تبليغاتX
Grand Café


















Grand Café

**آزادي از قيد تعلق**


 

امشب می خواهم
کاغذم را بردارم و یک زمین بکشم
یک زمین با جاذبه‌ی بیشتر
آن‌قدر که برای بلند شدن، فقط باید
دست‌های خدا را بگیری
یک دریا هم می‌کشم
کاش می‌دانستم ماهی‌ها
آبی ِ کم‌رنگ، دوست دارند یا پر رنگ
کاش
تو هم این‌جا بودی
کاش حداقل صدایت را یک بار دیگر می‌شنیدم
آن روز هوا سرد بود
قهوه‌ات را با عجله می‌خوردی
.
.
.
.
.
حواس نمی‌گذاری
درخت را خوابیده کشیدم
درخت ِ خوابیده، شکوهش به زیر پاست...


میان نقاشی خوابم می‌برد
تو مرا بیدار می‌کنی
پنجره دیشب باز مانده بود و
تو از کاغذهایی حرف می‌زنی که باد زیر و رو کرد

من می‌پرسم:
راستی! رسم است آن طرف ِ کاغذ نقاشی، سفید بماند؟


lables:گاه‌نوشت،شعر

+نوشته شده در 2009/1/17ساعت16:15توسط مجید | |


دنیای ما عیونه!
هر کی می‌خواد بدونه!
...
...

Gaza ... by Grand Cafe

 

پ.ن: غزه!

+نوشته شده در 2009/1/14ساعت22:15توسط مجید | |


g c


سیر نمی‌شوم ز تو، ای مه ِ جان‌فزای من
جور مکن، جفا مکن، نیست جفا سزای من

در شکنید کوزه را ... پاره کنید مشک را
                                                     جانب ِ بحر می‌روم...
                                                                              پاک کنید راه ِ من...

...

سراسر زنده‌گی‌ست. بی مولانا: شعر ترَک می‌خورد، آهنگ پژمرده می‌شود، قافیه می‌بازد...

 

پ.ن:هر چی گشتم در اینترنت، با کیفیت‌تر از آن‌چه یک‌بار آرش خان عزیز، برای دانلود قرار داده بود پیدا نکردم. شش مگابایت، حدود شش دقیقه و سی ثانیه:
دانلود: سیر نمی‌شوم ز تو -- مولانا --آواز: فرشاد جمالی

با این شعر و آهنگ و صدا...

آدم اوج می‌گیرد...

+نوشته شده در 2009/1/12ساعت23:30توسط مجید | |

Grand Cafe

با دست‌های سردت...

ولش کن.
این داستان تمام شده.*

**************

چند شب adsl ام به هم ریخته بود و کلی درس و کار دارم و این گرفتاری همچنان تا دو هفته‌ی دیگر به شدت تداوم می‌یابد! اما دیشب انتقامی از آی اس پی محترم گرفتم و بدون کاستی از حجمم همه‌ی آلبوم تازه‌ی داریوش یعنی "معجزه‌ی خاموش" را یک‌جا دانلود کردم که حدود هفتاد مگابایت بود و صبح امروز تقریبا همه‌ش را گوش کردم و عشق ِ دنیا را کردم! یه حال اساسی بُردم که نگو و نپرس و ....

صدای داریوش بی‌توجه به تکنیک‌هایش و کاربلد بودنش بسیار مورد پسندم است و بسیار غریبانه و خاص و دل‌نشین و رویا ساز است. راجع به این آلبوم نمی‌خواهم حرفی بزنم اما راجع به یک ترانه‌ی آن مطلب کوتاهی می‌گویم.

از میان ترانه‌های کم‌نظیر و خوش‌رنگ و استادانه‌ی ایرج، یک کار وجود دارد به اسم ِ "دل‌تنگم". این ترانه به باور ِ من بسیار فوق‌العاده‌س. اجرای بی‌نظیر داریوش و نیز ملودی هماهنگ و خوب را کنار می‌گذارم.
کلامی با واژه‌هایی که هر کسی سُراغ آن‌ها نمی‌رود: جلگه، کرکس، فاخته، مرکب، تکاپو...
ایرج جنتی از کسانی است که با کارهایش همواره ثابت می‌کند به هیچ وجه "واژه باز" نیست.

- هم‌خاطره‌ی زنبق یک لحظه پس از رگبار
- از جنس تکاپوی مصنوعی ِ فواره ... بر حاشیه‌ی تکرار
- شکل ِ سایه‌ی ابرم... بودنی سیاه و بس

گرچه ایرج سُراغ ِ سوژه‌ی تازه‌ نرفت. ولی به باور من این ترانه از طراوت خاصی برخوردار است و ظرایف دل‌چسبی در بعضی نقاط آن می‌درخشد. که این‌ها به علت نگاه و پردازش خوب و حرفه‌ای ِ اوست.

+
به هر حال دوستانم را به شنیدن این آلبوم جدید دعوت می‌کنم.
(احتیاجی به لینک دادن دانلود نیست. خودتان یک گشتی بزنید.)

 

* جواد سعیدی‌پور

+نوشته شده در 2009/1/10ساعت18:47توسط مجید | |

le petit prince -- saint exupery

پس‌نوشت: آن‌چه در موضوع "شازده کوچولو" در کافه درج می‌شود، بازنویسی‌های پراکنده از کتاب ِ "شازده‌کوچولو" اثر ِ "آنتوان دو سینت اگزوپه‌ری" هست و آن نسخه‌ای که ترجمه‌ی احمد شاملو است.

***********              ***********

دلایل قاطعی دارم که ثابت می‌کند شهریار کوچولو از اخترک ب ۶۱۲ آمده بود. این اخترک را فقط یک‌بار به سال ۱۹۰۹ یک اختر شناس ترک توانسته بود ببیند که تو یک کنگره‌ی بین‌المللی نجوم هم با کشفش هیاهوی زیادی به راه انداخت اما واسه خاطر لباسی که تنش بود هیچ کس حرفش را باور نکرد. آدم بزرگ‌ها این جوری‌اند!

بخت ِ اخترک ب۶۱۲ زد و ترک مستبدی ملتش را به ضرب ِ دگنک وادار به پوشیدن ِ لباس اروپایی‌ها کرد. اختر شناس به سال ۱۹۲۰ دوباره، و این بار با سر و وضع آراسته برای کشفش ارائه دلیل کرد و این‌بار همه جانب او را گرفتند. به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من این جزییات را در باب اخترک ب۶۱۲ برای‌تان نقل می‌کنم یا شماره‌اش را می‌گویم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند...

+نوشته شده در 2009/1/6ساعت18:0توسط مجید | |

این محرم، اعصاب منو خورد کرده. تابستونش باید از دست وزات محترم نیرو بی برقی بکشیم، ایام ویژه از دست ملت شریف و حسین شناس ایران، که آن‌قدر دم ِ تکیه‌هایشان که خدا می‌داند چه می‌گذرد شب‌ها در آن، چراغ روشن کرده‌اند و نور پراکنی، که به شدت تاثیر گذار شده، و برق برای چندمین بار قطع می‌شود.
آخر اون نفهم و احمق ِ گستاخ و عوضی که با قمه بر سر خود می‌کوبد از حسین چه می‌داند؟

اون گریه در آر (بخوانید: مداح!!) چرا باید اراجیف به هم ببافد، تحریف کند، که اشک مردم در بیاید! یعنی اینقدر از انسانی‌ات به دوریم که باید این احمق‌ها و بی‌شرف‌ها این‌گونه روضه‌خوانی کنند و مراسم به پا کنند؟ این‌قدر سقوط کرده‌ایم که یک شرح ِ‌ مختصر از "آدم‌کُشی" - "بی‌معرفتی"- "تقابل ایمان و کفر" - " رو به رو شدن معصوم و سگ‌باز" - "کودک‌کُشی" - ....... نمی‌تواند سینه‌ی ما را به درد آورد و باید آدم‌هایی که فقط ظاهر آدم دارند برایمان این‌گونه بیهوده‌خوانی (بخوانید: مرثیه‌خوانی) کنند؟

اون بی‌شعوری که "قلاده" بر گردن می‌اندازد و می‌گوید "عشق به حسین، منو دیوونه کرده" از مظلومیت چی می‌فهمه؟
بسه،‌بسه، گریه درآرهای از خدا بی‌خبر! این قدر "آقام آقام" نکنید! آقای شما کیست؟
حسین؟ یا همانی که دستش را می‌بوسید و دستمالش را می‌بویید؟!

آخر شمایی که دم از حسین می‌زنید! اگر "جوان‌مردی" و آزاده" بودن را درک می‌کردید که الان وضع ِ روشن‌فکری‌اتان و زندان‌هایتان این نبود! که از بزرگ‌هاتون تا کوچیک‌تراتون مثل سگ و گربه به هم می‌پرید!

"عقل‌ کامل‌ نمى‌شود مگر با پيروى‌ از حق" مگر جمله‌ی حسین نیست؟
شده یه ثانیه بشینید و فک کنید به این "حق"؟؟

حسین گفت: هر روزی عاشوراست و هر سرزمینی کربلا!
به شدت راست گفت! ولی این‌جا حسین‌ها خسته‌اند و یزید‌ها می‌تازند!

انگار او با خونش نه یزید و یزیدیان که ما را رسوا ساخت.... ما را رسوا ساخت.

*******

از غزل‌باختگان می‌ترسم
شعرهای بی‌هوا را عشق است

ای قشنگ ِ سازها،‌آوازها
روزهای بی عزا را عشق است

شهیار قنبری

+نوشته شده در 2009/1/5ساعت21:2توسط مجید | |

saramago

José Saramago

... آن‌چه برایشان اهمیت داشت، بدون احساساتی‌گری و زبان‌بازی، حفظ نان روزانه‌اشان بود. کاملا هم طبیعی‌ست، کار ِ آن دسته از مردمی که یاد نگرفته‌اند برای ادامه زندگی‌شان به چیزی بیش‌تر از آن‌چه احتیاج است فکر کنند.

*****

ژوزه! تو را "می‌بینم" که "نگاه می‌کنی"....

+نوشته شده در 2009/1/4ساعت18:30توسط مجید | |

بگو سپیدی کاغذ بیهوده نیست

وقتی‌که آرمان و آمال جمعی ما فروشی نيست یغما گلرویی را خواندم.فکر کردم. حرف‌هایش جدای از زیبایی نشان از یک منطق، صداقت و همچنین مردانگی بود. آن‌قدر خوب بود که همان موقع در یک پیونشت در مطلبی به آن لینک دادم و همگان را دعوت به مشاهده‌ی آن کردم. یغما ترانه‌سُرای خوبی‌ست و ویژگی مهم آن دو چیز است یکی فعال بودن و دیگر اجتماعی و آزاد اندیشی وی. در پیغامی به خود او هم گفته بودم که در داخل کشور می‌شود او را در ترانه بهترین خواند. و این امری‌ست که دوستان دیگر هم به آن اذعان دارند. هر وقت می‌شنیدم که شهیار قنبری در برنامه‌هایش توانایی‌های یغما را زیر سوال برده و یا حتی به او توهین کرده، ناراحت می‌شدم و از آن ترانه‌سرای بزرگ خشمگین.
یغما بلاگی منتشر کرد به عنوان "نجات موسیقی مردم" و در آن حرف‌هایی زد که گرچه بعضا صحیح بود ولی به هیچ نتیجه‌ای نمی‌خواست برسد! فقط عنوان کند که از اولین‌های انجمن ترانه است و با رها کردن او راه به بی‌راهه بدل شد و بابک صحرایی هم موسسه‌ی خوبی دارد و از این دست حرف‌های بیهوده و عبث!(حالا نمی‌شد که یغما "رفاقت" را کنار بگذارد و بنویسد که خود صحرایی در تعبیر و تصویر دزدی و سرقت ترکیب‌ها خود غولی "این‌کاره" است و رفیق ِ شفیق صحرایی، "حامی"- این سارق خطرناک!- ید ِ طولایی در سرقت ترانه‌های شهیار و ایرج و اردلان داشته است که خود بحثی‌ست!.... ) همان حرف‌های خوبش هم آن‌چنان کلیشه‌ای و پیش پا افتاده بود و یک سری حرف‌هایی که با "مزه پراکنی‌های بی‌مورد و ناپخته‌ای" چون "نصب ترانه در محل"! هم‌راه بود. او هر چه دوست دارد می‌تواند بنویسد و او را از این جهت بازخواستی نیست. ولی همیشه حقیقتی نیز وجود دارد.

در بلاگ‌هایش بعضا می‌خواهد از "ماهواره" بدگویی کند، ضمن ِ حرکتی که در عدم پذیرش پیشنهادی در مورد ترانه‌ی "تصور کن" انجام می‌دهد- و شایسته است- اما "خاله‌زنک بازی" در می‌اورد و پای ورزش‌کاران را نیز در اعتراضش به وسط می‌کشد! در حالی که یغما در واگذاری کارهایش مشخص است که غم نان هم دارد. البته نه از آن نوعی که به "فاحشه‌گی هنر" نیز سرایت کند.

یغمایی با این ویژگی‌ها و مشخصات و با آن هنر ترانه نویسی که گوشه‌ای از آن را می‌توان در مقاله‌ای از احسان سلطانی خواند که او را هم بهترین ترانه‌سرای جوان ایران معرفی می‌کند و این گفته را می‌شود با مقایسه و همچنین در نظر گرفتن کارنامه‌ی هنری ایشان تصدیق کرد، اما چگونه است که برای دومین بار یک وبلاگ‌نویس، اخلاق هنری یغما را زیر سوال می‌برد.

حالا اول صبح یک روز خوب باید دست‌نویسی خواند برای سرقت ادبی، آن هم چه کسی! دست‌درازی ِ یغما گلرویی! من همیشه از خواندن ترجمه‌های یغما برای مثال از "اورهان ولی" لذت می‌بردم. ولی حالا که مقایسه‌های یک بلاگر را دیدم دیگر نظرم عوض شد. حداقل فعلا ترجیح می‌دهم دست نگه دارم و یک بار دیگر باز نگری کنم. یک جور دیگر ببینم.

این قضیه مرا ناراحت کرد. امیدوارم گلرویی در مقابل این حرف‌ها و یغمای ترجمه‌ها پاسخی نه از سر توجیه که قابل اعتنا داشته باشد و در غیر این‌صورت ... .

تصور کن آقای گلرویی! تصور!

جهانی رو که تو اون دو ترجمه
پر ِ شباهت و پر ِ فریبه!

آقای گلرویی! تصور کن! و نگذار این پست بوی نفرت بگیرد!

که هم اکنون علامت‌های " !!! " بی‌شمار تو در دهان ِ من گیر کرده است.


پ.ن: دوستان! قضاوتی زود هنگام در کار نیست-که باید باشد-. فقط دوست دارم پاسخ یغما را بشنوم. همه‌ی لینک‌ها خاصه  آخرین لینک را (این حرف‌ها و یغمای ترجمه‌ها) بخوانید.

+نوشته شده در 2009/1/3ساعت10:31توسط مجید | |

و کودکی وقتی چراغی می‌برد و گفتم:
- از کجا آورده‌ای این روشنایی؟

بادی در چراغ دمید و گفت:
- بگو تا کجا رفت این روشنایی تا من بگویم از کجا آوردم

تذکرة الاولیا

نشد، کسی نه خواست نه توانست که ۲۰۰۸ هم تمام نشود، حالا کجا رفت؟!
به تاریخ که هنوز نپیوسته، فعلا در حد یک خاطره، خاطره هم که اصولا مزخرف است.

یک معلمی داشتیم که می‌گفت: "ابتدا، تاریخ تاریک است." نمی‌دانم نقل می‌کرد یا از خودش می‌گفت ولی راست می‌گفت. همه‌ی افتضاحات ِ صد سال اخیر را باید در کتاب‌های تاریخ ِ آیندگان بخوانیم. تمام ِ پشت ِ صحنه‌ها* تمام ِ حوادث پشت پرده، این‌هایی که بعضا می‌شنویم، نه کامل است، نه مطمئن، تا همین‌جایش هم پُر درد، حال هنوز تاریک است، هنوز، هنوز است.

----------------------

سر بلند کردم و به شاخه‌های کُنار نگاه کردم.یوما گفته بود یا جایی خوانده بودم که درخت کُنار همان درخت سِدر است که از برگش سدر ِ سرشوی درست می‌کنند.فکر کردم چند تا درخت داریم که اسم میوه‌اش با اسم درخت یکی نیست؟ سدر میوه‌اش کُنار و نخل، میوه‌اش خرماست.درخت ِ‌ دیگری که هم اسم میوه‌اش نباشد یادم نیامد.فکر کردم چه جالب که هر دو درخت را در آبادان داریم.از جا بلند شدم.**

 

*یه گزارش می‌نویسم/ از نفس تنگی خانه! / وصله می‌کنم به اسم ِ / پشت ِ صحنه‌ی ترانه!
مجید

**چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم- زویا پیرزاد

+نوشته شده در 2009/1/1ساعت18:50توسط مجید | |

یک)

اینترنت ایران چند وقتی است که اوضاع خوبی را سپری نمی‌کند. با این‌که چند وقت از حادثه‌ای که برای کابل‌های زیر آب پیش آمد و بحث‌هایی در گرفت می‌گذرد همچنان در این ایام سرعت اینترنتمان اصلا مناسب نیست و این فاجعه برای ماست. کیفیت‌ِ افتضاح اینترنت و مخابرات ایران به عقب‌ماندگی‌امان دامن زده است و یک حس آن‌چنان بد را به آدمی منتقل می‌کند و این حق کاربران اینترنت در ایران نیست!

جریان Sms‌ها و نیز وضعیت آنتن‌دهی شوربختانه بسیار ضعیف و جهان سومی‌ست. جایی مثل ِ میرداماد یا حتی جردن که همیشه آنتن ِ من پر بود، الان موارد زیادی error in connection پیش می‌آید و ...
پیام‌ها بعضا چندین بار ارسال یا دریافت می‌شود که ممکن است هر بار آن‌ها کامل نیز منتقل نگردد.
خدا بخیر بگذارند...

دو)

قسمت اول این بند حذف شد! (با احترام به داریوش عزیز و عذرخواهی صمیمانه.)

به قول سر هرمس،‌ طاقت است دیگر، آدم که نیست! گاهی تمام می‌شود لابد!... خانم ابری در جریان هستند که چند وقت پیش برای یک ترانه‌سُرای جوان و پر ادعا کامنت گذاشتم و کامنت مرا پاک کرد و اتفاقا کامنت مونا برزویی را هم. حالا فهمیدم که فرقی نمی‌کند؛ "تحمل"‌ها اساسا پایین آمده است، چرا راجع به نواقص بلاگ داریوش بنویسی چه راجع به اشتباهات ِ یک جوان.
آن وقت می‌ایند از توکا نیستانی ایراد می‌گیرند! من صبر و حوصله‌ی نیستانی را ستایش می‌کنم. یک بلاگر کار بلد که با تمام توانایی‌هایش احترام را آن‌چنان که باید نگاه می‌دارد. هرگاه من یا کسی ایرادی گرفت - که خیلی کم پیش می‌آید- اگر واقعا درست بود حل می‌کرد یا توضیح می‌داد و اگر خیر، برخورد ِ نا معقول به هیچ وجه نمی‌کند. کارش درست است!

سه)

نمی‌دانم تبلیغ جدید ِ "ایرانسل" را دیده‌اید یا نه! اصولا "تبلیغات" نقش اصلی را در تجارت و بازار ایفا می‌کند. تبلیغی که شیوه‌ی نویی نیز هست بدین‌گونه است که یک نفر با حرکات پانتومیم به ویژگی‌های مورد ِ نظر برای تبلیغ کالای ایرانسل اشاره می‌کند و چندین نفر آن را حدس زده، بازگو می‌کنند و تمام ِ این‌ها به نظر من با یک هیجان خاص و نوعی تیزبینی نمایش داده می‌شود. جدا از موفیقت‌های جدی و چشم‌گیر ایرانسل و توفیق نسبی خوب، خلاقیت‌هایش را باید تحسین کرد. و از آن‌چه پشت ِ موفقیت ِ هر کمپانی است،‌ مثل ِ فکر، خلاقیت، اقتصاد،تبلیغ و الخ درس گرفت.

چهار)

 من با تنت/ به کشف گل سرخ می‌روم/ و با یک شاخه گل/ به پیشواز صبح
تما شب/ به آه می‌گذرد/ سپیده دم به لبخند...

شده روشن قدم برداری/ بی سوت زدن/ بی‌واهمه/ راه را بشناسی در شبی تاریک/می‌خواهم اندامت را / به حافظه‌ی دستانم/ بسپارم...

عباس! عباس! عباس! عباس معرفی!

پنج)

 مهر ماه یک مطلبی راجع به "کافه پیانو" منتشر کردم که اصلا نقد نبود،‌ بلکه یک یادداشت بود، یک حاشیه نویسی برای این‌که از کافه پیانو در خاطرم بماند و نظرم را نیز تقریبا مفصل گفته باشم ولی خوب به بعضی‌ها برخورد - که خورده باشد!- چند وقت پیش ورطه طنزی منتشر کرد که از خواندن آن بسیار لذت بردم. فرهاد جعفری نیز آدم تقریبا خاصی‌ست با یک سری دیدگاه‌‌های مختص خودش، نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که بعضی‌وقت‌ها با "لینک دادن" می‌خواهد بگوید که اصلا از فلان و فلان نوشته ناراحت یا دل‌خور نیست، از طرفی یک چیز‌هایی می‌گوید که می‌شود ناراحتی ازشان برداشت کرد. به هر حال کافه پیانو گرچه یک اتفاق خوب و در عین حال جذاب بوده است، اما حرف‌هایی که در آن طنز است هم قابل تامل است...

+نوشته شده در 2008/12/31ساعت12:0توسط مجید | |

Send 2 all

The Show must go on!
The Show must go on! Yeah!
Ooh! Inside my heart is breaking!
My make-up may be flaking!
But my smile, still, stays on!
Yeah! oh oh oh

:-)

+نوشته شده در 2008/12/30ساعت11:23توسط مجید |


شاید بیش‌تر از چهار،پنج بار از نزدیک گلوله شلیک کردن را ندیده باشم، آن هم صرفا برای دیدن! برای فهمیدن! ولی خوب، نفهمیدم.
نفهمیدم، چه اشکالی دارد آدم سلاح ِ کشتن را نفهمد؟ شعر ِ حافظ که نیست! هست؟

حواست هست پسر جون! اینی که تو دستمه،‌کلاشه! کلاشنیکف! اصلا اسلحه‌ی سازمانیمونه! قبلا هم رسما واسه ارتش روسیه بوده!
حواسا جمع باشه، تا بگم چه جوری کار می‌کنه... .

برام مهم نبود چه جوری کار می‌کنه، برام مهم بود کجا کار می‌کنه ولی من که نمی‌تونستم بگم،‌ "شما حواستو جمع کن"....

دنیا چه رنگیه؟
اگه بشه دنیا رو با چشمای خدا تماشا کنیم، اونوقت چشامون خیس می‌شه یا نه؟ آخه این دنیا واسه کیه؟ ما خودمون از بچه‌گی دیدیم که خونه‌ها رو هر سال مادرامون، از نو گردگیری ِ حسابی می‌کنند و خوب بهش می‌رسند آخه مگه این‌جا صاحب نداره؟ یه گردگیری! فقط یه گردگیری ِ ساده!
آره دیگه! خونه‌ی بزرگ سخته نظافتش!

نمی‌آی که با هم برسیم؟
می‌خوام رو خودم مین کار بذارم تا کسی به انسانی‌اتم تجاوز نکنه!
می‌خوام چشم بذارم، برگردم به فروغ ببنیم چی می‌گه، چی می‌گه حیفه آدم این همه چیزای قشنگو نبینه!؟ برم با فروغ دعوا کنم آخه چی می‌گی شاعر ِ من؟ بگم خوب شد زود رفتی وگرنه می‌نوشتی: "کشتار باغ ِ بالا! ... جرات داری بسم‌الله..."

نه دیگه، نه! داری بد می‌گی، داری جفنگ می‌گی، اسلحه که داشته باشی همه چیز ساده‌تر میشه*

 

*حکم- مسعود کیمیایی

مرتبط:
بخوانید: +             (توحیدلوی عزیز)
ببینید و بخوانید: +  (قاری‌زاده‌ي عزیز)
بخوانید:  +            (جلالی‌فخر عزیز)
فقط یک عکس:  +  (خبرگزاری فارس)

دیدگاه مهم از کیوان: +  (ضمن اهمیت نگاهش، نظرم را همان‌جا برایشان نوشتم البته!)

+نوشته شده در 2008/12/29ساعت14:30توسط مجید | |


به داریوش اقبالی و هوا‌خواهانش به مناسبت ِ آلبوم "معجزه‌ی خاموش" تبریک عرض می‌کنم.


نترس از این سیاهی، تو شب‌تابی! .. مگه نه؟
نترس از مرگ ِ دریا، خود ِ آبی! .. مگه نه؟                            (شهیار قنبری- شب‌تاب)

***

با تو من هم‌جامه‌ی شب می‌شوم
هم‌طپش با گر گر ِ تب می‌شوم
با تو من هم‌بستر گل‌برگ‌ها
از شکفتن‌ها لبالب می‌شوم                                           (ایرج جنتی - آواز پری‌ها )

***

خورشیدتو کی بُرده و کی سایه‌تو آتیش زده؟
که از پی ِ این همه شب، شب رفته و شب اومده!               (ایرج جنتی- ساعت شوم)

***

به کوچه که پیوستی! شهر از تو لبالب شد!
لحظه آخر ِ لحظه! شب عاقبت ِ شب شد!                          (ایرج جنتی- معجزه‌ی خاموش)

***

شب از مهتاب سر می‌ره / تمام ِ ماه تو آبه
شبیه ِ عکس یک رویاست/ تو خوابیدی جهان خوابه...

تماشا کن! سکوت تو / عجب عمقی به شب داده...

تو خواب انگار طرحی از/ گل و مهتاب و لبخندی
شب از جایی شروع می‌شه/ که تو چشماتو می‌بندی         (روزبه بمانی- تصویر رویا)


همه این تکه ترانه‌ها در یک آلبوم است.
ننوشتم که ترانه بررسی کنم، کلیشه بررسی کنم، هنجار شکنی بحث کنم، نو آفرینی فریاد کنم!

خواستم بگم، راست می‌گویند! شب ِ کهنه‌ی ما، هنوز بوی لالایی می‌دهد!

عادت کرده‌ایم خوابمان هم که می‌آید، خوابمان کنند!

+نوشته شده در 2008/12/29ساعت0:15توسط مجید |

  هیچ‌کس با ما نیست... Grand Cafe


به سمتِ غربتِ من نیلوفرانه برگرد
از من نه "من" طلب کن، نه بهرِ خانه برگرد

شمعی به جا نمانده، پروانه در قفس مُرد
به سوی قتل و کُشتار باری شبانه برگرد

سینه سپر نکردم، خواهر به گریه آمد
من "آه" می‌شوم پس برادرانه برگرد

نیمه تمام ِ من را شعری تمام می‌کند
با خط ِ خود غریبم ... با یک ترانه برگرد

به شست و شوی چشمم تا چند دگر نشینم؟
هر طور می‌شود دید از این زمانه برگرد...

تیر ِ همین امسال بود که این شعر را در یک وبلاگ منتشر کردم و دوستان عزیزم مرا در مورد آن راه‌نمایی کردند و من فقط لذت بردم و آموختم.
گذشت... تا رسید به چندی قبل که صادق عزیز(سورئالیست) باز اعتراض کرد به یک دست‌درازی ِ از سوی آدمی حقیر باز زخمی که جهل عده‌ای مسبب آن است را نشانمان داد و این نه اولین آن بود نه آخرین آن...
وقتی "خسرو شکیبایی" نازنین، ما را تنها گذاشت در عرض چند دقیقه با "تمام ِ احساسم" یک دل‌نوشته‌ی کوتاه که تمام ِ روحم بود را نوشتم و در وبلاگ منتشر کردم، خدا را گواه می‌گیرم به یک روز نکشیده، خود ِ من دو وبلاگ را دیدم که عینا فقط همان را کپی کرده بودند... رفتم سراغ یکی‌شان و گفتم: "برادر، راحتی!؟" گفت حالا مگه چی شده!! بهت لینک می‌دم...
و این‌ها و امثالشان نمونه‌هایی هستند که اصلا به حساب هم نمی‌آورمشان. ولی یقینا بی‌بند و باری‌های موجود در وبلاگستان فارسی، در نهایت آسیب‌های جدی وارد خواهد کرد.

چندی پیش، بلاگر محبوب بنده، دکتر مجیدی(یک پزشک)، در مطلبی با عنوان شکایت با که کنم؟ بار دیگر از این "زخم ِ بیهوش" گفت و نوشت. باز داغِ دل وبلاگستان را تازه کرد. گرچه حقیقت این است که ما کجا و بلاگری چون یک پزشک کجا!؟ ولی به هر حال این عمل منفور و زشت کپی/پیست کردن و در واقع نادیده گرفتن کپی رایت که خود نوعی دزدی و سرقت است برای همه‌امان آزار دهنده و غیر قابل تحمل است. صادق عسکری،علی‌رضا مجیدی،احسان سلطانی،سلمان جریری، آقای فتحی و ... -کسانی که واقعا در این بلاگستان حرفی برای گفتن دارند- چرا گاه و بی‌گاه به این فکر کنند که اگر فلان مطلب را منتشر کنند از نظر حقوق تالیفی چه اتفاقاتی ممکن است بیفتد!؟ وقتی از نشریات زردش گرفته تا روزنامه‌ی ایرانش بی در و پیکر و بی‌شرم و حیا از حقوق ِ واقعی ِ یک تالیف چشم‌پوشی می‌کنند چه توقعی از وبلاگستان داریم!؟

خرداد ماه یکی از ترانه‌های منُ در یک وبلاگی که کارش همین است از وبلاگ‌های دیگر مطلب بنویسد و یکی در میان یا ذکر منبع کند یا لینک، منتشر کردند! (لینک)! به قول دکتر قطعا باید وبلاگستان و خواننده‌هایش ممنون شما هم بشوند، چون شما مطالب را برایشان گلچین کرده‌اید و شما با این کار، بر کاربران دیگر که زبانم لال دستشان شکسته بود و توانایی استفاده شخصی از گوگل ریدر و فیدخوان‌های دیگر را نداشتند، منتی عظیم نهاده‌اید.

همین ترانه‌ی ابتدایی را چه کسی اجازه داده است که در این‌جا هم منتشر شود!؟ تازه آقای وبلاگ‌نویس!!! زحمت نمی‌کشد عکسی که من در مطلب قدیمی‌ام گذاشته بودم را حداقل عوض کند!

شعر و ترانه‌ی من،نوشته‌های من، در هر وبلاگی درج شود، سبب خوش‌حالی من است، من مدعی نیستم، آزرده خاطر بابت اثر خودم نمی‌شوم- که حقم هست بشوم- ولی اشکال در این است که به یک‌دیگر و به حقوق هم‌دیگر احترام نمی‌ذاریم. Filckr سایت محبوب و مطرحی‌ست، یکی از اعضای آن عکسی گذاشته است و دو خط از همین ترانه‌ای که ابتدای پست می‌بینید را منتشر کرده است،و با پیگیری فردی در کامنت‌های آن، شعر کامل منتشر شده است، بدون هیچ نامی و ذکر دیگری.

به هر حال می‌گویم این موارد نه تنها تمام ِ اتفاقات تلخی که برای مطالب وبلاگ‌های من افتاده نیست بلکه همین‌ها برای خود من هم نمونه‌‌های کوچکی محسوب می‌شوند، چه برسد برای وبلاگستان فارسی و بلاگر‌های مطرح - که من هم دوستشان دارم- ولی به هر حال می‌گویم:
دوستان ِ عزیزم، بیایید تصمیم دیگری بیگیرم، جور ِ دیگری رفتار کنیم، به حقوق هم احترام بگذاریم، از وب‌گردی‌هایمان در بلاگستان فارسی لذت ببریم و اشتباهات را تکرار نکنیم.

پ.ن: عکس ازاین‌جا      ـــــــ     عنوان، ترانه‌ای از شهیار

+نوشته شده در 2008/12/27ساعت15:0توسط مجید |


...
ماهی‌ها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. انگار پرنده بودند، بی پر زدن؛ انگار در هوا بودند. اگر گاهی حبابی بالا نمی‌رفت آب بودن فضایشان حس نمی‌شد. حباب، و هم‌چنین حرکت کم و کند پره‌هایشان. مرد در ته دور روبرو دو ماهی را دید که با هم بودند. دو ماهی بزرگ نبودند،با هم بودند. اکنون سرهایشان کنار هم بود و دم‌هایشان از هم جدا بود. دور بودند.ناگهان جنبیدند و رو به بالا رفتند و میان راه چرخیدند و دوباره سرازیر شدند و باز کنار هم ماندند. انگار می‌خواستند یک‌دیگر را ببوسند، اما باز با هم از هم جدا شدند و لولیدند و رفتند و آمدند.

مرد نشست. اندیشید هرگز این همه یک‌دمی ندیده بوده است. هر ماهی برای خویش شنا می‌کند و گشت و گذار ساده‌ی خود را دارد. در آب‌گیر‌های دیگر، و بیرون از آب‌گیرهای دنیا، در بیشه، در کوچه ماهی و مرغ و آدم را دیده بود و در آسمان ستاره‌ها را دیده بود که می‌گشتند، اما هرگز نه این همه هماهنگ.
در پاییز برگ‌ها با هم نمی‌ریزند و سبزه‌های نوروزی روی کوزه‌ها با هم نمی‌رسند و چشمک ستاره‌ها این همه با هم نبود. اما باران؛ شاید باران. رشته‌های ریزان با هم باریدند و شاید بخار از روی دریا به یک نفس برخاست. اما از او ندیده بود. هرگز ندیده بود.

...


"ابراهیم گلستان"

+نوشته شده در 2008/12/26ساعت14:0توسط مجید |

travel to die

حال ِ یک خود کشی ِ ناموفق را دارم...

خدا تنها تر شد...

 

 

پ.ن: به "کافه مرگ" خوش آمدید!
از این به بعد نوشته‌ها، اشعار،مینیمال‌هایم در مورد مرگ زیر مجموعه‌ی "کافه مرگ" منتشر می‌شود.

+نوشته شده در 2008/12/24ساعت14:53توسط مجید | |

Grand Cafe - cute babe

و امروز
آن‌قدر شفافیم
که قاتلان درونمان پیداست...

ما کاشفان ِ کوچه‌های بن‌بستیم
حرف‌های خسته‌ای داریم

این‌بار
پیامبری بفرست
که تنها گوش کند


گروس عبدالملکیان

 

پ.ن۱: عنوان برگرفته شده از:
نیمه تمام من را شعری تمام می‌کند/با خط خود غریبم با یک ترانه برگرد...
که مدت‌ها پیش در وبلاگی دیگر منتشر شده بود.

پ.ن۲: عباس معروفی بود می‌گفت: آنقدر صدایت می‌زنم... تا بگویی: جان ِ دلم!  ؟

پ.ن۳: all of us are lost و بعد "اگر این درست باشد که بشر تحت تاثیر محیط اطرافش است،پس لازم می‌شود که به آن محیط شکلی انسانی بدهد" و حالا عبارت زیر از خودم:
"مرگ دیوار بلندی‌ست که فرو نمی‌ریزد، محو می‌شود و به زندگی وسعت می‌بخشد."

+نوشته شده در 2008/12/23ساعت23:36توسط مجید |

Grand Cafe

(۱)

ناآگاه
ناغافل
آنقدر با آن وَر می‌رویم که منفجر شود
وگر نه
مرگ که بمبی خنثی شده است

هیس! خواب خدا را به هم نزنید...لطفا!

(۲)

گفتم: آخر که چی؟
-زندگی را تا تَه بُکن!

این را گفت و صندلی را از زیر پایش کنار زد

(۳)

خوب می‌دانم اگر خواب می‌دیدم و
یوسف هم تعبیر به آمدنت می‌کرد

شب ِ بعد
               نوبت ِ خواب ِ تو بود و
صدایی پشت گوشی که:
                      امروزه پیامبر هم یک قیمتی دارد...

+نوشته شده در 2008/12/23ساعت1:0توسط مجید | |