تبليغاتX
Grand Café


















Grand Café

**آزادي از قيد تعلق**


من و گنجشکای خونه

گنجشک‌ها لاف می‌زنند:
                                 جیک جیک، جیک جیک

جیک ِ هیچ‌یکشان در نیامد
تو که دور می‌شُدی...

 

پ.ن۱: گل ِ‌ زردُم... همه دردُم... ز ِ جفایت شِکوِه نکردُم... تو بیا تا دورِت بگردُم..هاااای
سیما بینا..... سلطان ِ ترانه‌های محلی
پ.ن۲: هرچه زنی بزن مزن ... هرچه زنی بزن مزن... طعنه به روزگار ِ من!
پ.ن۳: شعر از آقامون، شمس لنگرودی

+نوشته شده در 2009/2/18ساعت9:45توسط مجید | |


...

یه سوی این قصه تویی.. یه سوی این قصه منم
بسته به هم وجود ِ ما .. تو بشکنی: من می‌شکنم...

هجوم ِ بن‌بست ُ ببین ... هم پشت ِ سر
                                                   هم روبه‌رو
راه ِ سفر با تو کجاست؟
                                 من از تو می‌پرسم... بگو

گریه کنم یا نکنم؟
حرف بزنم یا نزنم؟
من از هوای عشق تو
                            دل بِکنم
                                      یا نکَنم!؟

 

پ.ن: زویا به ما درس ِ عشق می‌دهد. درس ِ احترام و دل‌دادگی؛ روشنی و بیداری.

گریه کنم یا نکنم؟

+نوشته شده در 2009/2/17ساعت13:45توسط مجید |


reflecting truth in Grand Cafe

نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره
نمیشه این قافله، ما رو تو خواب جا بذاره

دلم از اون دلای قدیمیه.. از اون دلاس
که می‌خواد عاشق که شد، پا روی دنیا بذاره

دوس دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو
ببره از این‌جا و... اون‌ور ِ ابرا بذاره

من می‌خوام تا آخر ِ دنیا تماشات بکنم
اگه زندگی برام چشم ِ تماشا بذاره

بی‌تو دنیا نمی‌اَرزه... تو با من باش و بذار
همه‌ی دنیا منو ... همیشه تنها بذاره ...

تو دلت بوسه می‌خواد..
                              من می‌دونم ...
من می‌دونم... من می‌دونم
اما لبت.. اما لبت
                       سر ِ هر جمله دلش می‌خواد یه "اما" بذاره!

 

*****

۱- فقط یک لحظه تصور کن که آهنگ محمد سریر باشه، محمد نوری هم بزنه زیر آواز، شعر هم از...
این شعرو خیلی دوست دارم، وسطای این شعر یادم می‌‌ره نفس بکشم! می‌میرم!
حسین منزوی. فوق‌العاده‌س این شعر به نظرم... ساده و عاشقانه و قوی.

ترکیب ِ این آدم‌های ارزش‌مند در یک آهنگ دل‌نوازی می‌کند ولی حیف، حیف از این‌که اجرای این کار سانسور داره و بیت ِ آخری که آوردم را حذف کرده بودند!
می‌دونی چیه؟ خیلی هات می‌شُد که می‌خواستند از "بوسه" هم حرف بزنند!
اصولا بوسه تو این مملکت بده! اَخه! لب؟ لب رو که دیگه نگو! حرااااام! حالا شما نیگا نکنید دست ِ حکومت‌چی و پشم‌های صورت ِ بعضی از آقایون رو می‌بوسند! استثنا مگه چشه؟.... بگذریم!
البته از اجرای قدیمی آن در سال ۷۸ با خبر نیستم.فکر می‌کنم در آن‌جا خوانده‌باشد.

محمد نوری با محمد سریر هم‌کاری‌های خیلی خوب و به‌یاد ماندنی کردند. حس ِ وطن‌پرستی در کارهای نوری به خوبی مشهوده. به‌ياد بیاریم: سر ِ خونه‌ی دِلُم، در روح و جان ِ من می‌مانی ای وطن، ای دیار ِ خوب ِ من،آه ای وطن نام ِ تو همیشه بر لبم، صدای ساز ِ مرد چوپان، ای وطن سلامم ای سرودم، چه خطرها کرده‌ایم و...

۲- از دوستانی که لطف داشته‌اند ممنونم،‌از این‌که خیلی وقت‌ها کامنتینگ وبلاگ رو می‌بندم متاسفم. سعی می‌کنم کم‌تر این کارو انجام بدم.
مدت‌ها پیش در Twitter شرکت کردم ولی متاسفانه فرصت نشد که ادامه بدم چند روزه که ولی فعال شدم مجددا. بنابراین می‌توانید از لینک زیر پی‌گیری کنید:
Follow me in Twitter

اکانت ِ FaceBook هم به‌راه انداختم ولی فعلا فرصت ندارم. همان یاهو360 را می‌توانید پی‌گیری کنید: ID yahoo: mjd_2004f


پ.ن: ترسم به نام ِ بوسه، غارت کنم لبت را...  + ;)

+نوشته شده در 2009/2/15ساعت10:45توسط مجید | |


eyes in grand Cafe

درد ِ تو آن‌قدر عمیق است که ته ِ چشمت گیر کرده...
و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت ِ چشمت درمی‌آید و یا اصلا اشک در نمی‌آید...

+نوشته شده در 2009/2/14ساعت10:45توسط مجید |


تلخ تر از نماز تو

من همیشه گمان می‌کردم که خاموشی بهترین ِ چیزها است، گمان می‌کردم که بهتر است آدم مثل بوتیمار کنار دریا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشیند؛ ولی حالا دیگر دست خودم نیست چون آن‌چه که نباید بشود،شد،کی می‌داند، شاید همین الآن یا یک ساعت دیگر، یک دسته گزمه‌ی مست برای دست‌گیر کردنم بیایند.
من هیچ مایل نیستم که لاشه‌ی خودم را نجات بدهم...
حالا می‌خواهم سرتاسر ِ زندگی خودم را مانند خوشه‌ی انگور در دستم بفشارم و عصاره‌ی آن‌را، نه، شرابِ آن‌را، قطره‌قطره در گلوی خشکِ سایه‌ام مثل آبِ تربت بچکانم... .

******

۱/ شاید تنها بتوانم این روزها عاشق بوف کور شوم...!

۲/ برای زندگی، "کردن" فعل کمی نیست؟

۳/ ناب منم، که می‌خرم تلخ‌ترین شراب ِ تو!

۴/ Follow me in Twitter   ;-)

+نوشته شده در 2009/2/13ساعت0:1توسط مجید |


Grand Cafe ... little pond

نگران ِ چه هستی؟
برای شب های
                 بی تو
                 شعرهایی
                       از بر دارم
                           بغض هایی
                                       در سر

و بارانی که آیا خواهد گرفت؟
و چتری که سالهاست
نمی دانم کجا پنهان کرده ای

و تو را
        و مرا
              خلوتی سرد فرا می‌گیرد
              که من از صحت ِ آن برای تو بی‌خبرم

و خود را با یقینی که پیش تر ها نداشتم
                                                 دوباره حدس خواهم زد...

دیروز مرا از بهشت راندی
امروز تو را از زمین راندند

چه خیالی؟
سیبی ندارم،
            شعری به تو می‌بخشم
                                             و
بگذار دروغ نباشد که
بزرگان می بخشند...


lables:گاه‌نوشت،شعر
photo by: kornyx

+نوشته شده در 2009/2/9ساعت0:15توسط مجید | |


by kornyx


"وقتی که دل، به هر دلیل، قرص و مطمئن باشد حمق و نفهمی ِ مردم زیادتر به چشم می‌آید-معمولا زیادتر از حد واقع نفهمی آن‌ها"

 

پ.ن۱:از به‌یادماندنی‌ترین حرف‌های گلستان در اسرار گنج دره جنی است.
پ.ن۲: این دوست هم راست می‌گه، هوا، همون هواس.
پ.ن۳: photo by kornyx
پ.ن۴: +

+نوشته شده در 2009/2/8ساعت12:45توسط مجید |


از من مپرس چرا دوستت دارم
تو هم‌چون شعری
که هرچه دروغ می‌گویی، زیباتر می‌شوی...

از من مپرس از تو چرا ناگزیرم
                                      ای خون!
                                      دقایق آخر!
                                      مریم ِ بی‌شوی!
عیسای نازاده صلیب شده را
                                       در آغوشت بگیر!

"شمس لنگرودی"

برف ِ قشنگی بود.به پیش‌باز بهار هم نزدیک می‌شویم.چند وقت دیگر هم ولنتاین! این‌روزها زیاد نمی‌چسبد ولی خوب،خوبشان می‌کنیم. با چیزهای خوبی که میشه فراهم کرد...

و به سارا محمدی خیلی تبریک می‌گم. برای کتاب. برای روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود!

+نوشته شده در 2009/2/7ساعت0:15توسط مجید |

 

Please go slow and see the imagination of painter

خلاقیت ِ تمام عیار!

+نوشته شده در 2009/2/5ساعت9:40توسط مجید |


مرا ببخش!

اکنون که ظفر
به‌جز گریز به هنگام نیست
بگذار
در آه ِ برنیامده‌ام پنهانت کنم
آه ِ لخته لخته‌ی پنهان*

۱- دوستان، خانم‌ها،آقایان، بنده شیطنت کرده‌ام و به کپی رایت ِ این مرز و بوم ِ پُر گهر در دو،سه مطلب قبل خدشه وارد کردم. این شیطنت گرچه لختک لختک وجدان ِ نیمه‌بیدارم را می‌آزارد اما بسی از به اشتراک گذاشتن صدایی خوش-حرفی ناب، لذت بردم. به هر حال از فرهیخته‌گان، اهالی با تحمل و نیز خود ِ شخص ِ علی‌رضا خان افتخاری عذر خواهی می‌کنم. که ابتدا لینک دانلود "پای پیاده" و سپس یک لینک برای گوش دادن منتشر کرده بودم. به هر حال ناگفته نماند خیلی‌ها هم حالی کرده‌ند.

۲- از اعترافات بنده در طی دوره‌ی-چهار، پنج‌ساله‌ی- وبلاگ‌نویسی‌ام، یک بدهی به داریوش عزیز، خواننده‌ی خوب ِ ایرانی‌ست. که من با بیانی تُند و صریح، از یک سِری اشتباهات ِ بچه‌گانه و عجیب و شاید هم بَد، در به روز رسانی ِ یک مطلب ِ او در وبلاگش؛ مطلبی منتشر کردم. اندکی بعد فهمیدم اشتباه ِ داریوش هر قدر هم که با خصوصیات فوق باشد، باز نیز مرزهایی وجود داشت که من حق ندارم آن‌گونه پایم را فراتر بگذارم... پس این مورد، گرچه با تاخیر هم‌راه است: اما عذر می‌خواهم-خاصه از او-!

۳- اگر کسی اطلاع خاصی از وضعیت NetWork Marketing خاصه quest و امثالهم، به‌ویژه تجربه‌ای مشخص دارد. خوش‌حال می‌شوم با من در میان بگذارد.
چه در کامنتینگ وبلاگ. چه از طریق ایمیل:majidff@gmail.com چه آی‌دی یاهو:mjd_2004f


* شمس لنگرودی

+نوشته شده در 2009/2/3ساعت21:0توسط مجید | |


دو، سه نفر عوضی هستند؛ اون روی سگ ِ منُ ندیدن!

پ.ن: با "جر دادن" می‌شود موافق بود.

+نوشته شده در 2009/2/2ساعت13:0توسط مجید |

می‌گفتن که همه حرفا نواره / یکی می‌‌گفت نوار که پا نداره
می‌گفتن که شب آبستن ِ صبحه / زمستون که بره، فصل ِ بهاره
گفتند و شنیدیم و همه پا در آوُردیم / رفتیم و رسیدیم، به این شوق، که بُردیم
ما بود و نبود و دست ِ نابودی سپُردیم / یک سیلی جانانه در این حادثه خوردیم
...
حالا باقی چی مونده؟ نوار ِ پاره پاره / به هر کی می‌گی پاشو! می‌بینی پا نداره

نوار پاره- احمدرضا نبی‌زاده

 

خوش‌حالم که زمان ِ انقلاب نبودم. چون اگر یک درصد هم احتمال ِ این بود که در شکل‌گیری آن سهیم باشم، ترجیح می‌دهم- و می‌دادم- که نبودم.
حتما کلیپ معروف ورود آقای خمینی را دیده‌اید، که کسی از ایشان در مورد احساس وی از بازگشت به ایران می‌پُرسد و او پاسخ می‌دهد: "هیچی"!   +
شاید هم این تصویر از دست‌نوشته‌ی -حکم- او را دیده باشید: +
و یا این تکه از روزنامه‌ی اطلاعات را به خاطر آورید: +
بازی دادن ِ مردم، فریب، ظاهر سازی و ... و آدم‌کُشی حتی "یک نفر"، برایم قابل قبول نیست.
متاسفم که دموکراسی ِ واقعی وجود ندارد. متاسفم که در این کشور به شُعور مردم احترام نمی‌گذارند. متاسفم که کیفیت زندگی در وطنم در میانگین ِ مردم به شدت ناراحت‌کننده است.
متاسفم که مذهب و آیین ِ عامه‌ی مردم را راهی قرار می‌دهند برای سلطه و تجاوز.
متاسفم که سانسور در این مملکت بیداد می‌کند.

و متاسفم که تاسف ِ من کارساز نیست.
گاهی اوقات فکر می‌کنم بهتر است، قهوه‌ام را بنوشم، کارم را بکنم، کتابم را بخوانم، کافه‌ام را بروم، موسیقی‌ام را گوش بدهم، ترانه‌ام را بنویسم، وب‌گردی‌ام را انجام دهم، وبلاگم را به روز کنم....
و هیچ‌گاه حرفی از اختناق و خواب‌آلودگی و مردم‌فریبی و جنایت به میان نیاورم.
و امیدوارم روزی نرسد که این‌گونه شود... .

غربت بد است. ترک ِ وطن، تبعید و هر‌گونه‌اش بد‌آهنگ است و ناکوک. ابراهیم گلستان در نامه‌ای که برای نادر ابراهیمی نازنین می‌نویسد می‌گوید:

اما ميهن يك قطعه خاك نيست. خاك هرجاهست. ميهن آن ميهني كه لايق دل‌بستگي باشد تركيب ميشود از فضاي فكري يك دسته آدم شايسته. شايستگي هم از فهم ميآيد نه از اطاعت بي‌گفت‌و گوي هردستور، حتي اگر دستور از روي فهم و دقت و انصاف هم باشد. حيف است آنچه "عاطفه"‌اش نام ميدهي فدائي و قرباني خيال غلط باشد...

حتما این مطلب داریوش اقبالی را خوانده‌اید که می‌گوید:
"زمانی در ایران بودم و تمام تلاشم این بود که خارج شم، حالا بیرون از اون سرزمین همه‌جا می‌شه رفت، جز خانه"
دیگر از این تلخ‌تر؟ مگر یک خواننده، یک ترانه‌سرا، یک فیلم‌ساز ِ ایرانی، دوست‌داشتنی‌ترین مخاطبینش هم‌وطنانش نیستند؟
ولی وقتی جایی زندگی می‌کنیم که "خودی و ناخودی" جای "اهل و نااهل" را گرفته و دیگر چه خیالی؟
این‌جا زبانت را می‌فهمند و فقط زبانت را، نه کلامت را، و اگر کلامت را، فقط کلامت را نه فکرت را و نه خودت را.
اما میهن یک قطعه خاک نیست. خاک هر جا هست. دل‌بسته‌ی آنی می‌شوم که لایق باشد. و برای این لیاقت معیارهای خوب، ناب و پاکی خواهم یافت.

به قول ِ شهیار:
سکوت ِ شیشه‌های شب غمی داره
ولی خشم ِ تو مُشت ِ محکمی داره
عزیز ِ جمعه‌های عشق و آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره، عالمی داره، عالمی داره...

عالمی دارم!
شاد و سبز باشید. بخندید که سر ِ حال بودن همیشه جواب می‌دهد ;-)

پ.ن: در مورد ِ ری-میکس ِ آهنگ کودکانه‌ی فرهاد، توسط شخصی به اسم ِ دی.جی مامسی حرف داشتم که بعدا خواهم زد. فقط بگویم از نظر من که مزخرف است...

+نوشته شده در 2009/2/1ساعت1:0توسط مجید | |


"There is then creative reading as well as creative writing. When the mind is braced by labor and invention, the page of whatever book we read becomes luminous with manifold allusion.”
~ Ralph Waldo Emerson

 راه‌هایی برای فرار از لحظه‌های کسل‌کننده و دل‌آشوب ِ این جمعه‌های بی‌تقویم می‌شناسم.
ولی هیچ‌کدام از آن‌ها الزاما نمی‌توانند برایم کارساز باشند. و چاره‌ای هم نیست باید پذیرفت که گاهی باید تو در عمق ِ یک جمعه‌ی دل‌گیر بنشینی و چنان در خودت فرو روی که آینه از دیدن ِ تو جا بخورد.

دو، سه روز پیش مصاحبه‌ی مسعود بهنود با ابراهیم گلستان را در اینترنت دیدم. مصاحبه‌ای که بهنود، بهنود نبود. البته هر چقدر هم در مصاحبه‌ این‌کاره باشی هست اوقاتی که پیش بیاید و نتوانی میدان را آن‌گونه که باید به‌دست بگیری.
ابراهیم گلستان را دوست دارم. خیلی هم زیاد. الان که هشتاد و شش سال دارد شاید تاثیر زیادی از حرف‌هایش نگیرم. چون پیری در حرف‌زدن‌هایش مشهود است اما باز هم‌چنان او را دوست‌دارم. ابراهیم گلستان را!

در دبیرستان معلم ِ فیزیکی داشتم که با سایر دبیر‌ها متفاوت بود. بی تعصب حرف می‌زد و صادق بود. شاید معادله‌ی موج و کلی از درس‌هایش را حالا در ذهن نداشته باشم ولی یک‌بار حرفی زد که همیشه در ذهنم می‌ماند:
می‌گفت: باید قبول کنیم، همه‌ی ما از من و شما تا فلان و فلان پیامبر همه حاصل ِ یک "سکس" هستیم. یک "هم‌خوابگی". و شدیدا هم راست می‌گفت.
تربیت‌های ناسالم و غلطی داریم. بچه‌هایمان را عقده‌ای بزرگ می‌کنیم. و دردناک‌تر این‌که نمی‌دانیم.
فرزندمان‌، خوب است، تعریفش را هم می‌کنیم هم فراوان می‌شنویم، انصافا هم سربه‌راه است ولی نمی‌فهمیم که غلط تربیت‌اش کردیم. این حقیقت است. مودب بودن، درس‌خوان بودن،با نزاکت بودن و خیلی چیزها و خیلی خصلت‌‌های نیک و الگوریتم‌های رفتاری سالم دلیلی بر تربیت درست ما نبوده و نیست.
چقدر‌ها هم پدر و مادرهایمان از این حرف‌ها می‌ترسند و واهمه دارند. حق داریم و هیچ وقت به مطلوب نمی‌رسیم ولی می‌توانیم نزدیک شویم. سخت است. راهی دشوار است.
عده‌ای از پدر - مادرها که هیچ دخلی به نسل من و ما ندارند، آن عده‌ای را عرض می‌کنم که سن‌اشان به قدیم‌ترها می‌خورد می‌دانند که من می‌دانم پدر مادر‌های آن‌ها یا سایر هم‌سن‌و سالان‌اشان، همین‌طور بچه می‌زاییدند و اصلا از وضع آن‌ها آگاه نبوده‌اند... بله من می‌دانم آن موقع گوشتی هم اگر بر سر ِ سفره‌اشان بود برای پدر بود بله خوب می‌دانم که پدرسالاری بود. و کسی سر ِ حرف او حرفی نمی‌زد.... تمام تنگناها و گرفتاری‌ها و مسائل را می‌دانم. کودک می‌مُرد و عین خیالشان نبود. خرج تحصیل یا بود یا نبود و این هیچ حساسیتی‌ را برایشان ایجاد نمی‌کرد. ولی عزیزان من، شرایط خاص یا هر اسمی که برایش بگذارید مهم نیست:
بدانید برای یک اشتباه، هزار دلیل آوردن می‌شود هزار و یک اشتباه. دُرست نیست اینقدر با خاطره و گذشته زندگی کنید. این نگاهتان، نگاه غلطی است. حقیقت تلخی‌ست که ما مکررا قدم در راه اشتباه می‌گذاریم ولی با ظاهری دیگر.
جامعه‌ی ما هنوز و هم‌چنان با تمام تربیت‌های غلطی که صورت گرفته، مشغول خود فریبی و جهل در تربیت است.

****

داشتم از معلم ِ فیزیکمان می‌گفتم، هر جا هست دل‌شاد باشد! و داشتم از گفتگوی بهنود با ابراهیم گلستان سخن به میان می‌آوردم.
بهنود در آغاز می‌پرسد: آقای گلستان اگر شما قرار باشه زنده‌گی خودتونو شروع کنید، از کجا شروع می‌کنید؟
گلستان پاسخ می‌ده:
از این‌که پدرم با مادرم بخوابه!
...
جواب ِ ابراهیم گلستان به نظرم اصلا مسخره نیست. و فکر هم نمی‌کنم جز او کسی می‌توانست با صراحت چنین پاسخی بدهد که دنیا دنیا حرف هم‌راه داشته باشد. و بهنود گفت: این هم یک نوع شروعی‌ست...

لینک گفتگوی مسعود بهنود و ابراهیم گلستان

****

داشتم راه‌های فرار می‌گفتم که تو حواسم را پرت کردی.
حس ِ عجیب و تر ِ جمعه‌های صدا پرور، فرار نمی‌خواهد اما گریز از کرختی ِ جمعه را می‌پسندم.
آهنگ ِ بی کلام و خوب ِ Grace از مجوعه‌ی EarthSong کاری از Secret Garden مرا پرواز می‌دهد.    +

آهنگ دیگر آهنگی که همین امروز پیدایش کردم. آهنگ ِ خوب ِ "پای پیاده" از "علی‌رضا افتخاری" در آلبوم "قلندروار" هست.
خیلی پسندیدم. با این‌که کارهایی که از افتخاری می‌پسندم از تعداد انگشتان دو دست هم تجاوز نمی‌کند ولی این یکی خوب بود:

پای پیاده می‌رود، قافله‌ی نگاه ِ من! .... تا برسد به چشم ِ تو، ای مه ِ شام‌گاه ِ من!

وقت ِ سفر، عزیز ِ من، ساز به‌دست ِ من نده!
                                                                    اسیر ِ مویه می‌شود ... مخالف ِ سه‌گاه ِ من!

مرا خوب کوک کرد. (گوش کنید)

و کتاب شعر ِ "گروس عبدالملکیان" به نام ِ "سطرها در تاریکی جا عوض می‌کنند":

کلماتت را که قدم زدم | دانستم |  چرا خونی که از قلب و | از پاهایم می‌گذرد | یکی‌ست...
و سوختن| در آتشی که تو بر پا می‌کنی|  لذتی‌ست | چون روشن کردن ِ سیگار با خورشید

 

و یک جمعه‌ی دیگر این‌گونه گذشت و به قول ِ شهیار:
هنوز عصرای جمعه چه بارونی می‌باره...
بخندید فراوان، شاد باشید که سر حال بودن همیشه جواب می‌دهد و این حرف ِ ابراهیم گلستان در یادتان بماند که:
"هوش را به کار نبردن گناه ِ کبیره است"

پ.ن: قبلا از ابراهیم گلستان داشتیم: وقتی دورم به تو نزدیک‌ترم...

+نوشته شده در 2009/1/30ساعت17:36توسط مجید | |


 

دخترک می‌رقصید، همه چیز را فراموش کرده بود.آغوش ِ پسر را پیدا کرد و همه‌ی خوش‌بختی‌های دنیا را غارت.

+نوشته شده در 2009/1/29ساعت9:30توسط مجید | |

by Grand Cafe...Majid & ali


من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با "ما" مفروش پارسایی

...

در چشم بامدادان به بهشت بر گشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی...

 

پ.ن:دوش، دوش، دوش که آن مه‌لَقا..خوش‌اَدا..باصَفا..باوَفا...از درم آمد و بنشست ـخداـ برده دینُ دلم از دست

+نوشته شده در 2009/1/28ساعت9:30توسط مجید | |


lovely Grand Cafe

 

این‌جایی که من زنده‌گی می‌کنم، تعداد ِ معشوقه‌ها با تعداد عاشق‌ها برابری نمی‌کند...
حالا هِی بگید خدا این دنیا رو منظم آفریده...

 

پ.ن۱: مصاحبه‌ی BBC فارسی با داریوش: یک  /   دو
پ.ن۲: معرفی وبلاگ  .:. وبلاگ گوگوش
پ.ن۲: اگه نرم‌افزار فیلتر شکن قوی و پر سرعت دارید،‌ نیاز دارم، لطف کنید برایم ارسال کنید.
ضمن این‌که Freegate دیگه برام کار نمی‌کنه(تمام نسخه‌هایش) و از Gpass و Ultra surf اصلا راضی نیستم.

+نوشته شده در 2009/1/27ساعت10:0توسط مجید | |


my super ex girl friend

سریع‌السیر دیگری با چراغ‌های روشن غُرید و در جهت مخالف گذشت.
شهریار کوچولو پرسید: برگشتند که؟
سوزنبان گفت: این‌ها اولی نیستند. آن‌ها رفتند این‌ها برمی‌گردند.
- جایی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزنبان گفت: آدمی‌زاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد.
و رعد ِ سریع‌السیر ِ نورانی ِ ثالثی غرید.

شهریار کوچولو پرسید: این‌ها دارند مسافر‌های اولی را دنبال می‌کنند؟
سوزنبان گفت: این‌ها هیچ‌چیز را دنبال نمی‌کنند. آن تو یا خواب‌شان می‌بَرَد یا دهن‌دره می‌کنند. فقط بچه‌هاند که دماغ‌شان را به شیشه‌ها فشار می‌دهند.
شهریار کوچولو گفت:
فقط بچه‌هاند که می‌دانند پی چی می‌گردند.بچه‌هاند که کلی وقت صرف یک عروسک پارچه‌یی می‌کنند...

 

پ.ن: عکس متعلق به یک دختر خوش‌مزه و ناز به اسم ِ مریم است و نسبتش با من:
:) My Super Ex-girl friend و
لعبت شیرین اگر ترش ننشیند ... مدعیانش طمع کنند به حلوا

قبلی‌ها:
شازده کوچولو- یک
شازده کوچولو- دو

+نوشته شده در 2009/1/25ساعت20:30توسط مجید | |

من پشت چراغ قرمز | به لب‌های تو فکر می‌کنم | به بوسه | به سینه‌هایت وقت ِ بی‌حوصله‌گی | من پشت چراغ قرمز | تو را در آغوش می‌گیرم | و در تب ِ یک آه ِ بلند می‌سوزم | من پشت چراغ قرمز | شاید با تو عروسی کردم
من پشت ِ چراغ قرمز | اصلا با تو عروسی می‌کنم | قبل از خواب...کار هم از کار می‌گذرد |
تو به من لبخند می‌زنی | و من در گوشم صدای گریه‌ی یک بچه می‌پیچد | آه نمی‌دانم | نمی‌دانم
من پشت چراغ قرمز | نمی‌دانم در این دنیا | کودکی کم شد یا زیاد
ما پشت چراغ قرمز | نمی‌دانیم...*

 

پ.ن: دیگر نمی‌خواستم از جنگ(= انسان کُشی) تا مدتی مطلبی بنویسم، پستی بذارم. اما ایمیل را طبق عادت چک کردم.
همه‌ی آن‌چه در نظر گرفته بودم را با یک لینک به هم زد: +
خسته شدم. این عکس‌ها، سرم را عجیب به درد می‌آورند....

* شعری است که در زمانی نه چندان دور نوشته‌م...

+نوشته شده در 2009/1/24ساعت21:30توسط مجید |


barak!barak! barak

به به به به ! دموکراسی و از این حرفا دیگه؟

باراک حسین اوباما یه جوریه! پر انرژی، شارپ،سر حال، البته خوب،‌ هنوز خسته‌گی‌ها مونده.

متن ِ سوگندنامه‌ی باراک اوباما:

KIM LANDERS: It took about 30 seconds for Barack Obama to recite the oath of office.

CHIEF JUSTICE: I Barack Hussein Obama, do solemnly swear...

BARACK OBAMA: I, Barack Hussein Obama, do solemnly swear...

CHIEF JUSTICE: That I will execute the office of president to the United States faithfully...

BARACK OBAMA: That I will execute...

CHIEF JUSTICE: Faithfully the office of president of the United States...

BARACK OBAMA: The office of president of the United States faithfully...

CHIEF JUSTICE: And will, to the best of my ability...

BARACK OBAMA: And will, to the best of my ability...

CHIEF JUSTICE: Preserve, protect and defend the constitution of the United States.

BARACK OBAMA: Preserve, protect and defend the constitution of the United States.

CHIEF JUSTICE: So help you God.

BARACK OBAMA: So help me God.

CHIEF JUSTICE: Congratulations, Mr President.

(Cheering)      (Cheering)      (Cheering)

از این لینک در ۲ دقیقه همین قسمتی که براتون نوشتم رو می‌تونید تماشا کنید.

از این‌جا هم یک بخش از ابتدای سخنرانی بعد از سوگند، با یک آغاز فروتنانه که:

I stand here today humbled by the task before us...

پیشنهادات:

در مورد "so help me god" دو لینک پیشنهاد می‌کنم:  لینک ۱   و لینک۲

در مورد ِ سخنرانی: یک   و   دو    و   سه   و   چهار

که سه لینک آخر فیلم هم دارند.

رقص اوباما و همسرش:   یک    و   دو

این هم یک رقص اوباما به درخواست مجری که قبل‌تر از مراسم است و در یک جشن فکر کنم بوده و این یکی دیگه آخرشه، Ellen خداس! هر دوتاشو(خاصه اولی) ببینید:
                                                                   یک   و   دو    و   سه
که تو سومی رقص خانم میشل زن اوباماس. که فکر کنم صداش می‌کنن: First Lady

و در نهایت: یک آنالیز بسیار جالب، مهم و قابل توجه در مورد سخنرانی اخیر اوباما و مقایسه‌ی کم نظیر و دیدنی برای واژه‌های به کار گرفته شده(بسامد واژه‌ها) با سخنرانی‌های مشابه رییس جمهوری‌های قبلی: لینک
این هم به نظرم خواندنی و بسیار قابل توجه‌س.

به این میگن بمباران لینک.

باراک باراک باراک


عزیز ِ من! گراند کافه، گراند کافه که می‌گن بی‌خودیییییی نیستش که! آررررره!

Grand Cafe

اضافه می‌کنم:
عکس‌های مراسم: +
در مورد ماشین اختصاصی اوباما: +
رقص اوباما و رقیبش در تبلیغات: +

+نوشته شده در 2009/1/22ساعت20:30توسط مجید | |


 

امروز صبح که رفتم وب‌گذر وبلاگمو چک کنم دیدم سه، چهار نفر آمریکایی از صبح امروز در حال رفت و آمد به وبلاگم بوده‌اند. و قبل‌ترش هم باز چند نفر را با با موقعیت جغرافیایی ِ آمریکا نشان داد که آمده‌اند.
این اتفاق به صورت پراکنده همیشه‌ی خدا می‌اُفتد! ولی نه این‌که از صبح ِ امروز تا الان اینا همه بیان و برن!

یعنی چه خبره؟
فکر کنم از وقتی باراک اوباما اومده، بازدیدکننده‌های ما از آمریکا این‌جا رونق گرفته! دست ِ باراک اوباما درد نکنه!


یک دست جام باده و یک دست جعد یار...      رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

+نوشته شده در 2009/1/22ساعت8:0توسط مجید |

Grand Cafe

۱- خیلی خسته‌م! خیلی! حالی نیست که بخواهد بد باشد یا خوب، ولی بی‌حال هم نیستم! سردرگم هم نیستم ولی خوب، خیلی گمم! البته گم‌ترین پیدا! دورم و این‌جا! بی‌حوصله، بی رویا! هر جای این دنیا! گوشه‌ی ثانیه‌ها! پی ِ این قافیه‌ها! ... اَه ! اَه ! چی می‌گی بابا؟؟؟!!!

۲- نه گشنمه، نه تشنمه! نمی‌دونم چیه این های هایم! چیه این وای وایم!... دَلنگ، دلَنگ شاد می‌شَم!

۳- دلم هوس "من آمده‌ام وای وای" می‌کند! ولی نیامده‌ام، فایده نداره!

عاشق ِ این ادا و اطوار و ناز ِ این گوگوش هستم وقتی جوون بود و این "من آمده‌ام؛ وااای" رو می‌خوند، وقتی نشسته بود رو صحنه، چشم یه وَری می‌کرد و ابرو بالا می‌نداخت و شانه پایین! حرف نداره! به هزارتا قر ِ کمر الانش بغل ِ مهرداد جون می‌اَرزه! والا!

+

۴- آخ آخ! این تیک‌تاک این دو روز ترکوند! دیروز که بحث دل‌نشین "سکوت" بود. امروز بحث "علی حاتمی"! چقدر این "بهروز بقایی" دل‌چسب و خوش‌صحبته. تا اطلاع ثانوی با این آدم خیلی حال می‌کنم.
یه ترانه‌ی قدیمی که بهتره بگیم شعر عامیانه! که سراینده‌ش خودش نیز بود خوند، خیلی جالب و جذاب بود.
یه تیکه‌ش یادم مونده:

"تو چشم نذار، که شب می‌شه..."

۵- یک به یک می‌دهم!

امتحاناتُ عرض کردم! و پس فردا آخریشُ هم خواهم داد. چه فرقی می‌کند؟ درد، درد است!
این یه نمونه از سعی و کوشش برای یک امتحان است، البته نمونه‌ی چرک‌نویس ِ حل ِ تمرینش: +

۶- این روزها که واسه ۲۲ بهمن همه‌ش داره تظاهرات‌های اون زمانُ نشون میده. سعی می‌کنم،‌ به هیچ چیزی جز هم‌صدایی‌اشان دقت نکنم.
خوب یا بد، زشت یا زیبا، درست یا غلط، مردم، تاکید می‌کنم: مردم! با نصب ِ "میم"، یعنی دقیقا: همین مَردُم بودند که گَند زدند به همه‌ی خودخواهی و قدرت‌طلبی یک "شاه" در کشوری که به "آقا بالا سر" عادتی بس عجیب دارد! فراموش نکنیم: "مَردم" بودند!
گرچه به قول ایرج، "از پی ِ این همه شب، شب رفته و شب اومده" ولی می‌شود، طناب ِ اراده را به چاه انداخت و ماه را بالا کشید، نو کرد و سر جایش نشاند.
یه شب ماه می‌آد،
                       یه شب ماه می‌آد...

پ.ن: گاهی، حقیقت را دیر گفتن، خود عین دروغ گفتن است... :-)

+نوشته شده در 2009/1/20ساعت22:20توسط مجید | |