تبليغاتX
Grand Café


















Grand Café

**آزادي از قيد تعلق**


باید خیلی غافل باشیم که یک وقتی در شعر ادبیات فارسی گشتی بزنیم و به اندازه‌ی "سعدی" توجه نکنیم. سعدی یک شاعر فوق‌العاده قوی است و هیچ کسی نمی‌تواند حق مطلب را در مورد اشعار سعدی ادا کند. و بزرگی وی خاصه در زمینه‌ی شاعری بر هیچ کسی پوشیده نیست.
سعدی آن‌قدر مظلوم است که هنوز می‌شود از هر چند نفر یکی را پیدا کرد که بخواند:
"بنی‌ادم اعضای یک‌دیگرند!" و هنوز می‌شود کسانی را بین ِ "دیگر" و "پیکر" به شک انداخت.

Grand Cafe & Saadi cafe by Majid

اصلا دوست داشتم پاتوقی چون "کافه سعدی" در خود همین وبلاگ داشتم و از سعدی می‌خواندم و می‌نوشتم،من و هم‌نسل‌های من از سعدی بهره‌مند نشدیم. نه تنها ما، که سعدی بین ما ایرانی‌ها هنوز می‌توان با قاطعیت گفت که دور افتاده است. دور مانده است، ما خودمان را سرگردان کرده‌ایم.

سعدی آنقدر مظلوم است که حوزه‌ی جمال‌شناختی آثار وی ضعیف بررسی شده و مردم باید بدانند که به واقع جهان در توصیف زیبایی‌هایش وام‌دار کلام سعدی‌ست. زبان او، کلام او، تار و پود فرهنگ ایران است در ظفر‌ها و شکست‌ها، در طغیان‌ها و رندی‌ها وی در زوایا‌یی بی‌بدیل و نو و همچنین مختلف اندیشه‌هایی روشن را به نمایش می‌گذارد.

بخوانید:

1-      دیده را فایده آن است که دل‌بر بیند/ ور نبیند چه بُوَد فایده بینایی را!؟
2-      که گفت در رخ ِ زیبا نظر خطا باشد؟!/ خطا بُوَد که نبینند روی زیبا را

همچنین بخوانید:

1-      تو چه دانی که شب ِ سوخته‌گان چون گذرد؟!/ که شبی ندیده باشی به درازنای سالی
2-      تو شبی در انتظاری ننشسته‌ای چه دانی؟!/ که چه شب گذشت بر منتظران ِ نا شکیبت

نو شدن‌ها و روزنه‌های فکری سعدی ما را به یک شاعر به تمام معنا می‌رساند که آدمی را شگفت‌زده می‌کند و به مهارت‌های وی افتخار می‌کند.یک شاعر ِ بزرگ و حرفه‌ای که تو را مجبور می‌کند به تمام جنبه‌های شعری و جمال‌شناختی او خیره شوی. برای مثال جایی که سیزده بار تکرار مصوت "آ" همچون انعکاس فریادی از درون عاشق خطاب به ساربان و از پس ِ کاروان تمام ِ وجودت را فرا می‌گیرد:

ای ساربان آهسته ران کارام جانم می‌رود / وان دل که با خود داشتم با دل‌ستانم می‌رود

بی‌خود نبوده است که گفته‌اند:

در می‌چکد ز منطق سعدی به جای شعر
گر سیم داشتی بنوشتی به زر، سخن!

مخاطب سعدی با عاشقانه‌هایش خوش‌رنگ می‌شود. سعدی، غزل‌رو ترین شاعر ِ فارسی‌زبان است و این ادعا را بی دلیل نمی‌آورم.
1-      هر خم ِ زلف ِ پریشان تو زندان ِ دلی‌ست/ تا نگویی که اسیران کمند ِ تو کمند
2-      عجب در آن‌که تو مجموع و‌گر قیاس کنی/ به زیر هر خم مویت دلی پراکنده‌ست

به دو نکته اشاره می‌کنم:

1- او گاهی یک حرف را به جای یک یا چند جمله می‌نشاند:

اگرم برآورد بخت به تخت پادشاهي
نه چنان،که بنده باشم همه عمر در کتيبت

"نه چنان" سعدی می‌آورد اما جای همه‌ی این جمله:
"اين ياري رساندن بخت و بالا كشانيدن مقام من در رسيدن و به دست آوردن تخت پادشاهي برايم آن چنان دلپذير نيست كه…"

2- این‌را بخوانید:
من از این بند نخواهم به درآمد همه عمر/بند ِ پایی که به دست تو بود، تاج سرست

من دست سعدی را به خاطر این همه هنر می‌بوسم. او غرق در واژه است.به‌تر آن‌که بگوییم واژه غرق در او، همیشه نو، همیشه روشن. واژه‌ها را می‌شناسد، "بند ِ پایی" را آن‌قدر "استادانه" به کار می‌برد و ترکیب را وارد می‌کند که به چشم هم زدنی در ذهن مخاطب "پای‌بندی" به عشق تصویر شود.

یادمان نرود که شاعران بزرگی در قلم خود مدیون سعدی هستند هیچ! در حال حاضر نیز هم اگر پای موسیقی بنشینی و بشنوی که:
چی به پای تو بریزم لایق پای تو باشه/ چی بخونم که بتونه جای حرفای تو باشه
حتما به خاطر می‌آوری که سعدی قرن‌ها پیش فرمود:

من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود/ سر نه چیزی‌ست که شاسته‌ی پای تو بود

و این‌گونه است که:

عشق ِ سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند
داستانی است که بر سر هر بازاری هست...


منبع یاری‌دهنده‌ی این یادداشت "نکاتی در سبک‌شناختی در غزل سعدی" نوشته‌ی دکتر طاهری- روزنامه‌ی اطلاعات سال ۱۳۸۵ می‌باشد.

پ.ن: این یادداشت کوتاه را صرفا برای هم‌نسل‌های خودم نوشتم. چه کسی را در شعر فارسی داریم و نه خوب می‌شناسیمش نه در می‌یابیم او را. سعدی، بی ما هم سعدی هست و می‌ماند. ولی ما بی سعدی، هوا را در زندگی‌امان کم کرده‌ایم. "عشق" را با سعدی بشناسید. از "عشق" با سعدی لذت ببرید. آدمی واقعا می‌فهمد "شعر عاشقانه" یعنی چه! و با خودش می‌گوید:
"که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی..."

سایر نوشته‌ها و مقالات ِ "ادبیات" منتشر شده در Grand Cafe:

موج نو- احمدرضا احمدی- تحلیل شعری از او

سکوتِ سانسور شده: نگاهی به لذت متن- نوشتاری بر کلیشه

نقد "می‌مانیم توی تاریکی" مینیمالی از میترا الیاتی همراه ِ متن داستان

از کافه که بیرون زدم .:. نگاهی به کافه پیانو اثر فرهاد جعفری

بررسی زندگی شخصی-هنری هاینریش بل

طرح ِ پرسش‌هایی در باب ِ نیاز به واکاوی "ای کاش‌ها" در شعر فارسی

نقد رمان "روی ماه خداوند را ببوس" اثر مصطفی مستور -- -- از طرف من هم ببوس!

یادداشت و بررسی رمان "جنگل واژگون" اثر جی.دی.سلینجر

+نوشته شده در 2008/12/18ساعت21:30توسط مجید | |

Lovely Grand Cafe by Majid

ای تو هم بغض ِ هنوز از من و ما عاشق‌تر
ای تو از خاصیت ِ عاطفه پیغام‌آور
هم‌دم ِ دور به من مثل ِ تن ِ من نزدیک
صاحب ِ قصه‌ی میلاد و هنوز و آخر

رحم کن! دست ِ تو پر پر شدنُ می‌فهمه!
رحم کن! چشم ِ تو ایثار ِ منُ می‌فهمه!

با چه ترسی بی تو دور از چشم ِ تو می‌زیستم
                                                                من حریف ِ جذبه‌ی چشم ِ تو هرگز نیستم...

رحم کن!
           رحم کن!

شهیار قنبری

+نوشته شده در 2008/12/17ساعت10:23توسط مجید |


lara fabian by Grand Cafe


یادتون هست که قبلا با عنوان ِ "صداقت ِ آواز" از لارا فابیان و ترانه‌ی دوست‌داشتنی Je t’aime نوشته بودم! حالا این‌بار هم یک کلیپ از این خواننده:

آهنگ بسیار فوق‌العاده‌ی I will love again لارا بسیار شنیدنی‌ست.
دعوت می‌کنم کلیپ فوق‌العاده‌ي آن را تماشا کنید: I will love again by lara fabian

اما Josh groban و دو آهنگ:

یکی ترانه‌ی you'r Still you: +     و دیگری Don't give Up: +
که هر دو اجرا و ترانه‌های زیبایی دارند.
lara را به هیچ وجه از دست ندهید... صدایش را بسیار دوست دارم.

پ.ن۱:

Did I ever tell you how you live in me?
Every waking moment, even in my dreams.
And if all this talk is crazy
And you don't know what I mean
Does it really matter
Just as long as I believe...

پ.ن۲: همین حسی که دارم، حتی وقتی از تو دورم، تلخ و بیمارم...چقدر خوبه! چقدر خوبه!

+نوشته شده در 2008/12/15ساعت17:4توسط مجید |


Night, bedroom - Grand Cafe

کارخانه‌ی بزرگی ساخته‌اند
                                    لباس ِ خواب تولید می‌کند

شبانه، صد در صد سود
                                    همه‌اشان نیز مُد ِ روز است...

و بر مُشتری‌های خود
احترام فراوان می‌گذارند...
                                   همیشه تخفیف، یک تختخواب هم هدیه
                                   بد هم نمیاوری، اندازه‌ات است
                        همین است که دیگر کسی
                                                         خواب ِ اقاقیاها را نمی‌میرد*...

م.ف.ف

 

*می‌خواهم خواب ِ اقاقیاها را بمیرم- احمد شاملو

پ.ن۱: روز ِ پاییزی ِ میلاد تو در یادم هست... روز خاکستری ِ سرد ِ سفر یادت نیست!
         کاسنی ِ عزیز، تولدت مبارک...

پ.ن۲: حوصله‌ی زمستان را اصلا ندارم! زمستان عجیب حوصله می‌خواد...

+نوشته شده در 2008/12/14ساعت11:33توسط مجید | |

 J.D.Salinger By Majid Farahani- Grand Cafe 

جی.دی سلینجر   J.D.salinger و شش نکته:

۱) سال 1919 در نیویورک آمریکا به دنیا می‌آید. نویسنده‌ای منزوی و محبوب که در نوزده سالگی خود سفری به اروپا داشت هیچ‌گاه تصور نمی‌کرد تا به این اندازه در ادبیات داستانی معاصر آمریکا توانا و پر تاثیر شناخته شود. کسی که شهرت وی بیشتر به خاطر رمانی چون "ناتور دشت" است که در سال هزار و نهصد و پنجاه و یک می‌نویسد.

۲) اولین داستان وی مربوط به سال ۱۹۴۰ می‌باشد که در مجله‌ی استوری به نام "جوانان" به چاپ می‌رسد. همچنین وی داستانی به نام "فرانی و زویی" دارد که داریوش مهرجویی با اقتباس فراوان از این داستان و یکی دو داستان دیگر از سلنجر فیلمی به نام "پری" را ساخت. که در یک بازه‌ی زمانی با توجه به رعایت نکردن مسائلی در مورد حق برداشت و کپی سر و صداهایی بر پا شد.

۳) در "ناتور دشت" می‌آورد:

"اگر یک چیز در دنیا وجود داشته باشد که ازش متنفر باشم، آن چیز فیلم است. اسم‌اش را جلوی من نیاورید"

ریشه‌ی این مسئله به این موضوع برمی‌گردد که وی عاشق "اُنا اونیل" دختر "اوژن اونیل" که نمایش‌‌نامه نویس معروفی‌ست می‌شود این اتفاق یک سال قبل از ورود او به ارتش سال ۱۹۴۱ می‌اُفتد و وی هر روز در ارتش برای اُنا نامه می‌نوشت اما مجبور می‌شود به اروپا برای خدمت عزیمت کند و اُنا هم می‌رود با "چارلی چاپلین" که فاصله‌ی سنی زیادی با او داشت ازدواج می‌کند پس تا به امروز سلینجر با چشم حسد به صنعت سینما نگاه می‌کند.

۴) در سال ۱۹۷۴ به خبرنگاری می‌گوید: "من نوشتن را دوست دارم،من عاشق نوشتن هستم، اما فقط برای خودم و رضایت خودم می‌نویسم"
سلینجر کسی‌ست که این اواخر همچنان می‌نویسد ولی مشاهده‌ی آن‌ها را بعضا به کسی اجازه نمی‌دهد.

۵) سلینجر بین ایرانی‌ها محبوب است ولی متاسفانه ما در لباس ِ دوست عادت به آزار داریم، دو سال پیش بود که افرادی در اینترنت ترجمه‌ی "جنگل واژگون" را پخش کردند. و این کار با چشم پوشی کامل از مسائل اخلاقی کاملا عبث و مرگ‌بو بود. و به شخصه هرچند تمایل به گسترش E-books دارم اما آن عمل را در آن سال کاری کثیف می‌دانم.

۶) برخی دیگر از آثار او:

جنگل واژگون، نُه داستان، نغمه‌ی غمگین،هفته‌ای یه بار آدمو نمی‌کُشه،یادداشت‌های شخصی‌ِ یک سرباز، تِدی، قایق ِ به عمق رفته، مرد ِ خنده‌آور، قوم جوان، من یک دیوانه‌ام....

یاری‌دهندگان و مطالب مرتبط:
جی.دی.سلینجر و ناتور دشت
آشنایی با سلینجر به کوشش محمد حسن شهسواری
جی.دی.سلینجر و حریم خصوصی
زن‌ها در زندگی سلینجر
سلینجر در ویکی‌پدیا


مختصر کلامی در مورد ِ "جنگل واژگون"- ٰThe Inverted Forest

 اگر نوشته‌ی کوتاه ِ "جنگل واژگون(1)" را مطالعه کرده باشید، به ۸ مطلب در ۸ بلاگ مختلف لینک داده بودم که هر یک نگاه یا نقدی بر "جنگل ِ واژگون" داشته‌اند.

قبل از پرداختن به لحظات درخشان این داستان بُلند به چند نکته از نگاه خود اشاره می‌کنم:

۱- ترجمه‌ی بابک تبرایی و سحر ساعی ترجمه‌ی روان و خوبی‌ست.حوصله‌ی مخاطب را سر نمی‌برد و در گفتگوها دایره‌ی واژگان هماهنگ با آن‌چیزی‌ست که روزمره بین خودمان اتفاق می‌اُفتد. به نکاتی که نویسنده در خلال داستان اعم از آدرس یک کتاب یا نویسنده یا شاعر می‌اورد دقت می‌کند. مثلا در جایی "قرار تعصب- جین اورستن" را به "غرور و تعصب-جین اوستین" در پاورقی اصلاح می‌کند.
در  عوض به نظرم طراحی جلد -کار ژیلا اسماعیلیان- خوب از آب در نیامده.

۲- ابتدای داستان که با یادداشت‌های روزانه‌ی شخصیت اصلی(کورین) آغاز می‌شود یک شروع هیجان‌انگیز به حساب می‌اید خاصه این‌که مخاطب به یک‌باره با تعداد زیادی کاراکتر مواجه می‌شود که چندی از آن‌ها نیز به صورت خلاصه ولی به اندازه وصف و معرفی می‌شوند.
از مشخصات سلینجر یکی مهارت "شخصیت‌پردازی" است.
در همان ابتدا توجه‌ی خاص ِ "کورین" به شخصیتی به نام ِ‌ "ریموند فورد" مشخص می‌شود. همین‌طور که راوی صحنه‌هایی داخلی از جشن تولد و صحنه‌هایی خارجی از محل ِ اقامت فورد - اقامت‌گاه ِ یک نظافت‌چی در هُتل- را که در واقع به ترتیب تداعی‌گر وضع مالی خوب و بد نیز می‌باشند را شرح می‌دهد به تدریج از شخصیت‌های داستان کاسته می‌شود(کمک اساسی به ذهن مخاطب) و در همین حین ما را با محیط کودکی دو شخصیت‌ اصلی آشنا می‌کند که پایه‌ای مهم برای ادامه‌ی ماجراست.

۳- تاثیر "فروید" هم بر نویسنده و در پی آن بر شخصیت اصلی داستان کاملا واضح است. کورین تقریبا با نظریات فروید آشناست ولی نمی‌خواهد آن‌ها برای پیش‌امدهای خود نیز صادق بداند. مسئله‌ی مهم ِ "عقده" از این دست است. او خود اشاره می‌کند "عقده‌ی اُدیپ وحشتناک دارد..."

۴- داستان از همان ابتدا تقریبا واضح می‌شود. نوعی پا فشاری بر سر تاثیرات کودکی در انسان. همان ابتدا مردی به خاطر سادگی کورین در بازگو کردن داشتن ِ "عقده‌‌ی اُدیپ وحشتناک" او را ترک می‌کند. و این مشخصا خیلی حرف‌ها را رو می‌کند. کورین، مادر ندارد و پدری دارد که بی‌خبر از حال ِ اوست. در عوض این اتفاق برای فورد در بی‌پدری می‌افتد او یک مادر دارد با آن بدجنسی‌هایی که راوی شرح می‌دهد. دختری که پدر دارد ثروت‌مند است، پسری که مادر دارد، فقیر. از نظر فروید، کینه‌هایی این میان باید در روابط بین هر زنجیره‌ی اصلی با حلقه‌ی "پدر، مادر،فرزند" شکل بگیرد، یا بین فرزند و مادر، یا فرزند و پدر و این‌ها به خوبی در داستان روندی را ایجاد می‌کند که نویسنده از آن بهره می‌برد.

۵- مادر ِ فورد، الکلی‌ست، اما فورد الکلی نیست. اما آنچه حادثه را شکل می‌دهد باز نظریاتی مبتنی بر فروید یا یونگ است که مخاطب می‌فهمد آن‌چه در ناخود آگاه ِ فورد انباشته شده است شما را به یک ریموند فورد ِ الکلی در انتهای داستان می‌رساند.

۶- "وینر" که هم‌کار ِ کورین است و به عنوان دانای کل،‌روای؛ به نظر من تمام داستان را حدودا در ۲ صفحه مطرح و تمام می‌کند. البته یادتان باشد نمی‌شود به این مسئله اصطلاحا "لو دادن" گفت.

بگذارید خارج از این بحث ۲ مثال مختصر سینمایی بزنم: در فیلم "یک بوس کوچولو" ی بهمن فرمان‌آرا یک انیمیشن مانندی در ابتدای فیلم وجود دارد که تمام فیلم را به زبانی بیان می‌کند و این تکنیک بسیار دشوار است.همان‌طور که همه می‌دانند این فیلم فرمان‌آرا به واقع یک اثر قوی و حرفه‌ای محسوب می‌شود. همچنین است "ارتفاع پست" حاتمی‌کیا در یک سکانس حجم ِ قابل اعتنایی از داستان به یک‌باره به زبانی روایت می‌گردد.

در "جنگل ِ واژگون" اتفاقی که عرض می‌کنم دقیقا قبل از شرح ِ ازدواج ِ کورین و فورد می‌باشد. در مکالمه‌ای که بین وینر(سوم شخص و هم‌کار) و کورین شکل می‌گیرد.صحبت‌هایی در مورد ِ شاعری، سردی، روان‌پریشی و ... در قالب ِ رک‌گویی ِ وینر و توصیه‌های او مشخص‌کننده همه‌ی ماجراست.

به همین ۶ نکته بسنده می‌کنم. فکر می‌کنم در نگاهی متفاوت توانسته باشم برخی از حرف‌هایم را بزنم و شما با مراجعه به سایر آن ۸ لینک می‌توانید کنار ِ دیدگاه‌های من، مطالعه‌ی خوبی پیرامون ِ این داستان بلند داشته باشید./

T-shirt selinger

لحظات درخشان و اوج‌گیری‌‌های داستان ِ بلند ِ "جنگل واژگون" اثر ِ "جروم دیوید سلینجر"

 آن‌چه خواهید خواند لحظاتی‌ست زیبا در داستان که جمع‌آوری کردم:

۱/ مرا مثل ِ کتاب‌هایی که خوانده‌ام، دوست بدار

۲/ کارش را ناتوان از درک این شروع کرده بود که اگر به عنوان دختری شاغل شکست بخورد، چه چیزی را از دست می‌دهد، در نتیجه آن‌قدر نسبت به کل این ترقی خون‌سرد بود که در دفتری آکنده از آدم‌های جاه‌طلب و پر تنش به خاطر ارزش حقیقی کارش پذیرفته شده بود.

۳/ نه سرزمین ِ هرز، که بزرگ جنگلی واژگون .... شاخ و برگ‌هایش همه در زیر زمین

۴/ حس کرد شعرهای فورد در همه‌ی اتاقش راست ایستاده‌اند.

۵/ شاعر‌ها تقریبا هیچ‌وقت شبیه شاعر‌ها نیستند.

۶/ من آدمی‌ام، من رنج کشیده‌ام، من آن‌جا بودم...

۷/ همیشه برای هر کاری بیش‌تر از یه دلیل وجود داره.

۸/ هیچ‌وقت تو زندگیم لب به مشروب نزدم.نه به خاطر این‌که مادرم الکلی بود. هیچ وقت سیگار نکشیدم. دلیلش اینه که وقتی بچه بودم یه نفر بهم گفت: الکل و سیگار حس چشایی رو ضعیف می‌کنه.
من فکر کردم خوبه که آدم حس چشایی کامل و بی‌نقصی داشته باشه، یه جواریی هنوزم همین‌جور فکر می‌کنم. هنوز نتونستم از خیلی اعتقادات ِ بچگیم دست بکشم.

۹/ یه دختر ِ کوچولو فقط یه آدم ِ بزرگ با ابعاد بسیار کوچک‌تر نیست.

۱۰/ شوهرش کامل به درون اتاق نیامده بود. سر جذابش را با خود آورده بود و احتمالا همه‌ی نبوغش را. اما مهربانی‌اش کجا بود؟ .... بدون ِ مهربانی‌اش، کمی لخت به نظر می‌رسید.

۱۱/ شاعر، شعرشو ابداع نمی‌کنه، کشفش می‌کنه.

۱۲/ مثل ِ همه‌ی آدم‌هایی که تصمیم می‌گیرند در حالت افقی زندگی کنند، کورین وقتی بر پاهایش ایستاد، رفتارش کمی دیوانه‌وار بود.

***********

 پ.ن۱: امیدوارم که این یادداشت مفید واقع شود و این چشم‌انداز مورد توجه و واکنش دوستان قرار گیرد.

پ.ن۲: برای خواندن سایر ِ یادداشت‌ها، نقدها و نگاه‌های من در گراند کافه در زمینه‌ی ادبیات، لطفا به این صفحه مراجعه کنید.

آذر هـــشتــاد و هــفــت . مــجـیــــد فــراهــانـی

+نوشته شده در 2008/12/12ساعت13:30توسط مجید | |

واژگونجنگل واژگون

می‌خواستم نقدی یا حداقل یادداشتی بنویسم در مورد "جنگل واژگون" اثر سلینجر ولی پشیمان شدم!

یه گشتی زدم در اینترنت مطالب مختلفی در مورد "جنگل واژگون" دیدم. یکی هنوز زاویه‌ی دید رو تشخیص نداده که من نمی‌دونم این بنده‌خدا چه جوری می‌خواد "شازده احتجاب" رو بخونه؟! ... یکی دیگه اسم شخصیت‌ها رو اشتباه می‌گه.... به هر حال معلوم نیست! هر کی هر چی می‌خواد می‌نویسه.

یکی می‌گوید عشقی است که در کودکی به وجود می‌آید و در بزرگ‌سالی تجدید می‌شود!!!

هر کی نگاه ِ خودش به داستان رو روایت می‌کنه و این موضوع گرچه به خودی خود خوب است اما پر از ایراد است. خاصه وقتی بعضی‌هایشان بیش‌تر به اراجیف گویی شبیه است تا هر چیز دیگری.

 

لینک1   لینک2   لینک3    لینک4   لینک5   لینک6   لینک7   لینک8  ...

برخی از نگاه‌ها و نقدها و یادداشت‌ها در مورد این داستان می‌باشند.

بر خلاف خیلی‌ها ترجمه‌ی بابک تبرایی و سحر ساعی را بسیار روان و در خور می‌دانم.
که به زودی در این باره خواهم نوشت. قسمت بعدی(پُست بعد) این مطلب ِ کوتاه موارد زیر است:

  • زندگی‌نامه‌ی نویسنده‌ی جنگل واژگون.
  • مقدمه‌ای کوتاه بر ترجمه، داستان و راوی
  • بازنشر ِ لحظات درخشان داستان ِ جنگل واژگون.

پ.ن۱: ابتدای پست عکس چپ که جلد کتاب هست. اما عکس راستی ربطی به کتاب ندارد و برداشتی از این‌جاست.

پ.ن۲: به قول معروف: با ما باشید...!!!

پ.ن۳: بخش اول جنگل واژگون در کافه جزو دست‌نویس‌های من ولی بخش دوم در قسمت ادبیات درج می‌گردد...

+نوشته شده در 2008/12/11ساعت1:0توسط مجید |


when your lonely

 

خوش به سعادتتون که می‌رین روضه، جاتون وسط بهشته،ما که دنیامون شده آخرت ِ یزید،
کیه که ما رو ببره روضه؟!

آقا مجید! تو رو چه به روضه! روضه خودتی،

گریه کُن نداری وگر نه خودت مصیبتی، دلت کربلاس!

 

/ بهروز وثوقی - سوته دلان- علی حاتمی /

 

پ.ن۱: تمام حرفم همین بود. خلاصه و نهایت ِ آن. تصویر ِ تمام قد من!....
علی حاتمی انگار مرا پیش‌بینی کرده... مرا بازگو کرده...

پ.ن۲:  dreams are good friends when your lonely

+نوشته شده در 2008/12/10ساعت12:0توسط مجید |


opera - Grand Cafe

 

فکر می‌کنم دیروز با یکی از دوستانم دو ساعت راجع به ترانه‌سُراها صحبت می‌کردیم. وقتی ترانه‌های ایرج جنتی یا شهیار قنبری را می‌خواندیم صدامون، صدا بود! دست، صورت، ارتفاع صوت! اصلا نمی‌دانستیم چه جوری بخونیم، حق مطلب ادا شه!

اصلا نمی‌دونم من چه جوری بگم: مثل یک در پشت ِ سر ... خوش‌صدا تر بسته شو!

که بتونم حق مطلب را ادا کنم! داد بکشم! فریاد بزنم! دست دوستم را بگیرم بگم یه بار دیگه گوش کن!
چی کار کنم؟؟؟

چه جوری بخونم تا گوشه‌ای از هنر ایرج در:
من صدای سبز ِ خاک سربی‌ام ... صدایی که خنجرش رو به خداش... صدایی که توی بُهت ِ شب ِ دشت ... نعره‌ای نیست ولی اوج ِ یک صداس!

بگیرم طرفمو بزنم تا بفهمه!

ایرج چی میگه: از من به تو ریتم ِ نفس... شتاب ِ اسلومُشنه! ... همیشه دیر می‌کنم! همیشه(همیشه، همیشه، همیشه، همیشه،....) دیر می‌رسم!

چه قدر غم باید تزریق ِ صدا شه چقدر لرزه، چه قدر هیجان تا بفهمه شهیار چی می‌گه:

قلب ِ‌ من اندازه‌ی مُشت ِ منه ... مشتمو برای تو وا می‌کنم!

با چه نگاهی واسش بخونم:
تا ملکوت ِ جذبه‌ات... شبانه راه می‌روم .... چون که نظر کرده‌ي نور لایزال می‌شوم

برای از "تو"، "من" شدن! ... مرا مجال بس نبود... پس از "تو" در هوای تو، خود ِ "مجال" می‌شوم!

تا بفهمه، چقدر هنر ِ‌ شهیار دل را زیر و رو می‌کند، مو به تن آدم راست می‌کند، شوک وارد می‌کند!

بیشتر حرفمان سر ایرج و شهیار بود... گرچه هر دو دلمان برای اردلان و زویا و چند تن از بزرگان دیگر هم می‌زد...

راستش را بگویم، گر چه ناراحت کننده است و به خیلی‌ها بر می‌خورد

از "فردا" می‌ترسم... از فردایی که حضور ِ "ایرج" و "اردلان" و "شهیار" و "زویا" را ندارد! می‌ترسم!

از فردایی که این‌ها نباشند! قدر شهیارها و ایرج‌ها را باید دانست! حتی اگر شهیار اخلاقی داشته باشد که هیچ کس نتواند نزدیکش شود! باید قدرش را دانست! نه قدر او را! قدر هنرش را.

دست ایرج را باید بوسید... نه این‌که این‌ها همه‌ی ترانه‌ی ما باشند، نه! اصلا این‌گونه نیست. نه این‌که این‌ها ضعف نداشته باشند که فراوان دارند!

اما خدمت آن‌ها به ترانه‌ی نوین شب شکن است، بی‌بدیل است. بی پایان است.

من می‌بینم حسرت ِ فردایی را که شهیار و ایرج دیگر بین ما نیستند! و این حقیقت را در حد توانم فریاد می‌زنم. و همین امروز برای آن فردا اشک می‌ریزم. همین امروز، من می‌ترسم!

من می‌بینم که دست‌های ترانه در امروز ِ جامعه‌امان چیزی در چنته ندارد! می‌بینم که فقیر است و شما به خود تردید راه ندهید که فردا بی حضور ِ بزرگان ترانه نویس چون شهیار و ایرج و اردلان باید آهی پنهانی کشید. همانطور که امروزمان هنوز که هنوزه نمی‌تواند نبود ِ "واروژان" را تحمل کند و این فاجعه صد چندان در نزدیکی ماست... فاجعه‌ای به اسم ِ فقدان ِ ستاره‌های ترانه‌ی نوین سُرا.

من از سرمای بعد از ایرج می‌ترسم. من از لرزه‌ای که از فقدان ِ‌ "شهیار" و "اردلان" و "زویا" بر تن ِ ترانه می‌اُفتد،‌می‌ترسم.

این‌ها یاد بود نیست. این‌ها واقعیت محض است. این‌ها ترس من است. این‌ها دل دل ِ مضطربی‌ست بر پیکره‌ی جامعه‌ی موسیقی ِ بیدار ِ ما.

 

پ.ن: شاعرها تقریبا هیچ وقت شبیه ِ شاعرها نیستند!   / The Inverted Forest- J.D.Salinger /

+نوشته شده در 2008/12/9ساعت11:0توسط مجید | |

by Grand Cafe

چمدانی بی شکل
                        جعبه‌ی یک دوربین

عکس ِ یک بازی‌گر
                       جمعه‌های بی مشق

تلی از ته سیگار
                          دشنه‌ای زنگ زده

چشمِ گاوی در دیس
                          سفره‌ای پوسیده

 پ.ن۱: ترانه‌ی سفرنامه‌ی شهیار فوق‌العاده‌س.

پ.ن۲: گرگ باران‌ديده هم که باشی گاهی لرز می‌کنی ازين‌همه باران بی‌وقفه، باران مُدام... +

پ.ن۳: باب دیلان و Knockin' on heaven's door آدم را می‌برد تا جاهای دور...

Mama, put my guns in the ground
I can't shoot them anymore.
That long black cloud is comin' down
I feel like I'm knockin' on heaven's door.

Knock, knock, knockin' on heaven's door
Knock, knock, knockin' on heaven's door
Knock, knock, knockin' on heaven's door ... .... ... +

+نوشته شده در 2008/12/8ساعت8:50توسط مجید |

Grand Cafe

شاید جدی‌تر شدم. نامه‌ای به خدا نوشتم و گفتم: "بازی از سر"

 

پ.ن: ای گور ِ‌ پدر نشئه‌گی ِ بعد ِ التماس...       /گوزن‌ها /

+نوشته شده در 2008/12/7ساعت11:30توسط مجید |

Grand Cafe by Majid

نگو دیو ِ قصه تو فنجون ِ فالت افتاد!
                                              آسمون لهجه‌ی فیروزه رُ یاد تو نداد!...

********

باید از "مرگ" یک نسخه‌ی پشتیبان تهیه کرد.آن‌را در جیب ِ راست ِ پیراهنی گذاشت که دکمه‌ی بالایی آن باز است. دو، سه قدم زیر باران...

و ناگاه با یک صدا به خودت بیایی:

داااش! معذرت!!.... آتیش خدمَتون هَ ؟!

 

 ********

بی‌ربط۱:
آگهی به مناسبت ِ روز دانش‌جو:

در کنار ِ هتل اوین (تعداد ستاره‌های این هُتل به دلایل امنیتی فاش نشده)، با راه‌اندازی امکانات ِ مناسب از دانش‌جویان ِ عزیز! دعوت به پذیریش می‌شود.
با آروزی بهترین بندها! - دفتر گسترش ِ نوازش  آموزشی

بی‌ربط۲:
سال ۸۴، همین روزهای سرد، یک روز غریبی چون شانزدهم آذر بود که یک هنرمند، یک آدم کار بلد از میان ما رفت. از اولین‌های دوبله، از ماندگارهای صدا...
با آن صفای همیشه‌گی خودش می‌گفت: "ببین من الان دور و بر هفتاد سالمه‌! اگر هم روزی یه خط یاد گرفته باشم، خودت حساب کن ببین چقدر میشه!"راست هم می‌گفت. توانا بود. هنرمند بود و پر معلومات. ... یاد "منوچهر نوذری" بخیر....

پ.ن: قالب وبلاگ عوض شده. از گوگل‌چرخان عزیز استفاده می‌کنم و همه چیز فعلا مرتب است. دست گوگل و اهالی وب خاصه "مهدی جلیل‌خانی" نازنین و "پاسپارتو"ی بی‌نظیر درد نکنه. خدا قوت!

+نوشته شده در 2008/12/4ساعت23:0توسط مجید | |

پشت همین فاصله‌ها Grand Cafe

 

۱- از ترانه‌ی "رقص در رویا"ی آلبوم "سیمرغ" ِ راستین تقریبا بدم می‌آید! خیلی ترانه‌ی ضعیفی‌ست. آهنگش هم بی‌خود. ولی در عوض راستین خوب اجرا کرده.
در عوض ترانه‌ی "گل من" ترانه‌ی کم نظیری‌ست. از کارهای زمزمه شدنی "اردلان سرفراز" که آنقدر خوب است که نه اجرا نه آهنگ به پای ترانه نمی‌رسند!
دوست دارم یک تکه‌ی ناب و تکرار ناشدنی از کلام ترانه را بنویسم:

با تو بودن ای کاش تا ابد ممکن بود ... لحظه‌های دیدار تا ابد ساکن بود
اگر این‌جا بودی زندگی وسعت داشت ... غزل ِ ناگفته به قلم رغبت داشت

گل ِ من! گوهر ِ من! کاش این‌جا بودی! / جان ِ من! جوهر ِ من! کاش این‌جا بودی!...

۲- چند وقت پیش که "جلالی‌فخر" عزیز از آیدین آغداشلو(ی عزیزم) نوشته بود و به تازه‌گی هم توکای مقدس از او نوشته... با خواندشان و همچنین مطالعه‌ی گفت و شنود جانانه‌ی تخته‌ی خاکستری با آیدین آغداشلو ارادت و ادبم به ساحت این هنرمند صد چندان شد. هنرمند با شُکوهی‌ست. خوب می‌داند و حرفه‌ای است.

۳- این چند روز اصلا حوصله ندارم... عجیب است که دو، سه بار در دو، سه جا همه‌ش دارم این هنرمند عزیز را می‌بینم! این روزها مهم‌تر از همه چیز "بوی آخر ِ ترم" می‌آید! عجب بوی غریبی‌ست!
خدا عاقبتمان را به خیر کناد! تازه در وبلاگم نیز به زودی تغییراتی خواهم داد...

۴- چرا "قلیان و سیگار" را اینقدر گیر داده‌اند؟! ملت نمی‌توانند با خیال ِ راحت یک "قلیان" بکشند؟!

اگه مردید، برید کپی رایت را درست کنید! برید به فکر باشید پس فردا در بی گازی، سگ لرزه نزنیم!

بی‌کارید نمی‌ذارید دو نفر آسوده خاطر دو سه کامی بگیرند و قلیانی چاق کنند؟!
فقط بلدید وبلاگ و سایت فیلتر کنید!؟
ذخیره‌ی ارزی‌اتان حالش چطور است؟! برید مشغول برداشت از آن باشید! به سیگار ملت چی کار دارید؟!

۵- فواد و سیاوش صفاریان‌پور دو قلوهای با استعدادی هستند! اگر اشتباه نکنم شبکه‌ی دو برنامه‌ای به اسم ِ تیک‌تاک با هدایت این دو روی آنتن است... دو، سه قسمت دیدم کار تقریبا متفاوتی بود. و حُسن بزرگش اینه هر کسی را دعوت نمی‌کنند. و اصولا "مُجری" کاره‌ای نیست و کسی جهت نمی‌دهد تنها یک گفتگو به معنای اصل کلمه سر یک یا دو موضوع رُخ می‌دهد... مهمان‌ها تا آنجا که می‌دانم کار بلد هستند...

پ.ن: سگ ِ زینتی! ... پارس کن! ... آماده‌ی ترسیدنم....
                                                                 با شمس لنگرودی حماقت است عاشق نباشی!

+نوشته شده در 2008/12/3ساعت23:0توسط مجید | |

Grand Cafe

همین امشب! فقط امشب!
زندگی! تو ساکت باش!
بگذار مرگ حرف بزند...
و عزیزم... تو! لابه لای حرف‌های مرگ
کمی بوسه به حساب ِ لب‌هایم بریز!
از امشب به بعد
غزل‌های دُرست و حسابی برایت می‌خوانم...

 

پ.ن۱: یک پست خوب تهیه کرده بودم که تمام این مطالب را شامل می‌شُد:
اسیدپاشی و ماجرای آمنه بهرامی، بمب جنسی و ماجرای حرف‌های ریس سازمان ملی جوانان، جامعه و خانواده و ماجرای طرح انظباط اجتماعی، فیلترینگ و ماجرای اخیر در مورد فیلتر کردن چند وبلاگ
که همه‌ی آن‌ها را جداگانه ولی مرتبط نوشته بودم...
حیف! هر چی نوشتم همه‌ش پرید! ... طوری سوختم که نگو!

پ.ن۲: به شدت سه ساله شدن جن و پری را تبریک می‌گم. با تمام کاستی‌ها و مشکلات، میترا الیاتی عزیز را دوست دارم و به بابت این سه سال خسته نباشید ِ جانانه می‌گویم و نشریه‌اش را حادثه‌ای مبارک می‌دانم... راستی! یادش بخیر! اواخر شهریور همین امسال بود که یک مینیمال از او نقد کردم..

پ.ن۳: بلیت خریده‌ام/ردیفِ جلو/ تنها/ برای خود آواز می‌خوانم/کف می‌زنم/ ممنونم     +

+نوشته شده در 2008/12/2ساعت18:0توسط مجید | |

پیشانی نوشت ِ Grand Cafe

۱- یعنی بی‌نهایت زیبا، فوق‌العاده، Sting خود ِ بی‌نهایت اجرا کرده این Desert Rose را.

این لینک و این لینک را حتما تماشا کنید و لذت ببرید...

I dream of rain {yele e yele}
I dream of gardens in the desert sand
I wake in pain {yele e yele}
I dream of love as time runs through my hand
I dream of fire...
I close my eyes, this rare perfume
Is the sweet intoxication of her love...

 ۲- خودت را از گزند ِ چشمانش حفظ کن.
in sexto de sexto طبیعی است... این بوی سکس می‌دهد!
بچه‌های عزیز، تا زمانی بیدار بمانند که صحبت‌های بزرگترها برای‌شان سودبخش است...

این بوی سکس می‌دهد...

/ Heinrich Böll : Ansichten eines Clowns /

۳- نه همه‌ی دختران! ولی خیلی‌های آن‌ها دارای یک حس عجیب هستند! حسی که به آن‌ها "گوش‌زد" (شایدم "روح‌زد") می‌کند که یک پسر در حال نگاه کردن ِ آن‌هاست. اصلا ذهنتان را به سمت ِ تعبیرهایی چون "چشم‌چرانی" منحرف نکنید. حرفم این است که این "حس" بعضی وقتا آنقدر دقیق است که نقطه‌ی نگاه ِ طرف را نیز متوجه می‌شود... یک حس عجیب که "نباید دست کم گرفت آن‌را"

۴-
- ساعت ِ زنگ‌زده دیگه زنگ نمی‌زنه...چون زنگاشو زده
- من قبلنا خیلی عاشقیت داشتم! بدون اگه اولیش نیستی...آخریشی!
- همه‌ی عمر دیر رسیدیم...

+      (به یاد همیشه جاویدان: علی حاتمی)

۵- دست‌های تو فراموشی می‌آورند ... قبل ِ رفتن اسمم را دوباره بگو!


پ.ن۱: به راستی اگر جوان‌های ما ترسی برای "لو رفتن ِ بوی سیگارشان" نداشتند، شاید آدامس‌ها خاصه مارک‌هایی چون " اُربیت - پی.کی- ریلکس" حالا این‌چنین فروشی نداشتند...

پ.ن۲: کم مونده عبارت ِ "ساکت باش!! درد نداره..." هم دیگه تبدیل به شعر بشه...
اخوان ثالث چه کرده:
بر مرمر ملایم جاندار و گرم تو
بر روی و ران و گردن و ***

کامل بخوانید: هر جا دلم بخواهد- اخوان ثالث

+نوشته شده در 2008/11/29ساعت16:20توسط مجید | |

Grand Cafe 

برای ضیافت ِ عشق،
اگه شب، شب ِ غزل نیست

اگه نور، آینه به آینه
اگه گل، بغل بغل نیست

برای گل‌دون ِ دستات ... یه سبد رازقی دارم
بهترین قلب ُ تو دنیا ... برای عاشقی دارم

از تو تا ویرونی ِ‌ من ...
از تو تا مرز ِ شکستن
.
.
                          فاصله: وا کردن ِ در...
                                                     فاجعه: صدای بستن

/ رازقی - ایرج جنتی/

"می‌فهمم چرا همه دلشان می‌خواهد با تو حرف بزنند. حرف زدن با تو راحت است.

انگار آدم سال‌هاست می‌شناسدت... "

/چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم- زویا پیرزاد/

و در این شهر
شاعرانی برای عزرائیل شعر خواندند

او عاشق شد...

و برای عاشق کردن ِ بسیارانی
که فرصت ِ عاشقی نیافتند

شاعران را بُرد...
                       شاعران را بُرد...

و با اولین خواب
                    در این شهر
                            خیالی جان گرفت 
                                                    به نام "بهشت"

+

پ.ن۱: بی صدا ماندم ... در آوار ِ صداهایی که مرا سکوت می‌خواندند...

پ.ن۲: اولی رو رفتیم بالا، به سلامتی ِ رفقا لولِ لول شدیم؛ دومی رو رفتیم بالا به سلامتی ِ جمع، پاتیل ِ پاتیل شدیم؛ سومی رو اومدیم بریم بالا آشیخ علی نامرد ساقی شد؛ گفت: بریم بالا،مام رفتیم بالا. گفت: به سلامتی ِ میتی؛ تو نمیری، به موت قسم، خیلی تو لب شدم...    +

+نوشته شده در 2008/11/25ساعت20:10توسط مجید | |

Majid & Friends

نمایشگاه

۱- معمولا بین نمایش‌گاه‌هایی که برگزار می‌شود تا الان عناوینی چون: computer and it و elecomp و کتاب برایم بیشتر مهم بوده‌اند. این نمایشگاه‌ها تا حد زیادی می‌توانند مهم باشند! حتی اگر با تمام ِ مختصات ِ ایرانی از کیفیت گرفته تا ترافیک باشند.

۲- چند وقت پیش وبلاگ ژانرشناسی-که قبلا معرفی کردم- نوشته بود بعضیا واسه گرفتن تقویم و دو تا خودکار نمایش‌گاه ِ فاضلاب هم باشه می‌روند! ولی به هر حال این تجمع‌ها با اهدافی مناسب و تاثیر گذار به هیچ وجه بیهوده نیست.

۳- با همه‌ی گرفتاری‌های درسی و کاری و شخصی و ... نمایشگاه Tehran Elecomp 2008 را از دست ندادم. بین غرفه‌ها  Sony را از همه سر تر دیدم. و خودم هم بیش‌تر ِ حضورم در غرفه‌ی سند پرداز (واقع در سالن 38A) بود. از قرار ِ معلوم احتمالا فردا باید روز پایانی باشد.

پ.ن: پای این کتیبه‌ی شکسته ... پا دراز کن ای همیشه خسته

پ.ن2: آغوش ِ من آتیشه ... بهتر از این نمیشه!

+نوشته شده در 2008/11/24ساعت21:15توسط مجید | |

Image and video hosting by TinyPic

این‌هایی را کنار وبلاگ‌ها می‌گذارند
برخی را از اصل غافل می‌کند.

شرکت کردن یا نکردن در انتخابات
و به چه کاندیداتوری رای دادن
مسئله‌ی آن‌چنان مهمی نیست.

وقتی در انتخابات گذشته
هاشمی رفسنجانی بود و لاریجانی
و احمدی‌نژاد و غیره....
کسانی با این تفکر که "هاشمی" هست پس دیگر رای دادن حساسیتی ندارد واقعا پای صندوق نیامدند!
و بعد از اعلام برنده‌ی نهایی فهمیدند که "بازی‌گردانان ِ عرصه‌ی سیاست کشورشان" غیر قابل پیش‌بینی و ختم ِ این روزگارند!

باید قبول کرد که گاهی به چیزهایی می‌چسبیم که به اشتباه موضوع اصلی خوانده می‌شوند.

همه جای دنیا، مردم مُهم‌تر از رییس جمهورند، این‌جا هیچ کدام!
پیدا کنید پرتقال فروش را!  (؟)

؟؟؟

پ.ن۱:

عمو زنجبر باف
زنجیر ِ منو بافتی...


عمو زنجیر باف!
پشت ِ کوه افتادم...

عمو زنجیر باف!
بابا اومده...

عمو زنجیر باف!
هیچ کی روش نمیشه بپرسه: چی چی اُورده!؟

عمو زنجبر باف ... زنجیر ِ منو...
شوخی بسه
لطفا زنجیر ِ منو پاره کن...
بسه... بسه... پاره کن... آهاااای...عمو زنجیر باف!

سلول تا سلول، نعره ... خنده تا خنده، وحشت
جا پای منه اینجا ... رو این خاک ِ بی خاصیت!

+نوشته شده در 2008/11/23ساعت14:30توسط مجید | |


دیوار‌های دانش‌گاه را بلندتر از دیوار‌های زندان ساخته بودند،
حق داشتند!
نگهبانی از فکرها خیلی دشوارتر از نگهبانی از جُرم است.

/ شفیقه نیک‌جهان/

دیوار

می‌بینی آدم در این‌جا با چه چیزی رو به روست؟ مسئله فقط این نیست که چیزها ناپدید می‌شوند، بلکه پس از آن، خاطره‌شان نیز نابود می‌شود. نقاط تیره‌ای در مغز تشکیل می‌شود و اگر مُدام نکوشی آن‌چه را که از دست رفته است در ذهن بازسازی کنی، آن‌را برای همیشه گم می‌کنی!

/ پل استر/

 

پ.ن:
* عنوان برگرفته شده از:
از این هستی چنان مستم... که می‌لرزم... که می‌بارم
کـه در شــام ِ غـزل‌سـوزان ... تو را دارم ... تو را دارم               / شهیار/

+نوشته شده در 2008/11/22ساعت20:10توسط مجید | |