|
يك سال گذشت و این حقیقت ندارد که همه یکسال بزرگتر شدیم. یک سال گذشت چون تاریخ هیچ وقت بیکار ننشسته است. یک سال گذشت و هیچکدام از ما دو نفر، به تساوی زندگی نکردهایم. یک سال گذشت که مثل ِ همیشه، بهار داشت، تابستان و پاییز و زمستان؛ بی کم و کاست. یک سال گذشت و از سپیدیهای کاغذ کم شد. یک سال گذشت تصویری از خنده و گریه، خواب و بیداری، سکوت و صدا، درد و دوا. همیشه میآیی تو بگو از من چه بهیاد میآوری؟ ************** و حالا: بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی، بوی تند ِماهی دودی وسط ِ سفرهی نو، بوی یاس ِ جانماز ِ ترمهی مادربزرگ! نوستالژی ِ خوش رنگ ِ سفرهی هفت سین، سیب ِ درشت، پیالهی آب، سبزهی سبز، سمنوی نذریِ جامانده.... سین ِ سرگیجههای من و حافظ: به عزم ِ توبه سحر گفتم استخاره کنم سخن درست بگویم نمیتوانم دید ************* خندههایتان مُدام، سفرههایتان سبز، دلهایتان هر روز ِ نو روز، دهانتان آمیزهای از رنگینکمان و غزل، شانهاتان نیلوفری، چشمانتان پُر بهار، شبتان سپید رو، جانتان دور از غم، سلامتیاتان برقرار، خانه و کاشانه، رواق و سرایاتان امن و امان، زلفاتان شبگیر، دستانتان بی منت، تناتان رقص ِ طرب، مملکتاتان آباد، جامتان پیش ِ رو، بادهاتان ناب و غمگسار، لبهاتان شِکر ریز، دولتاتان پاینده و پیر، نفساتان معطر، شُهرتاتان دلپذیر.
فکر میکنم در مسیری که دوست دارم شاید هیچوقت نتوانم، قدم ِ مهمی به جلو بردارم. چون نتوانستم گوش دادنِ گاهبهگاه به "رپ"های فارسی، تازه اونهم خیلی وقتها ساسیمانکن، را ترک کنم. پ.ن۱:برای دوستانم در توییتر: Follow me in Twitter پ.ن۳: فردا،یا پسفردا، آخرین پُستِ گراند کافه، در امسال منتشر میشود، و با استقبالِ گرمِ شما دوستان همراه میشود... . پ.ن۴: به سینا میگم: حوصلهی سال ِ جدیدو ندارم! نمیشه همینو ادامه بدیم؟؟؟؟....
کمی آنطرفتر سه دختر نشسته بودند. دو نفر از آنها، یکی دیگر را مخاطب قرار داده، و با او حرف میزدند. تقصیر ِ من نبود، ایضا نیازی به کنجکاوی. راحت میشُد فهمید، که دختری که در سکوتاش، واژههای دوستاناش میبارد، مشکلی با دوست پسرش، - احتمال شوهر خیلی کم است- داشت و آن دو، چون یک منجی، ولی در لباسهای شیکتر و آرایشهای زیباتر، به او مشاوره، یا بهتر بگویم،حکمهایی میدهند. بعد از مدتی، یکی از دو دوستاش، بهاش گفت:" ببین! بذار اصلا خیالاتُ راحت کنم! هر روزی که در زندگیات، فهمیدی که تو رابطهات اشتباه کردی، خودت،بکش کنار؛ خودت! حتی اگه اون روز، پنجتا بچه داشتی! ببین گفتم پنج تا [تاکید] حتی اگه پنجتا بچه داشتی!..." بعدش،همین دو نفر، برای دوستاشان، یک فال ِ قهوهای هم گرفتند. و شروع به تعبیر کردن! *** *** ۱- حالم از این دخترایی که وقتی بههم میاُفتن، از خود بیخود میشوند و تازه یادشان میآد که زبانی هم استاد ِ کائنات برایاشان مهیا کرده، به هم میخوره! پ.ن۱: گفتم که رفیقی کن با من! که منات خویشام! ... گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه!
پ.ن۴: تو بیست سوالی راه بنداز، قول میدم تا خود سوال ِ بیست، لو ندم که عاااشقتم :-x
چیه؟ چرا اینجوری نیگا میکنی؟ آدم نمیتونه سلیقهشو بگه؟!؟؟ پ.ن۱: هول نشید، کسی قرار نیست به پای کسی پیر بشه! :ی پ.ن۳: Follow me in Twitter
«همهی اهل ِ شیراز میدانستند که داش آکل و کاکارستم سایهی یکدیگر را با تیر میزنند.» چرا میگه "شیراز"؟ آدمی یاد ِ تاریخ،فرهنگ، عشق و عاشقی و مهمتر شراب میاُفتد. «قفس کَرَکی را که رویاش شلهی سرخ کشیدهبود پهلویش گذاشتهبود...» صادق خان! چرا "پهلو"یاش گذاشته بود؟ چرا "کنارش" نه؟ چرا بغلدستش نه؟ چرا کمی آنطرفتر نه؟ داشی، نکنه از "پهلو" قمه خواهی خورد؟ نکنه.... «کاکا، مردت خانه نیست... به پوریای ولی قسم اگر دو مرتبه بدمستی کردی، سبیلت را دود میدهم. با برگهی همین قمه دو نیمهات میکنم.» "سبیلت را دود میدهم"... قسم خوردن به "پوریای ولی"... "بد مستی" «- ما پنج سال پیش در سفر کازرون با هم آشنا شدیم. قسم خوردن به "تیغهی آفتاب"... "حاجی" ... "زیر ِ دین مُرده" یک داستان خارقالعاده، حساب شده و قوی. خدا میداند چقدر مطالعه در مورد "لوطی"ها و مرام و شیوهی آنها داشته که این همه حیرتانگیز قلم زده است. *** *** *** علت ِ این یادداشت کوتاه، ایجاد انگیزه و تحرکی بود، برای سراغ گرفتن از شاهکاری چون "داش آکل". فردا که در ِ بهشت را باز کنند... لوطی طلبند و لوطیان ناز کنند پینوشت مهم: یک نکتهی جالب ِ دیگر اینکه تصور کنید که داستانی چون "داش آکل"، یا حتی رمانی چون "بوف کور" چه حجمی دارند!؟ بله. بسیار کم حجم هستند. و آنجنان قطور نیستند. "خواندن" ِ آنها حتما وقتی نخواهد گرفت، ولی فهمیدن ِ آنها، به اندازهای که شاید باورش کمی سخت آید، وقت خواهد گرفت و البته لذت به همراه خواهد داشت. دوستان ِ عزیزی که یک شبه، قمارباز خوان شدهاند. رکورد شکنانی که عقاید یک دلقک را دو،سه شبه تمام کردهاند و جنگ و صلح را هرگز از دست نداده و بسیارانی که ترتیب ِ بوف کور را چندین ساعته دادهاند!... بعضی وقتها فکر میکنم که بدبختیست، اینکه نتوانیم از یک شاهکار، با بیشترین ظرفیت لذت ببریم. حیف است! حیف که میبینم، سهم ِ من ِ پرینوش صنیعی یا فلان و بهمان کتاب ِ رومن گاری را، با افتخار و افاده و حماقت، میگویند که خواندهایم ولی نفهمیدنش (فهمیدن باز اشتباه نشود با از بر کردن!!). به من ربطی نداره. ولی چه فایده، که برای اینکه یک اثری را نخوانده نگذاری، در شب و خستهگی و بیخوابی دستت بگیری! که چی؟ که بگویی خواندمش! که بگویی فلان کتاب را خواندی؟ که بگویی مطالعهام بالاست! فکر کرده روزنامه دستش گرفته! *** *** ***
بیچاره- -> در لغتنامهی دهخدا: مستمند، بینوا، مسکین و مایوس... بیچاره- -> در فرهنگ ِ معین: شخصی که دچار وضع ِ بدی شده | شخص ناتوان و درمانده... بیچاره- -> در گراند کافهی بزرگ: ۱- مستمند، بینوا، مسکین و مایوس،ناتوان و درمانده| شخصی که دچار وضعِ بدی شده... ۲- به برخی از بچهها اطلاق میشود که قبل از اختراع ِ کاندوم یا مواردی چون LD و HD، به دنیا آمدهاند.
****** روزی هزار بار به بچه ام می گفتم و می گویم "دوستت دارم" تازگیها یاد گرفته خودش بی بهانه می آید سراغم و می گوید " خیلی دوستت دارم" می چسبد. خیلی ... مطلبی هم،مرتبط، قبلا در کافه نوشته بودم میتوانید بخوانید: خیلی خصلتهای نیک و الگوریتمهای رفتاری سالم دلیلی بر تربیت درست ما نبوده و نیست...
خانوادههای خوشبخت همه به هم شبیهاند و خانوادههای بدبخت هم هرکدام به سبک و شیوهی خودشان بدبختاند. بخش یک. در روزگاری که سپری میکنیم، حالات ِ بسیاری از این دست- واقعا بسیار زیاد- میتوان بیان کرد، دید، که شاید بشود گفت تقریبا همهاشان بیهوده، غلط و اشتباهند. بخش دو.داستانکی که خواندن ِ آنرا پیشنهاد میدهم: تاجري پسرش را براي آموختن «راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي ميكرد. خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح ميداد گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه «راز خوشبختي» را برايش فاش كند. پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد. مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پلهها، در حاليكه چشم از قاشق بر نميداشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت. مرد خردمند از او پرسيد:«آيا فرشهاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟ آيا باغي كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده ديديد؟ جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده، تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند. خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتيهاي دنياي من را بشناس. آدم نميتواند به كسي اعتماد كند، مگر اينكه خانهاي را كه در آن سكونت دارد بشناسد.» مرد جوان اينبار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سقفها بود مينگريست. او باغها را ديد و كوهستانهاي اطراف را، ظرافت گلها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد. خردمند پرسيد: «پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟» «راز خوشبختي اين است كه همه شگفتيهاي جهان را بنگري بدون اينكه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني» پ.ن۱: داستانک از "پائولو كوئيلو"
پ.ن۴: گفتهاند: از کرامات سایت شیخ ما این است...
وقتهاییست که میشه،نمیشهی ایرج، میشه همهی زندگی، خود ِ زندگی: بی تو میشه با نسیم: بیعتی همیشه کرد اگه بعد از این مصرع آخری، آدم زنده بمونه، ادامهاش میگه: میشه با شب راه اومد ... میشه از گریه گذشت میدونی دیگه چی میچسبه؟ "دل ِ دیوانه"ی ویگن! پس از این زاری مکن... هوس یاری نکن! تو ای ناکام! دل ِ دیوانه! گوش بدید:
پ.ن: قد ِ آغوش ِ منی! نه زیادی: نه کمی!
سخنرانیای که هرگز پخش نمیگردد! ا.س.ل.ا.م.ی شدن ِ دانشگاه نادیده گرفتن حقوق انسانی،ولو یک معتاد نه معتاد؛ نه جانباز؛ بلكه انسان دانشجویان را در کجا ملاقات کنیم بهتر است؟ سه خودسوزی در یک هفته، مبادا مجلس تحقیق و تفحص کند! و شش لینک فقط از خبرنامهی امیرکبیر: گزارش تصویری ۱ از اعتراضات دانشجویان پلی تکنیک به دفن شهید گزارش تصویری ۲ از اعتراضات دانشجویان پلی تکنیک به دفن شهید تصاویر یکی از سردمداران اوباش بسیجی در ضرب و شتم دانشجویان محسن آرمین: بازداشت ۷۰ دانشجو حادثه ای کم سابقه است مشاهدات بهروز جاوید تهرانی از شکنجه های وحشیانه در زندان رجایی شهر به مناسبت تدفین شهدا در پلی تکنیک؛ عاطفه یوسفی ... با خودم، قرار گذاشتهام، که نه دلخور و ناراحت شوم نه غمگین. و چند وقتی میشود که به خودم قول دادهام که دیگر عصبانی به هیچ عنوان نشم. و فکرهایم را بکنم که چه چیزی ارزش ِ فشار و عصبانیت دارد. تا همینجای کار هم به سلامتیام لطمههایی وارد شده است. دیگر نمیخواهم. شعر ِ مرا حوصله کن زخم ِ همه ستارهها، به شانههای خستهات پ.ن۱: مانی راست میگه: در ِ خروجی این بیمارستان، در ِ ورودی بیمارستان ِ دیگر است! پ.ن۲: پست ِ قبلی رو هم بخونید و آهنگاش رو دانلود کنید و ... پ.ن۳: این یادداشتِ شهرام شکیبا را هم حتما بخوانید! پ.ن۴: معرفی وبلاگ: ابراهیم رها | یادآوری میکنم: نامهی سال پیش ِ ابراهیم نبوی به ابراهیم و ژوله. و نوشتهی بسیار زیبای ابراهیم رها در روزنامهی سرمایه با عنوان ِ قیصر.
صدای ساعت ِ گل بگو پس فرفرهی چارپر ِ کاغذی کجاس؟ ظهر ِ داغ و کوه یخ ... من و این گولهی نخ! Photo by:kornyx
اگر آخر ِ هر چیز خرابیه، آخر عشق هم خرابیست. تو میان ِ فال ِ قهوه جایی نداری. تو آزاد ِ آزاد ِ آزادی، دُرُست. و همچو من! Photo by:katherine elizabeth
یک/ به به چقدر وبلاگهای خوب ِ فارسی روز به روز در حال ِ نشر و گسترشاند، آدمی وا میماند از این قدرت ِ زبان و این همه استعداد و قریحه که سرازیر است از ناف به پایین این همه بلاگر ِ ارجمند گل. چقدر خوب است که دیگر صدایی از بیمارییهای وبلاگستان به گوشامان آزاری نمیرساند و سرهایمان همه در بلاگرولهایمان و صد البته شکر که کپی/پیست چیزی به انقراضاش نمانده است. سه/ به به! این همه دست ِ پاکی که در عالم موسیقی نتهای خوش آب و رنگ میآفرینند، چقدر خوب است که امثال فرزاد فرزین هنوز با دماغهای متعهد که بر محور ِ زیبایی "فین" میکنند همچنان سر به لسآنجلس نذاشته و همینجا در آب و خاک خودمان به صدا خدمت میکنند و چه خوب که هیچوقت به آهنگهای کویین گند نزدهاند و چقدر خوشبختیم که رضا صادقی هنوز پیراهنش را با ریشهای مشکیاش سِت میکند و هیچوقت به شعرهای بزرگاناش به دیدهی زبانمان لال! سرقت نمینگرد و جز درس، تقلید نمیگیرد و هنوز چه خوشوقتیم که "حامی" را خودمان در موسیقیامان پروراندیم که بفهمیم بابا آن صدایی که از اعماق ِ دل برون میآید همچون باد ِ فتق ناخوشایند است و خواننده همواره باید جوری بخواند که بوی هنر، خالص بماند و از ایشان یاد گرفتیم که شعر ِ خوب را باید و باید و باید خواند، چون صدا، صدایی قوی است و مگر چیز ِ کمیست که استاد ِ متعهد نویس، بابک صحرایی – دامت برکاته- آنرا تایید کردهاست پس دیگر اجازهی ترانهسُرا کیلویی چند؟ و این آموزهها کم نیست. چهار/ به به! رسانهی ملی نعمتی سترگ و آسمانی که با ارزشترینش را خودمان داریم. و چقدر خوب که تریبون ِ هیچ شخصی نمیگردد و کاملا وقف این مردم ِ سعادتمند و بهشتچشیده است. چه خوب، که میتوانیم رییسجمهورمان را ببینیم که از تکمیل ِ برقرسانی به سرتاسر ِ این کشور با عظمت سخن میگوید، سر بالا بگیریم که واقعا جز این جمهوری از نوع ِ اسلامی، یقینا نمیتوانست این تکنولوژی ِ پیشرفته را به همراه ِ تلفن به همهی نقاط برساند. آن هم به نحوی که در کمیت و کیفیت کوچکترین خدشهای وارد نباشد. چقدر زیبا که آمارهای او همه صرفا برای اعتلای ایران است و اما خوب در سه بحش ِ قبل از انقلاب، تا هشتاد و سه و تا هماکنون ارائه میشود، تا ما بفهمیم که چطور میشود، به خدا توکل کرد و با تلاش فراوان ِ یک سری خدمتگذار، عنوانی چون "برنامهریزی بلند مدت" را در کشوری حذف کرد. از دوستان، رخصت میطلبم که بگذارند با همین چهار زیبایی اندیشی فعلا به زیبایی برسیم تا بعد! پ.ن: گِلههات به سرم | عروسی پسرم!
اصولا در ترانهنویسی سوژه و موضوع مورد ِنظر از اهمیت زیادی برخوردار است. و شاید پرطرفدارترین ِ آنها عاشقانهسرایی باشد که البته عمدتا بهاین خاطر که دستیابی به ایدهی آن سهلتر است و صدالبته پردازش ِ تازهتر آن دشوارتر. بگیر بیا جلو برس به همین دیروز تو، همین امروز تو، گلبرگ نیم، شبنم ِ یک بوسه بَسَم نیست| رگبار پسندم، که ز گل خرمنم امشب شهیار قنبری: شاملو: گرچه "داغ ِ دل ِ یک شاعر" را نمیفهمیم، ولی تنها خواستم از در ِ ترانهنویسی و شعر آغاز کنم و برسم به اینکه "احترام" به آنکه همسرتان است، دوستاتان است، معشوق و جاناتان است، فرزندتان است و ... را "بازسازی" کنید. همهی اینها را وقتی فکر کردم و نیز وقتی نوشتم که "عارف" گرم ِ آواز بود: عاشق و چشم انتظاری ترسم آخر در کنارم خسته و آزرده گردی ای که در خوبی و پاکی چلچراغ ِ آسمانی پ.ن۱: رو حرفام فکر کنید
من در قعر ِ ضمیر خود احساسی دارم، چون گواهی گوارا و مبهمی که گاهبهگاه بر دل میگذر و آن، این است که رسالت ِ ایران به پایان نرسیده است و شکوه و خرمی او، به او باز خواهد گشت. من یقین دارم که ایران میتواند قد راست کند، کشوری نامآور و زیبا و سعادتمند گردد و آنگونه که در خور ِ تمدن و فرهنگ و سالخوردگی اوست، نکتههای بسیاری به جهان بیآموزد. این ادعا، بیشک کسانی را به لبخند خواهد آورد. گروهی هستند که اعتقاد به ایران را اعتقادی سادهلوحانه میپندارند، لیکن آنان که ایران را میشناسند، هیچگاه از او امید برنخواهد گرفت. ایران سرزمین شگفتآوری است. تاریخ او از نظر رنگارنگی و گوناگونی کمنظیر است. بزرگترین مردان و پستترین مردان در این آب و خاک پرورده شدهاند، حوادثی که بر سر ایران آمده، بدانگونه است که در خور کشور برگزیده و بزرگی است. فتحهای درخشان داشتهاست و شکستهای شرمآور، مصیبتهای بسیار و کامرواییهای بسیار. گویی روزگار همهی بلاها و بازیهای خود را بر ایران آزموده است. او را بارها لب پرتگاه برده و باز از افتادن بازش داشته. ایران، شاید سختجانترین کشورهای دنیاست. دورههایی بودهاست که با نیمهجانی زندگی کرده، اما از نفس نیفتاده؛ و چون بیمارانی که میخواهند نزدیکان خود را بیآزمایند، درست در همان لحظه که همه از او امید برگرفته بودند، چشم گشوده است و زندگی را از سر گرفته... تا چند کشی نعره که: قانون خدا کو؟ گوش شنوا کو؟ کو آنکه دهد گوش به عرض فقرا؟کو؟ گوش شنوا کو؟ این دوره مگر دورهی "ربات حجال" است؟ یا قحط ِ رجال است؟ مردان ِ هنرپیشهی انگشتنما کو؟ گوش ِ شنوا کو؟ امروز جمیع ِ علما خانه نشینند در ماتم ِ دینند بر گردن ِ ما از غم دین شال ِ عزا کو؟ گوش شنوا کو؟ هر گوشه بساطی ز شراب است و قمار است یک نیمهی ایران ز معارف همه دورند نیمی شل و کورند اندر کف ِ کوران ستم دیده عصا کو؟ گوش شنوا کو؟ پ.ن۱: متن ِ فوق بخشی از قلم ِ "محمدعلی اسلامی ندوشن" و شعر بخشی از "گوش ِ شنوا کو؟" اثر ِ "سید اشرفالدین حسینی" معروف به نسیم شمال.
تو مثه قلیونی هستی که چاق شده، ولی کام نمیده پ.ن۱: از خواب و از رویا سری ... حتی خوش سلیقهتری
این چت ِ کوتاه و میذارم نه واسه اینکه خودی نشون بدم،نه، نه واسه اینکه بگم بشر دوست ِ بیبدیلی هستم،نه! اتفاقا در نقض ِ حقوق کپیرایت خودم یه سر و گردن از همه بالاترم. و همینی که هست، هست. فقط گاهی اوقات دلم میخواد از آن تلنگرهای "انسانم آرزوست" هم بخورم هم بزنم! mjd_2004f: salam info.XXX: salam info.XXX: befarmayid mjd_2004f: ye email az site e shoma oomade mjd_2004f: va3 dl e albume ehsan mjd_2004f: 2roste? info.XXX: bale mjd_2004f: nazaretun dar morede akhlaagh va inke ehsan bayad az in album pool dar biare chie? info.XXX: nazaram mosaede info.XXX: ahle net hastid ?? info.XXX: in albom 1 haftas hame ja por shode mjd_2004f: ahle net ham hastam. faghat mikham befahmam alan vojdaanetun azyat nemishe in albume jadido be kol va3 dl mifrestid? info.XXX: chera ta hododi mjd_2004f: kheili migan in kare kasifie. va bayad aadam kheili past bashe ke in karo kone mjd_2004f: kheiliaa* info.XXX: bale doroste harfe shoma mjd_2004f: kaash in karo nemikardi. age fekr mikoni akhlaagh dari ye kari bokon jobraan she mjd_2004f: shab khosh va bye. info.XXX: ta alan har kodom 2-3 bar dl shode info.XXX: jobranesh kari nadare doste aziz mjd_2004f: man ham omidvaram info.XXX: http://www.mediafire.com/download.php?wdjnedygtmn info.XXX: in link saleme ?? mjd_2004f: This file is currently set to private. If this problem persists or you need further assistance, contact support. mjd_2004f: hazfeshun kardi? info.XXX: bale mjd_2004f: mersi. omidvaram narahat nashi az dekhalate man info.XXX: mamnoon az yadavari ke kardid info.XXX: kare man nabod info.XXX: modire music in karo karde bod info.XXX: alan block shod mjd_2004f: khub shod. omidvaram copyright, arzesh rooz afzooni dashte bashe. mjd_2004f: az vaght va tavajjohet mamnoon va shabet ghashang حالا بین ِ خودمان بماند، آلبوماش اصلا تعریفی ندارد و به نظرم از شمار ِ اراجیف ِ آقای خواجهامیری هم میشود محسوب کرد( نظر کاملا شخصیست و قاطع نیست.) اما امیدوارم که یه مقداری هم به فکر نان و غم ِ هنرمندهامون -چه کوچک چه بزرگ- باشیم. پ.ن۱: گریهتو به خنده بفروش... که خراب ِ خندههاتم پ.ن۳: در نهایت ِ ادب و احترام، با تقدیم سبزترین درودها، -روز پنجم اسفندماه- روز ِ مهندس را به تمام ِ دوستان ِ عزیزم تبریک عرض میکنم. پ.ن۴: یعنی آخر ِ خندهس. این بخش از سخنرانی ِ احمدینژادُ همین الان حتما ببنید. یکی کامنت گذاشته: "خوب شد نگفت: سانتر کنی توش"، حتما ببینیدloL
در سال ۱۳۳۲ ترانهای اجرا میشود با نام "مرا ببوس" با آهنگ مجید وفادار و ترانهی حیدر رقابی(که با نام هاله نیز او را میشناسند). خیلیها از جمله الهه، ویگن و فرهود آنرا اجرا کردهند. در بند ِ اولاش بود: مرا ببوس برای آخرین بار *** در سال ۱۳۸۷ ترانهای منتشر میشود به نام "تقویم" با آهنگ زولاند و ترانهی اردلان سرفراز. که توسط داریوش نیز اجرا شدهاست. در بند ِ دوماش هست: باید قلم گرفت به دست گرچه در ترانهی اردلان نمیدانم هنوز سوار ِ سرنوشت بودن حقیقت دارد یا به جستجوی آن بودن یا با ترکیبی از این دو قصد دارد غفلتی را تذکر دهد. یا اصولا چه منطقی در این کلام میتوان یافت که آنچه بر ما گذشتهاست جزئی از تاریخ ِ ما هم نبوده هم نیست!!* و یک سری نامفهومیها در تقویم ِ اردلان. اما حرفم این است که این دو، صرفا مثال بود و ما هنوز بعد از پنجاهوپنج سال که نه در واقع بعد از سالیان ِ دراز، باز در جستجوی معنایی هستیم که "سرنوشت" نامیدیم و تلخترین لحظه وقتیست که بوی کهنهگی میدهد و شرمآورتر آنکه طعم ِ خودمان را نداشته باشد!
|
![]()
گراند کافه، وبگاه شخصی است و هرگونه بازنشر و برداشتی از مطالب آن تنها با ذکر نام منبع و لینک مستقیم امکانپذیر است Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Categories
شعر، الیاس علوی |