و تاثیر گذار به هیچ وجه بیهوده نیست.

۳- با همه‌ی گرفتاری‌های درسی و کاری و شخصی و ... نمایشگاه Tehran Elecomp 2008 را از دست ندادم. بین غرفه‌ها  Sony را از همه سر تر دیدم. و خودم هم بیش‌تر ِ حضورم در غرفه‌ی سند پرداز (واقع در سالن 38A) بود. از قرار ِ معلوم احتمالا فردا باید روز پایانی باشد.

پ.ن: پای این کتیبه‌ی شکسته ... پا دراز کن ای همیشه خسته

پ.ن2: آغوش ِ من آتیشه ... بهتر از این نمیشه!

+نوشته شده در 2008/11/24ساعت21:15توسط مجید | |

Grand Cafe

یاور همیشه مؤمن!
                          تو برو سفر سلامت...  غم ِ من نخور که دوری
                                                         برای من شـده عــادت

ناجی ِ عاطـفـه ی من!
شـعرم از تو جـون گرفته
                               رگ ِ خشک ِ بودن ِ من
                                                            از تن ِ تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشــم!
                            اگه از تو باشه جونـم
                                                      قــدر ِ اون لـحظه نداره
                                                                                  که مـنُ دادی نشونـم

...

ایرج جنتی

پ.ن: بدون ِ ایرج بهتر است یاد ترانه نباشیم، یاد ترانه نیفتیم...
بدون ِ ایرج  لحظه، لحظه نیست: نبض ِ تشویشه

+نوشته شده در 2008/11/20ساعت22:0توسط مجید |

By Grand Cafe

۱- امروز که سوار تاکسی شدم،فکرم مشغول مسئله‌ای بود... یک پراید -اکثرا هم همین است- نگه داشت! ... ناخود آگاه تمام مشغله‌ها پاک شد:

چله نشین ِ تو شدم
نبض ِ زمین ِ تو شدم...
                               مرده‌ی بی دین ِ همه!
                                                          زنده به دین ِ تو شدم...

گاهی فکر می‌کنم همین الان که قراره سوار شم راننده چه آهنگی گذشته، handsfree رو آماده همیشه دارم! ولی خیلی حال کردم. دوست داشتم همین صدای گوگوش باشه! اصلا دلم می‌خواست دیگه "نیایش" به "ولی عصر" نرسه... جدا چی می‌شد این لذت "خوش صدا" ادامه داشت...:

به سفرهای درازی رفتم... تا شب ِ خسته‌گی تاج محل

تا شب ِ ساکت ِ شیوا رفتم... سفره‌ی شام پر از نان ِ غزل
...

۲- یکی دو شب است می‌بینم که شبکه‌ی دوم سیما حوالی ساعت هشت شب، محفلی را نشان می‌دهد که در آن شاعر نمایان(شما بخوانید: شاعران) به دست‌بوس ِ مرد ِ اول حکومت رسیده‌اند و حرف‌هایشان را می‌زنند(شما بخوانید: شعرهایشان را می‌خوانند)... قضیه هم برایم جالب شد و من هم هیچ یک از این چند شب اون ساعت پای تلویزیون نبودم دوست ِ عزیزی که می‌دانست اهل شعر هستم مرا خبر داد که عین اس ام اس هر دو شب را نقل می‌کنم:

" بدو بدو شبکه دو؛ خنده‌س"

 بگذریم! یک‌بار آقایی خواست شروع کند به خواندن که قبل آن گفت: "این شعر رو تقدیم می‌کنم به یوسف ِ شعر ِ ایران..."
و من در جا ته ِ دلم گفت: "بی‌خیال! بابا ایولا!" ... اما گند خورد به همه‌چی:
"این شعر رو تقدیم کردم به یوسف ِ شعر ِ ایران ... استاد قیصر ِ امین پور که رفت و ..."

کلی خندیدم واقعا به این همه و این همه اراجیف که چگونه این شاعر(حالا نوبت ِ شماس بخوانید: شاعرنما!) توانسته در چند کلمه خلاصه کنه!

گذشت ... امروز کسی که اون sms رو دو شب به من داد تا من از کلی خنده جا نمونم رو دیدم! به‌ش گفتم: مرسی، لطف کری...! چند مطلب هم گفتیم که دوست ندارم بگم و این‌جا فیلتر شه! بعد گفت همین ماجرا یوسف ِ شعر و.... اینا را اشاره کرد!
گفتم: بله! حالا که در این ممکلت یوسف ِ شعر ِ ایران، استاد قیصر ِ امین‌پور انتخاب شده‌‌ست،
باید الهه که نه، زلیخای شعر ِ‌ ایران هم "مریم حیدرزاده" انتخاب شه!!

۳- Photo Funia رو جون عزیزتون از دست ندین! عکس‌هاتون رو ردیف کنید! حداقل‌ش اینه که دوستانتون در ۳۶۰ چند روزی به شما خواهند گفت: "واقعا فوتو شاپت خوبه؟!" D: "منم عکسمُ بدم؟!" p-: و از سر کار بودن‌شان چند روزی می‌گذرد... نمونه کارها:

Don Zeus Majid.F

Don Zeus Majid.F

۳- چند روزی‌ست لینکی به "لینک دوستانم" اضافه شده به اسم: ژانر شناسی انصافا من که لذت بردم.
قضیه وقتی جذاب می‌شه که شما هم در بعضی از جملات خودتون رو ببینید! در کل کار ِ خلاقانه و جالبی بود. هر چند در نگاه ِ اول ساده بیاید اما نویسنده‌هایش تا این‌جا عالی کار کرده‌اند و منصفانه باید گفت: کار ِ ساده‌ای هم نیست به هر حال!

۴- "ابی" رو نمی‌شه قیمت‌گذاری کرد! واقعا چرا باید با هر کسی بخونه؟!
جدیدا با کامران-هومن هم ترانه‌ای از او پخش می‌شود...

ابی ِ روزهایی از جنس ِ "کلاس ِ نقاشی" را دوست دارم... از جنس ِ صدایی که آدم دوست داره باهاش "‌هم‌صدا" شه:

شب به اون چشمات خواب نرسه... به تو می‌خوام مهتاب نرسه...
بریم اون‌جا
‌               اون‌جا که دیگه
                                  به تو دست ِ آفتاب نرسه

عاشقت بودن، عشق ِ منه!... اینُ قلبم فریاد می‌زنه!

همین!

پ.ن: آهنگ روز: همه می‌دونن خیلی دافم (داف شاستی بلند!)  نکنید از این کارا D:

+نوشته شده در 2008/11/17ساعت21:45توسط مجید | |

اکس

سر ِ کوچه کسی هست که غمی تو چشماشه!
                         این غریبه می‌تونه بهترین ِ من باشه!

                                    سر ِ کوچه کسی هست خورشیده اگر بخواد
                                                                      یا خود ِ رنگین کمون اگه بارون بند بیاد!

کار ِ دست ِ نقاشه
می‌تونه خودش باشه!

***              ***               ***

صاحب ِ مهمونی، دافا رو در آر از قفس
                                      غرض اینه که بیفتن از نفس!

                                                         تو می‌خوای بکنی دافتو با من عوض
                                                                               مال ِ تو عین ِ خرسه مال ِ من گوزن!

مثل ِ‌ پنگوئن راه میری.. مگه بارداری؟!
                               مثل ِ تو رو ندیدم من حتی توی دامداری!
                                                             نمی‌دونم خری!؟ گاوی!؟ یا شایدم کفتاری!!!

پی‌نوشت: دیگر مسئله این نیست که چه می‌نویسد، که چه نمی‌نویسد یا چه باید بنویسد چه نباید! مهم این است که سلیقه‌ی من و تو چیه!؟

+نوشته شده در 2008/11/12ساعت11:0توسط مجید | |

ابراهیم حاتمی کیا

دعوت را دیدم! فیلم جدید ابراهیم حاتمی‌کیا،‌ کاربلد و توانا در عرصه‌ی سینما؛ و بی‌شک قابل ِ اعتنا.

کاری متمایز، سوژه‌ای قابل ِ پرداخت با ظرفیت‌های فوق‌العاده. یعنی: سقط ِ جنین.
که البته اخلاق و فراتر از آن محدودیت‌های کشور سبب اختلال در این ظرفیت‌هاست.

فیلمی که بازیگران نام‌آشنایی در آن به چشم می‌خورند و ظاهر ِ امر را تضمین می‌کنند ولی در واقع باید قبول کرد که دعوت، حاتمی‌کیایی نبود! دعوت را خیلی‌ها می‌توانستند بسازند! باید قبول کرد.

وقتی می‌آییم و دردهای جامعه را مطرح می‌کنیم نباید فکر کنیم که دیگر نقدی بر ما وارد نیست.
این خودِ حاتمی‌کیا بود که نشان داد دعوت حرفه‌ای نیست دقیقا با آن فیلم‌هایی که قبل‌تر ساخت.

فاصله‌ای که میان ِ حاتمی‌کیای دعوت و حاتمی‌کیای آژانس شیشه‌ای افتاده است، طرفداران او را در دوره‌ی اخیر "تلخ" کرده است. شک نکنید...!

پی‌نوشت: تصور کنید دارید از سالن خارج می‌شوید و یک جوانی خندان به دوستش می‌گوید:

" اَ پسر! به جان ِ خودم!  این اپیزود ِ آخر خود ِ بابای من بود!... "

پی‌نوشت۲: تا امروز در پیشانی وبلاگم نوشته بودم: "all of us are lost" هنوز هم سر ِ این حرف می‌مانم و با تمام وجودم قبولش می‌کنم. ولی تازه‌تر شدم و از این به بعد پیشانی ِ نو تحت ِ عنوان وبلاگ دل‌نوازی می‌کند.

+نوشته شده در 2008/11/6ساعت21:10توسط مجید |

 lara fabian Grand Cafe

 

اجرای Lara Fabian دیوانه کننده است...

دوستت دارم! مثل ِ یک دیوانه!

.......... مي‌خواهم اين آواز را برايت بخوانم

................... مثل ِ یک پادشاه

                                           مثل ِ آن چه که نیستم...

Je t’aime, je t’aime
Comme un fou comme un soldat
Comme une star de cinéma
Je t’aime, je t’aime
Comme un loup comme un roi
Comme un homme que je ne suis pas
Tu vois, je t’aime comme ça

صداقت ِ این آواز را به چشم ببینید: JE T'AIME - LARA FABIAN LIVE " NUE -2002 "

سایر لینک ها:

لینک یک      لینک دو      لینک سه    لینک چهار

lara fabian grandCafe

+نوشته شده در 2008/10/31ساعت16:10توسط مجید |

GrandCafe- کافه عکس: مجید و رضا سرایی و دوستان


۱- آقا رضا! "رضا سرایی" جان، مدیر ِ کار بلد و خوش‌روی "کافه عکس" و سایر دوستان...

کافه عکس برای خیلی دوستان چه هنرمند چه غیرهنرمند، لبریز ِ خاطره‌های قشنگ است.
لحظه‌هایی فراموش نا‌شدنی و ناب! گاه سر ریز عکس‌هایی پر شکوه می‌شوی. زلال می‌شوی.
نزدیک یک سال از خاطره‌هایم را با این‌جا گره زده‌ام... ساده‌گی‌اش برایم تا بی‌نهایت دل‌نشین است.
دانش آموخته‌گان ِ عکاسی و هنرمندان فکر می‌کنم هر دو هفته یک بار، شما را مهمان ِ حدودا پانزده فریم عکس تازه می‌کنند تا تماشایی‌تر با خودت خلوت کنی!

حالا که حدودا شش سال از عمرش می‌گذرد و تکیه‌گاه ِ خسته‌گی‌های خیلی‌ها شده است آرزو می‌کنم تا همیشه موفق و ایستاده باشد.

کافه عکس--- GrandCafe by Majid

۲-
     تمام ِ شعرهایم را می‌نویسم
                                        سطرها پُر نمی‌شوند
                                                            از اسم ِ تو
                                                                        تا خط ِ بعد
                                                                                   نفس هم در نمی‌آید...

۳- یه اظهار تنفر هم بکنم! یک آهنگی‌ست که ما نفهمیدیم اسمش "زندگی" است یا "چشم‌های من" که قبلا "شکیلا" خوانده بود حالا یک جوانی به نام "علی عبدالمالکی" که وقتی نامش را اول هر آهنگ به لاتین بیان می‌کنند حس ناخوشایندی وجود من و ضبط را هر دو با هم فرا می‌گیرد! غرضم این بود که هر دوی این اجراها تقریبا با خود ترانه واقعا برایم حال به هم زن است! (چشمای من، میل ِ به گریه داره.... اه اه! &-:)

۴- این هم عکس ِ یکی از مجری-گوینده‌های محبوب ِ من:
دکتر اسماعیل میر‌فخراییدکتر میرفخراییدکتر اسماعیل میرفخرایی

+نوشته شده در 2008/10/28ساعت20:45توسط مجید | |

BLOG, BLOGGING

انصافا علی‌رضا شیرازی با آن چهره‌ی مصمم و دوست داشتنی در بلاگفا بسیار موفق بوده است.

جذب این همه بلاگر ریز و درشت، سطحی نویس و این کاره؛ کوچک‌ترین حادثه‌ی خجسته‌ی این سرویس ِ موفق و رو به پیش‌رفت است.

بلاگفا قطعا بدون کم و کاست نیست و یقینا با سرویس‌های مطرح با آن سرورهای غول فاصله‌- و شاید هم فاصله‌ی آن‌چنانی- دارد ولی نگاه ِ شیرازی را خوب می‌پندارم.

این‌ها همه به کنار! تازگی بلاگفا دست به برگزاری یک نظرسنجی کرده است و مهم‌تر و به‌تر آن‌که آن به مدیران وبلاگ‌ها محدود است و این‌ها هستند که باید به‌گزین کنند.

کاربران بلاگفا با مراجعه به صفحه‌ی مدیریت‌شان "انتخاب برترین وبلاگ‌ها" را انتخاب و مثلا در موضوع ِ "شخصی و روزمره" آدرس ِ http://grandcafe.blogfa.com را وارد می‌کنند.
با ثبت ِ "Grand Cafe" هم چیز حله! و شما به راحتی می‌توانید گزینه‌های خود را در سایر فیلدها وارد نمایید.

Grand Cafe, Majid Farahani

+نوشته شده در 2008/10/26ساعت22:50توسط مجید | |


مجیدی نرو بالا!

نمی دونم چه اتفاقی افتاد ولی به محض ِ خوندنِ فقط عنوان ِ خبر یاد یه آهنگ از "سعید محمدی" افتادم!

یه آهنگ قدیمی داره میگه "دختر نرو بالا / نرو بالا! بالا بالا/ می‌اُفتی از اون بالا! دختر نرو بالا!"

مجیدی: رهبر انقلاب سينماي ايران را نجات داد

حالا:

مجیدی نرو بالا!/ نرو بالا! بالا بالا/ می‌اُفتی از اون بالا....

پ.ن:شمع محفل شاهان شدن ذوقی ندارد خوش آن شمع که روشن کند ویرانه ای را

+نوشته شده در 2008/10/22ساعت11:50توسط مجید |


Touching the Hem of God- Grand Cafe
(Touching the Hem of God (JAMES C. CHRISTENSEN

 

رفتم برای گریه! رفتم برای فریاد!
مرهم مرادِ من بود! کعبه تو رو به من داد!

 ای از خدا رسیده! ای که تمام ِ عشقی!
در جسم ِ خالی ِ من! روح ِ کلام ِ عشقی!

با تو نفس کشیدن، یعنی غزل شنیدن!
رفتن به اوچ ِ قصه! بی بال و پر پریدن!

...

اردلان سرفراز

+نوشته شده در 2008/10/16ساعت22:50توسط مجید |


Censorship

۱- «.... دیگه چه برسه به این‌که بیان منو در یک روز ِ گرم ِ تابستانی در برابر مادربزرگم بیان دست‌گیر کنند و مادر بزرگم که می‌لرزید و وحشت‌زده نمی‌دونست باید چی کار بکنه؟! دقیقه به دقیقه از اونا سوال می‌کرد که:
میوه نمی‌خواید؟... چای لازم ندارند؟!... و اون‌ها هم با خشونت ِ شگفت انگیزی طبیعتا کار ِ خودشونو انجام می‌دادند اما همه‌ی این‌ها در برابر ِ آن‌چه که امروز در سرزمین ِ من و شما می‌گذره به باور ِ من یک شوخی بیش‌تر نیست... .»

پیش‌تر‌ها "شهیار قنبری" این‌ها را در مورد ِ دست‌گیری خودش در یک برنامه باز‌گو کرده بود.

کار به دیروز ندارم. کار ِ من با امروز ِ منه. این‌که داره چی می‌گذره؟! خود را به خواب زدن راه ِ حل نیست! قبول هم دارم حالی نمانده یا اگر هم هست دیگر آن ِ "حال ِ باید" نیست اما چه باید کرد؟ دهان هم که بگشاییم با فیلتر حلق آویزمان می‌کنند. گرچه باکی نیست ولی هیچ وقت یه دست صدا نداشته!

۲- در سرم می‌گذرد که از "شفیعی کدکنی" و بزرگ‌داشت ِ او و ستایش چندی از اشعار ِ او مطلبی بنویسم. ولی فعلا چکه‌ای از یکی از اشعار ِ فوق‌العاده‌ی او را بخوانیم:

بزن آن پرده/ اگر چند تو را سیم/ از این ساز گسسته/ بزن این زخمه/ اگر چند در این کاسه‌ی تنبور / نمانده‌ست صدایی...
بزن این زخمه/ بر آن سنگ/ بر آن چوب/ بر آن عشق/ که شاید/ بَرَدم راه به جایی...
نغمه سر کن که جهان/ تشنه‌ی آواز ِ‌ تو بینم/ چشمم آن روز مبیناد/ که خاموش؛ بر این ساز ِ‌ تو بینم...
نغمه‌ی توست؛ بزن/ آن‌‌چه که ما زنده به آنیم/ اگر این پرده بر اُفتد/ من و تو نیز نمانیم/
اگر چند بمانیم و .... بگوییم همانیم

۳- هر وقت "علیزاده" و "کلهر" و "شجریان‌ها" روی سن می‌آیند. به قول ِ جنتی عطائی، "انگار جهان وامیسته و ما رو تماشا می‌کنه!" این چهار نفر واقعا بی‌نظیرند. همین شعر کدکنی که در بالا خواندیم به صورت فوق‌العاده زیبا و دل‌رُبا توسط این چهار بزرگ اجرا شده است...
منظورم بیش‌تر به حرف‌های استاد محمدرضا شجریان است:
بعد از قطعی برق در کنسرت ِ همایون، بیتی از سعدی می‌خواند:
"از دشمنان برند شکايت به دوستان / چون دوست دشمن است شکايت کجا بريم"

چه فایده! این‌ها مگر سعدی می‌فهمند آقای شجریان؟! برای ندیدن این همه مشکلات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی، واقعا هم خاموشی لازم است!! و این تشخیص ِ صحیح ِ دولت ِ ایران است!

شجریان در آن اعتراض خود که احتمالا همه شنیده‌اند و نمایی از خشم و خسته‌گی ِ شجریان بود گفت:
"تا زماني که زبان فارسي هست، موسيقي فارسي هم هست و هيچ کس نمي تواند جلوي زبان و موسيقي ما را بگيرد"

دست‌نویسی که برای حرف‌های صفار هرندی در مورد ِ موسیقی چند پُست قبل‌تر نوشتم، خلاصه‌اش می‌شود همین یک خط بالا از صحبت‌های استاد شجریان!

۴- سریال‌های ماه مبارک ِ رمضان را کامل پی‌گیری نمی‌کنم ولی دو سریال عطاران و مقدم را می‌بینم. درباره‌ی اولی که –در ادعا- "طنز" است سخن می‌گویم:

این سریال از دید ِ من از ضعیف‌ترین کارهای رضا عطاران است. خیلی ضعیف. بی مایه. این سریال زیاد با "درد" کاری ندارد.... هنوز هم می‌خندیم. خنده‌هایمان بیش‌تر شده. عجیب است، این‌گونه خندیدنمان نشانی شده از ایرانی بودنمان!
کنار ِ هم قرار دادن ِ دو دختر ِ دم ِ بخت و تمسخر ِ یکی از آن دو صرفا به علت ِ زیبایی یعنی چی؟ یعنی بیان این درد؟ آیا این راه ِ طنز است؟ "چیز" کشیدن و "سیخ" نشان ِ مردم دادن کدام درد را از سینه‌ی یک معتاد فریاد می‌کند؟!

۵- خدا اگر هم که خواب دید بعضی‌ها آدم شدند... باید برود و صدقه‌ای بگذارد.

۶-یک عکس ِ جالب پیدا کردم، خوب است شما هم ببینید:
شجریان و ... در محضر بنان

پرویز مشکاتیان،محمد موسوی و محمدرضا شجریان هستند در محضر استاد ِ بی بدیل، جناب "بنان"

پی‌نوشت: تا حالا به official website ِ شهیار خان سر زده بودید؟! عجب طراحی‌یی برایش کردند. زیبا بود. زیبا بود غزل‌نمایش ِ شهیار خان ِ قنبری در شب ِ بی نئون!
فقط اگر قسمت ِ DONATE را دیدید زیاد نگران و ناراحت نباشید!
نمیشه که "غزلی" بر آب، تَر کرد و لای دندان گذاشت... "نانی" باید!

+نوشته شده در 2008/9/11ساعت12:0توسط مجید | |


... تن ِ من مباد!

مگر می‌شود ایران را دوست نداشت؟ چه زشت، چه زیبا، این زادگاه ِ مقدس، این پیر ِ مشرق، عزیزترین و ماندنی‌ترین سبزهای یکان یکان ِ ما ایرانی‌ها و حتی شرقی‌هاست.

ایران، نه با پیش‌وند و پس‌وندی نه در قابی، هیچ‌گاه شایسته‌ی آن نیست که حتی یکی از مسئولیت‌هایش را فردی نااهل و نالایق بگیرد و همین است که با وجود ِ همه‌ی بیدار نمایی‌ها، همیشه افرادی هستند که حق‌گریزی‌ها و بغض‌ها را با کوک‌ترین قلم‌ها و نفس‌ها و صداها و سازها در گوش ِ هم‌کیشان و هم قبیله‌های خود سر می‌دهند.
تا زخم‌های سرزمین ِ مادری عمق ِ بیش‌تر بر نداشته تلاش می‌کنند با اندیشه‌های خود کاری برای دل‌ستان ِ خوش آب و رنگ ِ خود انجام دهند.

 خبری در شبکه‌ی خبری برنا *

محمد حسين صفار هرندي؛ وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي در اين جلسه ضمن پاسخگويي به سوالات نخبگان جوان اظهار داشت: تاکنون اقدامات بسيار زيادي در زمينه فرهنگي صورت گرفته و طرح هايي هم در دست اقدام است.

وي درباره عدم نمايش سازهاي موسيقي در تلويزيون گفت: ترويج موسيقي جزو شئون اسلامي و ايراني نيست و ما وظيفه ترويج را جزو شئون تلقي نمي کنيم اما جامعه جوان ما به موسيقي نياز دارد. که اين نياز از طريق گرايش عده اي به رشته هنر مسيقي برآورده مي شود.

دل ِ من حالش خوشه! اصلا بلد نیست بگیره! **

آقای صفار هرندی که از هفتاد و سه تا هشتاد و چهار در کنار ِ حسین شریعتمداری - مدیر مسئول- به عنوان ِ سردبیر و معاون مدیر مسئول در روزنامه‌ی کیهان دست به قلم بود و برخی مواقع شاید دست به گلو! با پیروزی آقای احمدی‌نژاد در ریاست جمهوری، بر تخت ِ قدرت ِ فرهنگی این مملکت تکیه زدند.
با پیشینه‌ای که داشتند بسیاری از هنرمندان ِ حزب‌اللهی و نیروهای سپاه را به وزارت‌خانه‌ی خود(!) راه داد. ایشان با ورود خود دست به یک شاه‌کاری زدند که شاید به عنوان ِ اولین اقدام پس از انتخاب(!) تنها از ایشون این عمل بر می‌آمد! و آن این بود: صدور ِ بخش‌نامه‌ای که زنان ِ کارمند وزارت ارشاد نمی‌توانستند از ساعت شش بعد از ظهر به بعد در محل ِ کار به اضافه کاری بپردازند.

  •  برگزاری نمایش‌گاه ِ کتاب به صورت ِ تاسف‌انگیز و غم‌ناک یک سال بعد از روی کار آمدن
  • ضعف‌های مدیریتی در امر ِ کتاب‌خوانی
  • رشد ِ بی‌سابقه در عدم ِ رعایت کپی رایت
  • پس رفت‌های عجیب و غریب در موسیقی
  • سانسورها و توقیف‌های کم نظیر در رسانه‌ها و مطبوعات
  • رشد ِ دست‌کاری‌ها در کنار ِ سخت‌گیری‌های ارائه مجوز به هنرمندان
  • شکسته‌تر شدن سینمای ایران
    و ...

شاید صرفا مختصری از ضعف‌هایی باشد که در حین نوشتن ِ این دست‌نویس به ذهن ِ من خطور کرد. و خیلی از آن‌ها را در سایه‌ی طبیعت ِ گاه خوب گاه بد ِ فراموشی ِ آدمی یا ذهن ِ خسته یا خودسانسوری ِ گاه القا شده از یاد بردم.

با این سوال- و رها کردن آن- که با نزدیک شدن به اوج ِ نفرت پراکنی‌ها و شُروع دوره‌ی مدیریتی افرادی چون صفار هرندی، سینماگران و هنرمندانی چون محسن مخملباف و بهرام بیضایی چطور رخت ِ کهنه‌ی خسته‌گی‌هایشان، تازه شد؟ بحث را به نگاهی به خبر ِ ارائه شده سمت و سو می‌دهم.

نگاه ز آگاه خواه!

در بخشی از مقاله‌ی "دکتر حسین صدیق" با عنوان "موسیقی و حکیم قشقایی"می‌خوانیم:

«به خلاف آنچه مرف‍ّهان بي‌درد و دهريون و حكمت‌ناآشنايان لاابالي و خوشگذرانان بي‌ادراك و معرفت شايع مي‌كنند، دين‌مداري و خدامحوري و كهانت‌خويي و تعب‍ّدپيشگي، اساس و جان‌مايه موسيقي بشر است. قدمت موسيقي به اندازة زبان و شايد از آن هم فزون‌تر است و اعتبار و اهميت آن بسيار فراتر از اعتبار و اهميت زبان است. چرا كه بشر بي‌ آن پيوسته احساس فقر و خلأ معنوي كرده است. و اگر زبان را به مثابه وسيله ا‌ُنسيت و ايجاد ارتباط و پيام‌رساني روزمره به كار گرفته است، با موسيقي به عنوان زباني فراتر از آن و وسيله‌اي پرشورتر از زبان معمولي سخن گفته است و آن را يك عامل بنيادين حيات معنوي خود، چون زيرساختي بر زندگي اين جهاني برشمرده است. موسيقي هيچ‌گاه ماهيت سرگرم‌كننده، مانند شطرنج يا چوب الف نداشته است و انسان، بي ‌آن احساس كم‌داشت كرده است.
موسيقي در هر زمان و در همة روزگاران بشر بوده است و اندرونة بشر از لحظة تولد با آن عجين شده است»

 بسیار دیده شده است که سخن را گفته‌اند بدون آن‌که به آن فکر کرده باشند. اما وقتی شما به عنوان ِ یک مسئول کنار ِ جماعتی با عنوان ِ "نخبه‌گان" قرار می‌گیرید و می‌خواهید دهان به سخن بگشایید قضیه به شدت متفاوت می‌شود. ولی چرا به این موضوع توجه نمی‌گردد؟ آن‌وقت باید به توانایی‌های فکری افراد دقت کرد.

کسی امور را در دست می‌گیرد که:

  • می‌گوید: جامعه‌ی "جوان" به موسیقی نیاز دارد.
  • می‌گوید: اقدامات ِ فرهنگی انجام شده. ولی چه و کی؟ پیروز یا شکست خورده؟!
  • رابطه‌ی ایران و اسلام را در چه می‌داند؟
  • رابطه‌ی موسیقی با اسلام را چه می‌داند؟
  • رابطه‌ی ایران را با موسیقی چطور؟
  • رفع ِ نیاز ِ جامعه‌ی "جوان" به موسیقی با تحصیل ِ عده‌ای در خراب‌آبادهایی به نام ِ "هنرستان" است؟! و این‌گونه جامعه در مورد موسیقی به ارضا می‌رسد!

معلوم است جای‌گاه ِ موسیقی و وطن و اسلام را نمی‌شناسند. پس ارائه‌ی راه‌کار کاملا بی‌خود است!

تا همین‌جا به این دست‌نویس قناعت می‌کنم.

* منبع خبر
** از رضا صادقی

شاید مرتبط:

۱- لینک یک
۲- لینک دو
۳- لینک سه

این بیت را همین‌جوری از خودم نوشتم (!):

جانَماز ِ پیش ِ رویت از جنس ِ ناجنس ِ خود‌باخته‌گان است
منظره‌ی شب‌راه ِ نامردان فضولاتِ حیوانات و شیطان است

+نوشته شده در 2008/8/28ساعت19:30توسط مجید | |

Grand Cafe

افتتاحیه!

Grand Cafe وبلاگی‌ست که گرچه امروز کار ِ خود را آغاز کرده ولی سال‌ها تجربه‌ی وبلاگ‌نویسی را برایش هزینه کردم. امیدوارم آن‌را به نقطه‌ای برسانم که خواندن ِ آن لذت‌بخش و نوشتن در آن با رسالت هم‌راه باشد.

هنوز از تو در این میدان صمیمیتر نمیبینم

از این تنها درخت ِ شب کسی را سر نمیبینم  (شهیار)

 

برای تبادل لینک در نظرات اشاره کنید.

 

 

پی‌نوشت1- آقای علی‌آبادی شعور ِ مردم کجا شعور ِ شما کجا!؟

شرم آور است. بهتر است خاموش باشید!

 

پی‌نوشت2- به نظر من ممنوع الخروج شدن ِ گلشیفته‌ی عزیز که وزارت ِ ارشاد بیش‌ترین دخالت را در آن دارد تاکیدی مجدد بر "تفکر بسیار بسته‌ی آقایان" است. و دیگر هیچ!

 

پی‌نوشت۳-
غیرت) تنها مدال ِ طلای المپیک با زحمات ِ "هادی ساعی" حاصل شد.
جوگیر) جواد خیابانی: بچه‌ها، یک دو سه ... حالا یه سرود دیگه! آها بیا!
ضایع) کجایی آقای علی‌آبادی؟!

 

پی‌نوشت۴- یاد ِ "تورج نگهبان" زنده. روحش شاد.

+نوشته شده در 2008/8/20ساعت13:0توسط مجید | |