تبليغاتX
Grand Café


















Grand Café

**آزادي از قيد تعلق**

Richard Brautigan ...GrandCafe

یک پدیده‌ی ساختار شکن! رُمانی(اگر بشود گفت رُمان!) لبریز از تشبیهات ناب،خیال‌پردازی‌های ماهرانه و تصویرسازی‌های به‌موقع، اما با همه‌ی این‌ها، خیلی از قسمت‌های این کتاب "صید ..." حوصله‌ی مرا سر بُرد! نمی‌دونم اشکال از منه، یا از ریچارد، یا اصلا از مترجم! خوندن ِ این کتاب، کمترین حادثه‌اش برایم، چند وقتی نفس کشیدن، کنار نهرهای مختلف و تجربه‌های خوب بود.می‌شود لذت بُرد از این‌که این همه جزئیات، چگونه به این دقت، همیشه در دید و ید ِ یک نویسنده نهفته است!؟ و به قول ِ خودش، کار ِ خوبی‌ست که نهرها را به اسم ِ آدم‌ها بکنی و بعد مدتی دنبال ِ آن‌ها بیُفتی و ببینی چه در چنته دارند، چه می‌دانند و چه‌ها به روز ِ خود آورده‌اند!

+ مرگ‌اندیشی به سبک ریچارد براتیگان
+ صید قزل آلا؛رهایی از ساختار کتاب
+ آن‌قدر زیبا که نزدیک است باران ببارد
+ كودكاني كه ناپديد مي شوند
+ دعوت به مراسم چرندنويسي
+ نگاهی به رمان صید...

Forget love, I want to die, in your yellow hair...

+نوشته شده در 2009/4/20ساعت10:25توسط مجید | |

از لحاظ آفرینش! GrandCafe

بنویس!
بنویس و هراس مدار
از آن‌که غلط می‌افتد
بنویس و پاک کن
همچون خدا که هزاران سال است
می‌نویسد و پاک می‌کند

و ما هنوز زنده‌ایم
در انتظار ِ پاک شدن
و بر خود می‌لرزیم!

«شمس لنگرودی»

 

+ از لحاظ دیدن

پ.ن۱:مطربِ بی رقاص عینِ شرابِ نگیر می‌مونه!...شرابِ نگیر هم باهاس داد به چاهک! [داش‌آکل/کیمیایی]
پ.ن۲: من، خالی از عاطفه و خشم...

+نوشته شده در 2009/4/18ساعت19:30توسط مجید | |

تو مست‌تری یا من؟ Grand Cafe

 

پلک ِ تو فاصله‌ی               دست و کاغذ و غزل          من و عاشقانه بود

رستن از پله‌ی خواب
                           ای کلید ِ قفل ِ شعر
                                                     خواب ِ شاعرانه بود

تو بگو غیبت ِ دست
غیبت ِ هرچه نفس ... بین ِ ما فاصله نیست

غیبت ِ آخر ِ تو
کوچ ِ مرغان ِ صدا ... ختم ِ این غائله نیست

 

پ.ن۱: با که حریف بوده‌ای؟... بوسه ز که رُبوده‌ای؟...زلف ِ که را گشوده‌ای؟...باقی قضایا سبب فیلترشدنمان می‌شود!...
پ.ن۲: لیلی!... با من بودن خوب است؛ من می‌سُرایمت!

+نوشته شده در 2009/4/17ساعت13:30توسط مجید | |

Remember in GrandCafe

دخترو بهش می‌گم: چی ماهی ... رنگش می‌پره
دخترو تا می‌گمش: چه ماهی... رنگش می‌پره
رنگ گل‌سنبلی از روی قشنگش می‌پره

[آخ] دیدمش خنده کنون ... مثل ِ یک سرو ِ روون
عشق ِ اون ابرو کمون ... آتیش به جونُم می‌زنه ... به آشیونُم می‌زنه

وای، وای، وای

دلُم غرق ِ الو شد ... روز مو مثل ِ شو شد
خدایا چی بگویُم  ... چطو شد که ایطور شد

****   ****

کسانی که بر خلاف ِ من، سن و سالی به هم زده باشن و احیانن دل ِ شیداشون پیش ِ صدای دلکش، کلاس ِ عاشقی گذرونده باشه، الان که این دو،سه بند شعر ِ بالا رو می‌خونن دلشون غنج می‌ره و گوشه‌ی چشمی تر می‌کنند و یاد دل‌بری، دل‌رُبایی، لعل ِ لبی، سینه‌بند ِ بی‌تابی، ساغری، زلف ِ جعدی، جشم ِ آتش‌گردونی؛ یا اصلا بذار بهت نزدیک‌تر شَم، یاد ِ همون کوچه‌ای که سر می‌شکند، دیوارش می‌اُفتند و دلشون بدجوری که نه یه جور ِ خوبی، واسه اون خزون و باهارا، زمسونا و تابسونا ملول که نه،تنگ هم نه، خاطرخوا می‌شه. بذا ایجور ملتفت شی که یه هوا، ابری می‌شن و نی‌نی ِ چشاشون خلاصه‌ی خیسی می‌شه از روزگار. سلانه سلانه تا پای آینه که میری شایدم این‌دفه از همون ارتفاع ِ تر، موهای سپیدتو دیگه نتونی نادیده بنگری، اون‌وقتی‌که ناغافل مرور می‌کنی یه چشمه کرشمه، یه آسمون غمزه، یه بقچه عشوه، و حالا با دسای آفتاب، مهتاب دیده گیسو پریشون می‌کنی و خاطره‌هات قد علم می‌کنند؛خودی نشون می‌دن.


دیگر از تو، بانگ ِ طرب
کی برخیزد نیمه‌ی شب؟
از چه تو بستی لب به سخن
ساز ِ شکسته چون دل ِ من...

****   ****

پُرسون،پُرسون
یواش،یواش
اومدم در ِ خونه‌اتون
ترسون،ترسون
لرزون، لرزون
اومدم در ِ خونه‌اتون
یک شاخه گل در دستم... سر ِ راهت بنشستم
از پنجره منو دیدی ... مثل ِ گل‌ها خندیدی
آآااااااآاااای
آه، به خدا، آن نِگهت،....
از نظرم نرود...

 

پ.ن: اگه حرفی،واجی،چیزی از قلم انداختم،همون‌طوری که هست بخونید.اگه امکان و فرصت‌اش فراهم بود با صدام براتون ضبط می‌کردم!

+نوشته شده در 2009/4/15ساعت10:0توسط مجید | |

hafez & shajariaan in GrandCafe

گُداخت جان، که شود کار ِ دل تمام و نشد ...
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد...

به کوی ِ عشق، مَنِه بی‌دلیل ِ راه، قدم...
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد...

هزار حیله برانگیخت حافظ از سر ِ فکر...

در آن هوس

در آن هوس

در آن هوس

که شود آن نگار رام و
.
.
.
نشد

نشد

نشد

+

+نوشته شده در 2009/4/14ساعت10:26توسط مجید | |

در گراند کافه روی صندلی خود بنشینید!


ج.ن.د.ه دیدن ِ کسی، فقط به دید ِ بیننده، مربوط می‌شود!

 

and this:+

+نوشته شده در 2009/4/13ساعت21:15توسط مجید |

Science - GrandCafe

"نمی‌خوام بهت بگم فقط آدمای تحصیل کرده و محقق می‌تونن چیزای با ارزشی به دنیای ما اضافه کنن. اصلا این‌جوری نیس. ولی معتقدم آدمای تحصیل کرده و محقق، اگر هوش و خلاقیت داشته‌باشن - که متاسفانه بیشترشون ندارن- احتمالا آثار بی‌نهایت باارزشی از خودشون به‌جا می‌ذارن تا اونایی که هوش و خلاقیت نصفه‌نیمه دارند. اونا معمولا نظرشونو روشن‌تر بیان می‌کنن و معمولن هم مشتاقن که پی ِ افکارشونو تا آخر بگیرن و از همه مهم‌تر در اکثر موارد از متفکرای غیر محقق و تحصیل‌کرده متواضع‌ترن."


این حرف‌های سالینجر،در ناطوردشت را باید طلا گرفت و همیشه در ذهن سپُرد. آن‌چه امروز دامن‌گیر ِ جامعه‌ی ما شده همین ابهامات و کج‌اندیشی‌هایی در مورد عناوین دکتر،مهندس،استاد و مدرک و دانشگاه است.ابتدا جند مطلب خوب که قبول‌اشان دارم از بلاگرهای نازنین نقل می‌کنم:


«ما چیزی به نام دکتر آلبرت اینشتین نداریم، استاد ولفگانگ موتزارت تا به حال به گوشم نخورده است. دکتر استیفن هاوکینگ هم ترکیب مسخره‌ای به نظر می‌رسد. می‌دانید چرا؟ چون این انسان‌ها با این عناوین تعریف نشده‌اند. موتزارت را همه جهان با سمفونی‌های بی‌نظیرش می‌شناسند. آلبرت اینشتین و ایزاک نیوتن مترادف علم فیزیک هستند و استیفن هاوکینگ هم نیازی به تذکر “دکتر” پیش از اسمش ندارد.
اما استاد محمد اصفهانی داریم، دکتر محمود احمدی‌نژاد داریم، مهندس علی آبادی داریم و از همه مسخره‌تر هم اسم این کوچه است که من تا به حال نشنیده بودم: “پروفسور دکتر” محمود حسابی! این عناوین برای مردمی است که اگر این عناوین را از پشت اسمشان برداریم هیچ نیستند.»   (+)


«به تدریج پس از مرگ حسابی، تخیلات پسر عزیز اوج گرفت و من نمی دونم چرا کسی جلودارش نیست. پارسال شنیدم که گفته پدرم با اینشتین نظریه ای گذرونده!! اینقدر این آدم به کارش وارد هست که چیزی نگه که فیزیک پیشه های کشور یقه اش رو بگیرند. مثلا همین جمله اش: "نظریه گذروندن" یعنی چی؟ اگر می گفت نظریه دادند که همه اعتراض می کردند کدوم نظریه؟ اما ایشون اینقدر باهوش هستند که یه چیزی بگند که هم مردم رو گول بزنه و فکر کنند حسابی در حد و حدود اینشتین بوده، هم اگر فیزیک پیشه ها اعتراض کردند بگه منظورم اینه که کارش رو به ایشون نشون داده!! »  (+)


«نمی نویسم دکتر کامران وفا، پروفسور کامران وفا. این عناوین در ایران همه دستمالی شده و کلیشه ای هستند. در این سرزمین نه دکتر تقدس دارد و نه پروفسور. دکتر که به قولی توی سر، سگ هم بزنی دکتری دارد. پروفسور هم که از نظر عوام همان دکتری است که در دوره پروفسورا ثبت نام کرده است و بعد از چند سال پروفسور می شود. کامران وفا، شاید سر راست ترین و بهترین کلمه برای خطاب قرار دادن ایشان باشد.به نظر من تنها بزرگان هستند که نیاز به عناوین ندارند. اسم آنها گویا است»  (+)


«جست و جوی من در گوگل اسکالر به دنبال املاهای مختلف محمود حسابی چیز دندان‌گیری به بار نمی‌آورد. با این همه نظر دادن در مورد این‌که آیا حسابی شخصیت علمی مهمی داشته است را به دوستان فیزیک‌دان واگذار می‌کنم. چیزهایی هم که ازش در خاطرات معاصرانش خوانده‌ام (مثلن خاطرات علی‌اکبر سیاسی) چندان مثبت نبوده است. با این همه مساله من شخص محمود حسابی نیست مساله من قشر تحصیل‌کرده‌ای است که به طرز خستگی‌ناپذیری افسانه‌ها یا اغراق‌هایی که در مورد او گفته می‌شود را برای بقیه ارسال می‌کند.» (+)


باز همه‌ی این‌ها را که پی‌گیر می‌شوی خواهی رسید به سوءاستفاده،قهرمان‌پروری افراطی،مُرده‌پرستی و ... که کم‌کم در خصوصیات عامه‌ی جامعه رسوخ و ریشه کرده است. وقتی رسانه در دستِ حکومت باشد، اوست که تصمیم خواهد گرفت که را و برای چه بزرگ کند، و کی کسی را -حتی اگر همانی باشد که بزرگ کرده- بکوباند، این از یک سو، از سوی دیگر سوءاستفاده‌ای که یک پسر از موقعیتِ کاذبی که به‌واسطه‌ی پدرش برای‌اش پیش‌آمده این‌گونه بهره می‌برد و گستاخانه و بی‌شرمانه، دروغ به دهان می‌بندد و مُرده‌پرستی را رواج می‌دهد. آدم‌های محترم و باارزش را در جامعه بازی‌چه‌ی غم ِ نان ِ خویش می‌کنیم و نیازهای پست و باطل خودمان را مرتفع. وگرنه همان تلاش‌هایی که حسابی برای کشورش کرده‌بود، کافی بود که همیشه و همیشه آبرومندانه و خوب یاد شود و به ذره‌ای از حماقت دیگرانی چون پسرش نیاز نباشد. فعلا که فکر می‌کنم اگر صلاح نباشد، بگوییم جامعه‌ی به‌شدت مریضی داریم، ولی چاره نیست که به فکر خودمان باشیم چون دیگر عیان است که مریض‌ها در آن به‌واقع می‌تازند!


"Science without religion is lame, religion without science is blind"
 -Albert Einstein

+نوشته شده در 2009/4/11ساعت12:45توسط مجید | |

grand cafe lovely

در تو خزیدن، نفس کشیدن
سقوط ِ آزاد: از خواب پریدن!

عشق یعنی موی تو
             دست ِ خوش‌بوی تو
                                   گردن ِ پر غرور
                                           یعنی جادوی ِ تو

+beth retro
+shahyar ghanbari

+نوشته شده در 2009/4/10ساعت19:0توسط مجید |

شما در گراند کافه‌ هستید...

 

منم
حوايي كه سيب مي چرخاند
تن خدايان را مي لرزاند
و بهشت را از چشم مي اندازد...

سارا محمدی

 

پ.ن۱:عجب گیری افتادم،گفتم حالا که در مورد ِ از دست دادنِ خاتمی ننوشتم بیام در مورد دست دادن‌اش بنویسم، پاکش می‌کنم! میام در مورد سرمقاله‌ی برادر حسین بنویسم، می‌نویسم بعد پاک می‌کنم می‌گم همونی که گفته‌اند اسب چه حیوان نجیبی‌ست خوب کافیه دیگه! میام از هوا بنویسم،پاک می‌کنم، میام از کتاب بنویسم،پاک می‌کنم، می‌آم مقاله‌ی فیلترینگ بنویسم پاک می‌کم، شدم مثه اونایی که دست به آفرینش می‌زنند و از بین می‌برندشون! (اوه اوه!)

پ.ن۲: حداقل تبریکی عرض کنم پیش پیش به "آیدا احدیانی" و کتابِ "شهر باریک"اش، که قلم ِ خوبِ وبلاگی‌اش را که دوست دارم حتما هم کتاب خوبی از آب در می‌آید، آن‌هم با طرح‌ها و تصویرهای همیشه کم‌نظیر نیستانی آن هم از نوع توکا!

پ.ن۳: آخریشم بگم که این شعر ِ یزدان سلحشور رو بخونید حتمنی! +

+نوشته شده در 2009/4/9ساعت22:15توسط مجید | |

"بیش‌ترِ کتاب‌ها مدت‌ها از چاپ‌اشان گذشته‌بود، و هیچ‌کس دیگر دلش نمی‌خواست آن‌ها را بخواند و آدم‌هایی که آن‌ها را خوانده‌بودند مُرده بودند یا این‌که آن‌ها را از یاد برده‌بودند، و کتاب‌ها هم به یمنِ همان فرآیند ارگانیکی که خاصِ موسیقی است حالا دوباره باکره شده‌بودند؛ حقِ تکثیر انحصاری کهنه‌اشان را عین پرده بکارت نو به تن کرده‌بودند."

این توصیفی که براتیگان از کتاب‌های یک کتاب‌فروشی در کتابِ صید قزل‌آلا در آمریکا می‌دهد،به شدت توجه منو به خودش جلب کرد. "بکارت" مشبه به‌یی در رابطه‌ی "خواننده و متن". این تشبیه مرا یاد یکی از مطالبم انداخت، با این تفاوت که برخلافِ بندِ فوق، من از سه عنصر صحبت کردم یعنی در مواردِ مولف،متن،خواننده، به ترتیب از مادر،زندگی،فرزند یاد کرده‌بودم. قبلن در یادداشتی با عنوانِ سکوت ِ سانسور شده، در مورد "لذت متن" نوشته بودم که:

"در ایجاد این لذت، مهم‌ترین مسئولیت بر گردن مولف است. برای من این موضوع دقیقا مثل ِ زایمان می‌ماند. در این گیر و دار مادر(نویسنده) باید آنقدر زحمت بکشد و سختی ببیند و رنج‌ها تحمل کند تا سرانجام  در حین ِ تولد ِ فرزندش(خواننده) جان ِ خود را از دست بدهد، "بمیرد" ولی نوزاد سالم و بهترین باشد. حالا این کودک می‌خواهد چه رفتاری با زنده‌گی داشته باشد بر عهده‌ی اوست.
اینک آیا کودک می‌خواهد به پیشینه برگردد و به ذهن ِ مادر ِ خود برسد؛ این نیز به عهده‌ی اوست. ولی آیا به طور ِ کامل و صحیح می‌تواند به آن‌چه در سر ِ مادر می‌گذشته خاصه در آن گیر و دار ِ مذکور دست بیابد؟!"

بعد از نوشتن آن یادداشت،دیگر به این موضوعات زیاد توجه یا فکر نکرده بودم، تا خواندن آن بندی که از ریچارد نوشتم، حال‌که دوباره به‌اش فکر کردم، دیدم هنوز معتقد به همونی که گفته‌بودم، هستم.

پ.ن: صادق خان! یادت هست که امشب‌مانندی بود که تنهای‌امان گذاشتی؟ حالا بیا بریم شراب ِ مُلکِ ری خوریم...

+نوشته شده در 2009/4/8ساعت11:18توسط مجید |

 

وضعیت فیل.ترینگ بسیار ناراحت کننده شده، وبلاگ‌ها و سایت‌های بسیاری ( برای مثال: نیک‌آهنگ، مسیح علی‌نژاد،ایمایان،مسعود بهنود، جلیل‌خانی،کمانگیر،سرهرمس مارانا،کیبردآزاد،دوات ....) فیل.تر شده‌اند.
این فیل.ترینگ‌های احمقانه، تمامن نشانه‌ی دیکتاتوری، خفقان و پست‌اندیشی سانسورچیان حکومتی‌ست. و رفته رفته به صورت ِ غیرقابل ِ تحملی درآمده‌.
حتی سایت‌های هفتان و tinypic که تا الان برایم قابل مشاهد بودند، مسدود شدند.

یه جای حاجی واشنگتن علی حاتمی هست که می‌گه:

فکر و ذکرمان شد کسب ِ آبرو،چه آبرویی! مملکت رو تعطیل کنید!

پ.ن: به سلامتی باغبونی که زمستونشو از بهار بیشتر دوست داره...
پ.ن۲:عاملان سایت‌های بد و اخ
پ.ن۳: در حد طاقت شنیدنتان حرف می زنم

+نوشته شده در 2009/4/7ساعت15:53توسط مجید |


در اولین اتفاقِ ناخوشایند هشتادوهشت، جمعه‌شب ِ پیش، پسر عمه‌ام از میان‌مان رفت. و شاید این حادثه‌ی تلخ، جدی‌ترین برخورد ِ من با مرگ نیز بوده‌باشد. خوش ندارم، از حق بودن یا نبودن‌اش حرفی بزنم. این اولین‌باری بود، که چشم‌ام را تا سر حد ِ جر خوردن باز کردم تا خوب ِ خوب، ببینم، به خاک سپردن و دفن ِ کسی‌که برای‌ام عزیز بوده‌است را. او مُرد، اما هنوز و همچنان در لابه‌لای واژه‌ها، سقف به سقف ِ جملات، گُله‌به‌گله‌ی ذهنم زنده است، وقتی هستیم، دیگر هستیم.
به قول ِ گاری، زندگی، چیزی نیست، که متعلق به همه باشد، و خوش‌حالم که یقین دارم، متعلق به او بوده‌است. یادش گرامی.

دیگر نمی‌میرم
مرده‌ها
زنده با مرگ ِ خویش‌اند.

یدالله رویایی


پ.ن: هوای تمیز و خواستنی(تهران)، بعد از باران: ساعت نوزده و پانزده دقیقه امروز یکشنبه شانزدهمین روز سال هشتاد و هشت... زوم روی مهرآباد

+نوشته شده در 2009/4/5ساعت19:30توسط مجید | |

vacation ending GrandCafe

"همین فردا که به‌مون می‌گن یه انشا بنویسید با موضوع "تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟" دلهره‌ام شروع می‌شه! می‌دونی، آخه ما عیدا هیچ‌جا نمی‌ریم! نه این‌که دوس نداشته‌باشیم، نه این‌که دلمون نخواد، نمی‌ریم دیگه! خودم‌ام نمی‌دونم واسه چی. نمی‌خوامم بنویسم که نشستم تو خونه دیدم چه ملت بدبختی داریم که فقط می‌تونن چند لحظه با تلویزیون* بخندن و خوش باشن! نه! نمی‌شه که بنویسم نشستم ور ِ دل ِ نَن‌جون، حافظ خوندم،دو،سه‌تا ترانه‌ی خوب‌ام حفظ کردم! نرفتیم ولی باید بشینم تصویر دریا رو مجسم ‌کنم چون همه‌ی اون‌چیزایی که گفتم جلوی دوستام  خیلی ذاغارته!
می‌دونی،آخه یاد پارسال می‌اُفتم که تو انشای یکی از بچه‌ها، یه خط در میون حرف ِ "کیک شُکلاتی" بود! همون موقع اجازه گرفتم برم دس‌شویی و دیگه نفهمیدم بقیه‌اش چی شد. دو بار در سال دل ِ من می‌لرزه، یکی اول سالی که باید خاطرات ِ شیراز و شمال و کیش و احتمالن دُبی ِ دوستامو در تابستونی که گذشت بشنوم و یکی اولین انشای بهار، که دست و دلم به نوشتن نمی‌ره. نمی‌دونم چرا"

-پسرم کجایی پس؟

دفترچه رو بست، گذاشت زیر پوشه‌ی خاکستری و در ِ کیفو بست و تا تَه ِ کُمد هُل‌اش داد.

- الان میام.

چمدون ِ سفر ِ دیروزو گذاشت کنار ِ وسایلو در زیر زمینو بست.قفل کرد.برگشت بالا.
سریع رفت بالا، پرید تو دس‌شویی اول یواش یواش یه ذره گریه کرد.بعد، صورت‌اشو شُست.

تمام ِ شب تو رختِ‌خواب غلت می‌خورد، یواشکی جوری که کسی صدایی نشنوه، انشایی که برای فردا حاضر کرده بود رو برداشت؛ پاره‌اش کرد.


*مهران مدیری

+نوشته شده در 2009/4/3ساعت22:5توسط مجید | |


آدما از یه جایی به پایین!

چه تصویر ِ غریبی! همه بی سر، مگه نه!؟
یکی شده با زمین، بال ِ کفتر! ...مگه نه!؟

*** *** ***

سیزده به در که سهله! هر سیصد و خورده‌ایش بی تو، به در نمی‌شود!

پ.ن۱:خوش گذشت!
پ.ن۲: فوتو بای: خودمون!
پ.ن۳:‌ دروغ یک آوریل را فاش می‌کنم: +
پ.ن۴: +

+نوشته شده در 2009/4/3ساعت0:1توسط مجید | |


شهیار قنبری . فرزاد حسنی. محمد علی‌زاده

 

دوستان حتما "محمد علی‌زاده" را با آن صدای محکم‌اش به‌یاد می‌آورند. "مهر علی و زهرا"، "تسنیم"، "هم‌خونه".... و تیتراژهایی چون: "خداحافظ"(خداحافظ همین‌حالا...) و "جذر و مد" و ...
دیشب مطلع شدم، این دوست ِ عزیز، یعنی "محمد علی‌زاده" خواننده‌ی خوش‌صدا و رفیق و هم‌دل ِ "فرزاد حسنی"، با تلاش‌های فراوان، خاصه با یاری ِ فرزاد، در آلبوم جدیدش قرار است دو ترانه از شهیار قنبری، استاد بزرگ ِ ترانه‌نویسی، داشته‌باشد. و این اتفاق بسیار خواستنی بعد از انتظارهای فراوان افتاد و به زودی شاهد صدای علیزاده و کلام ِ شهیار قنبری خواهیم بود. حق‌الزحمه‌ی شهیار قنبری پرداخت شده، توافقات انجام شده، و این اتفاق کم‌سابقه مایه‌ی خوش‌حالی همه‌ی اهالی ترانه خواهد بود.
منتظر شنیدن این آلبوم هستیم.


پ.ن: گفتنی‌ست وقتی پدر شهیار، حمید قنبری، از دنیا رفت،در برنامه‌ای که مدت‌ها پیش از رادیو جوان، پخش می‌شده‌است به کارگردانی فرزاد حسنی، دست‌اندرکاران این برنامه، در حرکتی کم‌سابقه در رسانه‌ی ناملی! به تمجید و قدردانی از حمید قنبری پرداختند با احترام به شهیار قنبری.

بعدالتحریر:
واضحه دیگه؟ برای سیزده فروردین _ به عبارتی یکم آوریل _ منتشر شده بود!

+نوشته شده در 2009/4/1ساعت12:9توسط مجید | |


باغچه بای گراند کافه

نفسی هست و دمی هست و از اون کهنه شراب هم کمی هست
واسه‌ی شنیدن ِ شکوه‌ی آدم
                                   هنوزم
                                            آدمی
                                                  هست

 

پ.ن۱:عید و برف و بستر ِ سرخوشی... تنها ...[فوتو اَت] امروز حدود ده و ربع، باغچه‌ی حیاط‌‌مون
پ.ن۲: اين خنده بد جوري به صورتت مياد جوري که رسم سبز باغچه هاي ماس
پ.ن۳: انگیزه‌ی بوسیدن در لبانت بیداد می‌کند...
پ.ن۴: آی اَند یو دَنس توگدر، ویت آرش اَند ایسِل این "آلوِیز" سانگ ... اُه کام آن! +‌  D:

+نوشته شده در 2009/3/31ساعت12:49توسط مجید | |

بخشی از صراحت ابراهیم گلستان در گراند کافه

 

در گفت‌وگوی جاهد با گلستان، سه جای مهم هست که به شاملو برمی‌گردد.
من در سه بند می‌آورم‌اشان:

بخش اول:

جاهد: من به دیدگاه شمیم بهار و دیگران که "خانه سیاه است"،"خشت و آینه" و "شب قوزی" را سینما نمی‌دانند و از آن انتقاد می‌کنند، معترضم.

گلستان: همه گفتند. حتی شاملو گفت که تمام عیب‌هایی که از فیلم‌های دیگران گرفتم، پس می‌گیرم. فقط یک فیلم خیلی مزخرف بود و آن،فیلم ِ "خشت و آینه" بود. این جاودانه ابرمرد ِ ادبیات معاصر ایران که شعر نمی‌فهمید.نقطه‌گذاری نمی‌فهمید و شاید خیلی چیزهای دیگه هم نمی‌فهمید.

جاهد: من در مورد ِ شعرش حرف نمی‌زنم. چون صاحب‌نظر نیستم،اگرچه برخی از آن‌ها را هم دوست دارم اما می‌دانم که درک عمیقی از سینما نداشت وگرنه آن فیلم‌ها را نمی‌ساخت و آن فیلم‌نامه‌ها را نمی‌نوشت.

گلستان: من درباره‌ی شعرش صاحب‌نظر هستم.وقتی مُرد،شعرش هم تمام شد.

بخش دوم:

جاهد: گویا شاملو هم به شما پیغام داده‌بود که من می‌خواهم در آن‌جا فیلم بسازم. (منظور استودیوی ایشون است.)

گلستان: دو،سه مرتبه. مرتبه‌ی اول دریابندری آوردش پیش من... من اصلا شاملو را به چشم نمی‌شناختم،فقط می‌دونستم طوسی حائری زنشه.خوب طوسی حائری اصلا تمام ِ آشنایی اون رو.. شاملو که زبان نمی‌دونست. طوسی زبان فرانسه می‌دونست.طوسی زن خیلی خیلی فوق‌العاده‌ای بود که البته خیلی هم باهاش بدرفتاری شد. تمام ثروتش را بالا کشید و بیرونش کرد از خانه و ...
به‌هر حال، نجف دریابندری آوردش پهلوی من و یک دوربین هم انداخته‌بود روی دوش‌اش که من می‌خوام این‌جا برای شما عکاسی کنم.گفتم کار عکاسی ندارم.اولا اگر عکسی بخوام بگیرم که خودم عکاس هستم.کار عکلاسی هم ندارم. خیلی اوقات‌اش تلخ شد. چون اشخاص توی کَت‌اشون می‌ره وقتی ازشون تعریف می‌کنند،یه مقدار باورشون می‌شه. خوب به من چه....

بخش سوم:

گلستان: ... یک مقدار کارهایی که کردم، کارهای خیلی مرتب روزگار بوده و توی ایرون هم هرچی کار کردم، خرج سینما کردم، خرج چیزهایی که هیچ‌کس نمی‌تونه انگشت روش بذاره بگه این بد بود. یا این از فلان کس طرف‌داری کرده، یا از فلان کس فلان کرده،خوب خیلی کار درستی کردم،اگر کردم. می‌گه آقا به من هم بده. من هم این کار را می‌خوام بکنم، این کار را هم کردم. اون آقای فعلا مرحوم که همین‌طور فحش می‌داد به من، خوب،بدهد. کاشکی عوض این‌که فحش بده به من، می‌رفت راجع به نقطه‌گذاری فکر بکنه، بعد کتاب بنویسه. این کار را نمی‌کرد. اون می‌خواست پول برای هروئین‌اش در بیاره، می‌نوشت که ویرگول را جایی بگذارید که موقعی‌که دارید می‌خونید، نفس‌اتون می‌خواد تنگ شه، جای ویرگول اون‌جاست. هیچ‌کس هم تو مملکت نیست که به اندازه‌ی کافی شعور داشته باشه و بگه آقا ویرگول چه ربطی به نفس کشیدن داره؟ یعنی چی؟ قبلا که تو نوشته‌های فارسی ویرگول نبود، نفس نمی‌کشیدند و اینا که توی نوشته‌هاشون هی ویرگول می‌ذارن، نفس‌تنگی دارن؟ آخه چی می‌گی؟ یا اون کتاب مرتیکه را بدزدی بگویی که این خیلی فارسی‌اش بد بود، من اینو خواستم درست بکنم و چون اصلش را گیر نیاوردم،‌از همین استفاده کردم و بازنویسی کردم. این حرف یعنی چی؟ یک کسی رفته یه کتاب ترجمه کرده. تو که می‌گی این بده، تو چه می‌دونی که این بد ترجمه کرده اگر اصلش را نداری. شاید غلط ترجمه کرده، چی را می‌خواهی به‌تر بنویسی؟ اون وقت شعر می‌خواد بگه! می‌گه من کلاسیک را خیلی خوب می‌دونم. در حالی‌که از کلاسیک گفتن فقط "که از" را "کز" گفتن بلد شده. نمی‌فهمه که شاعر کلاسیک در تنگ‌نای قافیه یا وزن عروضی بوده که "که از" را "کز" نوشته. بعدش هم می‌شن شاعر ِ آزادی‌خواه! یکی از این‌ها اومد پهلوی من کار کنه، گفتم من کار ندارم.واقعا هم کار نداشتم...
هرکسی که داره کاری می‌کنه زیر هل دادن‌های روزگار خودش می‌کنه.همان روزگار هم تکلیف ارزش و کارایی کارها را معین می‌کنه.کارایی و ارزش هم نه یعنی شهرت امروز یا به‌به چه‌چه هرکس که می‌خواد صدایی از خودش دربیاره. یکی از این‌ها یک روز اومده بود یه دوربین عکاسی انداخته‌بود گردنش...

جاهد: منظورتون شاملوست؟

گلستان: ول کن بابا!

جاهد: گویا رابطه‌اش با فروغ بد نبود. به‌نظر شما آیا فروغ هیچ تحت تاثیرش هم بود؟

گلستان: تحت تاثیر کی؟ شاملو؟ تحت تاثیر چی‌اش بود؟ فروغ با اون درجه هوش و فعالیت‌اش تحت تاثیر آدم‌های اسفنجی نمی‌رفت.
فروغ در سال ۱۳۴۰ نبود که در مصاحبه‌اش گفته بود او تمام شده؟ شما که نمی‌شناسید!
شما دوتا شعرشان را که در یک فرم هست مقایسه کن.مثلا علی کوچیکه فروغ را مقایسه کن با اون شعر خونه دیبا عروسی بود مال شاملو. اصلا ببین چقدر دنیاها فرق می‌کنه.

*** *** ***

ابراهیم گلستان، جای‌گاه خودش را در ادبیات و سینمای ما داراست. و اصولا در سنی هم نیست که بخواهد به‌گونه‌ای زبان بگشاید که دست به جنجال‌آفرینی زده‌باشد و بخواهد توجه قشری را به خود جلب کند. از طرفی نیز احمد شاملو، شعر سپید را پرچم‌داری کرد و در ادبیات مشتاقان خودش را به یقین دارد.
این صراحت ِ پایان‌نیافتنی و زبان ِ روشن‌خواه ِ گلستان همواره برای‌ام یادآور ِ تلخی ِ خیلی از حقایق بوده‌است. یه وقتی‌ست که می‌آییم و می‌گوییم شاملو در بعضی از کارهای‌اش حال‌اش چندان خوب نبوده و چرند زیاد گفته! این فرق دارد!... این چالش‌گری گلستان، در مورد شاملو، این شاعر را درب‌و داغون کرد!

*** *** ***

پ.ن:

۱)در آرشیو گراند کافه از ابراهیم گلستان:

لینک گفت‌وگوی بهنود و گلستان در پُست ِ آتش‌کده +
بندی از نامه‌ی گلستان به نادر ابراهیمی در پستِ سکوت شیشه‌های شب +
بخشی از داستان ِ کوتاه ابراهیم گلستان در پستِ وقتی دورم،به تو نزدیک‌ترم +

۲)پیشنهاد وب‌گردی: در فهم ِ رفتار معروفی 1،2،3،4

۳) عنوان برگرفته‌شده از: من بی‌نوا بندگکی سر به‌راه نبودم و راه ِ بهشت مینوی من... از شاملو

+نوشته شده در 2009/3/29ساعت20:59توسط مجید | |

 
نسل ِ من، بغض ِ ترانه می‌چکید
نسل ِ تو، خاطره‌ای سر نبُرید
نسل ِ من به فکر ِ گم کردن ِ من
نسل ِ تو به فکر ِ هم‌سایه شدن

پشت ِ سر، حریق ِ یاس و مرگ ِ رنگ
مشق ِ شب، صد خط ِ ریز، از شعر ِ جنگ
پیش ِ رو، نفرین ِ تلخ ِ مادران... اشک ِ خواهر، جای تیری در تفنگ

آسیاب اگر به نوبت، بگو پس نوبت ِ ما کو؟
سهم ِ ما، قسمت ِ ما کو؟
حرمت ِ خلوت ِ ما کو؟

یادداشت ِ گراند کافه درباره‌ی سهم من اثر پرینوش صنیعی


اتفاقی که در "سهم ِ من" پری‌نوش صنیعی افتاد، برای‌ام کم‌نظیر و خوش‌حال کننده و خواستنی بود. سعی کردم نگویم، ولی خوب این ریسک را تا حدی می‌پذیرم که با سربلندی عرض کنم این اثر پری‌نوش "شاه‌کار" بود. بسیار گسترده و مشخصا با سخت‌کوشی ِ فراوان، قلم زدند. چاپ اول کتاب مربوط به بهار هشتاد و یک بود، و فکر می‌کنم تا به حال، حداقل پانزده‌بار به چاپ‌های بعدی رسیده‌است.
نوشتن از این کتاب، اصلا و ابدا راحت نیست.جنبه‌ی تاریخی آن یک‌سو، جریانات ملی،مذهبی از سوی دیگر، و هم‌چنین زمینه‌های روان‌شناختی،اجتماعی در کنار ِ شاعرانه‌گی‌ها و روایت و زبان و زاویه‌ی دید و ادبیات ِ آن در مجموعه‌ی داستان‌نویسی و تکنیک‌های آن کاری حساس می‌طلبد که بسیار دشوار می‌نماید.

زن،ایران،مذهب،تاریخ،خانواده،عقده،حجاب،سک.س،ازدواج،مردسالاری،فرزند‌سالاری،حقوقِ زنان، هجرت، انقلاب،حزب،غرب،شرق،عشق، حقوق شهروندی، آزادی، ظلم‌ستیزی و ... و ... در واقع مهم‌ترین و حساس‌ترین کلیدواژه‌های این رمان هستند.
یک رمان ِ گیرا، پر تنش و پر حادثه. که فکر می‌کنم برای نسل ِ من، واقعا خواندن‌اش خالی از لطف نیست. به واقع شاهد ِ یک "رئالسیم" و آن‌هم شاید به شکلی رئالیسم ِ فرا اجتماعی!
دیالوگ‌ها، سراسر زندگی‌ست. "لغزش‌های زبانی"، "لغزش‌های رفتاری"، "فرافکنی".
آن آخرها که سخن از "عقده‌ی اودیپ" به میان می‌آید. بسیار دل‌نشین است. آن‌جایی که معصومه به مسعود می‌گوید: مثل پسر بچه‌هایی که هنوز گرفتار عقده‌ی اُدیپ هستن حرف نزن، حالا دیگه باید بدونی که فرزند چه ارزشی برای پدر و مادر داره...
و در واقع این عقده، ناشی از رقابت ِ "ناخودآگاه" کودک مذکر با پدر خود و اشتیاق شدید و نهادینه به مادر  است.
انتخاب ِ اسم ِ قهرمان داستان بسیار به‌جا می‌باشد: "معصومه".

روایت ِ قوی و محکمی که نزدیک به کمال، سرکوبی‌های خودآگاهانه و ناخودآگانه‌ی بسیاری و بسیاری از خواسته‌ها و تمایلات را توسط ِ خانواده، مذهب و جامعه به نمایش می‌گذارد. شرحی جذاب، از "سایه"‌های حمید، همسر ِ معصومه همچون سایر ِ حوادث‌های بی امان ِ داستان بر انگیزه‌ی مخاطب می‌افزاید.

چون نه در حوصله‌ی یادداشت ِ کوتاه ِ من است و نه وقت ِ شما، ترجیح می‌دهم به جای نقل ِ قول، به ذکر چندین و چند آدرس، در این کتاب هم بپردازم. "سهم من" پری‌نوش صنیعی،انتشارات روزبهان:
صفحات ِ : ۱۱۳، ۱۲۷، ۲۸۰، ۲۷۹، ۳۲۱، ۳۴۰، ۳۵۸، ۳۷۷، ۳۷۸، ۳۹۷، ۴۶۹، ۴۷۲، ۴۷۳، ۵۱۲ و ۵۲۱ و ...
نمونه‌های کوچکی از نقاط ِ درخشان این رمان ِ بسیار خوب می‌باشند.

شخصیت‌پردازی، پر جرئت و چشم‌گیر ِ محمود، به عنوان ِ یک نمونه‌ی تمام عیار ِ انسانی ریاکار، یا نیز کاراکتر ِ چشم‌نواز ِ پروین، به عنوان ِ زنی که نابه‌خردانه قضاوت می‌شود، آن‌چنان عمیق است که خسته‌گی مخاطب را در جای‌جای ِ این داستان به‌در می‌کند. "قهرمان‌پروری"، "خود‌خواهی" در شخصیتی چون "سیامک"، سرخورده‌گی ِ مشهود در "خانم جان"، نفرت ِ از دیکتاتوری، ناتعادلی، ضعف، و روح ِ حساس در "آقای شیرازی"، عقده‌های فرو خورده‌شده، ناب، بی‌بدیل، در شخصیت ِ "شهرزاد"
بی‌شک "سهم ِ من" در کارنامه‌ی پری‌نوش تبدیل به یک ستاره‌ی درخشان و درخور ِ توجه شده‌است.

پری‌نوش صنیعی در چند جای این رمان، بسیار از اشعار ِ فروغ و نیز دکتر فخر‌الدین مزارعی، استفاده می‌کند. آن‌جور که من در بررسی‌هایم دیدم، انگار چند مورد، انتخاب‌های‌اش اشتباه‌بوده، که به هر حال جای تاسف دارد که برداشت ِ نادُرستی را به‌راحتی انجام داده. و همچنین ضعف‌هایی در مورد ِ شخصیت ِ "معصوم" به چشم می‌خورد و البته این زن، آن‌چنان پرحادثه و پر دغدغه هست، که خودبه‌خود، بعید به‌نظر نمی‌رسید. موضوع ِ مهمی که نمی‌شود از آن گذشت، محدودیت‌های موجودی‌ست که حتما گریبان‌گیر ِ ایشان نیز شده‌است. در جامعه‌ی ما، با نگرش‌های مذهبی و سیاسی موجود،سانسور، مرد محوری - حالا کم‌رنگ یا پُررنگ-  متاسفانه بسیاری از حرف‌ها را از دهان ِ نویسنده ناخواسته می‌رُباید.

 

من:زن ِ ایرانی | اهل ِ خود ویرانی | آینه‌ی دق کرده | بس که هق‌هق کرده|از سپاه ِ تسلیم| روز و شب بی‌تقویم .....  بر تن ِ یاس ِ سپید ِ سفره| جای قلاب ِ کمر می‌سوزد| لب ِ فریاد ِ مرا می‌دوزد| سیر ِ سیرم، سیر از مُشت و لگد| برده‌داران ِ حقیر ِ مرگ‌بو، بر سر ِ بازار عاشق می‌کشند...

 

پ.ن۱:
از این به‌بعد باید به‌هر کسی‌که می‌خواهد ازدواج کند و خانواده تشکیل بدهد و اصولا هرکسی‌که می‌خواهد آینده‌ی خوبی را در کنار ِ نگاه ِ دُرست به گذشته تجربه کند، این کتاب را پیش‌نهاد کنم و حتی شهامت‌اش را دارم، آن‌را کتابی واجب در سبد ِ هر خواننده‌ی کاربلد بدانم.

پ.ن۲: سراینده‌ی بخش‌هایی از دو ترانه‌‌ی ابتدا و انتهای این یادداشت، شهیار قنبری‌ست.

+نوشته شده در 2009/3/26ساعت21:0توسط مجید | |


dancing at grandcafe :X:XX

- می‌دونی یه دختر کیا خوب می‌رقصه؟

- وقتی آدم دستشو بذاره پشت ِ دختره و چیزی زیر دستش حس نکنه، نه پایی، نه دسی، نه هیچ‌چی
اون وقت می‌شه گفت دختره خیلی خوب می‌رقصه!

J.D.Salinger

پ.ن: Did I ever tell you how you live in me
Every waking moment, even in my dreams    +

+نوشته شده در 2009/3/24ساعت13:30توسط مجید | |

 

برای مشاهده کلیک کنید

 

این هوا فوق‌العاده‌س! روبه‌روی خورشید ایستادم، ولی از بس ضعیف است، هیچ اثر ِ چشم‌گیری ندارد!
هوا دو نفره‌س! هوا تازه‌س! .... اونقدر تمیزه که می‌تونی دست کُنی تو جیبت پاکت وینیستون یا کَمِل یا مارلبُرو یا اِسه یا کِنت یا ..... رو دربیاریُ ....
یا کلا تصمیم دیگه‌ای بگیری! ولی به هر حال، هوا دو نفره‌س!

+نوشته شده در 2009/3/23ساعت18:40توسط مجید | |


from yalda in grandCafe

یه بار، یه جا، گوشه‌ای نوشته بودم:

گل ِ سر به زیر ِ مریم
بگو دنیا سر ِ کاره
واسه خوش‌بختی ِ ما
خدا انگار کم می‌ذاره!

سارا محمدی هم یه بار نوشته‌بود:

باز کنم روسری‌ام را
ببندم به دهانت
نه!
گوش به تو نمی‌دهم
که دل نداده‌ای به من!

شهاب مقربین یه‌ کنجی نوشته:

درخت ‌ِ انار
با گل‌هایش غوغایی کرده در حیاط
و تو این‌جا نیستی

بخندم
         یا گریه کنم

پ.ن۱: پیام تبریک گوگوش
پ.ن۲: yalda box
پ.ن۳: همچنان بهار!

+نوشته شده در 2009/3/22ساعت1:30توسط مجید | |

 

این ثانیه‌ها که بی‌رحم‌اند! هشتاد و هفت را چنان خط زدند که کُرک و پرمان ریخت! و پشم‌هایمان به‌تمام زایل شد! گرچه حدس‌اش نیاز به عقلی چندان نداشت!
حالمان خوب و خوش است! نه این‌که حال ِ تو را می‌دانم یا نه! نه، ولی خوش دارم جمع ببندم تو را با خودم در این حالی که چنان افتاد که تو نیز دانی!

آهای، عدد خوش‌آهنگ ِ هشتاد و هشت! از تو هم دور نیست، همین ثانیه‌هایی که چندی پیش، سوی هشتاد و هفت، نشانه رفتند! حواست که هست؟

پس صلاح دانستم در دل‌دل ِ پُررنگ ِ این نفس‌های نو، صفحه‌ی وبلاگم را باز کنم، دو،سه خطی بنویسم، آن‌هم در حال ِ بی‌کران ِ احسن‌الحالم.
و بی‌اقرار، دل‌ام آن‌چنان فرو ریخت، که شک بردم عرش ِ خدا ـکه فرشته‌گان در این سال‌نویی حتما به‌اش رسیده‌بودندـ  لرزیده باشد، از شکوه ِ بهار و تحویل ِ سال امروز...

+نوشته شده در 2009/3/21ساعت1:0توسط مجید | |