تبليغاتX
Grand Café


















Grand Café

**آزادي از قيد تعلق**


last Grand Cafe in 1387

 

يك سال گذشت و این حقیقت ندارد که همه یک‌سال بزرگ‌تر شدیم. یک سال گذشت چون تاریخ هیچ وقت بی‌کار ننشسته است. یک سال گذشت و هیچ‌کدام از ما دو نفر، به تساوی زندگی نکرده‌ایم. یک سال گذشت که مثل ِ همیشه، بهار داشت، تابستان و پاییز و زمستان؛ بی کم و کاست. یک سال گذشت و از سپیدی‌های کاغذ کم شد. یک سال گذشت تصویری از خنده و گریه، خواب و بیداری، سکوت و صدا، درد و دوا.
پیش‌گویی نمی‌کنم! یک سال گذشت، نگو ساده باور می‌کنم که می‌دانی! آخر دستِ تو نیست؛ و آدمی هر‌چه کم‌تر داشته باشد، بیش‌تر باور می‌کند. هم‌صدا با من بگو، یک سال گذشت. می‌گویی، نیازی به فکر کردن هم ندارد، چنین عبارت ِ ساده‌ای که «یک سال گذشت» نمی‌بینی؟ و من تنها می‌گویم: شاید! ... یک سال گذشت و تمام ِ حرف ِ من با تو این نبود؛ یک سال ِ دیگر هم خواهد گذشت!

 

همیشه می‌آیی
اما این‌بار
مستقل از شعر
تنها بیا
ترا گونه‌ای می‌خواهم
در آغوش بگیرم
که واژه‌ها
محرم نیستند...
تو بگو!
جوری بنویسم که تو را دارم
یا ندارم؟

تو بگو از من چه به‌یاد می‌آوری؟

**************

و حالا: بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی، بوی تند ِ‌ماهی دودی وسط ِ سفره‌ی نو، بوی یاس ِ جانماز ِ ترمه‌ی مادربزرگ! نوستالژی ِ خوش رنگ ِ سفره‌ی هفت سین، سیب ِ درشت، پیاله‌ی آب، سبزه‌ی سبز، سمنوی نذریِ جامانده.... سین ِ سرگیجه‌های من و حافظ:

به عزم ِ توبه سحر گفتم استخاره کنم
بهار ِ توبه شکن می‌رسد چه چاره کنم

سخن درست بگویم نمی‌توانم دید
که می خورند حریفان و من نظاره کنم

 

*************

خنده‌هایتان مُدام، سفره‌هایتان سبز، دل‌هایتان هر روز ِ‌ نو روز، دهانتان آمیزه‌ای از رنگین‌کمان و غزل، شانه‌اتان نیلوفری، چشمانتان پُر بهار، شبتان سپید رو، جانتان دور از غم، سلامتی‌اتان برقرار، خانه و کاشانه، رواق و سرای‌اتان امن و امان، زلف‌اتان شب‌گیر، دستانتان بی منت، تن‌اتان رقص ِ طرب، مملکت‌اتان آباد، جامتان پیش ِ رو، باده‌اتان ناب و غم‌گسار، لب‌هاتان شِکر ریز، دولت‌اتان پاینده و پیر، نفس‌اتان معطر، شُهرت‌اتان دل‌پذیر.


پ.ن۱: ۱+۱۳۸۷
پ.ن۲: آخرین به‌روز رسانی در سال ۸۷...
پ.ن۳: + و + و + و +  ... نه! اصلا دوس ندارم مثلِ نیک‌آهنگ بگویم:"عیدمان خراب شد!"... دلم گرفت... از این بیش‌تر؟

+نوشته شده در 2009/3/17ساعت12:45توسط مجید | |

 

فکر می‌کنم در مسیری که دوست دارم شاید هیچ‌وقت نتوانم، قدم ِ مهمی به جلو بردارم. چون نتوانستم گوش دادنِ گاه‌به‌گاه به "رپ"های فارسی، تازه اون‌هم خیلی وقت‌ها ساسی‌مانکن، را ترک کنم.
می‌شه فکری کرد برای سال ِ جدید!

 

پ.ن۱:برای دوستانم در توییتر: Follow me in Twitter
پ.ن۲:سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت ** بادت اندر شهرياری بر قرار و بر دوام

پ.ن۳: فردا،یا پس‌فردا، آخرین پُستِ گراند کافه، در امسال منتشر می‌شود، و با استقبالِ گرمِ شما دوستان همراه می‌شود... .

پ.ن۴: به سینا می‌گم: حوصله‌ی سال ِ جدیدو ندارم! نمی‌شه همینو ادامه بدیم؟؟؟؟....
بلند بلند می‌خنده.....

+نوشته شده در 2009/3/15ساعت14:30توسط مجید |


Grand Cafe هوشیار نمی‌بینم!

کمی آن‌طرف‌تر سه دختر نشسته بودند. دو نفر از آن‌ها، یکی دیگر را مخاطب قرار داده، و با او حرف می‌زدند. تقصیر ِ من نبود، ایضا نیازی به کنجکاوی. راحت می‌شُد فهمید، که دختری که در سکوت‌اش، واژه‌های دوستان‌اش می‌بارد، مشکلی با دوست پسرش، - احتمال شوهر خیلی کم است- داشت و آن دو، چون یک منجی، ولی در لباس‌های شیک‌تر و آرایش‌های زیباتر، به او مشاوره، یا به‌تر بگویم،حکم‌هایی می‌دهند.
ولی این‌بار،کمی،فقط کمی، کنجکاوی لازم بود، تا فهمید مسیر به چه سویی‌ست!؟ بعله! فهمیدم! پیش به سوی جدایی، و مبالغه‌هایی در مورد ِ اختلافات ِ بین آن دختر با دوست‌پسرش!
حرف‌هایی زدند، که در خاطرم نیست. به هر حال تمام تلاش‌اشان،جوری متقاعد کردن، برای پایان دادن به این رابطه بود.

بعد از مدتی، یکی از دو دوست‌اش، به‌اش گفت:" ببین! بذار اصلا خیال‌اتُ راحت کنم! هر روزی که در زندگی‌ات، فهمیدی که تو رابطه‌ات اشتباه کردی، خودت،بکش کنار؛ خودت! حتی اگه اون روز، پنج‌تا بچه داشتی! ببین گفتم پنج تا [تاکید] حتی اگه پنج‌تا بچه داشتی!..."

بعدش،همین دو نفر، برای دوست‌اشان، یک فال ِ قهوه‌ای هم گرفتند. و شروع به تعبیر کردن!

*** ***

۱- حالم از این دخترایی که وقتی به‌هم می‌اُفتن، از خود بی‌خود می‌شوند و تازه یادشان می‌آد که زبانی هم استاد ِ کائنات برای‌اشان مهیا کرده، به هم می‌خوره!
۲- پایان دادن به رابطه‌ها، هنر نیست. اگر کسی جای‌گاهِ قضاوت را یافت باید بداند،کم پیش می‌آید، تمام ِ حق صرفا در نزد یک شخص ِ خاصی تجمع کرده باشد و خلاصه یابد!
۳- متاسفم از این‌که در جامعه‌ی ما، مسئولیت‌پذیری تا این حد کاهش یافته‌است. و حتی یک دختر- یا یک پسر- دید ِ دُرُستی نسبت به آینده‌اشان ندارند! مادر - یا پدر- شدن، تجربه‌ای نیست که بتوان برای‌اش این‌چنین تلخ -نه وحشتناک- پیش‌داوری کرد. به‌تر است اگر این تجربه را کسی "انتخاب" می‌کند بداند، سی‌دی ِ گیم انتخاب نکرده‌است، زندگی ِ یک انسان ِ دیگر است.
۴- فال ِ قهوه و مشورت با تسبیح(!) تفاوت ِ چندانی ندارند! "حالا" را ببنید. بسیاری از اختلافِ بچه‌گانه‌ی بعضی‌ها، مثل ِ "مضحکه" می‌ماند! به قول ابراهیم گلستان، آدمای کوچیک وقتی خودشونو تو مضحکه گیر می‌اندازن، فکر می‌کنند دچارِ فاجعه شدن!

 

پ.ن۱: گفتم که رفیقی کن با من! که من‌ات خویش‌ام! ... گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه!
پ.ن۲: Follow me in Twitter

پ.ن۳: یه آهنگ‌ می‌ذارم گوش بدید، اند ِ نوستالژی! فول آو انرژی:ي


نگی جایی‌یا! مال ِ مایی‌یا! پلنگه! پلنگه چشم قشنگه!.... :)) یادش به‌خیر مرتضی!

پ.ن۴: تو بیست سوالی راه بنداز، قول می‌دم تا خود سوال ِ بیست، لو ندم که عاااشقتم :-x

+نوشته شده در 2009/3/12ساعت22:30توسط مجید | |


بحث‌هایی در مورد سلیقه D:


خوش اندام، خوش‌تیپ، مهربون، سکسی، لوند، دل‌بر،منطقی،ناز،هات،جذاب،خوش اخلاق،با ادب(غیر از اون‌جایی که می‌طلبه بی‌ادب باشه:ی)،با سواد و روشن، گیر نده، سنگین باشه،نباشه، به من ربطی نداره، ولی جلف هم نباشه،بی‌خودی فاز مثبت پخش نکنه، احمق و رو اعصاب نباشه، ...

چیه؟ چرا این‌جوری نیگا می‌کنی؟

آدم نمی‌تونه سلیقه‌شو بگه؟!؟؟

 

پ.ن۱: هول نشید، کسی قرار نیست به پای کسی پیر بشه! :ی
پ.ن۲: Teardrops on My Guitar

پ.ن۳: Follow me in Twitter

+نوشته شده در 2009/3/11ساعت20:30توسط مجید | |


X... X

«همه‌ی اهل ِ شیراز می‌دانستند که داش آکل و کاکارستم سایه‌ی یک‌دیگر را با تیر می‌زنند.»

چرا می‌گه "شیراز"؟ آدمی یاد ِ تاریخ،فرهنگ، عشق و عاشقی و مهم‌تر شراب می‌اُفتد.
چرا "داش آکل"؟ چرا "کاکارستم"؟
"سایه"، هزاران شخصیتی که در ما وجود دارد و گاه‌به‌گاه ظهور می‌کند،مجال می‌یابد...
صادق خان! چرا نگفتی سایه‌ی یک‌دیگر را می‌زنند!؟
چرا؟ چرا گفتی با "تیر" می‌زنند؟

«قفس کَرَکی را که روی‌اش شله‌ی سرخ کشیده‌بود پهلویش گذاشته‌بود...»

صادق خان! چرا "پهلو"ی‌اش گذاشته بود؟ چرا "کنارش" نه؟ چرا بغل‌دستش نه؟ چرا کمی‌ آن‌طرف‌تر نه؟ داشی، نکنه از "پهلو" قمه خواهی خورد؟ نکنه....
چرا همین‌طور،مُدام، داش آکل، یخ را در کاسه می‌گرداند؟

«کاکا، مردت خانه نیست... به پوریای ولی قسم اگر دو مرتبه بدمستی کردی، سبیلت را دود می‌دهم. با برگه‌ی همین قمه دو نیمه‌ات می‌کنم.»

"سبیلت را دود می‌دهم"... قسم خوردن به "پوریای ولی"... "بد مستی"

«- ما پنج سال پیش در سفر کازرون با هم آشنا شدیم.
- حاجی خدا بیامرز همیشه می‌گفت اگر یک نفر مرد هست فلانی هست
- خانم من آزادی خودم را از همه‌چیز بیش‌تر دوست دارم، اما حالا که زیر دین مرده رفته‌ام، به همین تیغه‌ی آفتاب قسم، اگر نمردم به همه نشان می‌دهم.»

قسم خوردن به "تیغه‌ی آفتاب"... "حاجی" ... "زیر ِ دین مُرده"

یک داستان خارق‌العاده، حساب شده و قوی. خدا می‌داند چقدر مطالعه در مورد "لوطی"‌ها و مرام و شیوه‌ی آن‌ها داشته که این همه حیرت‌انگیز قلم زده است.
این‌که اصلا چرا "کرک" (بلدرچین) ، یا اصلا چرا "طوطی". که نماد ِ تکرار است.
با مرجان ازدواج نکرد، و چرا نکرد؟ .... این داستان ِ بسیار زیبا را شاید فقط صادق هدایت می‌توانست بنویسد.به یقین مرجان را به داش آکل می‌دادند. آیا مشکل اختلاف سنی ۲۶ سال بود؟ آیا "لوطی" بودن؟  به خاطر ِ "زیبایی"؟ ترس؟... "حاجی" هم که دیگر نبود. و به او آن‌قدر اطمینان داشت. شوهره هم که هم پیرتر بود هم زشت‌تر!!
باید "حاجی صمد" را بررسی کرد. رابطه‌ی او، در کازرون با "داش آکل"... باید "لوطی‌"ها را فهمید و مطالعه کرد. باید دید، پیاله‌اشان به هم خورده است یا نه؟! ..... فقط می‌توانم صادق هدایت را تحسین کنم!

*** *** ***

علت ِ این یادداشت کوتاه، ایجاد انگیزه و تحرکی بود، برای سراغ گرفتن از شاهکاری چون "داش آکل".
صادق هدایت را دوست دارم. تازه من که زیاد نمی‌فهمم چه می‌کند! فکر می‌کنم م.ف.فرزانه بود که به‌اش گفته بود برای فهمیدن "بوف کور". چه اندازه باید اسطوره و یونگ و فروید و کافکا و روان‌شناسی و مذهب حتی شرق و غرب بخوانی! هزار کوفت و زهرمار ِ دیگر! را بفهمی. ترجیح می‌دهم لال باشم وقتی از خسرو سینایی و دکتر طاهری تا دکتر شمیسا و م.ف.فرزانه به همچنین کسانی چون دکتر صنعتی، حرف می‌زنند. آدم‌های بزرگ هم چرت و پرت می‌گویند، باید آن‌ها را البته گذاشت به حساب نظرات شخصی! حتی اگر آن کسی نجف دریابندری باشد که بگه با بوف کور حال کرده یا نکرده!
علت ِ دیگری هم داشتم از آوردن ِ این کوتاه‌نوشته که گریزی به داخل ِ "داش آکل" می‌زند و آن مجالی‌ست که اکثرمان در نوروز و تعطیلات به‌زودی خواهیم یافت. بنشینیم و بخوانیم صادق هدایت را. ضرر نمی‌کنیم.
حیف است نگویم، چقدر مسعود کیمیایی داش آکل را خوب درآورده و قشنگ ساخته. به‌یاد آوریم صحنه‌ی قبرستان-داش‌آکل- مرجان! ... این یعنی ِ "دفن ِ‌ عشق".... به‌یاد آوریم که کاکارستم را مسعود خان چه کرد!

 

فردا که در ِ بهشت را باز کنند... لوطی طلبند و لوطیان ناز کنند

 

پی‌نوشت مهم:

 

یک نکته‌ی جالب ِ دیگر این‌که تصور کنید که داستانی چون "داش آکل"، یا حتی رمانی چون "بوف کور" چه حجمی دارند!؟ بله. بسیار کم حجم هستند. و آن‌جنان قطور نیستند. "خواندن" ِ آن‌ها حتما وقتی نخواهد گرفت، ولی فهمیدن ِ آن‌ها، به اندازه‌ای که شاید باورش کمی سخت آید، وقت خواهد گرفت و البته لذت به هم‌راه خواهد داشت. دوستان ِ عزیزی که یک شبه، قمارباز خوان شده‌اند. رکورد شکنانی که عقاید یک دلقک را دو،سه شبه تمام کرده‌اند و جنگ و صلح را هرگز از دست نداده‌ و بسیارانی که ترتیب ِ بوف کور را چندین ساعته داده‌اند!... بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که بدبختی‌ست، این‌که نتوانیم از یک شاهکار، با بیش‌ترین ظرفیت لذت ببریم. حیف است! حیف که می‌بینم، سهم ِ من ِ پری‌نوش صنیعی یا فلان و بهمان کتاب ِ رومن گاری را، با افتخار و افاده و حماقت، می‌گویند که خوانده‌ایم ولی نفهمیدنش (فهمیدن باز اشتباه نشود با از بر کردن!!). به من ربطی نداره. ولی چه فایده، که برای این‌که یک اثری را نخوانده نگذاری، در شب و خسته‌گی و بی‌خوابی دستت بگیری! که چی؟ که بگویی خواندمش! که بگویی فلان کتاب را خواندی؟ که بگویی مطالعه‌ام بالاست! فکر کرده روزنامه دستش گرفته!

 

 

*** *** ***

 

این صفحه‌ایست که تمام ِ مطالب ِ منتشر شده به قلم ِ من، در موضوع ادبیات، در گراند کافه را می‌توانید مشاهده کنید...

 

+نوشته شده در 2009/3/9ساعت22:0توسط مجید | |

 

بیچاره- -> در لغت‌نامه‌ی دهخدا:

مستمند، بی‌نوا، مسکین و مایوس...

بیچاره- -> در فرهنگ ِ معین:

شخصی که دچار وضع ِ بدی شده | شخص ناتوان و درمانده...

بیچاره- -> در گراند کافه‌ی بزرگ:

۱- مستمند، بی‌نوا، مسکین و مایوس،ناتوان و درمانده| شخصی که دچار وضعِ بدی شده...

۲- به برخی از بچه‌ها اطلاق می‌شود که قبل از اختراع ِ کاندوم یا مواردی چون LD  و HD، به دنیا آمده‌اند.


پ.ن: Follow Me in Twitter! Follow Majid.F.F

+نوشته شده در 2009/3/8ساعت20:30توسط مجید | |

 

بهترین فرزندان آنهایی هستند که بهتر از والدین خود زندگی می کنند ... فراموش نکنیم این رسالت ماست که به آنها آزادی را هدیه کنیم و برای رسیدنشان به بهترین زندگی مدنظرشان قابل اتکا ترین یارشان باشیم.

******

روزی هزار بار به بچه ام می گفتم و می گویم "دوستت دارم" تازگیها یاد گرفته خودش بی بهانه می آید سراغم و می گوید " خیلی دوستت دارم" می چسبد. خیلی ...
دلم برای مادرم می سوزد که این همه سال شنیدن این جمله را از خودش دریغ کرده یا پدرم. با تمام جمله های عصا قورت داده ای که باید یاد می گرفتم و حساب پس می دادم، هیچ وقت یاد نگرفتم – یا نشنیدم – که باید بگویم " دوستت دارم" ...اما من یادش داده ام بگوید " دوستت دارم" که مثل من وقتی که گفتنش را لازم داشت هی نچسبد به گلویش...


واقعا این اواخر،تا این اندازه لذت نبرده بودم. انگار قلم ِ این دو عزیز، دل ِ من بوده، کاملا حرف ِ دلِ منُ زدند.
خیلی عالی بود. مرسی، مرسی، هم رضای نازنینم و هم خانم شین عزیز.

مطلبی هم،مرتبط، قبلا در کافه نوشته بودم می‌توانید بخوانید:

خیلیخصلت‌‌های نیک و الگوریتم‌های رفتاری سالم دلیلی بر تربیت درست ما نبوده و نیست...

پ.ن:
Follow Me in Twitter! Follow Majid.F.F

+نوشته شده در 2009/3/7ساعت19:45توسط مجید |

 
online in GrandCafe

خانواده‌های خوش‌بخت همه به هم شبیه‌اند و خانواده‌های بدبخت هم هرکدام به سبک و شیوه‌ی خودشان بدبخت‌اند.
«تولستوی»

بخش یک.

  • یه دسته پدر(و مادر)ها هستند که در مورد مسائل مالی آن‌قدر دهان بچه‌هایشان را سرویس می‌فرمایند تا بچه با مشکلات ِ مهمی برخورده، آن‌وقت تصمیم می‌گیرند هرچه دارند به پای بچه‌اشان بریزند تا وضع به سابق برگردد- یا حداقل به‌تر شود.

 

  • دسته‌ای از بچه‌ها هستند، که پدرهای ثروت‌مندی دارند، ولی فکر می‌کنند دیدگاه‌اشان این است که نباید از این ثروت بهره‌مند شوند، و بی‌معنی است که به واسطه‌ی آن‌ها در رفاه بیش‌تری باشند. این دسته، بسیارشان حرف ِ مفت می‌زنند؛ و حرف‌اشان باد ِ هواست. تنها فکر می‌کنند با بیان این ایده، کارشان از بقیه درست‌تر است.

 

در روزگاری که سپری می‌کنیم، حالات ِ بسیاری از این دست- واقعا بسیار زیاد- می‌توان بیان کرد، دید، که شاید بشود گفت تقریبا همه‌اشان بیهوده، غلط و اشتباهند.
در بی‌نظمی شاید بتوان نوعی نظم را یافت،اما در "بی‌تعادلی"، هیچ تعادلی را نخواهید دید.
پس در زندگی پس از تعیین معیارهایتان آن‌هایی را که نیاز به تعادل دارند را مشخص کنید و در جهت ِ متعادل نگاه داشتنِ آن‌ها،حداقل، سعی کنید.

بخش دو.داستانکی که خواندن ِ آن‌را پیشنهاد می‌دهم:

تاجري پسرش را براي آموختن «راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي مي‌كرد.
به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم مي‌خورد، فروشندگان وارد و خارج مي‌شدند، مردم در گوشه‌اي گفتگو مي‌كردند، اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مي‌نواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكي‌ها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي‌داد گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه «راز خوشبختي» را برايش فاش كند. پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه كرد: اما از شما خواهشي دارم. آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت: در تمام مدت گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد و كاري كنيد كه روغن آن نريزد.

مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پله‌ها، در حالي‌كه چشم از قاشق بر نمي‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.

مرد خردمند از او پرسيد:«آيا فرش‌هاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟ آيا باغي كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده ديديد؟

جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده، تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند.

خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتي‌هاي دنياي من را بشناس. آدم نمي‌تواند به كسي اعتماد كند، مگر اينكه خانه‌اي را كه در آن سكونت دارد بشناسد.»

مرد جوان اين‌بار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سقف‌ها بود مي‌نگريست. او باغ‌ها را ديد و كوهستان‌هاي اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد.

خردمند پرسيد: «پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟»
مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است.
آن وقت مرد خردمند به او گفت:

«راز خوشبختي اين است كه همه شگفتي‌هاي جهان را بنگري بدون اينكه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني»

پ.ن۱: داستانک از  "پائولو كوئيلو"
پ.ن۲: خوشگله تو امشب از ما ردیف‌تری
پ.ن۳: این آهنگ را بگوشید:

پ.ن۴: گفته‌اند: از کرامات سایت شیخ ما این است...
پ.ن۵: باز هم به نازنین قلم ِ شهرام شکیبا: کی حاضره چی‌کار کنه؟!

+نوشته شده در 2009/3/6ساعت11:0توسط مجید | |


دل دیوانه Grand Cafe

 

وقت‌هایی‌ست که می‌شه،نمی‌شه‌ی ایرج، میشه همه‌ی زندگی، خود ِ زندگی:

بی تو می‌شه با نسیم: بیعتی همیشه کرد
می‌شه با پنجره ساخت، توی گل‌دون ریشه کرد
بی تو از آینه‌ها... می‌شه تا ستاره رفت
بی تو می‌شه زنده بود زندگی نمی‌شه کرد

اگه بعد از این مصرع آخری، آدم زنده بمونه، ادامه‌اش می‌گه:

می‌شه با شب راه اومد ... می‌شه از گریه گذشت
می‌شه گم شد تو قفس ... همه‌ی دنیا رو گشت

 

می‌دونی دیگه چی می‌چسبه؟ "دل ِ دیوانه"‌ی ویگن!

پس از این زاری مکن... هوس یاری نکن! تو ای ناکام! دل ِ دیوانه!

گوش بدید:

 پ.ن: قد ِ آغوش ِ منی! نه زیادی: نه کمی!

+نوشته شده در 2009/3/4ساعت13:30توسط مجید | |

 

حسین درخشان را فراموش کنید!!

حال ِ خوب ما دانش‌‌جویان!

خودسوزی، ممنوع!

سخنرانی‌ای که هرگز پخش نمی‌گردد! ا.س.ل.ا.م.ی شدن ِ دانش‌گاه

نادیده گرفتن حقوق انسانی،ولو یک معتاد

نه معتاد؛ نه جانباز؛ بلكه انسان

دانشجویان را در کجا ملاقات کنیم بهتر است؟

سه خودسوزی در یک هفته، مبادا مجلس تحقیق و تفحص کند!

و شش لینک فقط از خبرنامه‌ی امیرکبیر:

گزارش تصویری ۱ از اعتراضات دانشجویان پلی تکنیک به دفن شهید

گزارش تصویری ۲ از اعتراضات دانشجویان پلی تکنیک به دفن شهید

تصاویر یکی از سردمداران اوباش بسیجی در ضرب و شتم دانشجویان

محسن آرمین: بازداشت ۷۰ دانشجو حادثه ای کم سابقه است

مشاهدات بهروز جاوید تهرانی از شکنجه های وحشیانه در زندان رجایی شهر

به مناسبت تدفین شهدا در پلی تکنیک؛ عاطفه یوسفی

...

با خودم، قرار گذاشته‌ام، که نه دل‌خور و ناراحت شوم نه غمگین. و چند وقتی می‌شود که به خودم قول داده‌ام که دیگر عصبانی به هیچ عنوان نشم. و فکرهایم را بکنم که چه چیزی ارزش ِ فشار و عصبانیت دارد. تا همین‌جای کار هم به سلامتی‌ام لطمه‌هایی وارد شده است. دیگر نمی‌خواهم.
می‌نشینم نگاه می‌کنم، و بدون ِ هیچ قضاوت و حرفی تماشا می‌کنم.
سلامتی ِ روح و قلب و روان، مهم‌تر از این‌هاست. اصلا به قول ِ سرهرمس مارانا، "صلح و آرامش، از حقیقت به‌تر است". بنابراین گور بابای همه‌‌ی دیکتاتورهای جانی و پست... . آره.

شعر ِ مرا حوصله کن
                          درد ِ مرا زمزمه کن!
یا که بر این دهان ِ من،
                             قفل ِ گران‌تری بزن!

زخم ِ همه ستاره‌ها، به شانه‌های خسته‌ات
به سینه می‌فشارمت، تو را چه می‌شود وطن؟

 

پ.ن۱: مانی راست می‌گه: در ِ خروجی این بیمارستان، در ِ ورودی بیمارستان ِ دیگر است!

پ.ن۲: پست ِ قبلی رو هم بخونید و آهنگ‌اش رو دانلود کنید و ...

پ.ن۳: این یادداشتِ شهرام شکیبا را هم حتما بخوانید!

پ.ن۴: معرفی وبلاگ: ابراهیم رها | یادآوری می‌کنم: نامه‌ی سال پیش ِ ابراهیم نبوی به ابراهیم و ژوله. و نوشته‌ی بسیار زیبای ابراهیم رها در روزنامه‌ی سرمایه با عنوان ِ قیصر.

+نوشته شده در 2009/3/3ساعت12:45توسط مجید |


این بی نفس، هوای تازه می‌خواد

صدای ساعت ِ گل
صدای یه قل دو قل
صدای زنجره‌ها
                   عشق ِ بی‌وقفه‌ی ما

بگو پس فرفره‌ی چارپر ِ کاغذی کجاس؟
چشم ِ کی دنبال ِ دنباله‌ی بادبادک ِ ماس؟
نذار قیقاج بزنه! کله کنه! پایین بیاد!
                                              اوج ِ بادبادک ِ ما: رهایی ِ ترانه‌هاس!

 

ظهر ِ داغ و کوه یخ ... من و این گوله‌ی نخ!
از تو دنباله‌ی من ... سرخی‌ی لاله‌ی من!
                                                      نکنه دوباره باز
                                                                        بشکنه به سرو ناز...


منصور و شهیار را دعوت کرده‌ام کافه، برایمان "فرفره‌های بی باد" بخونند...

+

Photo by:kornyx
+ (لینک کمکی)

+نوشته شده در 2009/3/3ساعت11:45توسط مجید |


with grand cafe

اگر آخر ِ هر چیز خرابیه، آخر عشق هم خرابی‌ست.
بیا ساعت‌هایمان را تنظیم کنیم و راس یک ساعت ِ معین به هم خیانت کنیم.
بیا برای زندگی قیمتی بگذاریم و آن‌را به اولین تاجر بفروشیم. دشوارتر از خواندن ِ فکر ِ فاحشه‌ها که نداریم، پس بیا همه‌اشان را لو بدیم، خیلی چیز‌ها را فقط آن‌ها می‌دانند. چه بسا روز را باید خلاصه کرد و شب را به همیشه میل داد.

تو میان ِ فال ِ قهوه جایی نداری. تو آزاد ِ آزاد ِ آزادی، دُرُست. و همچو من!

 

Photo by:katherine elizabeth

+نوشته شده در 2009/3/1ساعت22:58توسط مجید |


BOOOOOOOmMMm Grand Cafe

 

 یک/ به به چقدر وبلاگ‌های خوب ِ فارسی روز به روز در حال ِ نشر و گسترش‌اند، آدمی وا می‌ماند از این قدرت ِ زبان و این همه استعداد و قریحه که سرازیر است از ناف به پایین این همه بلاگر ِ ارجمند گل. چقدر خوب است که دیگر صدایی از بیماریی‌های وبلاگستان به گوش‌امان آزاری نمی‌رساند و سرهایمان همه در بلاگ‌رول‌هایمان و صد البته شکر که کپی/پیست چیزی به انقراض‌اش نمانده است.

دو/ چقدر این هنر متعهد در ایران و ایرانی قابل ستایش است، استاد شهیار قنبری خودمان را ببینید! چقدر خوش‌بیان و با ادب لب به سخن می‌گشاید و چقدر صریح از همکارانش دفاع می‌کند! تو رو خدا به چشم‌های او خیره شوید اگر ذره‌ای دروغ و بی‌انصافی و پست‌اندیشی یافتید! هرگز! این بشر ِ ترانه‌نویس زاده شده آن هم از نوع ِ نوین ذره‌ای به هم‌کاران ِ هم‌رزمش بی‌احترامی نمی‌کند! چقدر خوب، چقدر دل‌پذیر! تو گویی حمید قنبری با یک سک.س ِ نوین در آفرینش این بشر نقش داشته‌است!

سه/ به به! این همه دست ِ پاکی که در عالم موسیقی نت‌های خوش آب و رنگ می‌آفرینند، چقدر خوب است که امثال فرزاد فرزین هنوز با دماغ‌های متعهد که بر محور ِ زیبایی "فین" می‌کنند همچنان سر به لس‌آنجلس نذاشته و همین‌جا در آب و خاک خودمان به صدا خدمت می‌کنند و چه خوب که هیچ‌وقت به آهنگ‌های کویین گند نزده‌اند و چقدر خوش‌بختیم که رضا صادقی هنوز پیراهنش را با ریش‌های مشکی‌اش سِت می‌کند و هیچ‌وقت به شعر‌های بزرگان‌اش به دیده‌ی زبانمان لال! سرقت نمی‌نگرد و جز درس، تقلید نمی‌گیرد و هنوز چه خوش‌وقتیم که "حامی" را خودمان در موسیقی‌امان پروراندیم که بفهمیم بابا آن صدایی که از اعماق ِ دل برون می‌آید همچون باد ِ فتق ناخوشایند است و خواننده همواره باید جوری بخواند که بوی هنر، خالص بماند و از ایشان یاد گرفتیم که شعر ِ خوب را باید و باید و باید خواند، چون صدا، صدایی قوی است و مگر چیز ِ کمی‌ست که استاد ِ متعهد نویس، بابک صحرایی – دامت برکاته- آن‌را تایید کرده‌است پس دیگر اجازه‌ی ترانه‌سُرا کیلویی چند؟ و این آموزه‌ها کم نیست.

چهار/ به به! رسانه‌ی ملی نعمتی سترگ و آسمانی که با ارزش‌ترینش را خودمان داریم. و چقدر خوب که تریبون ِ هیچ شخصی نمی‌گردد و کاملا وقف این مردم ِ سعادت‌مند و بهشت‌چشیده است. چه خوب، که می‌توانیم رییس‌جمهورمان را ببینیم که از تکمیل ِ برق‌رسانی به سرتاسر ِ این کشور با عظمت سخن می‌گوید، سر بالا بگیریم که واقعا جز این جمهوری از نوع ِ اسلامی، یقینا نمی‌توانست این تکنولوژی ِ پیشرفته را به همراه ِ تلفن به همه‌ی نقاط برساند. آن هم به نحوی که در کمیت و کیفیت کوچک‌ترین خدشه‌ای وارد نباشد. چقدر زیبا که آمارهای او همه صرفا برای اعتلای ایران است و اما خوب در سه بحش ِ قبل از انقلاب، تا هشتاد و سه و تا هم‌اکنون ارائه می‌شود، تا ما بفهمیم که چطور می‌شود، به خدا توکل کرد و با تلاش فراوان ِ یک سری خدمت‌گذار، عنوانی چون "برنامه‌ریزی بلند مدت" را در کشوری حذف کرد.

 

از دوستان، رخصت می‌طلبم که بگذارند با همین چهار زیبایی اندیشی فعلا به زیبایی برسیم تا بعد!

 پ.ن: گِله‌هات به سرم | عروسی پسرم!

+نوشته شده در 2009/2/28ساعت18:40توسط مجید | |


ای سراپا مهربانی! Grand Cafe

اصولا در ترانه‌نویسی سوژه و موضوع مورد ِ‌نظر از اهمیت زیادی برخوردار است. و شاید پرطرفدارترین ِ آن‌ها عاشقانه‌سرایی باشد که البته عمدتا به‌این خاطر که دست‌یابی به ایده‌ی آن سهل‌تر است و صدالبته پردازش ِ تازه‌تر آن دشوارتر.
خود گرچه بیش‌تر اوقات حس می‌کنم تلخم، تندم، ولی همیشه‌ی خدا، به این فکر می‌کنم که چقدر این "احترام" به معشوق و بالا بردن و نوازش ِ شاعرانه‌ی او، مهم و زیباست. و چقدر در مسیر سرایش، از این نکته غافل مانده‌اند.
احترام به آن‌که دوست‌اش می‌داری، و عزیز نگاه داشتن ِ آن. "عاشقانه‌ی ناب" که فکر و ذکرت معشوق باشد.
می‌دانم این جز تجویز نیست و نمی‌شود هم همواره این‌گونه بود.اما باید از "ایده‌آل" از آن‌چه درست‌تر است، جا نماند. و به نظر من، همیشه ایده‌آل این‌جور است که در نهایت ِ ادب و احترام کنار معشوق - نه پیش رو، نه مقابل- نشینی.
مولانا مگر نبود؟
"ماییم و موج ِ سودا، شب تا به روز تنها |خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن!" ... سعدی مگر نبود؟
تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم| که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی
چه کنند اگر تحمل نکنند زیر دستان | تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی

بگیر بیا جلو برس به همین دیروز تو، همین امروز تو،
فکر کنم امروز اگر زنی به مردش بخندد، ذوق‌مرگ شود
دیگر چه بر سر ِ‌ پشم‌هایش خواهد آمد اگر بشنود:

گل‌برگ نیم، شبنم ِ یک بوسه بَسَم نیست| رگبار پسندم، که ز گل خرمنم امشب
آتش نه! زنی گرم‌تر از آتشم ای دوست | تنها نه به صورت، که به معنا زنم امشب

شهیار قنبری:
غزلک هر جا برم، ترانه یعنی اسم ِ‌تو | خط ِ هر منظره از جنس ِ خطوط جسم ِ تو!

شاملو:
مثل ِ شب، گود و بزرگی، مث شب|تازه روزم که بیاد|تو تمیزی|مث شبنم،مث صبح!

گرچه "داغ ِ دل ِ یک شاعر" را نمی‌فهمیم، ولی تنها خواستم از در ِ ترانه‌نویسی و شعر آغاز کنم و برسم به این‌که "احترام" به آن‌که هم‌سرتان است، دوست‌اتان است، معشوق و جان‌اتان است، فرزندتان است و ... را "بازسازی" کنید.
این را هم به تناسب دوره‌ای که در آن زندگی می‌کنم و هم در آستانه‌ی سالی جدید عرض می‌کنم. حال خود دانید.

همه‌ی این‌ها را وقتی فکر کردم و نیز وقتی نوشتم که "عارف" گرم ِ آواز بود:

عاشق و چشم انتظاری
پاک و روشن چون بهاری
هرچه گفتم باورت شد
حیف از احساسی که داری

ترسم آخر در کنارم خسته و آزرده گردی
با همه "خوبی و پاکی" در خزان پژمرده گردی

می‌روم تا نشنوم آواز ِ باران ِ دو چشمت
می‌روم چون می‌هراسم شعله‌ایی افسرده گردی

ای که در خوبی و پاکی چلچراغ ِ آسمانی


همه‌ی حرفایی که زدم به این می‌گن!

 

پ.ن۱: رو حرفام فکر کنید
پ.ن۲: خبری هم نیست!
پ.ن3: تندی نکن! تلخی نکن! تو هم گرفتار منی!

+نوشته شده در 2009/2/28ساعت0:0توسط مجید | |


با من از ایران بگو Grand Cafe

من در قعر ِ ضمیر خود احساسی دارم، چون گواهی گوارا و مبهمی که گاه‌به‌گاه بر دل می‌گذر و آن، این است که رسالت ِ ایران به پایان نرسیده است و شکوه و خرمی او، به او باز خواهد گشت. من یقین دارم که ایران می‌تواند قد راست کند، کشوری نام‌آور و زیبا و سعادت‌مند گردد و آن‌گونه که در خور ِ تمدن و فرهنگ و سال‌خوردگی اوست، نکته‌های بسیاری به جهان بیآموزد. این ادعا، بی‌شک کسانی را به لبخند خواهد آورد. گروهی هستند که اعتقاد به ایران را اعتقادی ساده‌لوحانه می‌پندارند، لیکن آنان که ایران را می‌شناسند، هیچ‌گاه از او امید برنخواهد گرفت.

ایران سرزمین شگفت‌آوری است. تاریخ او از نظر رنگارنگی و گوناگونی کم‌نظیر است. بزرگ‌ترین مردان و پست‌ترین مردان در این آب و خاک پرورده شده‌اند، حوادثی که بر سر ایران آمده، بدان‌گونه است که در خور کشور برگزیده و بزرگی است. فتح‌های درخشان داشته‌است و شکست‌های شرم‌آور، مصیبت‌های بسیار و کام‌روایی‌های بسیار. گویی روزگار همه‌ی بلاها و بازی‌های خود را بر ایران آزموده است. او را بارها لب پرت‌گاه برده و باز از افتادن بازش داشته. ایران، شاید سخت‌جان‌ترین کشور‌های دنیاست. دوره‌هایی بوده‌است که با نیمه‌جانی زندگی کرده، اما از نفس نیفتاده؛ و چون بیمارانی که می‌خواهند نزدیکان خود را بیآزمایند، درست در همان لحظه که همه از او امید برگرفته بودند، چشم گشوده است و زندگی را از سر گرفته...

 

تا چند کشی نعره که: قانون خدا کو؟            گوش شنوا کو؟

کو آن‌که دهد گوش به عرض فقرا؟کو؟            گوش شنوا کو؟

این دوره مگر دوره‌ی "ربات حجال" است؟       یا قحط ِ رجال است؟

مردان ِ هنرپیشه‌ی انگشت‌نما کو؟               گوش ِ شنوا کو؟

امروز جمیع ِ علما خانه نشینند                   در ماتم ِ دینند

بر گردن ِ ما از غم دین شال ِ عزا کو؟             گوش شنوا کو؟

هر گوشه بساطی ز شراب است و قمار است
                                                            دیگی سر ِ بار است
ای مسجدیان امر به معروف ِ شما کو؟          گوش شنوا کو؟

یک نیمه‌ی ایران ز معارف همه دورند              نیمی شل و کورند

اندر کف ِ کوران ستم دیده عصا کو؟               گوش شنوا کو؟

 

پ.ن۱: متن ِ فوق بخشی از قلم ِ "محمدعلی اسلامی ندوشن" و شعر بخشی از "گوش ِ شنوا کو؟" اثر ِ "سید اشرف‌الدین حسینی" معروف به نسیم شمال.
پ.ن۲:
دنیا یه روز شبیهِ تو!شبیه ِ خواب ِ تو میشه|این همه آبادی ِ بد،‌یه روز خراب ِ تو میشه!

+نوشته شده در 2009/2/26ساعت11:0توسط مجید | |


in GrandCafe you must +21

 

تو مثه قلیونی هستی که چاق شده، ولی کام نمی‌ده

 

پ.ن۱: از خواب و از رویا سری ... حتی خوش سلیقه‌تری
پ.ن۲: در دست هر آن‌که جام دارد...
پ.ن۳: دوس دارم قبل از این‌که برسونمت،‌ ب.ت.ر.ک.و.ن.م.ت


رونوشت: تمام ِ رپرها، وبلاگ‌های عاشقانه و قهوه‌خانه‌های تهران و حومه

+نوشته شده در 2009/2/24ساعت20:45توسط مجید | |


 kiss the Grand Cafe ... yes

این چت ِ کوتاه و می‌ذارم نه واسه این‌که خودی نشون بدم،نه، نه واسه این‌که بگم بشر دوست ِ بی‌بدیلی هستم،نه! اتفاقا در نقض ِ حقوق کپی‌رایت خودم یه سر و گردن از همه بالاترم. و همینی که هست، هست. فقط گاهی اوقات دلم می‌خواد از آن تلنگرهای "انسانم آرزوست" هم بخورم هم بزنم!
امشب که حدود ِ ساعت ۲۲ ایمیل‌هایم را چک کردم دیدم از یک سایت که اسم‌اش را نمی‌برم فکر کنید باشه XXX یک ایمیل دریافت کردم که آلبوم کامل احسان خواجه‌امیری را به نام "فصل تازه" برای دانلود در سایتش لینک کرده‌است.
از این موضوع ِ بسیار بسیار عادی و در عین حال ساده، ککم نگزید و به هیچ‌جایم برنخورد ولی دیدم مدیر سایت آن‌لاین هست و گفتم بد نیست تلنگر را آزمایش کنم:

mjd_2004f: salam

info.XXX: salam

info.XXX: befarmayid

mjd_2004f: ye email az site e shoma oomade

mjd_2004f: va3 dl e albume ehsan

mjd_2004f: 2roste?

info.XXX: bale

mjd_2004f: nazaretun dar morede akhlaagh va inke ehsan bayad az in album pool dar biare chie?

info.XXX: nazaram mosaede

info.XXX: ahle net hastid ??

info.XXX: in albom 1 haftas hame ja por shode

mjd_2004f: ahle net ham hastam. faghat mikham befahmam alan vojdaanetun azyat nemishe in albume jadido be kol va3 dl mifrestid?

info.XXX: chera ta hododi

mjd_2004f: kheili migan in kare kasifie. va bayad aadam kheili past bashe ke in karo kone

mjd_2004f: kheiliaa*

info.XXX: bale doroste harfe shoma

mjd_2004f: kaash in karo nemikardi. age fekr mikoni akhlaagh dari ye kari bokon jobraan she

mjd_2004f: shab khosh va bye.

info.XXX: ta alan har kodom 2-3 bar dl shode

info.XXX: jobranesh kari nadare doste aziz

mjd_2004f: man ham omidvaram

info.XXX: http://www.mediafire.com/download.php?wdjnedygtmn

info.XXX: in link saleme ??

mjd_2004f: This file is currently set to private. If this problem persists or you need further assistance, contact support.

mjd_2004f: hazfeshun kardi?

info.XXX: bale

mjd_2004f: mersi. omidvaram narahat nashi az dekhalate man

info.XXX: mamnoon az yadavari ke kardid

info.XXX: kare man nabod

info.XXX: modire music in karo karde bod

info.XXX: alan block shod

mjd_2004f: khub shod. omidvaram copyright, arzesh rooz afzooni dashte bashe.

mjd_2004f: az vaght va tavajjohet mamnoon va shabet ghashang

حالا بین ِ خودمان بماند، آلبوم‌اش اصلا تعریفی ندارد و به نظرم از شمار ِ اراجیف ِ آقای خواجه‌امیری هم می‌شود محسوب کرد( نظر کاملا شخصی‌ست و قاطع نیست.) اما امیدوارم که یه مقداری هم به فکر نان و غم ِ هنرمند‌هامون -چه کوچک چه بزرگ- باشیم.
پی ِ پرتقال‌فروش هم نگردید.چون خود ِ من بعضی اوقات اگر هم کوزه‌گری بلد باشم، از کوزه‌ی شکسته می‌نوشم. گفتم که فقط در حد یک تلنگر بنگرید....

پ.ن۱: گریه‌تو به خنده بفروش... که خراب ِ خنده‌هاتم
پ.ن۲: عکس صرفا برای گرم شدن ِ موضوع ِ به‌شدت ِ سرد ِ کپی‌رایت می‌باشد و هیچ ارزش ِ دیگری ندارد. از ذخیره‌سازی و خیره‌شدن ِ به آن خودداری شود:)

follow me in twitter

پ.ن۳: در نهایت ِ ادب و احترام، با تقدیم سبزترین درودها، -روز پنجم اسفندماه- روز ِ مهندس را به تمام ِ دوستان ِ عزیزم تبریک عرض می‌کنم.

پ.ن۴: یعنی آخر ِ خنده‌س. این بخش از سخنرانی ِ احمدی‌نژادُ همین الان حتما ببنید. یکی کامنت گذاشته: "خوب شد نگفت: سانتر کنی توش"، حتما ببینیدloL

+نوشته شده در 2009/2/21ساعت22:30توسط مجید | |

 

در سال ۱۳۳۲ ترانه‌ای اجرا می‌شود با نام "مرا ببوس" با آهنگ مجید وفادار و ترانه‌ی حیدر رقابی(که با نام هاله نیز او را می‌شناسند). خیلی‌ها از جمله الهه، ویگن و فرهود آن‌را اجرا کرده‌ند. در بند ِ اول‌اش بود:

مرا ببوس برای آخرین بار
تو را خدا نگهدار
که می‌روم به سوی سرنوشت
بهار ِ ما گذشته... گذشته‌ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت...

***

در سال ۱۳۸۷ ترانه‌ای منتشر می‌شود به نام "تقویم" با آهنگ زولاند و ترانه‌ی اردلان سرفراز. که توسط داریوش نیز اجرا شده‌است. در بند ِ دوم‌اش هست:

باید قلم گرفت به دست
تقویم ِ تازه‌ای نوشت
باید که تن نداد و رفت
به جستجوی سرنوشت

گرچه در ترانه‌ی اردلان نمی‌دانم هنوز سوار ِ سرنوشت بودن حقیقت دارد یا به جستجوی آن بودن یا با ترکیبی از این دو قصد دارد غفلتی را تذکر دهد. یا اصولا چه منطقی در این کلام می‌توان یافت که آن‌چه بر ما گذشته‌است جزئی از تاریخ ِ ما هم نبوده هم نیست!!* و یک سری نامفهومی‌ها در تقویم ِ اردلان.

اما حرفم این است که این دو، صرفا مثال بود و ما هنوز بعد از پنجاه‌وپنج سال که نه در واقع بعد از سالیان ِ دراز، باز در جستجوی معنایی هستیم که "سرنوشت" نامیدیم و تلخ‌ترین لحظه وقتی‌ست که بوی کهنه‌گی می‌دهد و شرم‌آورتر آن‌که طعم ِ خودمان را نداشته باشد!


*برما هرآنچه‌که گذشت|تاریخِ ما نبودو نیست|آغازِ ما،عمرِ زمین|با خلقتِ دنیا یکی‌ست

+نوشته شده در 2009/2/19ساعت11:30توسط مجید | |