|
امشب می خواهم من میپرسم:
پ.ن: غزه!
در شکنید کوزه را ... پاره کنید مشک را ... سراسر زندهگیست. بی مولانا: شعر ترَک میخورد، آهنگ پژمرده میشود، قافیه میبازد... پ.ن:هر چی گشتم در اینترنت، با کیفیتتر از آنچه یکبار آرش خان عزیز، برای دانلود قرار داده بود پیدا نکردم. شش مگابایت، حدود شش دقیقه و سی ثانیه: با این شعر و آهنگ و صدا... آدم اوج میگیرد...
با دستهای سردت... ولش کن. ************** چند شب adsl ام به هم ریخته بود و کلی درس و کار دارم و این گرفتاری همچنان تا دو هفتهی دیگر به شدت تداوم مییابد! اما دیشب انتقامی از آی اس پی محترم گرفتم و بدون کاستی از حجمم همهی آلبوم تازهی داریوش یعنی "معجزهی خاموش" را یکجا دانلود کردم که حدود هفتاد مگابایت بود و صبح امروز تقریبا همهش را گوش کردم و عشق ِ دنیا را کردم! یه حال اساسی بُردم که نگو و نپرس و .... صدای داریوش بیتوجه به تکنیکهایش و کاربلد بودنش بسیار مورد پسندم است و بسیار غریبانه و خاص و دلنشین و رویا ساز است. راجع به این آلبوم نمیخواهم حرفی بزنم اما راجع به یک ترانهی آن مطلب کوتاهی میگویم. از میان ترانههای کمنظیر و خوشرنگ و استادانهی ایرج، یک کار وجود دارد به اسم ِ "دلتنگم". این ترانه به باور ِ من بسیار فوقالعادهس. اجرای بینظیر داریوش و نیز ملودی هماهنگ و خوب را کنار میگذارم. - همخاطرهی زنبق یک لحظه پس از رگبار گرچه ایرج سُراغ ِ سوژهی تازه نرفت. ولی به باور من این ترانه از طراوت خاصی برخوردار است و ظرایف دلچسبی در بعضی نقاط آن میدرخشد. که اینها به علت نگاه و پردازش خوب و حرفهای ِ اوست. + * جواد سعیدیپور
پسنوشت: آنچه در موضوع "شازده کوچولو" در کافه درج میشود، بازنویسیهای پراکنده از کتاب ِ "شازدهکوچولو" اثر ِ "آنتوان دو سینت اگزوپهری" هست و آن نسخهای که ترجمهی احمد شاملو است. *********** *********** دلایل قاطعی دارم که ثابت میکند شهریار کوچولو از اخترک ب ۶۱۲ آمده بود. این اخترک را فقط یکبار به سال ۱۹۰۹ یک اختر شناس ترک توانسته بود ببیند که تو یک کنگرهی بینالمللی نجوم هم با کشفش هیاهوی زیادی به راه انداخت اما واسه خاطر لباسی که تنش بود هیچ کس حرفش را باور نکرد. آدم بزرگها این جوریاند! بخت ِ اخترک ب۶۱۲ زد و ترک مستبدی ملتش را به ضرب ِ دگنک وادار به پوشیدن ِ لباس اروپاییها کرد. اختر شناس به سال ۱۹۲۰ دوباره، و این بار با سر و وضع آراسته برای کشفش ارائه دلیل کرد و اینبار همه جانب او را گرفتند. به خاطر آدم بزرگهاست که من این جزییات را در باب اخترک ب۶۱۲ برایتان نقل میکنم یا شمارهاش را میگویم چون که آنها عاشق عدد و رقماند...
این محرم، اعصاب منو خورد کرده. تابستونش باید از دست وزات محترم نیرو بی برقی بکشیم، ایام ویژه از دست ملت شریف و حسین شناس ایران، که آنقدر دم ِ تکیههایشان که خدا میداند چه میگذرد شبها در آن، چراغ روشن کردهاند و نور پراکنی، که به شدت تاثیر گذار شده، و برق برای چندمین بار قطع میشود. اون گریه در آر (بخوانید: مداح!!) چرا باید اراجیف به هم ببافد، تحریف کند، که اشک مردم در بیاید! یعنی اینقدر از انسانیات به دوریم که باید این احمقها و بیشرفها اینگونه روضهخوانی کنند و مراسم به پا کنند؟ اینقدر سقوط کردهایم که یک شرح ِ مختصر از "آدمکُشی" - "بیمعرفتی"- "تقابل ایمان و کفر" - " رو به رو شدن معصوم و سگباز" - "کودککُشی" - ....... نمیتواند سینهی ما را به درد آورد و باید آدمهایی که فقط ظاهر آدم دارند برایمان اینگونه بیهودهخوانی (بخوانید: مرثیهخوانی) کنند؟ اون بیشعوری که "قلاده" بر گردن میاندازد و میگوید "عشق به حسین، منو دیوونه کرده" از مظلومیت چی میفهمه؟ آخر شمایی که دم از حسین میزنید! اگر "جوانمردی" و آزاده" بودن را درک میکردید که الان وضع ِ روشنفکریاتان و زندانهایتان این نبود! که از بزرگهاتون تا کوچیکتراتون مثل سگ و گربه به هم میپرید! "عقل کامل نمىشود مگر با پيروى از حق" مگر جملهی حسین نیست؟ حسین گفت: هر روزی عاشوراست و هر سرزمینی کربلا! انگار او با خونش نه یزید و یزیدیان که ما را رسوا ساخت.... ما را رسوا ساخت. ******* از غزلباختگان میترسم ای قشنگ ِ سازها،آوازها شهیار قنبری
... آنچه برایشان اهمیت داشت، بدون احساساتیگری و زبانبازی، حفظ نان روزانهاشان بود. کاملا هم طبیعیست، کار ِ آن دسته از مردمی که یاد نگرفتهاند برای ادامه زندگیشان به چیزی بیشتر از آنچه احتیاج است فکر کنند. ***** ژوزه! تو را "میبینم" که "نگاه میکنی"....
وقتیکه آرمان و آمال جمعی ما فروشی نيست یغما گلرویی را خواندم.فکر کردم. حرفهایش جدای از زیبایی نشان از یک منطق، صداقت و همچنین مردانگی بود. آنقدر خوب بود که همان موقع در یک پیونشت در مطلبی به آن لینک دادم و همگان را دعوت به مشاهدهی آن کردم. یغما ترانهسُرای خوبیست و ویژگی مهم آن دو چیز است یکی فعال بودن و دیگر اجتماعی و آزاد اندیشی وی. در پیغامی به خود او هم گفته بودم که در داخل کشور میشود او را در ترانه بهترین خواند. و این امریست که دوستان دیگر هم به آن اذعان دارند. هر وقت میشنیدم که شهیار قنبری در برنامههایش تواناییهای یغما را زیر سوال برده و یا حتی به او توهین کرده، ناراحت میشدم و از آن ترانهسرای بزرگ خشمگین. در بلاگهایش بعضا میخواهد از "ماهواره" بدگویی کند، ضمن ِ حرکتی که در عدم پذیرش پیشنهادی در مورد ترانهی "تصور کن" انجام میدهد- و شایسته است- اما "خالهزنک بازی" در میاورد و پای ورزشکاران را نیز در اعتراضش به وسط میکشد! در حالی که یغما در واگذاری کارهایش مشخص است که غم نان هم دارد. البته نه از آن نوعی که به "فاحشهگی هنر" نیز سرایت کند. یغمایی با این ویژگیها و مشخصات و با آن هنر ترانه نویسی که گوشهای از آن را میتوان در مقالهای از احسان سلطانی خواند که او را هم بهترین ترانهسرای جوان ایران معرفی میکند و این گفته را میشود با مقایسه و همچنین در نظر گرفتن کارنامهی هنری ایشان تصدیق کرد، اما چگونه است که برای دومین بار یک وبلاگنویس، اخلاق هنری یغما را زیر سوال میبرد. حالا اول صبح یک روز خوب باید دستنویسی خواند برای سرقت ادبی، آن هم چه کسی! دستدرازی ِ یغما گلرویی! من همیشه از خواندن ترجمههای یغما برای مثال از "اورهان ولی" لذت میبردم. ولی حالا که مقایسههای یک بلاگر را دیدم دیگر نظرم عوض شد. حداقل فعلا ترجیح میدهم دست نگه دارم و یک بار دیگر باز نگری کنم. یک جور دیگر ببینم. این قضیه مرا ناراحت کرد. امیدوارم گلرویی در مقابل این حرفها و یغمای ترجمهها پاسخی نه از سر توجیه که قابل اعتنا داشته باشد و در غیر اینصورت ... . تصور کن آقای گلرویی! تصور! جهانی رو که تو اون دو ترجمه آقای گلرویی! تصور کن! و نگذار این پست بوی نفرت بگیرد! که هم اکنون علامتهای " !!! " بیشمار تو در دهان ِ من گیر کرده است.
و کودکی وقتی چراغی میبرد و گفتم: بادی در چراغ دمید و گفت: تذکرة الاولیا نشد، کسی نه خواست نه توانست که ۲۰۰۸ هم تمام نشود، حالا کجا رفت؟! یک معلمی داشتیم که میگفت: "ابتدا، تاریخ تاریک است." نمیدانم نقل میکرد یا از خودش میگفت ولی راست میگفت. همهی افتضاحات ِ صد سال اخیر را باید در کتابهای تاریخ ِ آیندگان بخوانیم. تمام ِ پشت ِ صحنهها* تمام ِ حوادث پشت پرده، اینهایی که بعضا میشنویم، نه کامل است، نه مطمئن، تا همینجایش هم پُر درد، حال هنوز تاریک است، هنوز، هنوز است. ---------------------- سر بلند کردم و به شاخههای کُنار نگاه کردم.یوما گفته بود یا جایی خوانده بودم که درخت کُنار همان درخت سِدر است که از برگش سدر ِ سرشوی درست میکنند.فکر کردم چند تا درخت داریم که اسم میوهاش با اسم درخت یکی نیست؟ سدر میوهاش کُنار و نخل، میوهاش خرماست.درخت ِ دیگری که هم اسم میوهاش نباشد یادم نیامد.فکر کردم چه جالب که هر دو درخت را در آبادان داریم.از جا بلند شدم.** *یه گزارش مینویسم/ از نفس تنگی خانه! / وصله میکنم به اسم ِ / پشت ِ صحنهی ترانه! **چراغها را من خاموش میکنم- زویا پیرزاد
یک) اینترنت ایران چند وقتی است که اوضاع خوبی را سپری نمیکند. با اینکه چند وقت از حادثهای که برای کابلهای زیر آب پیش آمد و بحثهایی در گرفت میگذرد همچنان در این ایام سرعت اینترنتمان اصلا مناسب نیست و این فاجعه برای ماست. کیفیتِ افتضاح اینترنت و مخابرات ایران به عقبماندگیامان دامن زده است و یک حس آنچنان بد را به آدمی منتقل میکند و این حق کاربران اینترنت در ایران نیست! جریان Smsها و نیز وضعیت آنتندهی شوربختانه بسیار ضعیف و جهان سومیست. جایی مثل ِ میرداماد یا حتی جردن که همیشه آنتن ِ من پر بود، الان موارد زیادی error in connection پیش میآید و ... دو) به قول سر هرمس، طاقت است دیگر، آدم که نیست! گاهی تمام میشود لابد!... خانم ابری در جریان هستند که چند وقت پیش برای یک ترانهسُرای جوان و پر ادعا کامنت گذاشتم و کامنت مرا پاک کرد و اتفاقا کامنت مونا برزویی را هم. حالا فهمیدم که فرقی نمیکند؛ "تحمل"ها اساسا پایین آمده است، چرا راجع به نواقص بلاگ داریوش بنویسی چه راجع به اشتباهات ِ یک جوان. سه) نمیدانم تبلیغ جدید ِ "ایرانسل" را دیدهاید یا نه! اصولا "تبلیغات" نقش اصلی را در تجارت و بازار ایفا میکند. تبلیغی که شیوهی نویی نیز هست بدینگونه است که یک نفر با حرکات پانتومیم به ویژگیهای مورد ِ نظر برای تبلیغ کالای ایرانسل اشاره میکند و چندین نفر آن را حدس زده، بازگو میکنند و تمام ِ اینها به نظر من با یک هیجان خاص و نوعی تیزبینی نمایش داده میشود. جدا از موفیقتهای جدی و چشمگیر ایرانسل و توفیق نسبی خوب، خلاقیتهایش را باید تحسین کرد. و از آنچه پشت ِ موفقیت ِ هر کمپانی است، مثل ِ فکر، خلاقیت، اقتصاد،تبلیغ و الخ درس گرفت. چهار) من با تنت/ به کشف گل سرخ میروم/ و با یک شاخه گل/ به پیشواز صبح شده روشن قدم برداری/ بی سوت زدن/ بیواهمه/ راه را بشناسی در شبی تاریک/میخواهم اندامت را / به حافظهی دستانم/ بسپارم... عباس! عباس! عباس! عباس معرفی! پنج) مهر ماه یک مطلبی راجع به "کافه پیانو" منتشر کردم که اصلا نقد نبود، بلکه یک یادداشت بود، یک حاشیه نویسی برای اینکه از کافه پیانو در خاطرم بماند و نظرم را نیز تقریبا مفصل گفته باشم ولی خوب به بعضیها برخورد - که خورده باشد!- چند وقت پیش ورطه طنزی منتشر کرد که از خواندن آن بسیار لذت بردم. فرهاد جعفری نیز آدم تقریبا خاصیست با یک سری دیدگاههای مختص خودش، نکتهای که میخواهم بگویم این است که بعضیوقتها با "لینک دادن" میخواهد بگوید که اصلا از فلان و فلان نوشته ناراحت یا دلخور نیست، از طرفی یک چیزهایی میگوید که میشود ناراحتی ازشان برداشت کرد. به هر حال کافه پیانو گرچه یک اتفاق خوب و در عین حال جذاب بوده است، اما حرفهایی که در آن طنز است هم قابل تامل است...
The Show must go on! :-)
برام مهم نبود چه جوری کار میکنه، برام مهم بود کجا کار میکنه ولی من که نمیتونستم بگم، "شما حواستو جمع کن".... دنیا چه رنگیه؟ نمیآی که با هم برسیم؟ نه دیگه، نه! داری بد میگی، داری جفنگ میگی، اسلحه که داشته باشی همه چیز سادهتر میشه* *حکم- مسعود کیمیایی مرتبط:
نترس از این سیاهی، تو شبتابی! .. مگه نه؟ *** با تو من همجامهی شب میشوم *** خورشیدتو کی بُرده و کی سایهتو آتیش زده؟ *** به کوچه که پیوستی! شهر از تو لبالب شد! *** شب از مهتاب سر میره / تمام ِ ماه تو آبه تماشا کن! سکوت تو / عجب عمقی به شب داده... تو خواب انگار طرحی از/ گل و مهتاب و لبخندی
همه این تکه ترانهها در یک آلبوم است. خواستم بگم، راست میگویند! شب ِ کهنهی ما، هنوز بوی لالایی میدهد! عادت کردهایم خوابمان هم که میآید، خوابمان کنند!
شمعی به جا نمانده، پروانه در قفس مُرد سینه سپر نکردم، خواهر به گریه آمد نیمه تمام ِ من را شعری تمام میکند به شست و شوی چشمم تا چند دگر نشینم؟ تیر ِ همین امسال بود که این شعر را در یک وبلاگ منتشر کردم و دوستان عزیزم مرا در مورد آن راهنمایی کردند و من فقط لذت بردم و آموختم. چندی پیش، بلاگر محبوب بنده، دکتر مجیدی(یک پزشک)، در مطلبی با عنوان شکایت با که کنم؟ بار دیگر از این "زخم ِ بیهوش" گفت و نوشت. باز داغِ دل وبلاگستان را تازه کرد. گرچه حقیقت این است که ما کجا و بلاگری چون یک پزشک کجا!؟ ولی به هر حال این عمل منفور و زشت کپی/پیست کردن و در واقع نادیده گرفتن کپی رایت که خود نوعی دزدی و سرقت است برای همهامان آزار دهنده و غیر قابل تحمل است. صادق عسکری،علیرضا مجیدی،احسان سلطانی،سلمان جریری، آقای فتحی و ... -کسانی که واقعا در این بلاگستان حرفی برای گفتن دارند- چرا گاه و بیگاه به این فکر کنند که اگر فلان مطلب را منتشر کنند از نظر حقوق تالیفی چه اتفاقاتی ممکن است بیفتد!؟ وقتی از نشریات زردش گرفته تا روزنامهی ایرانش بی در و پیکر و بیشرم و حیا از حقوق ِ واقعی ِ یک تالیف چشمپوشی میکنند چه توقعی از وبلاگستان داریم!؟ خرداد ماه یکی از ترانههای منُ در یک وبلاگی که کارش همین است از وبلاگهای دیگر مطلب بنویسد و یکی در میان یا ذکر منبع کند یا لینک، منتشر کردند! (لینک)! به قول دکتر قطعا باید وبلاگستان و خوانندههایش ممنون شما هم بشوند، چون شما مطالب را برایشان گلچین کردهاید و شما با این کار، بر کاربران دیگر که زبانم لال دستشان شکسته بود و توانایی استفاده شخصی از گوگل ریدر و فیدخوانهای دیگر را نداشتند، منتی عظیم نهادهاید. همین ترانهی ابتدایی را چه کسی اجازه داده است که در اینجا هم منتشر شود!؟ تازه آقای وبلاگنویس!!! زحمت نمیکشد عکسی که من در مطلب قدیمیام گذاشته بودم را حداقل عوض کند! شعر و ترانهی من،نوشتههای من، در هر وبلاگی درج شود، سبب خوشحالی من است، من مدعی نیستم، آزرده خاطر بابت اثر خودم نمیشوم- که حقم هست بشوم- ولی اشکال در این است که به یکدیگر و به حقوق همدیگر احترام نمیذاریم. Filckr سایت محبوب و مطرحیست، یکی از اعضای آن عکسی گذاشته است و دو خط از همین ترانهای که ابتدای پست میبینید را منتشر کرده است،و با پیگیری فردی در کامنتهای آن، شعر کامل منتشر شده است، بدون هیچ نامی و ذکر دیگری. به هر حال میگویم این موارد نه تنها تمام ِ اتفاقات تلخی که برای مطالب وبلاگهای من افتاده نیست بلکه همینها برای خود من هم نمونههای کوچکی محسوب میشوند، چه برسد برای وبلاگستان فارسی و بلاگرهای مطرح - که من هم دوستشان دارم- ولی به هر حال میگویم: پ.ن: عکس ازاینجا ـــــــ عنوان، ترانهای از شهیار
مرد نشست. اندیشید هرگز این همه یکدمی ندیده بوده است. هر ماهی برای خویش شنا میکند و گشت و گذار سادهی خود را دارد. در آبگیرهای دیگر، و بیرون از آبگیرهای دنیا، در بیشه، در کوچه ماهی و مرغ و آدم را دیده بود و در آسمان ستارهها را دیده بود که میگشتند، اما هرگز نه این همه هماهنگ. ...
حال ِ یک خود کشی ِ ناموفق را دارم... خدا تنها تر شد... پ.ن: به "کافه مرگ" خوش آمدید!
و امروز ما کاشفان ِ کوچههای بنبستیم اینبار پ.ن۱: عنوان برگرفته شده از: پ.ن۲: عباس معروفی بود میگفت: آنقدر صدایت میزنم... تا بگویی: جان ِ دلم! ؟ پ.ن۳: all of us are lost و بعد "اگر این درست باشد که بشر تحت تاثیر محیط اطرافش است،پس لازم میشود که به آن محیط شکلی انسانی بدهد" و حالا عبارت زیر از خودم:
(۱) ناآگاه هیس! خواب خدا را به هم نزنید...لطفا! (۲) گفتم: آخر که چی؟ این را گفت و صندلی را از زیر پایش کنار زد (۳) خوب میدانم اگر خواب میدیدم و شب ِ بعد
|
![]()
گراند کافه، وبگاه شخصی است و هرگونه بازنشر و برداشتی از مطالب آن تنها با ذکر نام منبع و لینک مستقیم امکانپذیر است Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Categories
شعر، الیاس علوی |