|
کلیدر را خیلیها بزرگترین و مهمترین اتفاق ِ ادبی چند دههی اخیر میخوانند. برای مثال وقتی از لیلی گلستان در مورد کتاب کلاسیک فارسی و از معاصران سوال میشود،جواب میدهد: «شما کلیدر را بخوانید و ببنید نثرِ خوب یعنی چه.حظ میبرم.» عبدُل سروش، سوالی برایاشان پیش آمدهبود و پرسیدهبودند: «محمود دولتآباد کیست؟» اگر سروش، او را نمیشناسد که حال و روزش مشخص است. و اگر میشناسد،نهتنها روشنفکر نیست که شعور هم ندارد و خودش را به نفهمی میزند، زیرا میشناسد ولی میگوید نمیشناسم! این را میگویم که اشتباه نکنید که از این عبارتِ مذکور، طعنهای حاصل میشود.خیر! مثلِ این میماند که ابتدای نقدِ سیاستِ دولتِ نهم بنویسم:«شنیدهام محمود نامی هست، چیچی نژاد یا چیچی گشاد آها آها شاید هم گفتهاند احمدینژاد!»؛ آنوقت من خودم را مسخره کردهم. خودم را سرِ کار گذاشتهم. آنوقت قلمِ من، شعورِ لازم را نداشتهاست. وگرنه، کدام طعنه؟ پ.ن: از "فرارو" و "یاری نیوز" و چندجای دیگر بهطور مرتبط لینک داشتم ولی فیلتر شدهاند.
اواخر سالِ پیش، رهبرِ جمهوری اسلامی: «مثلِ کسیکه پنج سالِ دیگر بناست کار بکند، کار بکنید.یعنی تصور کنید که این یکسال بهاضافهی چهار سالِ دیگر در ید ِ مدیریتِ شماست.با این دید نگاه کنید و کار کنید و برنامهریزی کنید و اقدام کنید.» (+) تبلیغاتِ احمدینژاد در تلویزیون، دورهی اول: «واقعا مشکلِ مردم ما الان شکل موی بچههای ماست؟ بچهها دوست دارن موهاشون رو هر جوری بذارن،به من و تو چه ربطی داره؟ من و تو باید به مسائل اساسی کشور برسیم. یعنی دولت باید بیاد اقتصاد رو سامان بده، فضای کشور رو آرامش ببخشه، امنیت روانی درست کنه، پشتیبانی بکنه از مردم، مردم سلایق گوناگون دارن. سنتهای مختلف، اقوام مختلف، تیپهای مختلف.دولت خدمتگزار همه است. چرا مردم رو کوچیک میکنیم؟ یعنی واقعا مردم رو این قدر کوچیک میکنیم که الان مشکل مهم جوونهای ما اینهکه مدل موشون رو چه جوری بزنن و دولت هم نمیذاره. شان دولت اینه؟ شان مردم اینه؟ این توهین به مردم ماست. چرا مردم رو دستِ کم میگیریم؟الان مشکل کشور اینهکه مثلا فلان دختر ما فلان لباس رو پوشید؟ یعنی مشکل کشور ما اینه؟ مشکل مردم ما اینه؟» (+) اوایلِ سالِ هشتادوهشت طیِ یک جلسهی خصوصی: «هیچ معنایی ندارد ریاستجمهوری در ایران دو دورهیی باشد و همانگونه که نمایندگی مجلس در ایران نامحدود است، دورانِ ریاستجمهوری هم باید نامحدود باشد...ما باید از تجاربِ دوستانامان در آمریکای لاتین یاد بگیریم. مگر آقای چاوز نبود که با مقاومت وصفناشدنی همین تغییرات را در قانون اساسی خودشان اعمال کردند پس ما هم میتوانیم چنین اقداماتی را انجام دهیم فقط یک شرط دارد و آنهم نترسیدن است... برنامه انتخابات ریاست جمهوری دوره دهم بهگونهیی مدیریت شدهاست که پیروزی ما در آن قطعی است و ما اهدافی بسیار فراتر از این انتخابات داريم که از جمله آن بهدست گرفتن برخي مراكز مالي مهم نظير ... (؟) است چرا كه هيچ دليلي ندارد چنين مراكزي خارج از اختيار دولت باشد.» اواخر فروردین، رئیسجمهور سوئیس و احمدینژاد: «احمدینژاد ضمن ابراز امیدواری به سیاست جدید آمریکا گفتهاست که: ایران از وضعیت فعلی ناراضی است و خواهان تغییر آن است، بدینمنظور باید گام اول را آمریکا بردارد و تغییری جدی در سیاست خود بدهد. احمدینژاد همچنین گفتهاست اگر اوباما بخواهد، میتواند این دگرگونی را به انجام رساند. این تغییر از نظر احمدینژاد بایستی در همین ماهها انجام شود، چون بعدا مشکلتر خواهد شد» *** *** این چهار بند بالا را، چهار اپیزود اساسی،مهم و حساس میدانم برای اینکه تاکید و تکرار کنم، اینبار، رای ندادن چقدر اشتباه و بچهگانهست.من از تحریمیها سوال میکنم، اگر هیچ حرف دیگری جز اینچهار بندِ بالا را نخواندهبودید باز چه دلیلی را میتوانستید برای این تصمیم مطرح کنید و یا بر چه اساسی خودتان را مجاب به «بیتفاوتی» کنید؟ حالا بماند،مطالبِ فراوانی که چه من،چه سایر دوستانِ مخالفِ تحریم تا به امروز منتشر کردهند.باری،جالب آنکه اشارهام به این چهار بند،بدین شکل، بدونِ هیچ شرح و توضیحِ اضافهای است؛یعنی دقیقا به وضوح میشود دریافت تا چه اندازه «خطر» حس میشود، تا چه حد «تغییر» الزامیست و باید رفت و رای داد.حتی اینبار، اینگونه است که میشود «جریانِ انتخابات در جمهوری اسلامی»را محکِ درستودرمان زد. + دیوار به دیوار ِ آزادی
+ رسمن مملکت بیقانون است دموکراسی دارد برایامان شکلِ «آرزو» میشود. آقا! اجازه هست بگیم؟ سریالامان شده یوسف،کتابامان ک.پ،فیلمامان اخراجیها،روزنامهامان کیهان،همشهری، از مجلهها که نگوییم بهتر است،یک ترانهسُرایمان در داخل میمیرد، یکی دیگر تبعید است،خوانندهامان ساسیمانکن،خیابانامان آراسته به گشتِ ارشاد، پارکهایمان اهانت به دختران و زنان، ازدواجهایامان اگر سربگیرند شده طلاق، ورزشامان شده فوتبال،فوتبالامان هم جنگ،اینترنتامان همه سانسور...
همهی چیزهای عظیم و مهمی که میشناسیم کار عصبیهاست. همهی مکتبها را آنها بنیان گذاشتهاند و همه ی شاهکارها را آنها ساختهاند و نه کسان دیگر. بشریت هرگز نخواهد فهمید که چقدر به آنها مدیون است و بخصوص آنها برای ارائه این همه چیز به بشریت چقدر رنج کشیدهاند. ما از شنیدن موسیقی خوب، از دیدن نقاشی زیبا لذت میبریم، اما نمیدانیم که برای سازندگانشان به چه بهایی تمام شدهاند، به قیمت چه بیخوابیها، چه گریهها، چه خندههای عصبی، چه کهیرها، چه آسمها، چه صرعها، و چه مقدار اضطراب مرگ که از همه آنهای دیگر بدتر است … +درجستجوی زمان از دسترفته/مارسل پروست From The Bottom Of My Broken Heart پ.ن۱:آن روزهاییست که حوصلهی خودم را هم ندارم. پ.ن۲: ژانرِ اونایی که از قبل هماهنگ میکنن: «کجا بریزم؟» ... پ.ن۳: ژانرِ دخترایی که الان تو دلشون میگن: "وااااااااااااااااااا"
و پشت حوصله ی نورها دراز کشید ***
یه سیبیل کلفته میافته دنبال یه پسر خوشگله. پسره هی در میره تا اینکه آخر سر تو یه کوچه بنبست گیر میافته. سبیل کلفته میگه خب دیگه اینجا آخر خطه، بکش پایین! پسره که راهی نداشته میگه پس به شرط اینکه بعدن هر کی ما رو دید، بگیم من ترتیب تو رو دادم. سبیل کلفته میگه قبول، تو فعلن بکش پایین دولا شو، بعدن هر کی یه نگاه به من و تو بندازه، خودش میفهمه کی ترتیب کیو داده. بعد از مطالبِ زیر: انتخاب کردن، با دیکتاتور کنار آمدن نیست (1) برای افزودن به آنچه تا بهجال گفتم؛هرچی فکر کردم چیزی بگم که یه دلیلِ تازه و محکمی برایامان باشد پیدا نکردم. نه برای ما، که برای کسی هرگز تکلیف تعیین نمیکنم،بلکه برای خودم.یعنی همان چهار قسمت به زعمِ من جامع بود، حالا شاید مانع نبودهباشد. صحبتهای دیگران را هم خواندم.هر کسی چیزی نوشت،هر لینکی پیدا کردم، بدون پیشقضاوت هم اکثرا خواندم و خواهم خواند. پ.ن: «دادا محمود»عزیز،گفت کامنتها را چرا بستم؟ علتاش این بود که میدانستم باز چند نفر، با تفکر ِ آقای «امیرجمشیدی» پیدا خواهند شد، که همهجانبه به موضوع نگاه نکنند. «نخوانند»و بنویسند! فقط «اسامیِ آدمها» را ردیف کنند و بنویسند! در «گذشته» زندگی کنند و بنویسند! چون میدانستم تفکر «امیر»، آنقدر تکراریست و موافق و همسو با میلِ این حکومت که دیگر نمیخواستم امثالاش را بشنوم! چون فکر میکنم کسانی با «تفکر» امیر، نمیدانند، که دارند «بچهگانه» حکومت را دستِکم می"گیرند!
یکی از یازده قانون مهمِ «تفکر سیستمی»، خاصه برای software development، این نکتهی زیر است: *you can have your cake and eat it too - but not at once و این همانیستکه تقریبا بهترش را خودمان داریم: "هم خر و میخواد،هم خُرما"!
۱- من قبل از اینکه خود ِ مطلبِ سورن، رو بخونم، کامنتاشو خوندم. خیلی مطلبِ جالبی بود. این اسامی و گفتارهایی که گاها خندهی موزیانهای رو هم در پی داره. همه چی انگار از مدرسههه شروع میشه. از اینکه معلمه بگه: «کُسینوس» و به بغلدستیت نیگا نیگا کنی یا خود ِ احمقاش مسئله رو جوری بده که جواب دستگاه بشه «یک و سه» و بیاد هوار بزنه کی " یکُسه" در آوُرد؟ یا اون معلم ِ فیزیک ِ عزیزم که یه بارم ازش اینجا نوشتم، برمیگشت میگفت:"من کلاسِ خصوصی با دخترها که میرَم روی دانشمند ِ گرانقدر ِ آلمانی، آقای «کیرشهُف» تاکید خاصی دارم و آنها هم لبخند میزنن" ۲- یه بحثِ دیگه هم هست،که مربوط به مجازستان و اینترنت میشه. دیشب تو فیسبوک با آرش عزیز حرف میزدم، در مورد شکایتی که نسبت به آدمهای بیهویت داشت. با یک اسم مستعار، با یک اسم ِ کوچک، بدون ِ هیچوبلاگ و شخصیتی، بدون ِ درخواست و پروفایلِ معتبری میگردند و کاراکتر مجازی شدهاند و هرچه هم به گوشاشان بخوانی که اصلن تو کی هستی و چه صنمی داری! حالیشون نمیشه. این درد دیگه واقعن مشترکه! یه سری واقعن دارن میلولن انگار! شکایتی که من قبلن از علیرضا شیرازی هم دیدهبودم و امروز همکه یادش افتادم به واسطهی یادداشتِ خانم مومنی بود.
به نظر من توکا نیستانی از آن دسته آدمهاییست که به قولِ بهنود،میآیند وزنی بر کرهی زمین بیفزایند. «حضورش به محیط، به کار و به زندگی کیفیت می دهد، این کیفیت قابل تبدیل به عدد و رقم نیست، در هیچ گزارش مالی ردیفی برای آن وجود ندارد، روی هیچ نموداری قابل علامت زدن نیست، آن را با پول نمی توان خرید یا فروخت یا حتی جبران کرد. بودنش سعادتی است که نصیب ما شده است» (+) تولدش مبارک باشد.
"وقتیکه روح تلخ میشود تلخ میماند. کاری نمیتوان کرد. تلخی انگ است. داغ است و مهر و نشانهست. میماند؛ میشود هویت انسان. مانند رنگِ چشم. هرچند رنگ چشم دنیا را رنگی نمیکند ولی تلخی... تلخی تصویرهای تلخ میسازد. تلخی تصویر واقعیت است. تصویر ِ روی شیشهی مات تو، وارونه، کوچکتر از واقع" پ.ن۱: من یه چیزی رو چندین وقت هی یادم میره بنویسم! و اون اینهکه ما عنوانبندیهای «از لحاظ ِ...» رو از بزرگِ قبیله، سرهرمس مارانای کبیر برداشت کردیما.ایشون به شدت کارش درسته. اینو که خوندم یادش افتادم و گفتم. اینجا یک نمونه از اون نوشتههامه که به قبلیهاشم لینکیدم...
سرینوشتههای مربوط به انتخابات تحتعنوانِ «انتخاب کردن،با دیکتاتور کنار آمدن نیست 3،2،1» را میبینم که در بینِ برخی از دوستانام خوشصدا کرده و از نظراتاشان گاهوبیگاه بهرهمند شدم و بازخورد ِ آنرا تا حدی حس کردم. با دوستانِ خوبام در فیسبوک و مسنجر هم حرف زدم و حتی از بعضی دوستان دعوت به طرحِ نظرهاشان کردم. از دوستانی که با نگرانی دلجویی و امر به آرامش کردهند از حیثِ اینکه موضوع دخلی هم به سیاست دارد نیز ممنونم. بیشتر ِ کسانیکه من آنها را مُشتاق به انتخاب کردن دیدم هم رایاشان به میرحسین موسوی بود. و عدهای نیز به کروبی. خوشبختانه من کسی را ندیدم که از احمدینژاد تعریف و حمایتی کند و لابد اگر میکرد، دوستِ من نبود خُب! ولی در کل، شنیدهام هستند بسیارانی که از احمدینژاد طرفداری میکنند و خُب چیز ِ خیلی عجیبغریبی نیست. ولی یک نکتهای هست. و آنهم این ترکیب است: «شهرستانیها». اکثر ِ قریب به اتفاقِ برخوردهایِ بسیارم، یا شنیدههایم، این نشان را دارند که «هوادارانِ قابل اعتنا و حداکثری» این آقای احمدینژاد، «شهرستانیاند» و به نظرم این موضوع خیلی اهمیت دارد. اصلن به نظرم این «شهرستانیها» معنی ندارد. شما کجا را میخواهید اینگونه بخوانید؟ مطلب را جمعوجور کنم؛ «بیعدالتی و فقر» سبب گمراهی میشود. مَردُمی که از آن رنج میبرند - و کم هم نیستند- میتوانند گمان برند که رییسجمهوری که از پایتخت،بلند میشود و در گرما و سرما، از نزدیک با آنها ملاقات میکند و این لمس ِ دستان ِ او، خواب نیست و در عین ِ بیداریست، بوی ِ خوب ِ اسکناسِ تانخورده هم عینِ واقعیت (از بوی سیبزمینی و شیر و ... بگذریم) ، چرا حق نداشتهباشد که تسلیم ِ وعدههای خام شود؟ او میتواند به چشم ببنید که یک مسیر پانزدهدقیقهای برای استقبال را احمدینژاد، دو ساعته گذراندهاست. ... ولی او در شرایطیست که شاید نتواند تمیز دهد،«وقت» چه عنصر مهمی برای یک رییسجمهور است و اصولا مگر طبقهبندیِ وظایف و سطحبندیِ مدیرانِ امور ِ مختلف معنی ندارد؟ مگر نهاینکه افتخار به این است که به مدیران و وزرایت اعتماد کنی-که لیاقت میخواهد- تا نخواهی پای هر کاری حاضر باشی و سرک بکشی و دخالت کنی. تمیز بدهی که مدیر بودن در بالاترین سطحِ خودش،با جایگاه ِ یک نوکر و کارگر و شبزندهدار و خُرماخور - حد ِ اعلای عوامفریبی اعلام ِ این است که در جلسات هیئت دولت چه خورده میشود!!- تفاوتهای خیلی تابلویی دارد!!
چند وقت پیش که با دوستِ خیلی خوب و محترمام، سِر کافکای عزیز در کافهای نشسته بودیم هنگامیکه صحبتاش را از گذشته تمام کرد؛ دستم را فِشُرد و گفت: «سگها هنوز مثل ِ امروز آنقدر سگ نشدهبودند.» یک ساعتِ دیگری گَپ زدیم و از هم جدا شیم. خلاصه اینکه خیلیام خوش گذشت بهامون... ;) قبلیها: از لحاظ اندازه | از لحاظ آفرینش| از لحاظ ِ دیدن| از رنجی که میبریم
"يك زماني همه تعجب میكردند از اينكه در ايران ارزشِ كارِ مترجمها با نويسندهها برابر است.اما حالا؟ «رضا سیدحسینی» رفت. عجب حسِ تلخ و دلریزی بود، وقتی ظهر، خبرش را خواندم که سیدحسینی را دیگر نداریم. انگار این سالِ جدید، خاصه این چند وقته، خبرهای بد و ناگوارش، فرصتِ بیشتری یافتند و حادثههای دلشکن، گریبانگیرتر بودهند. امروز، خوبان و درجهیکان ِ ادبیات،فرهنگ و هنر، مترجم و پژوهشگری را از دست دادهاند، که خوشبینانهاش این است که سخت میتوانم جبرانی، برایاش متصور شوم. این حرفهایی که در بندِ ابتدایی آوردم را همیشه بهخاطر سپردهام. حرفهایی که او، در مصاحبهای زدهبود و صد افسوس، که دیگر در بین ِ ما نیست. با اینکه آینه از شب و گریه پُره
+ دشمن پاسخ همه سوالها نیست من از هیچ گروه و شخصی در طی سرینوشتههای مربوط به انتخاباتام حمایت نکردم. نوشتههایی که منتشر شدهند و احتمالن خواهند شُد، دو محور اصلی دارد:
چه چیزی برای بقای نظام استبدادی بهتر از این سه خصیصه عمل میکند؟ هیچ. پس به عقیدهی من سرلوحهی سیاستهای نظامهای مدرن استبدادی در ایران تقویت و نهادینه کردن ِ همین سه خصوصیت خواهد بود. با همهی تواناشان و تمامقد در برابر قهرمانی (مثلا محمد خاتمی) میایستند و تا میتوانند کارشکنی میکنند تا تمام امیدمان به قهرمان و رهایی از بین برود، تا ایمانامان به سقوط شکل بگیرد. آنها به نقش و قدرتامان آگاهترند تا خودمان. روزنامههاشان را بخوانید و صدا و سیما را رصد کنید، حرفی و تحلیل آنچنانی از انتخابات نیست تا مبادا فضای کشور نسبت به امر ِ انتخاب حساس شود. در رسانههاشان جز به تصویر آوردن قدرتاشان و به طور ضمنی و گاه علنی به رخ کشیدن ضعفهای ما چیزی نسیت. می خواهند احساس ضعف و بیتفاوتی را به حد اعلا برسانند. کانالهای ماهوارهای راهاندازی میکنند و با نفوذشان در تلویزیونهای اپوزیسیون راه نجات را «عدم ِ کنش سیاسی» (همان بیتفاوتی) معرفی میکنند. با تمام قوا این حس را در مردم بهوجود آوردهاند که «با رای ندادن» احساس غرور و پیروزی می کنیم. «حکومت ِ مدرن مستبد» نیک می داند همین «مبارزان و مبارزات پوشالی» بهترین نگهبانان دیکتاتوریاش هستند. بهیاد میآوریم که شریعتی چه گفت:«برای نابودی حقیقت،به آن خوب حمله نکن بلکه از آن بد دفاع کن» انتخاب کردن، با دیکتاتور کنار آمدن نیست (1)
+ سیدیهای تبلیغاتی احمدینژاد با پول مردم
همیشه «این و آن» شادمانی رو محدود میکنن،جز مُشتی انگشتشُمار که به معنای واقعی، نهتنها دوست که دلچسبن.از آدمایی که صرفن "جدی و رسمی" هستن حالم بهم میخوره. تو دنیای مجازی وقتی نوشتهها و خروجیهای آدما رو پیگیری میکنی،ممکنه ناخودآگاه از خود ِ آدمهاش هم تصویرسازی کنی،خْب واسه خودم هم پیش اومده و وقتی باهاشون حرف زدم به نتایج و در واقع به آدمای مختلف برخوردم.اونایی که فک میکردم خیلی جدیان، بعضن آدمای فوقالعاده محشری بودن، آنقدر خوشصحبت و خوشخنده که دوس نداشتم بهاشون بگم خُب دیگه تا دفعهی بعد،بایبای! و از طرفی هم بعضی از آدما عوضی بودن. ما یه جوری هستیم.همیشه مرزبندیهامون غلط از آب در میآد.باید حالیمون بشه که "خوشبرخورد و خوشخنده" بودن. روی باز داشتن فرق داره با تعارف تیکهپاره کردن،با "خندهی زورکی" و با "فیلمبازی کردن" یا ادا در آوُردن. اولیه خوبه، دومیه مزخرفه. اولیه رو اگه داشتهباشی بهنظرم بهتره ولی وقتی نمیتونی تشخیص بدی، گُه بودنِ خودتو میذاری رو حسابِ اینکه اهلِ دومی نیستی! از طرفی مرزبندی روشنی در یک رفتار صمیمانه از یکسو و از دیگر سو نوعی «خودمونی شدنِ هرز» نداریم. خلاصه اینکه «این و آن» همیشه شادمانیمو محدود میکنن و حالشون خوش نیس،جز عدهآی دلچسبِ انگشتشُمار! هیچچیزیام واگیرتر از حالاتِ روانی نیس.
- از من خوشتان میآید، نه موسیو؟ - خیلی زیاد - ولی شما خیلی دُرشتید - توی تخت همه یک اندازهاند. از لحاظ آفرینش | از لحاظ دیدن | از رنجی که میبریم پ.ن: ما برگهای ستمدیدهی پاییزی، همیشه دلواپسیامان "مرگ" است... (برای بیژن ترقی)
نه آنقدر تنهایم که تو را بخواهم نه آنقدر بیتو که کسی را من ِ افتاده از من، بر حاشیهی آینه! این همه "میخواهمت" را به کدام قرینه حذف کردی؟
دورهی اعجازها گذشته است عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن که کمی بخندیم! پ.ن۱: + | آنچه میبینید، ساختهگی نیست (راجع به تصویر، توضیحی نمیتوانم بدهم.)
All of guys & girls dance, together in GrandCafé
Your hands around my waist + Special thanks to Rihanna and Katherine Elizabeth
|
![]()
گراند کافه، وبگاه شخصی است و هرگونه بازنشر و برداشتی از مطالب آن تنها با ذکر نام منبع و لینک مستقیم امکانپذیر است Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Categories
شعر، الیاس علوی |