|
یک پدیدهی ساختار شکن! رُمانی(اگر بشود گفت رُمان!) لبریز از تشبیهات ناب،خیالپردازیهای ماهرانه و تصویرسازیهای بهموقع، اما با همهی اینها، خیلی از قسمتهای این کتاب "صید ..." حوصلهی مرا سر بُرد! نمیدونم اشکال از منه، یا از ریچارد، یا اصلا از مترجم! خوندن ِ این کتاب، کمترین حادثهاش برایم، چند وقتی نفس کشیدن، کنار نهرهای مختلف و تجربههای خوب بود.میشود لذت بُرد از اینکه این همه جزئیات، چگونه به این دقت، همیشه در دید و ید ِ یک نویسنده نهفته است!؟ و به قول ِ خودش، کار ِ خوبیست که نهرها را به اسم ِ آدمها بکنی و بعد مدتی دنبال ِ آنها بیُفتی و ببینی چه در چنته دارند، چه میدانند و چهها به روز ِ خود آوردهاند! + مرگاندیشی به سبک ریچارد براتیگان Forget love, I want to die, in your yellow hair...
بنویس! و ما هنوز زندهایم «شمس لنگرودی» پ.ن۱:مطربِ بی رقاص عینِ شرابِ نگیر میمونه!...شرابِ نگیر هم باهاس داد به چاهک! [داشآکل/کیمیایی]
پلک ِ تو فاصلهی دست و کاغذ و غزل من و عاشقانه بود رستن از پلهی خواب تو بگو غیبت ِ دست غیبت ِ آخر ِ تو پ.ن۱: با که حریف بودهای؟... بوسه ز که رُبودهای؟...زلف ِ که را گشودهای؟...باقی قضایا سبب فیلترشدنمان میشود!...
دخترو بهش میگم: چی ماهی ... رنگش میپره [آخ] دیدمش خنده کنون ... مثل ِ یک سرو ِ روون وای، وای، وای دلُم غرق ِ الو شد ... روز مو مثل ِ شو شد **** **** کسانی که بر خلاف ِ من، سن و سالی به هم زده باشن و احیانن دل ِ شیداشون پیش ِ صدای دلکش، کلاس ِ عاشقی گذرونده باشه، الان که این دو،سه بند شعر ِ بالا رو میخونن دلشون غنج میره و گوشهی چشمی تر میکنند و یاد دلبری، دلرُبایی، لعل ِ لبی، سینهبند ِ بیتابی، ساغری، زلف ِ جعدی، جشم ِ آتشگردونی؛ یا اصلا بذار بهت نزدیکتر شَم، یاد ِ همون کوچهای که سر میشکند، دیوارش میاُفتند و دلشون بدجوری که نه یه جور ِ خوبی، واسه اون خزون و باهارا، زمسونا و تابسونا ملول که نه،تنگ هم نه، خاطرخوا میشه. بذا ایجور ملتفت شی که یه هوا، ابری میشن و نینی ِ چشاشون خلاصهی خیسی میشه از روزگار. سلانه سلانه تا پای آینه که میری شایدم ایندفه از همون ارتفاع ِ تر، موهای سپیدتو دیگه نتونی نادیده بنگری، اونوقتیکه ناغافل مرور میکنی یه چشمه کرشمه، یه آسمون غمزه، یه بقچه عشوه، و حالا با دسای آفتاب، مهتاب دیده گیسو پریشون میکنی و خاطرههات قد علم میکنند؛خودی نشون میدن. **** **** پُرسون،پُرسون پ.ن: اگه حرفی،واجی،چیزی از قلم انداختم،همونطوری که هست بخونید.اگه امکان و فرصتاش فراهم بود با صدام براتون ضبط میکردم!
گُداخت جان، که شود کار ِ دل تمام و نشد ... به کوی ِ عشق، مَنِه بیدلیل ِ راه، قدم... هزار حیله برانگیخت حافظ از سر ِ فکر... در آن هوس در آن هوس در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد نشد
and this:+
"نمیخوام بهت بگم فقط آدمای تحصیل کرده و محقق میتونن چیزای با ارزشی به دنیای ما اضافه کنن. اصلا اینجوری نیس. ولی معتقدم آدمای تحصیل کرده و محقق، اگر هوش و خلاقیت داشتهباشن - که متاسفانه بیشترشون ندارن- احتمالا آثار بینهایت باارزشی از خودشون بهجا میذارن تا اونایی که هوش و خلاقیت نصفهنیمه دارند. اونا معمولا نظرشونو روشنتر بیان میکنن و معمولن هم مشتاقن که پی ِ افکارشونو تا آخر بگیرن و از همه مهمتر در اکثر موارد از متفکرای غیر محقق و تحصیلکرده متواضعترن."
در تو خزیدن، نفس کشیدن عشق یعنی موی تو +beth retro
منم سارا محمدی پ.ن۱:عجب گیری افتادم،گفتم حالا که در مورد ِ از دست دادنِ خاتمی ننوشتم بیام در مورد دست دادناش بنویسم، پاکش میکنم! میام در مورد سرمقالهی برادر حسین بنویسم، مینویسم بعد پاک میکنم میگم همونی که گفتهاند اسب چه حیوان نجیبیست خوب کافیه دیگه! میام از هوا بنویسم،پاک میکنم، میام از کتاب بنویسم،پاک میکنم، میآم مقالهی فیلترینگ بنویسم پاک میکم، شدم مثه اونایی که دست به آفرینش میزنند و از بین میبرندشون! (اوه اوه!) پ.ن۳: آخریشم بگم که این شعر ِ یزدان سلحشور رو بخونید حتمنی! +
"بیشترِ کتابها مدتها از چاپاشان گذشتهبود، و هیچکس دیگر دلش نمیخواست آنها را بخواند و آدمهایی که آنها را خواندهبودند مُرده بودند یا اینکه آنها را از یاد بردهبودند، و کتابها هم به یمنِ همان فرآیند ارگانیکی که خاصِ موسیقی است حالا دوباره باکره شدهبودند؛ حقِ تکثیر انحصاری کهنهاشان را عین پرده بکارت نو به تن کردهبودند."
این توصیفی که براتیگان از کتابهای یک کتابفروشی در کتابِ صید قزلآلا در آمریکا میدهد،به شدت توجه منو به خودش جلب کرد. "بکارت" مشبه بهیی در رابطهی "خواننده و متن". این تشبیه مرا یاد یکی از مطالبم انداخت، با این تفاوت که برخلافِ بندِ فوق، من از سه عنصر صحبت کردم یعنی در مواردِ مولف،متن،خواننده، به ترتیب از مادر،زندگی،فرزند یاد کردهبودم. قبلن در یادداشتی با عنوانِ سکوت ِ سانسور شده، در مورد "لذت متن" نوشته بودم که: "در ایجاد این لذت، مهمترین مسئولیت بر گردن مولف است. برای من این موضوع دقیقا مثل ِ زایمان میماند. در این گیر و دار مادر(نویسنده) باید آنقدر زحمت بکشد و سختی ببیند و رنجها تحمل کند تا سرانجام در حین ِ تولد ِ فرزندش(خواننده) جان ِ خود را از دست بدهد، "بمیرد" ولی نوزاد سالم و بهترین باشد. حالا این کودک میخواهد چه رفتاری با زندهگی داشته باشد بر عهدهی اوست. بعد از نوشتن آن یادداشت،دیگر به این موضوعات زیاد توجه یا فکر نکرده بودم، تا خواندن آن بندی که از ریچارد نوشتم، حالکه دوباره بهاش فکر کردم، دیدم هنوز معتقد به همونی که گفتهبودم، هستم. پ.ن: صادق خان! یادت هست که امشبمانندی بود که تنهایامان گذاشتی؟ حالا بیا بریم شراب ِ مُلکِ ری خوریم...
وضعیت فیل.ترینگ بسیار ناراحت کننده شده، وبلاگها و سایتهای بسیاری ( برای مثال: نیکآهنگ، مسیح علینژاد،ایمایان،مسعود بهنود، جلیلخانی،کمانگیر،سرهرمس مارانا،کیبردآزاد،دوات ....) فیل.تر شدهاند. یه جای حاجی واشنگتن علی حاتمی هست که میگه: فکر و ذکرمان شد کسب ِ آبرو،چه آبرویی! مملکت رو تعطیل کنید! پ.ن: به سلامتی باغبونی که زمستونشو از بهار بیشتر دوست داره...
دیگر نمیمیرم یدالله رویایی
"همین فردا که بهمون میگن یه انشا بنویسید با موضوع "تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟" دلهرهام شروع میشه! میدونی، آخه ما عیدا هیچجا نمیریم! نه اینکه دوس نداشتهباشیم، نه اینکه دلمون نخواد، نمیریم دیگه! خودمام نمیدونم واسه چی. نمیخوامم بنویسم که نشستم تو خونه دیدم چه ملت بدبختی داریم که فقط میتونن چند لحظه با تلویزیون* بخندن و خوش باشن! نه! نمیشه که بنویسم نشستم ور ِ دل ِ نَنجون، حافظ خوندم،دو،سهتا ترانهی خوبام حفظ کردم! نرفتیم ولی باید بشینم تصویر دریا رو مجسم کنم چون همهی اونچیزایی که گفتم جلوی دوستام خیلی ذاغارته! -پسرم کجایی پس؟ دفترچه رو بست، گذاشت زیر پوشهی خاکستری و در ِ کیفو بست و تا تَه ِ کُمد هُلاش داد. - الان میام. چمدون ِ سفر ِ دیروزو گذاشت کنار ِ وسایلو در زیر زمینو بست.قفل کرد.برگشت بالا. تمام ِ شب تو رختِخواب غلت میخورد، یواشکی جوری که کسی صدایی نشنوه، انشایی که برای فردا حاضر کرده بود رو برداشت؛ پارهاش کرد. *مهران مدیری
چه تصویر ِ غریبی! همه بی سر، مگه نه!؟ *** *** *** سیزده به در که سهله! هر سیصد و خوردهایش بی تو، به در نمیشود! پ.ن۱:خوش گذشت!
دوستان حتما "محمد علیزاده" را با آن صدای محکماش بهیاد میآورند. "مهر علی و زهرا"، "تسنیم"، "همخونه".... و تیتراژهایی چون: "خداحافظ"(خداحافظ همینحالا...) و "جذر و مد" و ... بعدالتحریر:
نفسی هست و دمی هست و از اون کهنه شراب هم کمی هست پ.ن۱:عید و برف و بستر ِ سرخوشی... تنها ...[فوتو اَت] امروز حدود ده و ربع، باغچهی حیاطمون
در گفتوگوی جاهد با گلستان، سه جای مهم هست که به شاملو برمیگردد. بخش اول: جاهد: من به دیدگاه شمیم بهار و دیگران که "خانه سیاه است"،"خشت و آینه" و "شب قوزی" را سینما نمیدانند و از آن انتقاد میکنند، معترضم. گلستان: همه گفتند. حتی شاملو گفت که تمام عیبهایی که از فیلمهای دیگران گرفتم، پس میگیرم. فقط یک فیلم خیلی مزخرف بود و آن،فیلم ِ "خشت و آینه" بود. این جاودانه ابرمرد ِ ادبیات معاصر ایران که شعر نمیفهمید.نقطهگذاری نمیفهمید و شاید خیلی چیزهای دیگه هم نمیفهمید. جاهد: من در مورد ِ شعرش حرف نمیزنم. چون صاحبنظر نیستم،اگرچه برخی از آنها را هم دوست دارم اما میدانم که درک عمیقی از سینما نداشت وگرنه آن فیلمها را نمیساخت و آن فیلمنامهها را نمینوشت. گلستان: من دربارهی شعرش صاحبنظر هستم.وقتی مُرد،شعرش هم تمام شد. بخش دوم: جاهد: گویا شاملو هم به شما پیغام دادهبود که من میخواهم در آنجا فیلم بسازم. (منظور استودیوی ایشون است.) گلستان: دو،سه مرتبه. مرتبهی اول دریابندری آوردش پیش من... من اصلا شاملو را به چشم نمیشناختم،فقط میدونستم طوسی حائری زنشه.خوب طوسی حائری اصلا تمام ِ آشنایی اون رو.. شاملو که زبان نمیدونست. طوسی زبان فرانسه میدونست.طوسی زن خیلی خیلی فوقالعادهای بود که البته خیلی هم باهاش بدرفتاری شد. تمام ثروتش را بالا کشید و بیرونش کرد از خانه و ... بخش سوم: گلستان: ... یک مقدار کارهایی که کردم، کارهای خیلی مرتب روزگار بوده و توی ایرون هم هرچی کار کردم، خرج سینما کردم، خرج چیزهایی که هیچکس نمیتونه انگشت روش بذاره بگه این بد بود. یا این از فلان کس طرفداری کرده، یا از فلان کس فلان کرده،خوب خیلی کار درستی کردم،اگر کردم. میگه آقا به من هم بده. من هم این کار را میخوام بکنم، این کار را هم کردم. اون آقای فعلا مرحوم که همینطور فحش میداد به من، خوب،بدهد. کاشکی عوض اینکه فحش بده به من، میرفت راجع به نقطهگذاری فکر بکنه، بعد کتاب بنویسه. این کار را نمیکرد. اون میخواست پول برای هروئیناش در بیاره، مینوشت که ویرگول را جایی بگذارید که موقعیکه دارید میخونید، نفساتون میخواد تنگ شه، جای ویرگول اونجاست. هیچکس هم تو مملکت نیست که به اندازهی کافی شعور داشته باشه و بگه آقا ویرگول چه ربطی به نفس کشیدن داره؟ یعنی چی؟ قبلا که تو نوشتههای فارسی ویرگول نبود، نفس نمیکشیدند و اینا که توی نوشتههاشون هی ویرگول میذارن، نفستنگی دارن؟ آخه چی میگی؟ یا اون کتاب مرتیکه را بدزدی بگویی که این خیلی فارسیاش بد بود، من اینو خواستم درست بکنم و چون اصلش را گیر نیاوردم،از همین استفاده کردم و بازنویسی کردم. این حرف یعنی چی؟ یک کسی رفته یه کتاب ترجمه کرده. تو که میگی این بده، تو چه میدونی که این بد ترجمه کرده اگر اصلش را نداری. شاید غلط ترجمه کرده، چی را میخواهی بهتر بنویسی؟ اون وقت شعر میخواد بگه! میگه من کلاسیک را خیلی خوب میدونم. در حالیکه از کلاسیک گفتن فقط "که از" را "کز" گفتن بلد شده. نمیفهمه که شاعر کلاسیک در تنگنای قافیه یا وزن عروضی بوده که "که از" را "کز" نوشته. بعدش هم میشن شاعر ِ آزادیخواه! یکی از اینها اومد پهلوی من کار کنه، گفتم من کار ندارم.واقعا هم کار نداشتم... جاهد: منظورتون شاملوست؟ گلستان: ول کن بابا! جاهد: گویا رابطهاش با فروغ بد نبود. بهنظر شما آیا فروغ هیچ تحت تاثیرش هم بود؟ گلستان: تحت تاثیر کی؟ شاملو؟ تحت تاثیر چیاش بود؟ فروغ با اون درجه هوش و فعالیتاش تحت تاثیر آدمهای اسفنجی نمیرفت. *** *** *** ابراهیم گلستان، جایگاه خودش را در ادبیات و سینمای ما داراست. و اصولا در سنی هم نیست که بخواهد بهگونهای زبان بگشاید که دست به جنجالآفرینی زدهباشد و بخواهد توجه قشری را به خود جلب کند. از طرفی نیز احمد شاملو، شعر سپید را پرچمداری کرد و در ادبیات مشتاقان خودش را به یقین دارد. *** *** *** پ.ن: ۱)در آرشیو گراند کافه از ابراهیم گلستان: لینک گفتوگوی بهنود و گلستان در پُست ِ آتشکده + ۲)پیشنهاد وبگردی: در فهم ِ رفتار معروفی 1،2،3،4 ۳) عنوان برگرفتهشده از: من بینوا بندگکی سر بهراه نبودم و راه ِ بهشت مینوی من... از شاملو
پشت ِ سر، حریق ِ یاس و مرگ ِ رنگ آسیاب اگر به نوبت، بگو پس نوبت ِ ما کو؟ زن،ایران،مذهب،تاریخ،خانواده،عقده،حجاب،سک.س،ازدواج،مردسالاری،فرزندسالاری،حقوقِ زنان، هجرت، انقلاب،حزب،غرب،شرق،عشق، حقوق شهروندی، آزادی، ظلمستیزی و ... و ... در واقع مهمترین و حساسترین کلیدواژههای این رمان هستند. روایت ِ قوی و محکمی که نزدیک به کمال، سرکوبیهای خودآگاهانه و ناخودآگانهی بسیاری و بسیاری از خواستهها و تمایلات را توسط ِ خانواده، مذهب و جامعه به نمایش میگذارد. شرحی جذاب، از "سایه"های حمید، همسر ِ معصومه همچون سایر ِ حوادثهای بی امان ِ داستان بر انگیزهی مخاطب میافزاید. چون نه در حوصلهی یادداشت ِ کوتاه ِ من است و نه وقت ِ شما، ترجیح میدهم به جای نقل ِ قول، به ذکر چندین و چند آدرس، در این کتاب هم بپردازم. "سهم من" پرینوش صنیعی،انتشارات روزبهان: شخصیتپردازی، پر جرئت و چشمگیر ِ محمود، به عنوان ِ یک نمونهی تمام عیار ِ انسانی ریاکار، یا نیز کاراکتر ِ چشمنواز ِ پروین، به عنوان ِ زنی که نابهخردانه قضاوت میشود، آنچنان عمیق است که خستهگی مخاطب را در جایجای ِ این داستان بهدر میکند. "قهرمانپروری"، "خودخواهی" در شخصیتی چون "سیامک"، سرخوردهگی ِ مشهود در "خانم جان"، نفرت ِ از دیکتاتوری، ناتعادلی، ضعف، و روح ِ حساس در "آقای شیرازی"، عقدههای فرو خوردهشده، ناب، بیبدیل، در شخصیت ِ "شهرزاد" پرینوش صنیعی در چند جای این رمان، بسیار از اشعار ِ فروغ و نیز دکتر فخرالدین مزارعی، استفاده میکند. آنجور که من در بررسیهایم دیدم، انگار چند مورد، انتخابهایاش اشتباهبوده، که به هر حال جای تاسف دارد که برداشت ِ نادُرستی را بهراحتی انجام داده. و همچنین ضعفهایی در مورد ِ شخصیت ِ "معصوم" به چشم میخورد و البته این زن، آنچنان پرحادثه و پر دغدغه هست، که خودبهخود، بعید بهنظر نمیرسید. موضوع ِ مهمی که نمیشود از آن گذشت، محدودیتهای موجودیست که حتما گریبانگیر ِ ایشان نیز شدهاست. در جامعهی ما، با نگرشهای مذهبی و سیاسی موجود،سانسور، مرد محوری - حالا کمرنگ یا پُررنگ- متاسفانه بسیاری از حرفها را از دهان ِ نویسنده ناخواسته میرُباید. من:زن ِ ایرانی | اهل ِ خود ویرانی | آینهی دق کرده | بس که هقهق کرده|از سپاه ِ تسلیم| روز و شب بیتقویم ..... بر تن ِ یاس ِ سپید ِ سفره| جای قلاب ِ کمر میسوزد| لب ِ فریاد ِ مرا میدوزد| سیر ِ سیرم، سیر از مُشت و لگد| بردهداران ِ حقیر ِ مرگبو، بر سر ِ بازار عاشق میکشند... پ.ن۱: پ.ن۲: سرایندهی بخشهایی از دو ترانهی ابتدا و انتهای این یادداشت، شهیار قنبریست.
- میدونی یه دختر کیا خوب میرقصه؟ - وقتی آدم دستشو بذاره پشت ِ دختره و چیزی زیر دستش حس نکنه، نه پایی، نه دسی، نه هیچچی J.D.Salinger پ.ن: Did I ever tell you how you live in me
این هوا فوقالعادهس! روبهروی خورشید ایستادم، ولی از بس ضعیف است، هیچ اثر ِ چشمگیری ندارد!
یه بار، یه جا، گوشهای نوشته بودم: گل ِ سر به زیر ِ مریم سارا محمدی هم یه بار نوشتهبود: باز کنم روسریام را شهاب مقربین یه کنجی نوشته: درخت ِ انار بخندم پ.ن۱: پیام تبریک گوگوش
این ثانیهها که بیرحماند! هشتاد و هفت را چنان خط زدند که کُرک و پرمان ریخت! و پشمهایمان بهتمام زایل شد! گرچه حدساش نیاز به عقلی چندان نداشت! آهای، عدد خوشآهنگ ِ هشتاد و هشت! از تو هم دور نیست، همین ثانیههایی که چندی پیش، سوی هشتاد و هفت، نشانه رفتند! حواست که هست؟ پس صلاح دانستم در دلدل ِ پُررنگ ِ این نفسهای نو، صفحهی وبلاگم را باز کنم، دو،سه خطی بنویسم، آنهم در حال ِ بیکران ِ احسنالحالم.
|
![]()
گراند کافه، وبگاه شخصی است و هرگونه بازنشر و برداشتی از مطالب آن تنها با ذکر نام منبع و لینک مستقیم امکانپذیر است Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Categories
شعر، الیاس علوی |