|
یاور همیشه مؤمن! ناجی ِ عاطـفـه ی من! ... ایرج جنتی پ.ن: بدون ِ ایرج بهتر است یاد ترانه نباشیم، یاد ترانه نیفتیم...
بهترین جای جهان پ.ن: اين ايماژ، كه حتی خود به تنهایی ميتوانست طرحي براي يك هايكوي بينظير باشد، لحظهي ناب ِ در آغوش كشيدن را محاكات ميكند. دستان ِ در آغوش گيرنده به دري ماننده شده كه پشت سر ِ ترانهسرا بسته ميشود. ترانهسرا خواستار ِ به آرامي در آغوش كشيده شدن است. اين ايماژ به باور من از خارقالعادهترين ايماژهاي ترانههای شهيار قنبري است... وقتی احسان (به رسم ِ همیشه: احسان جان) دربارهی این تصویر ِ ترانهی بغلم کن! نوشته بود، شهیار من و دیوانهی هنر ِ خودش کرده بود.
چله نشین ِ تو شدم گاهی فکر میکنم همین الان که قراره سوار شم راننده چه آهنگی گذشته، handsfree رو آماده همیشه دارم! ولی خیلی حال کردم. دوست داشتم همین صدای گوگوش باشه! اصلا دلم میخواست دیگه "نیایش" به "ولی عصر" نرسه... جدا چی میشد این لذت "خوش صدا" ادامه داشت...: به سفرهای درازی رفتم... تا شب ِ خستهگی تاج محل تا شب ِ ساکت ِ شیوا رفتم... سفرهی شام پر از نان ِ غزل ۲- یکی دو شب است میبینم که شبکهی دوم سیما حوالی ساعت هشت شب، محفلی را نشان میدهد که در آن شاعر نمایان(شما بخوانید: شاعران) به دستبوس ِ مرد ِ اول حکومت رسیدهاند و حرفهایشان را میزنند(شما بخوانید: شعرهایشان را میخوانند)... قضیه هم برایم جالب شد و من هم هیچ یک از این چند شب اون ساعت پای تلویزیون نبودم دوست ِ عزیزی که میدانست اهل شعر هستم مرا خبر داد که عین اس ام اس هر دو شب را نقل میکنم: " بدو بدو شبکه دو؛ خندهس" بگذریم! یکبار آقایی خواست شروع کند به خواندن که قبل آن گفت: "این شعر رو تقدیم میکنم به یوسف ِ شعر ِ ایران..." کلی خندیدم واقعا به این همه و این همه اراجیف که چگونه این شاعر(حالا نوبت ِ شماس بخوانید: شاعرنما!) توانسته در چند کلمه خلاصه کنه! گذشت ... امروز کسی که اون sms رو دو شب به من داد تا من از کلی خنده جا نمونم رو دیدم! بهش گفتم: مرسی، لطف کری...! چند مطلب هم گفتیم که دوست ندارم بگم و اینجا فیلتر شه! بعد گفت همین ماجرا یوسف ِ شعر و.... اینا را اشاره کرد! ۳- Photo Funia رو جون عزیزتون از دست ندین! عکسهاتون رو ردیف کنید! حداقلش اینه که دوستانتون در ۳۶۰ چند روزی به شما خواهند گفت: "واقعا فوتو شاپت خوبه؟!" D: "منم عکسمُ بدم؟!" p-: و از سر کار بودنشان چند روزی میگذرد... نمونه کارها: ۳- چند روزیست لینکی به "لینک دوستانم" اضافه شده به اسم: ژانر شناسی انصافا من که لذت بردم. ۴- "ابی" رو نمیشه قیمتگذاری کرد! واقعا چرا باید با هر کسی بخونه؟! ابی ِ روزهایی از جنس ِ "کلاس ِ نقاشی" را دوست دارم... از جنس ِ صدایی که آدم دوست داره باهاش "همصدا" شه: شب به اون چشمات خواب نرسه... به تو میخوام مهتاب نرسه... عاشقت بودن، عشق ِ منه!... اینُ قلبم فریاد میزنه! همین! پ.ن: آهنگ روز: همه میدونن خیلی دافم (داف شاستی بلند!) نکنید از این کارا D:
آنچه خواهید خواند نظرات و دستنویس ِ شخصی من است بر داستان ِ "روی ماه خداوند را ببوس" مصطفی مستور نویسندهی این داستان است. سال ۱۳۴۳ در اهواز به دنیا میآید و سال ِ ۷۹ این رمان یعنی "روی ماه خداوند را ببوس" را در نشر مرکز چاپ میکند که با استقبال فراوان بالای بیست بار به چاپهای بعدی میرسد و همچنین این اثر برگزیدهی "جشنواره قلم زرین" نیز میشود. وقتی نزدیک دو ماه پیش به مناسبتی در حوالی این شبها را نوشتم بخشی از اعتقادات ِ مذهبی خودم را بیان کردم. رمان مصطفی مستور درونمایهای را داراست که به "اعتقاد" شدیدا مربوط است. به هر حال نکاتی که در این رمان به ذهنم رسید را به گزین کرده و بیان میکنم: ۱- مهرداد دوست ِ صمیمی و قدیمی ِ راوی داستان قرار است ورودش به زادگاهش شروعی تلقی شود برای رمان... ۹ سال پیش یعنی ۲ سال بعد از ورود به دانشگاه میرود خارج.. حالا فکر کن نویسنده در شرحی که در فرودگاه میدهد؛ میگوید: "کمی قد کشیده و سبیل ِ مردانهای هم پشت لبش سبز شده است...."!! ۲- تردیدی که گریبانگیر ِ روای و شخصیت یک ِ رمان است خیلی ساده و بی هیچ گرهای رو میشود همان آغازینهاست که میپرسد: "خداوندی هست؟!" ... جلوتر ناشیانه: "احتمالا خداوندی وجود ندارد!" ۳- معمولا نویسندگان از کدها و نشانههای بسیاری استفاده میکنند. مثلا عدد (۳) میتواند نشانهای از "پدر - مادر- بچه" باشد که در فیلم ِ کنعان کارگردان از اشتباهاتش این است که آسانسور در صحنهای به جای طبقهی سه، در طبقهی پنج میایستد! یا بسیاری مثالهای دیگر در ادبیات خودمان. ولی در این رمان من معنی ۲۶ طبقه و ۱۵ طبقه را نفهمیدم اولی تعداد طبقات ساختمانی که دکتر از آن خودکشی میکند، دومی تعداد طبقات محل سکونت معشوقهی وی! ولی خوب منطقا صحیحتر این بود که عدد بزرگتر متعلق به ساختمان معشوقه باشد که حتی این اتفاق هم نیفتاده و فقط سعی شده دکتر از طبقهی هشتم یعنی همان طبقهای که معشوق در ساختمان رو به روی آن سکونت دارد خود را به پایین- در جهت ِ خودکشی- بیندازد. خود "هشت" هم جای سوال دارد! ۴- "دستم را به سمت ِ لیوان دراز میکنم و لیوان دور میشود و دور میشود تا دلآشوبهای غریب مرا از درون چنگ میزند..." ۵- اسم ِ شخصیتهای یک داستان(ضرورت ِ آن خاصه در دو نوع ِ "رمان" و "مینیمال" انصافا قابل توجهس) بسیار باید حساب شده باشد. شخصیتی که بسیار پر کاربرد است بسیار هم بد انتخاب شده است. شخصیت ِ "یونس" به خوبی نامگذاری شده است. زیرا تداعیگر ماجرای ِ "حضرت یونس" است و این با درونمایه و پردازش رمان درصد ِ بالایی هماهنگی دارد. اما "دکتر محسن پارسا" کاملا انتخاب ِ غلطیست. با توجه به شخصیت ِ دکتر و پردازش ِ آن و ماجرا بیهوده تلقی میگردد. بگذارید مثالی بزنم تا ظرایف این موضوع بیشتر روشن شود: میدانیم که "سهیل" یک ستارهی درخشان است که جزو ِ پرنور ترینهاست. ولی این ستاره همه جا پیدا نیست. دقت کنید این شخصیت خود از رزمندههای جبهه بوده است. ۶- نویسندهگان ِ ایرانی با اینکه وقت زیاد دارند بعضا توجه نمیکنند میشود وقت ِ چرت و خواب آلودهگی را هم تنظیم کرد: در بخشی از داستان داریم که یونس میآید و در پارک روی یک نیمکت سنگی پرت مینشیند! ... در ادامه روزنامهاش را به دست میگیرد... راوی میگوید: "روزنامه را روی صندلی میگذارم" تصور کنید! که فرقهای اساسی بین ِ "صندلی و نیمکت" در یک پارک یعنی چه!!؟ و باز جلوتر ادامه میدهد: ۷- وقتی نویسنده در جایی از داستان میخواهد منظرهی ساختمان روی به روی محل اقامتش را توضیح دهد دو نکته قابل توجه است: یک/ کلیشهای بودن اینگونه توصیفها و شرحها. و همیشه یا پنجرهای باید باشد و چراغی! یا پنجرهای و دختری از آن آویزان! و ... دو/ مینویسد: "لامپ ِ پنجرهای از آن خاموش میشود" واقعا نویسنده در الفاظ ضعیف عمل میکند. "لامپ ِ پنجره" واقعا یعنی چی؟! ۸- تشبیه یا ذکر مثالی که در مورد ِ "شک" نویسنده بیان میکند بسیار زیباست گرچه وقتش نامناسب است و از همان ابتدا "تردید" همانطور که در بند دوم ِ این نوشته هم ذکر کردم ناخوشایند آغاز شد. ۹- یک جایی خواننده فکر میکند با او بازی میشود. راوی در مورد خدا میگوید: "اگر نیست، ما چرا هستیم!؟" صادقانه اگر باشم-که هستم- باید بگویم که او دلش میخواهد باشد! چون تردید ِ وی، بود و نبود ِ خداست! نه انسانها. با طرح ِ پرسشهایی اینچونین بازی میکند ولی البته نا دُرست! اگر نویسنده نابلدانه در موضوعی که همهی انسانهای کرهی خاکی میتوانند درگیر ِ آن باشند- و درصد بالایی هم هستند- بازی کند با طرح ِ پرسش ِ بیمورد، حتما از نظراتی ضعف محسوب میشود. یعنی اشتباه نکنید که نویسنده میخواهد ذهن ِ مخاطب را به چالش بکشد! ۱۰- یک سوال اساسی از نویسنده: ۱۱- در بند ششم، خواب آلودهگی را به اندازهی کافی ملامت کردم. اما باز هم انگار باید به نظارهی یک چُرت نشست: ۱۲- وقتی "یونس و مهرداد" به آپارتمان ِ دکتر پارسا میروند، مادر ِ دکتر اتاق او را نشان میدهد. راوی میگوید: "اتاق ِ پارسا ضلع ِ شرقی ِ ساختمان است" اگر در ذهنیت دکتر پارسا گشتی بزنیم و رمان را با دقت بخوانیم و به پیشینهی دکتر برگردیم این "ضلع شرقی" کاملا بیهودهست. حتی با توجه به درجات علمی، نظم و سایر عادات دکتر و نیز شکست ِ او در مقابل عشق، نویسنده انتخابی نا به جا و شاید غلطی را داشته است. او باید میگفت: "ضلع غربی" تا تداعی کنندهی "غرب" باشد. شاید این همان خطایی باشد که گونه و نوعی دیگرش را متوجهی نویسنده و کارگردان ِ فیلم "کنعان" دانستم. ۱۳- شخصیتی به نام ِ علی دارای پردازشیست که بسی جای تفکر دارد. او در اپیزودهایی با حس ِ علامهگی و دانای کل بودن سخن میگوید. اشتباهات حرفهایش اینجاست که از واژهی "هر" نا به جا و کاملا غلط استفاده میکند. بعد از اشاره به لایه لایه بودن ِ هستی! میگوید: " من فکر میکنم هر کس در هر موقعیت میدونه خوبترین کاری که میتونه انجام بده چیه! اما مشکل زمانی شروع میشه که آدم نخواد این خوب رو انتخاب کنه..." او ادامه میدهد: "خوشبختانه تشخیص خوب همیشه آسونه..." پس لذا مشکل را صرفا در "انجام" میداند که این کم اشتباهی نیست. ۱۴- عذابآور ترین نکتهی محتوایی-اعتقادی این رمان آنجاست که نویسنده به تمام معنا "خدا سازی" میکند: "خداوند ِ آن شبانی که با موسی مجادله میکرد البته با خداوند ِ موسی و ابراهیم همسنگ نیست و خداوند ِ ابراهیمی که از شدت ایمان در آتش میره یا تیغ بر گلوی فرزندش میکشه البته از خداوند ِ آن شبان و موسی بزرگتر و قویتره اما حتی چنین خداوندی هم در برابر خدای علی به طرز غریبی کوچیکه" باید قبول کرد چقدر زننده است! حتی اگر نویسنده آورده باشد: "خداوند برای هر کس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره! این یک رابطهی دو طرفهس" باز نیز توجیه ِ خوبی برای آن بند که تعبیر ِ "خدا سازی" را برای آن به کار بردم نیست. شما اینرا چگونه میتوانید بسنجید و بیان کنید؟! میدانید از لحاظی چه خطایی کردیم؟ و یقینا هیچ توجیهی از نویسنده برای من نه به عنوان منتقد که به عنوان مخاطب پذیرفته نیست! ۱۵- آخرین نکتهای که در این رمان به اشاره مورد نقد قرار میدهم روابط ِ "علی- سایه- یونس" است! به طوریکه تردیدهای یونس به صورت ِ مستقیم از طریق ِ همسرش سایه به علی منتقل میشود. این در حالیست که خود ِ سایه با اینکه با علی در ارتباط است نویسنده میکوشد تا در یکی دو جای داستان بیهوده سوالی را سایه مطرح کند به یونس که او به علی بگوید! این مشابه چرخاندن ِ لقه دور ِ سر و گردن برای رساندن به دهان است! و جای بسی تامل که متاسفانه غفلت ِ چند بارهی نویسنده را یادآور میشود. بعد التحریر: قضاوت را به شما میسپارم! بنده نه با مصطفی مستور آشنایی زیادی دارم و نه ادعایی در ادبیات و این پانزده بند را به پای یک مخاطب بگذارید اما مخاطبی متفاوت. حال حرفم این است که "روی ماه ِ خداوند را ببوس" چگونه "برگزیدهی جشنوارهی قلم زرین" بوده است! هرچند آشنایی ِ زیادی هم با این جشنواره ندارم! ولی از اسمش پیداست. به هر حال امیدوارم دچار ِ "سوء مذهب" (ترکیبی که همین الان بدون ِ هیچ انگیزهای به ذهنم رسید!!) نشده باشند! که به مراتب از "سوء هاضمه" آه ِ فراگیر تری را داراست. مــجید فــراهـانی/ آبــان هــشـتـاد و هـفـت پینوشت۱: نظرات شخصی و نقد من امیدوارم علاوه بر راهگشا و مفید بودن. عبرتی هم باشد برای نویسندهگانی که هنوز نفهمیدهاند: فاصلهی "نوشتن" و "خوب نوشتن" فقط از چهارم دبستان تا دانشمند شدن نیست! فاصلهی آن، همان فاصلهی بین نگاههاست از زندگی تا مرگ! کلیدها به همان راحتی که در را باز میکنند، قفل هم میکنند... سایر نوشتهها و مقالات ِ "ادبیات" منتشر شده در Grand Cafe: موج نو- احمدرضا احمدی- تحلیل شعری از او سکوتِ سانسور شده: نگاهی به لذت متن- نوشتاری بر کلیشه نقد "میمانیم توی تاریکی" مینیمالی از میترا الیاتی همراه ِ متن داستان از کافه که بیرون زدم .:. نگاهی به کافه پیانو اثر فرهاد جعفری بررسی زندگی شخصی-هنری هاینریش بل طرح ِ پرسشهایی در باب ِ نیاز به واکاوی "ای کاشها" در شعر فارسی
سر ِ کوچه کسی هست که غمی تو چشماشه! سر ِ کوچه کسی هست خورشیده اگر بخواد کار ِ دست ِ نقاشه *** *** *** صاحب ِ مهمونی، دافا رو در آر از قفس تو میخوای بکنی دافتو با من عوض مثل ِ پنگوئن راه میری.. مگه بارداری؟! پینوشت: دیگر مسئله این نیست که چه مینویسد، که چه نمینویسد یا چه باید بنویسد چه نباید! مهم این است که سلیقهی من و تو چیه!؟
میدانم که دیگر بر نمیداری تا بگوید: بر میگردم، صدایم را بر دارم بر میگردم خواهرم را ببویم (بر میگردم- شهیار قنبری) تنها من میدونم شونهی چوبی ِ خواهرم کجا افتاده... (میخوام برگردم به کودکی- حسین پناهی) گرمای کرسی خواب آور بود (آن روزها- فروغ فرخزاد) اینها و نمونهی بسیار ِ دیگری را خواندم و خواندهاید که یک حسی در آنها نهفته است شبیه ِ "حسرت". نمیدانم که دقیقا چه اتفاقی رخ میدهد ولی باید گشتی عمیق در ادبیات و شعر ِ فارسی زد و دید چقدر از اینها محصول ِ بخش ِ "ناخودآگاه" ِ شاعر بودهاست!؟ پیشینهای که از اینها در ذهن ِ شاعر وجود دارد و به خودآگاه ِ او منتقل میگردد و یا به شکلی بروز میکند... با گذشت ِ زمان و دوری ِ هر چه بیشتر از دورانی همچون کودکی خواستگاه ِ این اتفاقات و بازگویی حسرت ِ رجعت چیست؟ آیا "عقده" را میتوان مطرح کرد؟ آیا اینها را بازیافت ِ سرکوبیهایی شاعرانه در گذشته تلقی کردن خود نمیتواند یک نقطه نظر باشد؟! تبعید گریزی-نوستالژی-درد ِ بیخانهگی اصولا چه بر سر شاعر میآورد؟! دقیقا با عنوان ِ "شعر ِ ایران؛ شعر ِ حسرت" و مصادیق ِ مشابه در برخی از مقالهها یا نوشتههایی که به شکلی نا همه جانبه به این موضوع مینگرند مخالفم. فکر میکنم تحقیقی فرای این حرفها باید صورت بگیرد و با شمارش واژههایی چون "افسوس"، "کاش"،"آه"،"دریغ" راه به جایی نمیبریم.کما اینکه تقریبا اشعار ِ انتخابی ِ من خالی از این دست واژگان و در تنوعی مشهود است. به هر حال بروز ِ عواطف ِ حسرتگونه در لایههای مختلف ِ ذهنی شاعر ِ دیروز و امروز ایران و پیچیدگیهای این موضوع را شدیدا قابل بررسی میدانم و دوست دارم در این زمینه مطالعه کنم.. نظر ِ شما چیه؟!
خانم ما مرد نیستیم، رومون خط بکش! ما که از مردی مردیم لااقل تو زن باش!
مقالهای که خواهید خواند شامل ِ دو بخش میشود: در بیست و یکم دسامبر سال یک هزار و نهصد و هفده در شهر کلن کشور ِ آلمان به دنیا آمد و این با ماههای پایانی جنگ ِ جهانی اول مصادف بود. هنوز پانزده سال مانده بود تا به قدرت رسیدن هیتلر و پدرش مجسمهساز بود. او قبل از سربازی که بعد از آن به تحصیل زبان و ادبیات آلمانی رو میآورد یک کتابفروش بود. تقریبا همزمان با جنگ ِ جهانی دوم وقتی هاینریش 21 سالگی خود را سپری میکرد به سربازی فراخوانده شد و به اجبار این دوران را در جبهههای شرق ِ آلمان گذراند. و سه سال قبل از پایان ِ دورهی هفت سالهی خدمتش در میادین جنگ یعنی در سال 1942 با "آنه ماری سش" ازدواج کرد و همچنین دو سال بعد مادرش را در یکی از بمبارانهای متفیقین و بر اثر حملهی قلبی از دست میدهد. در پایان جنگ به جبههی فرانسه اعزام میشود و حتی چندین ماه به اسارت در میآید اما قبل از آن نیز چندین بارمجروح شده بود. یک سال قبل از دریافت بزرگترین جایزهی خود در سال 1971 رمان "عکس دسته جمعی با بانو" (Gruppenbild mit Dame) را منتشر میکند و این اثر در راستای همان سخنرانیهای معروف او در مورد ِ "جمالشناسی انسان" است. الکساندر پتروویچ (A.Petrovic) شش سال بعد آنرا به فیلم در میآورد. مرتبط: گفتگوی هرست بینک با هاینریش بل از کتاب ِ "گفت و گو با ده نويسنده آلماني زبان" در دیباچه منابع ِ یاری دهنده: Nobelprize.org سایر ِ مقالات ِ "ادبیات" منتشر شده در Grand Cafe: موج نو، احمدرضا احمدی و تحلیل شعری از او سکوت سانسور شده- نگاهی به لذت متن و نوشتاری بر کلیشه نگاهی به قلم میتر الیاتی در مینیمال از کافه که بیرون زدم... نگاهی دیگر بر کافه پیانو اثر فرهاد جعفری
دعوت را دیدم! فیلم جدید ابراهیم حاتمیکیا، کاربلد و توانا در عرصهی سینما؛ و بیشک قابل ِ اعتنا. کاری متمایز، سوژهای قابل ِ پرداخت با ظرفیتهای فوقالعاده. یعنی: سقط ِ جنین. فیلمی که بازیگران نامآشنایی در آن به چشم میخورند و ظاهر ِ امر را تضمین میکنند ولی در واقع باید قبول کرد که دعوت، حاتمیکیایی نبود! دعوت را خیلیها میتوانستند بسازند! باید قبول کرد. وقتی میآییم و دردهای جامعه را مطرح میکنیم نباید فکر کنیم که دیگر نقدی بر ما وارد نیست. فاصلهای که میان ِ حاتمیکیای دعوت و حاتمیکیای آژانس شیشهای افتاده است، طرفداران او را در دورهی اخیر "تلخ" کرده است. شک نکنید...! پینوشت: تصور کنید دارید از سالن خارج میشوید و یک جوانی خندان به دوستش میگوید: " اَ پسر! به جان ِ خودم! این اپیزود ِ آخر خود ِ بابای من بود!... " پینوشت۲: تا امروز در پیشانی وبلاگم نوشته بودم: "all of us are lost" هنوز هم سر ِ این حرف میمانم و با تمام وجودم قبولش میکنم. ولی تازهتر شدم و از این به بعد پیشانی ِ نو تحت ِ عنوان وبلاگ دلنوازی میکند.
وقتی رسیدیم که قطار رفته بود رسیدیم و رسیدیم اما به فصل ِ تبعید نه توی راه خوش بودیم نه جغد ِ شومی پرید سوار ِ لاک پشت بودیم غیر ِ مجاز میرفتیم خسته نشد پاهامون یکی اونا رو بُرید یکی به خونهش رسید بدون ِ حتی احساس غربت و نشناخته بود دروغ میگفت که از ماس تو صحن ِ شب ستاره خیال میبافت دوباره شبیه ِ مردی میشد که غیرتی نداره رسیدیم و رسیدیم به جای خواب پریدیم برای شُستن ِ چشم دیگه هیچی ندیدیم برای از نو شدن چه جمعهها نساختیم به رنگ ِ خون ِ مَردُم چه لقمهها نباختیم رسیدیم و رسیدیم تا فاصله دویدیم نقشهی جدایی و با هم دلی کشیدیم! تو صحن ِ شب یه شاعر خیال میبافت دوباره "رسیدیم و رسیدیم" بغض ِ همین دیاره کاشکی نمیرسیدیم! کاشکی نمیرسیدیم...! پ.ن۱: جایی در این ترانه اشارهایست به این ویدئو کلیپ: لینک بیربط: چه خبر؟! >> ۱- احمدینژاد بنده خدا بعد از این سه سال و خوردهای هنوز متوجهی وظیفهی خود و مجلس و قوانینی همچون استیضاح نشده است! او استیضاح جاعل ِ محترم وزیری با کاغذپارههای مردم فریب را غیر قانونی خوانده و میگوید در جلسهی استیضاحش نمیآیم!!... >> لینک ۲- همان وزیر ِ کشور که انتخابات نیز از قضا در دستش است و کاغذپارههایی نیز در جیبش مشاهده شده به شریعتمداری ِ بزرگ که یک Newspaper در کشور است و یک "کیهان"! گفته: "تقوا داشته باشید!" ببین آدم چقدر باید مطلع و وزیر کشوری باشه که به شریعتمداری همچین حرفی بزنه! و البته شریعتمداری هم به او پاسخ داده: " به شما میگویند: "ذخیرهی شب ِ انتخابات" ">> لینک ۳- اینقدر "یغما"ی ما را اذیت نکنید! یغما آنقدر عصبانی شد تا بالاخره اطلاعیهی زیرکانهای را منتشر کرده که آدمی را مجبور میکند به او یک "احسنت ِ شاعرانه" گفت. شاعری که نشان میدهد اعتقادات ِ هنرمند تا چه حد ارزشمند است و این ارزشها دست ِ خود اوست و خودش است که به دیگران اجازه میدهد به آنها تجاوز شود تا دیگران هم فورا دهان باز کنند به گفتن ِ اینکه: "مُشت نمونهی خروار است" >> لینک ۴- سه شنبه! *کردان استیضاح شده و برکنار می گردد. * و چه می کند این بیژن نوباوه: لینک
ریسهی گلفروشک و تاریخ ِ بی گذشته و من از کدوم میون بُر ِ همیشه یک واقعه از لمس ِ حضور ِ تو کمم "ایرج جان جنتی عطائی" پ.ن۱:تصاویر ابتدای پست را از دست ندهید. یاد ِ این ترانه میاُفتم: حالا باقی چی مونده؟! نوار ِ پاره پاره! / به هر کی میگی پا شو! میبینی پا نداره! پ.ن۲: سری-مجموعهی "آزادی" در Grand Cafe: آزادی1-تو ای نایاب! ای ناب!
اجرای Lara Fabian دیوانه کننده است... دوستت دارم! مثل ِ یک دیوانه! .......... ميخواهم اين آواز را برايت بخوانم ................... مثل ِ یک پادشاه مثل ِ آن چه که نیستم... Je t’aime, je t’aime صداقت ِ این آواز را به چشم ببینید: JE T'AIME - LARA FABIAN LIVE " NUE -2002 " سایر لینک ها: لینک یک لینک دو لینک سه لینک چهار
۱- آقا رضا! "رضا سرایی" جان، مدیر ِ کار بلد و خوشروی "کافه عکس" و سایر دوستان... حالا که حدودا شش سال از عمرش میگذرد و تکیهگاه ِ خستهگیهای خیلیها شده است آرزو میکنم تا همیشه موفق و ایستاده باشد. ۲- ۳- یه اظهار تنفر هم بکنم! یک آهنگیست که ما نفهمیدیم اسمش "زندگی" است یا "چشمهای من" که قبلا "شکیلا" خوانده بود حالا یک جوانی به نام "علی عبدالمالکی" که وقتی نامش را اول هر آهنگ به لاتین بیان میکنند حس ناخوشایندی وجود من و ضبط را هر دو با هم فرا میگیرد! غرضم این بود که هر دوی این اجراها تقریبا با خود ترانه واقعا برایم حال به هم زن است! (چشمای من، میل ِ به گریه داره.... اه اه! &-:) ۴- این هم عکس ِ یکی از مجری-گویندههای محبوب ِ من:
انصافا علیرضا شیرازی با آن چهرهی مصمم و دوست داشتنی در بلاگفا بسیار موفق بوده است. جذب این همه بلاگر ریز و درشت، سطحی نویس و این کاره؛ کوچکترین حادثهی خجستهی این سرویس ِ موفق و رو به پیشرفت است. بلاگفا قطعا بدون کم و کاست نیست و یقینا با سرویسهای مطرح با آن سرورهای غول فاصله- و شاید هم فاصلهی آنچنانی- دارد ولی نگاه ِ شیرازی را خوب میپندارم. اینها همه به کنار! تازگی بلاگفا دست به برگزاری یک نظرسنجی کرده است و مهمتر و بهتر آنکه آن به مدیران وبلاگها محدود است و اینها هستند که باید بهگزین کنند. کاربران بلاگفا با مراجعه به صفحهی مدیریتشان "انتخاب برترین وبلاگها" را انتخاب و مثلا در موضوع ِ "شخصی و روزمره" آدرس ِ http://grandcafe.blogfa.com را وارد میکنند.
تصور کن! ساعت ِ ۷:۴۵(برای من بعضی مواقع در حکم ِ سحر است!) خودت را به "بلوار دریا" برسانی! در کلاس ِ وصایا(ی آقای خمینی) حاضر شوی! استادت آخوند باشد! به او بگویی نمیتوانی به خاطر برنامهی زمانی کلاست در دانشکدهی دیگر به طور منظم کلاسهایش را بیایی! او بگوید بیخود! برایت غیبت رد میکنم! بعد وارد کلاس شود و بنشیند کتابی باز کند و "رو خوانی"را آغاز بنماید! حال میرسد به بحثی با عنوان ِ "ما مفتخریم..!" در وصایا! بگوید این چه الگوییهاییست که جوانها دارند!؟ آخر این فوتبالیست با این "مو"! چه میفهمد!؟ این فقط توانسته با پاهایش با توپ خوب بازی کند!! یا همین بازیگرها و هنرمندها!!! البته ما که با هنر بد نیستیم! و بعد ادامه میدهد: "بازیگر رو نگاه کنید!!! (گلی را میگوید!) ما او را بیخود بزرگ کردیم! اصلا در حد خودش بود! چه خیال می کنید؟! با سرمایهی ما بازی کرد!! اشتباه کردند گذاشتند همچین کسی را به سینما راهی باشد! که حالا ایشون بره خارج و این سر و وضع...." و در آخر: "این خانم نباید باشد! گلشیفته و سایرین چرا؟! اینها اشتباهند! باید ما شهدا را الگو قرار بدهیم! ببینید با این پوششهای خاکی چه کردند برای این سرزمین!! اینها نه آن هنرمند و آن فوتبالیست...!" ***** پ.ن۱: ابتدا میخواستم عنوانش این باشد: "یاد گلی و شهدا هر دو گرامی!"....
نمی دونم چه اتفاقی افتاد ولی به محض ِ خوندنِ فقط عنوان ِ خبر یاد یه آهنگ از "سعید محمدی" افتادم! یه آهنگ قدیمی داره میگه "دختر نرو بالا / نرو بالا! بالا بالا/ میاُفتی از اون بالا! دختر نرو بالا!" مجیدی: رهبر انقلاب سينماي ايران را نجات داد حالا: مجیدی نرو بالا!/ نرو بالا! بالا بالا/ میاُفتی از اون بالا.... پ.ن:شمع محفل شاهان شدن ذوقی ندارد خوش آن شمع که روشن کند ویرانه ای را
|
![]()
گراند کافه، وبگاه شخصی است و هرگونه بازنشر و برداشتی از مطالب آن تنها با ذکر نام منبع و لینک مستقیم امکانپذیر است Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Categories
شعر، الیاس علوی |