تبليغاتX
Grand Café


















Grand Café

**آزادي از قيد تعلق**

mahmood dowlat abadi - GrandCafe

 

کلیدر را خیلی‌ها بزرگ‌ترین و مهم‌ترین اتفاق ِ ادبی چند دهه‌ی اخیر می‌خوانند. برای مثال وقتی از لیلی گلستان در مورد کتاب کلاسیک فارسی و از معاصران سوال می‌شود،جواب می‌دهد: «شما کلیدر را بخوانید و ببنید نثرِ خوب یعنی چه.حظ می‌برم.»
یا جای خالی سلوچ، را استادان ادبیاتِ داستانی شاه‌کار ِ دولت‌آبادی می‌دانند.و من کاری که او در «رئالیسمِ روستایی» کرد را به‌واقع تکرارناشدنی می‌پندارم.

عبدُل سروش، سوالی برای‌اشان پیش آمده‌بود و پرسیده‌بودند: «محمود دولت‌آباد کیست؟»

اگر سروش، او را نمی‌شناسد که حال و روزش مشخص است. و اگر می‌شناسد،نه‌تنها روشن‌فکر نیست که شعور هم ندارد و خودش را به نفهمی می‌زند، زیرا می‌شناسد ولی می‌گوید نمی‌شناسم! این را می‌گویم که اشتباه نکنید که از این عبارتِ مذکور، طعنه‌ای حاصل می‌شود.خیر! مثلِ این می‌ماند که ابتدای نقدِ سیاستِ دولتِ نهم بنویسم:«شنیده‌ام محمود نامی هست، چی‌چی نژاد یا چی‌چی گشاد آها آها شاید هم گفته‌اند احمدی‌نژاد!»؛ آن‌وقت من خودم را مسخره کرده‌م. خودم را سرِ کار گذاشته‌م. آن‌وقت قلمِ من، شعورِ لازم را نداشته‌است. وگرنه، کدام طعنه؟
کسانی‌که این نامه را شجاعتِ سروش می‌دانند، باید به این بیندیشند که سروش در این نامه پیش‌تر از این‌که به دولت‌آبادی، پاسخ داده باشد، تنها بی‌لیاقتی و بی‌احترامی و ادبیاتِ ناپسندش را نثارِ این نویسنده‌ی ماندگارِ معاصر کرده، او روی حرف‌اش به «میرحسین موسوی» بوده‌است. نزدیک به آن قولِ معروف: «به در می‌گوید تا که دیوار بشنود!» و این به هیچ‌وجه مصداقِ شجاعت نیست.
اگر سروش دولت‌آبادی را «سست نثر» می‌داند، جامعه‌ی ادبیاتی هم بایست برای قدردانی از حافظ‌شناسیِ او و رفقایش، ایشان را «دلقک ِ ادبیات» بخوانند!
آقای سروش! چون بی‌شرمانه نوشتید، می‌گویم که بدانید، دولت‌آبادی صحبت از «ریش و پشم ِ شما» نکرد! صحبت از «امام،امام کردنتان» نکرد. که حالا شما حرف از «غار» به میان می‌آورید.آقای سروش خوب است به‌یاد بیاورید که می‌گفتید:"از ابتدا که «امام امت» هم فرمان را صادر کردند برای تشکیل ستاد انقلاب ِ فرهنگی آن‌چه هم که به ما «توصیه کرده‌ند و امر کرده‌ند» همین بود که در هر چه «اسلامی‌تر» کردنِ فضای دانش‌گاه و پی‌افکدنِ یک‌چنان بنیانِ الهی ما بکوشیم" شما که می‌گویید دیگرانی گذشته را فراموش کرده‌ند، خودتان گذشته را به‌خاطر آورید که زیر ِ کدام پرچم سینه می‌زدید. وگرنه هستند بسیارانی که به‌یادتان آورند. شما که اسامی ردیف می‌کنید و با ناله‌ی «فلان و فلان هم بودند» از خود رفع ِ تکلیف می‌کنید گویی که انگار هرچه بگویید این و آن هم بودند، پنداری شما، دستی بر آتش نداشتید! به‌‌تر، به‌خاطر آورید؛ کدام عطر را می‌خواستید در مشامِ جوان‌ها بچپانید! و حالای جوان‌های‌امان را نیم نگاهی کنید، تا نپندارید که نخفته‌اید.

 

پ.ن: از "فرارو" و "یاری نیوز" و چندجای دیگر به‌طور مرتبط لینک داشتم ولی فیلتر شده‌اند.
تو این مملکت، هر کسی حرفی بزنه که به مذاقِ آقایان خوش نیاید، فیلتر می‌شود.
عجالتن، حرف‌های دولت‌آبادی را این‌جا و حرف‌های سروش را این‌جا بخوانید.

+نوشته شده در 2009/5/20ساعت16:45توسط مجید | |

 

اواخر سالِ پیش، رهبرِ جمهوری اسلامی:

«مثلِ کسی‌که پنج سالِ دیگر بناست کار بکند، کار بکنید.یعنی تصور کنید که این یک‌سال به‌اضافه‌ی چهار سالِ دیگر در ید ِ مدیریتِ شماست.با این دید نگاه کنید و کار کنید و برنامه‌ریزی کنید و اقدام کنید.»

(+)

تبلیغاتِ احمدی‌نژاد در تلویزیون، دوره‌ی اول:

«واقعا مشکلِ مردم ما الان شکل موی بچه‌های ماست؟ بچه‌ها دوست دارن موهاشون رو هر جوری بذارن،به من و تو چه ربطی داره؟ من و تو باید به مسائل اساسی کشور برسیم. یعنی دولت باید بیاد اقتصاد رو سامان بده، فضای کشور رو آرامش ببخشه، امنیت روانی درست کنه، پشتیبانی بکنه از مردم، مردم سلایق گوناگون دارن. سنت‌های مختلف، اقوام مختلف، تیپ‌های مختلف.دولت خدمت‌گزار همه است. چرا مردم رو کوچیک می‌کنیم؟ یعنی واقعا مردم رو این قدر کوچیک می‌کنیم که الان مشکل مهم جوون‌های ما اینه‌که مدل موشون رو چه جوری بزنن و دولت هم نمی‌ذاره. شان دولت اینه؟ شان مردم اینه؟ این توهین به مردم ماست. چرا مردم رو دستِ کم می‌گیریم؟الان مشکل کشور اینه‌که مثلا فلان دختر ما فلان لباس رو پوشید؟ یعنی مشکل کشور ما اینه؟ مشکل مردم ما اینه؟»

(+)

اوایلِ سالِ هشتادوهشت طیِ یک جلسه‌ی خصوصی:

«هیچ معنایی ندارد ریاست‌جمهوری در ایران دو دوره‌یی باشد و همان‌گونه که نمایندگی مجلس در ایران نامحدود است، دورانِ ریاست‌جمهوری هم باید نامحدود باشد...ما باید از تجاربِ دوستان‌امان در آمریکای لاتین یاد بگیریم. مگر آقای چاوز نبود که با مقاومت وصف‌ناشدنی همین تغییرات را در قانون اساسی خودشان اعمال کردند پس ما هم می‌توانیم چنین اقداماتی را انجام دهیم فقط یک شرط دارد و آن‌هم نترسیدن است... برنامه انتخابات ریاست جمهوری دوره دهم به‌گونه‌یی مدیریت شده‌است که پیروزی ما در آن قطعی است و ما اهدافی بسیار فراتر از این انتخابات داريم که از جمله آن به‌دست گرفتن برخي مراكز مالي مهم نظير ... (؟) است چرا كه هيچ دليلي ندارد چنين مراكزي خارج از اختيار دولت باشد.»

(+/+/+/+)

اواخر فروردین، رئیس‌جمهور سوئیس و احمدی‌نژاد:

«احمدی‌نژاد ضمن ابراز امیدواری به سیاست جدید آمریکا گفته‌است که: ایران از وضعیت فعلی ناراضی است و خواهان تغییر آن است، بدین‌منظور باید گام اول را آمریکا بردارد و تغییری جدی در سیاست خود بدهد. احمدی‌نژاد همچنین گفته‌است اگر اوباما بخواهد، می‌تواند این دگرگونی را به انجام رساند. این تغییر از نظر احمدی‌نژاد بایستی در همین ماه‌ها انجام شود، چون بعدا مشکل‌تر خواهد شد»

(+/+)

*** ***

این چهار بند بالا را، چهار اپیزود اساسی‌،مهم و حساس می‌دانم برای این‌که تاکید و تکرار کنم، این‌بار، رای ندادن چقدر اشتباه و بچه‌گانه‌ست.من از تحریمی‌ها سوال می‌کنم، اگر هیچ حرف دیگری جز این‌چهار بندِ بالا را نخوانده‌بودید باز چه دلیلی را می‌توانستید برای این تصمیم مطرح کنید و یا بر چه اساسی خودتان را مجاب به «بی‌تفاوتی» کنید؟ حالا بماند،مطالبِ فراوانی که چه من،چه سایر دوستانِ مخالفِ تحریم تا به امروز منتشر کرده‌ند.باری،جالب آن‌که اشاره‌ام به این چهار بند،بدین شکل، بدونِ هیچ شرح و توضیحِ اضافه‌ای است؛یعنی دقیقا به وضوح می‌شود دریافت تا چه اندازه «خطر» حس می‌شود، تا چه حد «تغییر» الزامی‌ست و باید رفت و رای داد.حتی این‌بار، این‌گونه است که می‌شود «جریانِ انتخابات در جمهوری اسلامی»‌را محکِ درست‌ودرمان زد.
به‌واقع،احمدی‌نژاد برای هرچه تدبیر نکرده‌باشد،در زمینه‌ی انتخابات،نه‌تنها کار کرده‌است بلکه به‌نظر می‌رسد حساب‌شده و خوب پیش‌رفته و می‌رود.سفرهای متعدد استانی،سی‌دی‌ها و پوسترهای تبلیغاتی، سیب‌زمینی و شیر رایگان و ... همه به‌کنار، حمایت‌های گسترده‌ی رسانه از ایشان به‌کنار، «بندِ اولِ همین مطلب» را شاید بتوان «تبلیغی جهت‌دار و پر نفوذ» خواند که با قرار گرفتن، کنار عمل‌کردِ تبلیغاتی ِ او از هر نوع‌اش و از هر جنبه‌اش-عوام‌فریبی‌اش باشد،نباشد مهم نیست- که چندتایی‌اش را هم شمردم، تحقیقا و ایضا دقیقا نشانه‌های تبلیغاتی قوی را داراست.که اثرش را هم می‌بینید و هم خواهید دید.
عقلانی‌ست در این انتخابات شرکت کرد و به یکی از دو کاندیدای مهم،یعنی کروبی یا موسوی رای داد. در آن «بند سوم این مطلب» می‌بینید که احمدی‌نژاد،چگونه حتی دو سال را برای خود کافی نمی‌داند، و به چه منابعی چشم دارد.من تا این ساعت،نظرم روی «میرحسین موسوی‌»ست.با مصلحت‌اندیشی و عاقبت‌نگری، همه‌امان باید حرکتی کنیم تا خُردادمان، زمستان نشود.

+ دیوار به دیوار ِ آزادی
+ عمو زنجیرباف
+ سکوت شیشه‌های شب غمی داره
+ انتخاب کردن، با دیکتاتور کنار آمدن نیست (1)
+ انتخاب کردن، با دیکتاتور کنار آمدن نیست (2)
+ انتخاب کردن، با دیکتاتور کنار آمدن نیست (3)
+ انتخاب کردن، با دیکتاتور کنار آمدن نیست (4)
+ مخالفم، اما مخالفت را بلدم
+ آقا! اجازه هست بگیم؟

+نوشته شده در 2009/5/18ساعت18:30توسط مجید | |

Sound of Silence/ mana neyestaani/ GrandCafe

+ رسمن مملکت بی‌قانون است
+ دستور توقف انتشار روزنامه یاس نو صادر شد‬
+ یاسِ نو شبانه توقیف شد
+ کار از دست آیبتا خارج شد
+ در سوگِ یاسِ نو
+ یاس نو یا یأسِ نو
+ اگر این ظلم نیست، پس ظلم چیست؟
+ اول می‌بندیم، بعد مستندات را خواهیم یافت!

 

دموکراسی دارد برای‌امان شکلِ «آرزو» می‌شود.
این‌چه بغضی‌ست،بی‌شبنم،سال‌های سال در خانه‌ی ما،ایران،جا خوش کرده؟

آقا! اجازه هست بگیم؟
که خسته‌ایم از سین‌جیم!

سریال‌امان شده یوسف،کتاب‌امان ک.پ،فیلم‌امان اخراجی‌ها،روزنامه‌امان کیهان،هم‌شهری، از مجله‌ها که نگوییم به‌تر است،یک ترانه‌سُرایمان در داخل می‌میرد، یکی دیگر تبعید است،خواننده‌امان ساسی‌مانکن،خیابان‌امان آراسته به گشتِ ارشاد، پارک‌هایمان اهانت به دختران و زنان، ازدواج‌های‌امان اگر سربگیرند شده طلاق، ورزش‌امان شده فوتبال،فوتبال‌امان هم جنگ،اینترنت‌امان همه سانسور...
فرهنگ هم در حال نابودی‌ست و روزبه‌روز خبرهای بد بیش‌تر و بیش‌تر منتشر می‌شوند.
نه فقط این‌ها نیست. برید با یک اهلِ فن،‌مثلا یک خلبان صحبت کنید. ببنید جدا از سطح فرودگاه و هواپیمایمان، یک مقایسه‌ی کوچکی در آمار پروازهای‌امان با دیگران به‌اتان بگوید. تا فاجعه دستتان بیاید.
دنیا با ما قهر کرده‌است و ما همچنان رییس‌جمهورمان دعای فرج می‌خواند، در همان دو،سه سفرِ محدودی، که اگر نبود به‌کل، خودمان بودیم و خودمان. خودمان و تخریبِ خودمان.
کاش رییس‌جمهورمان به جای آن‌که ادعایش شود که نون‌و پنیر، چای‌و خرما می‌خورد که تمامِ ساده‌زیستی‌اش جز عوام‌فریبی نیست، می‌رفت شاطر عباس،می‌رفت شاندیز، می‌رفت لوکس طلایی، می‌رفت حاتم، می‌رفت خانه‌کوچک، می‌رفت البرز،می‌رفت نایب،... یا اصلا نه، یه «هایدا» می‌گرفت کوفت می‌کرد،اما حداقل کاری نمی‌کرد که فردا، این همه، شرمنده‌ی تاریخ باشد/ شود.


طرح از مانا نیستانی

+نوشته شده در 2009/5/17ساعت11:30توسط مجید | |

...GrandCafe

 

همه‌ی چیزهای عظیم و مهمی که می‌شناسیم کار عصبی‌هاست. همه‌ی مکتب‌ها را آن‌ها بنیان گذاشته‌اند و همه ‌ی شاهکارها را آن‌ها ساخته‌اند و نه کسان دیگر. بشریت هرگز نخواهد فهمید که چقدر به آن‌ها مدیون است و بخصوص آن‌ها برای ارائه این همه چیز به بشریت چقدر رنج کشیده‌اند. ما از شنیدن موسیقی خوب، از دیدن نقاشی زیبا لذت می‌بریم، اما نمی‌دانیم که برای سازندگان‌شان به چه بهایی تمام شده‌اند، به قیمت چه بیخوابی‌ها، چه گریه‌ها، چه خنده‌های عصبی، چه کهیرها، چه آسم‌ها، چه صرع‌ها، و چه مقدار اضطراب مرگ که از همه آن‌های دیگر بدتر است …

 

+درجستجوی زمان از دست‌رفته/مارسل پروست

From The Bottom Of My Broken Heart

پ.ن۱:آن روزهایی‌ست که حوصله‌ی خودم را هم ندارم.

پ.ن۲: ژانرِ اونایی که از قبل هماهنگ می‌کنن: «کجا بریزم؟» ...

پ.ن۳: ژانرِ دخترایی که الان تو دلشون می‌گن: "وااااااااااااااااااا"

+نوشته شده در 2009/5/16ساعت20:45توسط مجید | |

alone... GrandCafe

و پشت حوصله ی نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم

 

***
وقتی دل‌تنگ می‌شی، وقتی یاد گذشته‌ها می‌اُفتی، وقتی انگار خاطره‌هاتُ مثلِ یه ویدئو پلی کردن، وقتی هوات عوض می‌شه چه با صدای ف.فرومند و شعر م.حیدرزاده می‌ره تو عمقِ خاطراتی که می‌بینی! اَه، عجب دوره‌ای بود، عجب حماقتی بود، آه می‌کشی، بی‌صدا، بلند،غریب. چه حتی با یه عطری که دل‌ات رو می‌لرزونه... چه ریلکس ِ سبز! می‌برتِت توی مترو، توی پارک، توی خیابون.می‌شینی کف ِ خاطره.زمان هم بی‌رحم است، هم مهربان.شاید خوبیش اینه‌که آدما از یه‌جایی به بعد می‌میرن

+نوشته شده در 2009/5/15ساعت22:0توسط مجید | |

میرحسین موسوی و بانو رهنورد

 

یه سیبیل کلفته می‌افته دنبال یه پسر خوشگله. پسره هی در می‌ره تا این‌که آخر سر تو یه کوچه بن‌بست گیر می‌افته. سبیل کلفته می‌گه خب دیگه این‌جا آخر خطه، بکش پایین! پسره که راهی نداشته می‌گه پس به شرط این‌که بعدن هر کی ما رو دید، بگیم من ترتیب تو رو دادم. سبیل کلفته می‌گه قبول، تو فعلن بکش پایین دولا شو، بعدن هر کی یه نگاه به من و تو بندازه، خودش می‌فهمه کی ترتیب کیو داده.

حالا شده حکایت ما و اون‌هایی که ادعا می‌کنن با رای‌ندادن ترتیب نظام رو دادن.

نکنید آقا جان!

(+)

بعد از مطالبِ زیر:

انتخاب کردن، با دیکتاتور کنار آمدن نیست (1)
انتخاب کردن، با دیکتاتور کنار آمدن نیست (2)
انتخاب کردن، با دیکتاتور کنار آمدن نیست (3)
انتخاب کردن، با دیکتاتور کنار آمدن نیست (4)

برای افزودن به آن‌چه تا به‌جال گفتم؛هرچی فکر کردم چیزی بگم که یه دلیلِ تازه و محکمی برای‌امان باشد پیدا نکردم. نه برای ما، که برای کسی هرگز تکلیف تعیین نمی‌کنم،بلکه برای خودم.یعنی همان چهار قسمت به زعمِ من جامع بود، حالا شاید مانع نبوده‌باشد. صحبت‌های دیگران را هم خواندم.هر کسی چیزی نوشت،هر لینکی پیدا کردم، بدون پیش‌قضاوت هم اکثرا خواندم و خواهم خواند.
بنابراین، نتیجه، تصمیم‌ام، رای به «میرحسین موسوی» شد.
رای خواهم داد و رای‌ام هم «میرحسین موسوی»‌ست.

 

پ.ن: «دادا محمود»عزیز،گفت کامنت‌ها را چرا بستم؟ علت‌اش این بود که می‌دانستم باز چند نفر، با تفکر ِ آقای «امیرجمشیدی» پیدا خواهند شد، که همه‌جانبه به موضوع نگاه نکنند. «نخوانند»و بنویسند! فقط «اسامیِ آدم‌ها» را ردیف کنند و بنویسند! در «گذشته» زندگی کنند و بنویسند! چون می‌دانستم تفکر «امیر»، آن‌قدر تکراری‌ست و موافق و هم‌سو با میلِ این حکومت که دیگر نمی‌خواستم امثال‌اش را بشنوم! چون فکر می‌کنم کسانی با «تفکر» امیر، نمی‌دانند، که دارند «بچه‌گانه» حکومت را دستِ‌کم می‌"گیرند!
پیشنهاد ِ اضافی: + و +

+نوشته شده در 2009/5/12ساعت22:45توسط مجید | |

 

یکی از یازده قانون مهمِ «تفکر سیستمی»، خاصه برای software development، این نکته‌ی زیر است:

 *you can have your cake and eat it too - but not at once

و این همانی‌ست‌که تقریبا به‌ترش را خودمان داریم: "هم خر و می‌خواد،هم خُرما"!

+نوشته شده در 2009/5/11ساعت9:15توسط مجید |

D R E A M S ... GrandCafe


ما در زندگی به رازهای واقعی ِ بیش‌تری احتیاج داریم.
هِم! در این روزگار، چیزی که بیش از همه کم داریم نویسنده‌ای است یکسره آزاد از قید شهرت، و شعری به راستی خوب اما چاپ نشده.
البته مسئله‌ی گذران زندگی هم مطرح است...


- همینگوی

+نوشته شده در 2009/5/9ساعت11:30توسط مجید | |

best grand cafe evar :)

 

۱- من قبل از این‌که خود ِ مطلبِ سورن، رو بخونم، کامنتاشو خوندم. خیلی مطلبِ جالبی بود. این اسامی و گفتارهایی که گاها خنده‌ی موزیانه‌ای رو هم در پی داره. همه چی انگار از مدرسه‌هه شروع می‌شه. از این‌که معلمه بگه: «کُسینوس» و به بغل‌دستی‌ت نیگا نیگا کنی یا خود ِ احمق‌اش مسئله رو جوری بده که جواب دستگاه بشه «یک و سه» و بیاد هوار بزنه کی " یکُ‌سه" در آوُرد؟ یا اون معلم ِ فیزیک ِ عزیزم که یه بارم ازش این‌جا نوشتم، برمی‌گشت می‌گفت:"من کلاسِ خصوصی با دخترها که می‌رَم روی دانشمند ِ گران‌قدر ِ آلمانی، آقای «کیرشهُف» تاکید خاصی دارم و آن‌ها هم لبخند می‌زنن"
یا سایر مثال‌هایی که هست مثل:«حسن شاش» یا «کُسمِتیک» یا «کیر‌که‌گارد»...
ما جماعت ِ ایرانی ولی کلا مُشکل داریم. سر کلاس هم که باشی، وقتی یارو برمی‌گرده عقب می‌گه "اون پرده رو بکش یا بزن عقب" کرم ِ خودشو می‌ریزه! این فاجعه نیست؟ خُلاصه این‌که عجب سوژه‌ی خوبی‌ست، حرف‌هایی که در ادامه‌ی سورن، مانی، در سورن2 زده‌را نیز پیشنهاد می‌دم بخونید.
شاید خودم‌ام در حرف زدن با دوستانم یا چتِ مجازی از این حرف‌ها و اصطلاحات‌ و اسامی یا آن فعل ِ خوب ِ معین، استفاده و شوخی کنم. ولی با توجه به گستره‌ی آن اسامی، در یک اجتماع ِ علمی، در یک بحث ِ جدی، در یک گفتُ‌شنودِ رسمی، فکر می‌کنم حرف زدن در موردش خیلی هم خوب باشه. بازم دمش گرم آقای مانی.

 

۲- یه بحثِ دیگه هم هست،که مربوط به مجازستان و اینترنت می‌شه. دیشب تو فیس‌بوک با آرش عزیز حرف می‌زدم، در مورد شکایتی که نسبت به آدم‌های بی‌هویت داشت. با یک اسم مستعار، با یک اسم ِ کوچک، بدون ِ هیچ‌وبلاگ و شخصیتی، بدون ِ درخواست و پروفایلِ معتبری می‌گردند و کاراکتر مجازی شده‌اند و هرچه هم به گوش‌اشان بخوانی که اصلن تو کی هستی و چه صنمی داری! حالی‌شون نمی‌شه. این درد دیگه واقعن مشترکه! یه سری واقعن دارن می‌لولن انگار! شکایتی که من قبلن از علی‌رضا شیرازی هم دیده‌بودم و امروز هم‌که یادش افتادم به واسطه‌ی یادداشتِ خانم مومنی بود.

 

۳- اینم بخونید دیگه بی‌زحمت :دی

+نوشته شده در 2009/5/7ساعت20:50توسط مجید | |

happy ur birthday saint touka ..GrandCafe

به نظر من توکا نیستانی از آن دسته آدم‌هایی‌ست که به قولِ بهنود،می‌آیند وزنی بر کره‌ی زمین بیفزایند.
یک‌بار ِ دیگه گفتم، زندگی چیزی نیست که متعلق به همه باشد. توکا، خوب می‌بیند، خوب می‌نویسد، موقعیت‌شناس است،خوب است. فکر می‌کنم انگشت‌شُمار باشند، وبلاگ‌هایی که وقتی شما با آن‌ها آشنا می‌شوید، می‌روید و تمام ِ آرشیوش را زیر و رو می‌کنید،شک نکنید یکی از آن‌ها وبلاگِ خوبِ توکای مقدس است. تازه توکا از معدود رفقای اگزوپری هم هست.
توکای مقدس، شاید چون زلزله‌ای، شهرِ افکارت را پُشت‌ورو می‌کند!

«حضورش به محیط، به کار و به زندگی کیفیت می دهد، این کیفیت قابل تبدیل به عدد و رقم نیست، در هیچ گزارش مالی ردیفی برای آن وجود ندارد، روی هیچ نموداری قابل علامت زدن نیست، آن را با پول نمی توان خرید یا فروخت یا حتی جبران کرد. بودنش سعادتی است که نصیب ما شده است» (+)

تولدش مبارک باشد.

+نوشته شده در 2009/5/6ساعت10:45توسط مجید | |

wow grand cafe again ;)

 

"وقتی‌که روح تلخ می‌شود تلخ می‌ماند. کاری نمی‌توان کرد. تلخی انگ است. داغ است و مهر و نشانه‌ست. می‌ماند؛ می‌شود هویت انسان. مانند رنگِ چشم. هرچند رنگ چشم دنیا را رنگی نمی‌کند ولی تلخی... تلخی تصویرهای تلخ می‌سازد. تلخی تصویر واقعیت است. تصویر ِ روی شیشه‌ی مات تو، وارونه، کوچک‌تر از واقع"

+

 

پ.ن۱: من یه چیزی رو چندین وقت هی یادم می‌ره بنویسم! و اون اینه‌که ما عنوان‌بندی‌های «از لحاظ ِ...» رو از بزرگِ قبیله، سرهرمس مارانای کبیر برداشت کردیما.ایشون به شدت کارش درسته. اینو که خوندم یادش افتادم و گفتم. این‌جا یک نمونه از اون نوشته‌هامه که به قبلی‌هاشم لینکیدم...
پ.ن۲: +

+نوشته شده در 2009/5/5ساعت14:15توسط مجید | |

 

سری‌نوشته‌های مربوط به انتخابات تحت‌عنوانِ «انتخاب کردن،با دیکتاتور کنار آمدن نیست 3،2،1» را می‌بینم که در بینِ برخی از دوستان‌ام خوش‌صدا کرده و از نظرات‌اشان گاه‌وبی‌گاه بهره‌مند شدم و بازخورد ِ آن‌را تا حدی حس کردم. با دوستانِ خوب‌ام در فیس‌بوک و مسنجر هم حرف زدم و حتی از بعضی دوستان دعوت به طرحِ نظرهاشان کردم. از دوستانی که با نگرانی دل‌جویی و امر به آرامش کرده‌ند از حیثِ این‌که موضوع دخلی هم به سیاست دارد نیز ممنونم. بیش‌تر ِ کسانی‌که من آن‌ها را مُشتاق به انتخاب کردن دیدم هم رای‌اشان به میرحسین موسوی بود. و عده‌ای نیز به کروبی. خوش‌بختانه من کسی را ندیدم که از احمدی‌نژاد تعریف و حمایتی کند و لابد اگر می‌کرد، دوستِ من نبود خُب! ولی در کل، شنیده‌ام هستند بسیارانی که از احمدی‌نژاد طرف‌داری می‌کنند و خُب چیز ِ خیلی عجیب‌غریبی نیست. ولی یک نکته‌ای هست. و آن‌هم این ترکیب است: «شهرستانی‌ها».

اکثر ِ قریب به اتفاقِ برخوردهایِ بسیارم، یا شنیده‌هایم، این نشان را دارند که «هوادارانِ قابل اعتنا و حداکثری» این آقای احمدی‌نژاد، «شهرستانی‌اند» و به نظرم این موضوع خیلی اهمیت دارد.
من نه توانایی و نه حوصله‌ی بررسی و تحلیل این موضوع را دارم. ولی از یک دیدگاه به آن می‌نگرم:
آن هم این‌که،به شما این‌را القا می‌کند که
یک)"هر چه امکانات و آگاهیِ شما کم‌تر باشد، توقع و سلیقه‌ی شما سطحی‌تر است"
دو ) و نیز لحنِ گوینده، مبین ِ این موضوع است‌که: "شهرستانی‌ها را ساده‌تر می‌توان فریب داد و در حقیقت، آن‌ها فریب‌خورده‌اند"

اصلن به نظرم این «شهرستانی‌ها» معنی ندارد. شما کجا را می‌خواهید این‌گونه بخوانید؟
تهران را؟ هرجا جز تهران را؟ هرجا جز مرکز استان‌ها؟ همه‌ی شهرهای بزرگ به جز حومه‌ی تهران؟
در واقع، در ناخودآگاهِ مخاطب،تنها دو مفهوم جدی، به نظرم وجود دارد: «بی‌عدالتی و فقر» و یک سری مسائلِ جانبی که او انگار احساس می‌کند نمی‌تواند در واژه‌ای آن‌ها را مجموع بیابد و پناه می‌برد به عبارتِ «شهرستانی‌ها» و این‌گونه می‌نامد. حق هم دارد.

مطلب را جمع‌وجور کنم؛ «بی‌عدالتی و فقر» سبب گم‌راهی می‌شود. مَردُمی که از آن رنج می‌برند - و کم هم نیستند- می‌توانند گمان برند که رییس‌جمهوری که از پایتخت،‌بلند می‌شود و در گرما و سرما، از نزدیک با آن‌ها ملاقات می‌کند و این لمس ِ دستان ِ او، خواب نیست و در عین ِ بیداری‌ست، بوی ِ خوب ِ اسکناسِ تانخورده هم عینِ واقعیت (از بوی سیب‌زمینی و شیر و ... بگذریم) ،‌ چرا حق نداشته‌باشد که تسلیم ِ وعده‌های خام شود؟ او می‌تواند به چشم ببنید که یک مسیر پانزده‌دقیقه‌ای برای استقبال را احمدی‌نژاد، دو ساعته گذرانده‌است. ... ولی او در شرایطی‌ست که شاید نتواند تمیز دهد،«وقت» چه عنصر مهمی برای یک رییس‌جمهور است و اصولا مگر طبقه‌بندیِ وظایف و سطح‌بندیِ مدیرانِ امور ِ مختلف معنی ندارد؟ مگر نه‌این‌که افتخار به این است که به مدیران و وزرایت اعتماد کنی-که لیاقت می‌خواهد- تا نخواهی پای هر کاری حاضر باشی و سرک بکشی و دخالت کنی. تمیز بدهی که مدیر بودن در بالاترین سطحِ خودش،با جای‌گاه ِ یک نوکر و کارگر و شب‌زنده‌دار و خُرما‌خور - حد ِ اعلای عوام‌فریبی اعلام ِ این است که در جلسات هیئت دولت چه خورده می‌شود!!-   تفاوت‌های خیلی تابلویی دارد!!

راستی، انتخاب کردن، با دیکتاتور کنار آمدن نیست!

+نوشته شده در 2009/5/3ساعت22:30توسط مجید | |

یو آر این گراند کافه :)

 

چند وقت پیش که با دوستِ خیلی خوب و محترم‌ام، سِر کافکای عزیز در کافه‌ای نشسته بودیم هنگامی‌که صحبت‌اش را از گذشته تمام کرد؛ دستم را فِشُرد و گفت:

«سگ‌ها هنوز مثل ِ امروز آن‌قدر سگ نشده‌بودند.»

یک ساعتِ دیگری گَپ زدیم و از هم جدا شیم. خلاصه این‌که خیلی‌ام خوش گذشت به‌امون... ;)

 

قبلی‌ها: از لحاظ اندازه | از لحاظ آفرینش| از لحاظ ِ دیدن| از رنجی که می‌بریم

+نوشته شده در 2009/5/2ساعت20:30توسط مجید | |

رضا سیدحسینی GrandCafe

"يك زماني همه تعجب می‌‌كردند از اين‌كه در ايران ارزشِ كارِ مترجم‌ها با نويسنده‌ها برابر است.اما حالا؟
تنها دليل‌اش هم‌اين است كه در اين مملكت كتاب‮خوان وجود ندارد. قبلاً هم جايي گفته‌ام ما كلاً دوهزار نفريم كه خودمان مي‌نويسيم، خودمان ترجمه مي‌كنيم، خودمان چاپ مي‌كنيم و خودمان هم مي‌خوانيم. كسي هم كاري به كارمان ندارد. يك زماني تيراژ كتاب در اين مملكت پنج تا ده هزارتا بود. نمي‌دانم دليل‌اش چيست كه وضع اين‌طوري شده. شايد به خاطر ِ اينترنته..."

«رضا سیدحسینی» رفت. عجب حسِ تلخ و دل‌ریزی بود، وقتی ظهر، خبرش را خواندم که سیدحسینی را دیگر نداریم. انگار این سالِ جدید، خاصه این چند وقته، خبرهای بد و ناگوارش، فرصتِ بیش‌تری یافتند و حادثه‌های دل‌شکن، گریبان‌گیرتر بوده‌ند. امروز، خوبان و درجه‌یکان ِ ادبیات،فرهنگ و هنر، مترجم و پژوهش‌گری را از دست داده‌اند، که خوش‌بینانه‌اش این است که سخت می‌توانم جبرانی، برای‌اش متصور شوم.
این غروب ِ بدآهنگ و حُزنِ بی‌کران را، خدمتِ جامعه‌ی ادبیات،فرهنگ و هنر، تسلیت عرض می‌کنم.

این حرف‌هایی که در بندِ ابتدایی آوردم را همیشه به‌خاطر سپرده‌ام. حرف‌هایی که او، در مصاحبه‌ای زده‌بود و صد افسوس، که دیگر در بین ِ ما نیست.



غیر مرتبط:
دل‌آرا اعدام شد: + | +

با این‌که آینه از شب و گریه پُره
با این‌که تو ماه‌تاب و آب، صدای کوچ است و شتاب
با این‌که تو پستوی ذهنِ همه کس، رد ِ گریزه و قفس
هنوزم می‌شه قربانیِ این وحشتِ منحوس نشد...

+نوشته شده در 2009/5/1ساعت22:0توسط مجید |


با توجه به این‌که بعد از سیب‌زمینی نوبت به شیر می‌رسد، و جهت پُربار نمودن وب‌گردی دوستان، لینک‌های زیر را پیشنهاد می‌دهم:

+ دشمن پاسخ همه سوال‌ها نیست
+ به همین یک دلیل به کروبی رأی نمی‌دهم
+ واکنش کروبی و موسوی به سخنان رهبری چه خواهد بود؟
+ کمیته‌ی مشترک- صیانت از آرا
+ کروبی: آرزو دارم دکان بازجویان تخته شود
+ خميني و «مجلسی که در رأس امور بود»
+ موسوی، نخست وزیر محبوب آقای خامنه‌ای نبود
+ مباحثه خامنه‌ای و میرحسین موسوی در مورد قانون اساسی
+میرحسین موسوی، یک احمدی نژاد اتو کشیده است
+ چرا كروبي از «هيچ» حرف مي‌زند؟
+ خرید رای معلمین نمونه؟
+ سلام مهندس، خداحافظ دکتر!
+ شوربختی اصول‌گرایی
+ موسوي: ‌هاشمي‌رفسنجاني از من حمايت كرده‌است
+ میرحسین سوالات انتقادی دانشجویان را تاب نیاورد
+ دولت روی ماه پانزده‌ساله‌ها را می‌بوسد؟
+ بيش‌ترين موارد فساد در دولت است
+ احمدي‌نژاد به اشتباه خود اعتراف کند
+ فعلا مطالبه‌ی دموکراسي ممکن نيست

من از هیچ گروه و شخصی در طی سری‌نوشته‌های مربوط به انتخابات‌ام حمایت نکردم. نوشته‌هایی که منتشر شده‌ند و احتمالن خواهند شُد، دو محور اصلی دارد:
یک: حضور رییس‌جمهور ِ فعلی در انتخابات
دو: شرکت در انتخابات
و پُر واضح است که برای پرداختن به هریک می‌توان بسیاری مسائل جانبی و مهم مطرح و تشریح نمود. اگر لینک‌ها را با دقت مطالعه کنید، به نتایج خوب و جالبی دست‌خواهیدیافت. مسائل و مشکلات و اختلافاتی که مابین ِ آقایان موسوی و خامنه‌ای بوده‌است.ابهاماتی که در سلامت انتخابات نهفته می‌باشد. روش‌های عجیب غریبِ دولت احمدی‌نژاد در شکار رای. رفتار و کردارِ آقایان موسوی و کروبی. فساد و کجی‌ها و پلیدی‌های فراوانِ دولتِ احمدی‌نژاد.حملاتِ گسترده‌ی شریعتمداری به آقایان مشایی و کروبی و تخریب‌های پایان‌ناپذیر. و الخ. بنابراین ترجیح می‌دهم، شخصِ خاصی را به‌عنوانِ کسی دوست دارم، او کاندیدای منتخب‌ام باشد،اعلام نکنم و فعلن فقط پی‌گیری کنم.آن‌چه مسلم است، این است که برایِ من احمدی‌نژاد، «هم بد است، هم بدی» و با توجه به روی‌کرد و عمل‌کردش، آینده‌ی خرابی را با وجود او، می‌توانم تصور کنم.
حمایت‌های شخصِ اول حکومت از این مُهره -یعنی احمدی‌نژاد- باید هُشداری باشد که می‌توان در این انتخابات، تاثیر رای مردم را، به وُضوح بیشتری محک زد و به تماشا نشست. این است که باید، حتمن شرکت کرد و به پایانِ دوره‌ی رییس‌جمهور فعلی، اندیشید و باور داشت: «انتخاب کردن، با دیکتاتور کنار آمدن نیست»


انتخاب کردن، با دیکتاتور کنار آمدن نیست (1)
انتخاب کردن، با دیکتاتور کنار آمدن نیست (2)

+نوشته شده در 2009/4/30ساعت19:0توسط مجید |


ایرانی قرن‌هاست که در حصار استبداد زندگی می‌کند و استبداد قدرتِ حاکم به رشد و پرورش ِ توامان خوی استبدادی و استبداد‌پذیری در جان و جهانِ ایرانی منجر شده‌است. سال‌ها زیستِ استبدادی، ما را ضعیف و ظلم‌پذیر بارآورده‌است و این ناتوانی ـدر برابر قدرت ـ منجر به تولیدِ سه سم ِ کشنده در جوهره‌ی ایرانی شده‌است. یک این‌که  تقابلِ قدرت ظالم و ضعفِ شخص و جامعه،  او را به سمت «بی‌تفاوتی ِ محض نسبت به حیات سیاسی و اجتماعی» خود می‌برد و این خود به نوعی سبب ِ  تقویت ظلم‌پذیری ضمیرمان شده‌است. دوم این‌که باور به عدم توانایی در تغییر ساختار ِ قدرت و رسیدن به جامعه‌ی دل‌خواه، ذهن ایرانی را به سمت «توهم توطئه» هدایت می کند، او کم‌کم باور می‌کند که یک بازی‌چه است و بازی گردان، تمام آینده و گذشته‌اش را برنامه‌ریزی و پرداخته‌است و هم‌چنین، این خصیصه نیز به تقویت ِ بی تفاوتی در ما دامن زده‌است. نمونه‌ی بارز و منزجرکننده‌ی این رفتار اجتماعی هم واگویه "کار انگلیس‌هاست" و یا "هر کی رو بخوان میارن سر کار" می‌باشد. سم ِ سوم هم، نیاز ایرانی به یک قهرمان است، کسی می‌آید، کسی که شبیه ِ هیچ‌کس نیست. او می آید و تمام ِ ظلم و ستم‌ها را با خود می‌برد؛ که آری دیو چو بیرون رود فرشته درآید. بُروز ِ این  رفتار، حاصل ِ تاثیر ِ هم‌زمانِ تاتوانی و میل ِ رسیدن به جهانی به‌تر است، این فکر آرامشی [کاذب] را با خود خواهد آورد زیرا اگر روالِ زمانه به‌بود نیافت (که تجربه نشان داده بدتر هم می‌شود) تقصیری بر گردن ما نیست چراکه هر چه بدی بود را به قهرمان ِ پوشالی‌امان نسبت می‌دهیم. این جامعه است که به‌جستجوی "خمینی" می رود، او را فرشته‌ی زمان می‌کند، در نهایت اما نام ِ دروغ‌گوی بزرگ را بر او می‌گذارد. در این جامعه است که همه شیفته‌ی کاریزمای قهرمانی به اسم "خاتمی" می‌شوند اما در نهایت لقب ِ «ترسو بودن» را  - سخاوت‌مندانه! - به او می‌بخشند. بعد از شکست آرمان‌ها، جامعه‌، خویش را برای رسیدن به قهرمانی دیگر در سم اول و دوم غوطه‌ور می‌کند. این سه خصیصه‌ی خطرناک ایرانی: بی‌تفاوتی و ذهن ِ توطئه‌یاب و نیاز به یک قهرمان؛ توامان بر هم تاثیر می گذارند و هر یک منجر به بازتولید و تقویت دیگری می‌شود.

چه چیزی برای بقای نظام استبدادی به‌تر از این سه خصیصه عمل می‌کند؟ هیچ. پس به عقیده‌ی من سرلوحه‌ی سیاست‌های نظام‌های مدرن استبدادی در ایران تقویت و نهادینه کردن ِ همین سه خصوصیت خواهد بود. با همه‌ی توان‌اشان و تمام‌قد در برابر قهرمانی (مثلا محمد خاتمی) می‌ایستند و تا می‌توانند کارشکنی می‌کنند تا تمام امیدمان به قهرمان و رهایی از بین برود، تا ایمان‌امان به سقوط شکل بگیرد. آن‌ها به نقش و قدرت‌امان آگاه‌ترند تا خودمان. روزنامه‌هاشان را بخوانید و صدا و سیما را رصد کنید، حرفی و تحلیل آن‌چنانی از انتخابات نیست تا مبادا فضای کشور نسبت به امر ِ انتخاب حساس شود. در رسانه‌هاشان جز به تصویر آوردن قدرت‌اشان و  به طور ضمنی و گاه علنی به رخ کشیدن ضعف‌های ما چیزی نسیت. می خواهند احساس ضعف و بی‌تفاوتی را به حد اعلا برسانند. کانال‌های ماهواره‌ای راه‌اندازی می‌کنند و با نفوذشان در تلویزیون‌های اپوزیسیون راه نجات را «عدم ِ کنش سیاسی» (همان بی‌تفاوتی) معرفی می‌کنند. با تمام قوا این حس را در مردم به‌وجود آورده‌اند که «با رای ندادن» احساس غرور و پیروزی می کنیم. «حکومت ِ مدرن مستبد» نیک می داند همین «مبارزان و مبارزات پوشالی» بهترین نگهبانان دیکتاتوری‌اش هستند.

به‌‌یاد می‌آوریم که شریعتی چه گفت:«برای نابودی حقیقت،به آن خوب حمله نکن بلکه از آن بد دفاع کن»
اینان نیز که در مقام ِ دفاع از حضور برمی‌آیند، دلایل ِ حضور در انتخابات را "رای به انقلاب"، "رای به رهبری و شهدا"، "زیرا که ایرانی هستیم"، "تعیین ِ سرنوشت" معرفی می‌کنند و برای حضور، معنی ِ دل‌خواه خود را جار می‌زنند و جا انداختن ِ همین دلایل و معانی خنده دار، برای شرکت نکردن بخش تاثیرگذاری از جامعه کافی‌ست، چون هیچ کدام از مفاهیم موجود در دلایل بالا نه تنها صاحب «ارزش مثبت» نیستند بلکه نسبت  به آن‌ها «دید منفی» نیز به‌صورت قابلِ توجه وجود دارد. اصولن هیچ کنش ِ سیاسی معنای مطلقی ندارد و بسته به «شرایط» باید آن‌را تعبیر کرد. رای به خاتمی، رای به نظام نبود بلکه عین ِ  «نه» گفتن، به رُعب و وحشت و انسدادی بود که بر جامعه‌ی ما حکم‌فرما بود. به عقیده‌ی من در "این" انتخابات نیز هر چقدر از صندوق ِ رای فاصله‌ی بیشتری بگیریم آغوش استبداد را محکم‌تر فشرده‌ایم. احمدی‌نژاد فرصتی بود برای «استقرار» نظامی‌گری در کشور و چهار سال دیگر زمان کافی و دل‌خواه ِ نهادهای قدرت خواهد بود برای «تثبیت» نظامی‌گری در حاکمیت. حضور حداکثری و باور به تاثیرگذاری و رای به موسوی یا کروبی (هر که بیش‌تر مُنادی تغییر است) عین ِ «نه» گفتن، به آن‌چه بر ما گذشته‌است خواهد بود.
بیایید ایمان بیاوریم که انتخاب کردن، کنار آمدن با دیکتاتوری نیست...


«احسان میرسعیدی»

انتخاب کردن، با دیکتاتور کنار آمدن نیست (1)



پ.ن:از احسان عزیزم،بابتِ هم‌کاری با من، در موردِ سری‌نوشته‌هایی با عنوانِ «انتخاب‌کردن،با دیکتاتور کنار آمدن نیست»، بسیار بسیار سپاسگزارم. و نیز از کلیه‌ی دوستانِ گراندکافه اعم از خوانندگان و وبلاگ‌نویسان تقاضا دارم، در صورتِ تمایُل،برای نشرِ مطلب‌اشان در این‌جا، در حوزه‌ی این سری‌نوشته‌ها، با تماس به ایمیلِ بنده، اعلام بفرمایند.

+نوشته شده در 2009/4/29ساعت16:30توسط مجید |


همین دوستانِ من بودند که دوره‌ی پیش گفتند، مجید جان! دل‌بندم! این رفسنجانی که می‌بینی با این قد و بالا، از خودشونه! مگه می‌شه رای نیاره؟ آخه این چه حرفیه؟ چرا فکر می‌کنی ممکن است کسِ دیگری رای بیاورد؟
همه گفتند و شنیدیم! و آخر سر هم احمدی‌نژاد، رییس‌جمهور این مملکت شد.
گفتند: مجید جان! دل‌بندم! ... انتصاب است!... ولی حرف‌اشان یادشان نمی‌آمد که تو خواب ِ شب‌اشون هم نمی‌دیدند،روزی این آدم(!) بشود رییس‌چمهور.
به این حرف‌ها کاری ندارم. این فقط یک یادآوری بود. نگرانیِ من از تجدید ِ دوره‌ی چهارساله‌ی احمدی‌نژاد است. کسی‌که دارد به هرکاری دست می‌زند تا دوباره به جان‌امان بیفتد! والا با رای ندادن هیچ حکومتی شکستِ آن‌چنانی نخورده‌است و حداقل من فکر نمی‌کنم جمهوری اسلامی(!) با "رفتن یا نرفتن پای صندق" ضربه‌ی مهلکی بخورد! پس وجدان‌اتان را با این "رای ندادن‌ها" آرام و دل‌خوش نگاه ندارید!
بدبختی آن‌جاست که عده‌ای می‌پندارند که با "رای ندادن" مبارزه‌ای کرده‌اند! آخر کجای این حرکت مبارزه است؟ مبارزه گوشه‌ی خانه نشستن و رای ندادن و فحش دادن و از این‌دست اقدامات نیست که از قضا در شرایط موجود، این را خود فریبی می‌دانم. امروز روزی‌ست که اکثریت می‌دانند رییس‌جمهور هرکه باشد محدودیت‌های جدی دارد. و البته خیلی از جاهای دیگر دنیا نیز -حالا با ضعف کمتر یا بیش‌تر- اختیارات به همین‌صورت است.حتی این آدم‌های وارسی‌شده و تمامن "خودی" و فی.لتر شده‌، که موضوع ِ غریب و تازه‌ای هم نیست،بهانه‌ی خوبی برای رای ندادن نیستند. در یک چارچوبی،‌آن‌کسی را فکر می‌کنید به‌تر است انتخاب کنید. و تکرار می‌کنم، روی کار آمدن دوباره‌ی احمدی‌نژاد خطرناک و تاسف‌برانگیز است. انتخاب کردن ِ ما، با دیکتاتور کنار آمدن نیست...  (ادامه دارد)

 

+ سی‌دی‌های تبلیغاتی احمدی‌نژاد با پول مردم
+ عرصه‌ی سیاست در ایران، عرصه‌ی پیش‌بینی ناپذیری است
+ مهدی ِ با تعصب 
+ چرا صداي ميرحسين را نمي‌شنويم
+ چرا دولت تکذیب نمی‌کند
+ ستاد خودجوش حمایت از احمدی‌نژاد در واشنگتن راه‌اندازی شد!
+ 15 دلیل برای رای دادن به میرحسین
+ انتقاد صریح خاتمی از اطلاعیه‌های انتخاباتی به نام سپاه
+ مسعود بهنود و انتخابات حکومتی (برای امسال نیست.)
+ صدای بلند کف زدن روی فیلم احمدی‌نژاد در اجلاس ژنو مونتاژ بود
+ محمود؛ رای‌خَر است؟!
+ موبايل پسر آقاي احمدي‌نژاد

+نوشته شده در 2009/4/28ساعت11:15توسط مجید |

سهم ِ من از وفا، تویی GrandCafe

همیشه «این و آن» شادمانی رو محدود می‌کنن،جز مُشتی انگشت‌شُمار که به معنای واقعی، نه‌تنها دوست که دل‌چسبن.از آدمایی که صرفن "جدی و رسمی" هستن حالم بهم می‌خوره. تو دنیای مجازی وقتی نوشته‌ها و خروجی‌های آدما رو پی‌گیری می‌کنی،ممکنه ناخودآگاه از خود ِ آدم‌هاش هم تصویرسازی کنی،خْب واسه خودم هم پیش اومده و وقتی باهاشون حرف زدم به نتایج و در واقع به آدمای مختلف برخوردم.اونایی که فک می‌کردم خیلی جدی‌ان، بعضن آدمای فوق‌العاده محشری بودن، آن‌قدر خوش‌صحبت و خوش‌خنده که دوس نداشتم به‌اشون بگم خُب دیگه تا دفعه‌ی بعد،بای‌بای! و از طرفی هم بعضی از آدما عوضی بودن. ما یه جوری هستیم.همیشه مرزبندی‌هامون غلط از آب در می‌آد.باید حالی‌مون بشه که "خوش‌برخورد و خوش‌خنده" بودن. روی باز داشتن فرق داره با تعارف تیکه‌پاره کردن،با "خنده‌ی زورکی" و با "فیلم‌بازی کردن" یا ادا در آوُردن. اولیه خوبه، دومیه مزخرفه. اولیه رو اگه داشته‌باشی به‌نظرم به‌تره ولی وقتی نمی‌تونی تشخیص بدی، گُه بودنِ خودتو می‌ذاری رو حسابِ این‌که اهلِ دومی نیستی! از طرفی مرز‌بندی روشنی در یک رفتار صمیمانه از یک‌سو و از دیگر سو نوعی «خودمونی شدنِ هرز» نداریم. خلاصه این‌که «این و آن» همیشه شادمانی‌مو محدود می‌کنن و حال‌شون خوش نیس،جز عده‌آی دل‌چسبِ انگشت‌شُمار! هیچ‌چیزی‌ام واگیرتر از حالاتِ روانی نیس.

 


+ دلم یه دیوونه شده، واسه‌ت بی‌آزاره هنوز...از دلِ دیوونه نترس، آخ که دوسِت داره هنوز

+نوشته شده در 2009/4/27ساعت12:50توسط مجید | |

bed! .. GrandCafe

- از من خوشتان می‌آید، نه موسیو؟

- خیلی زیاد

- ولی شما خیلی دُرشتید

- توی تخت همه یک اندازه‌اند.

 

 از لحاظ آفرینش  |  از لحاظ دیدن  |  از رنجی که می‌بریم

پ.ن: ما برگ‌های ستم‌دیده‌ی پاییزی، همیشه دل‌واپسی‌امان "مرگ" است... (برای بیژن ترقی)

+نوشته شده در 2009/4/26ساعت7:40توسط مجید | |

untitled ... GrandCafe

نه آن‌قدر تنهایم که تو را بخواهم

نه آن‌قدر بی‌تو که کسی را

من ِ افتاده از من، بر حاشیه‌ی آینه!

این همه "می‌خواهمت" را به کدام قرینه حذف کردی؟

+نوشته شده در 2009/4/25ساعت12:30توسط مجید | |

 

reality - - GrandCafe


دیر آمدی موسا!

دوره‌ی اعجازها گذشته است

عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن

که کمی بخندیم!


+ شمس لنگرودی

 
«گوشه‌ای ناچیز از آن‌چه که جامعه‌ی ما، هر روز و شب به‌خود می‌بیند!»

 

پ.ن۱: + | آن‌چه می‌بینید، ساخته‌گی نیست (راجع به تصویر، توضیحی نمی‌توانم بدهم.)
پ.ن۲: از لحاظ آفرینش  |  از لحاظ دیدن
پ.ن۳: من روز را دوست دارم، از روزگار می‌ترسم (ح.پناهی)

+نوشته شده در 2009/4/22ساعت15:30توسط مجید | |

 dance dance dance with GrandCafe

All of guys & girls dance, together in GrandCafé

 

Your hands around my waist
Just let the music play
We're hand in hand, chest to chest,
and now we're face to face

 

   +  Special thanks to Rihanna and Katherine Elizabeth

+نوشته شده در 2009/4/21ساعت12:15توسط مجید | |