تبليغاتX
Grand Café


















Grand Café

**آزادي از قيد تعلق**


baby fun by grand Cafe 1

 

baby fun by grand cafe 2

baby fun by grand cafe-3

پ.ن1: بخش جدید کافه: شازده کوچولو  ___ باز نویسی و نگاه به کتاب شازده کوچولو (از اگزوپری)

پ.ن2: شهیار قنبری:

شب چنان تیره
                که شب پیدا نیست
                                      شب هم پیدا نیست
                                                    روز باید باشد... عشق اما پیداست
                                                                                
حرف، حرف ِ فرداست
                                                                                                       کار ِ بچه‌هاست

پ.ن3: فعلا همین سه عکس!

+نوشته شده در 2008/10/20ساعت20:30توسط مجید | |


Eyes see once more by Grand Cafe


چندین بار خواستم مطلبی بنویسم که عنوانش را می پرستم! ولی ترسیدم! نه ترس! که نگران شدم شاید مطلبم،‌حرفم رنگ ِ تکرار و بد‌تر از آن طعم ِ شعار دهد. تا این‌که در میانه‌های عشق‌بازی با "نی‌نوا"یی* که اگر بشنوی و فقط بشنوی باید به خودت شک کنی! به این فکر کردم که این عنوان شاید همه‌ی تلاش ِ یک انسان می‌تواند باشد در زندگی‌ای که به "اجبار" او را "مُختار" می‌کند.

 منی که الان وبلاگم را به روز می‌کنم! تویی که الان یا در آینده‌ -نزدیک یا دور- آن‌را می‌خوانی هر کداممان خوب می‌دانیم همه‌ی تاثیراتی که خانواده، جامعه،محیط،انسان‌ها و خلاصه هر چه و هر که جز "خودمان" می‌تواند روی زندگی‌مان داشته باشد باز هم در برابر ِ "خودمان" آن‌قدر ناچیز هست
که با این دیدگاه بفهمیم چرا سُهراب می‌گوید: "چرا گرفته دلت... مثل ِ آن‌که تنهایی... چقدر هم تنها..." و یا "یاد ِ من باشد تنها هستم... ماه بالای سر ِ تنهایی‌ست"
که من این دو شعر را جزو "شاهکار"های شعر نوی پارسی می‌دانم و به سهراب اگر فقط همین‌ها را می‌سُرود - یعنی حتی "آب را گل نکنید"، "صدای پای آب"، کلا "حجم سبز" و کلا "مرگ رنگ" و ... را هم نمی‌سُرود- باز به حدی خودم را مدیون می‌یافتم که هر سرزمینی به شاعرانش - و هنرمندانش-.

فاصله‌ی "خوب دیدن" و "خوب را دیدن" گاه خیلی محسوس نیست. در عوض گاه آن‌چنان محسوس است که از دیدنش هراسان در می‌مانیم. هیچ یک را نمی‌توان نفی کرد ولی نفع ِ بعضی‌ها در این است که سایرین پی به آن نبرند(برایش بهترین نمونه ذکر نزدیک شدن به انتخابات است.)

به هر حال، همیشه "نگاه‌های دوباره" کم هزینه و پر منفعت هستند. وقت‌ِ کمی را می‌گیرند ولی غفلت‌ِ زیادی را مهار می‌کنند.

"خوب دیدن یا خوب را دیدن؟!"

چرا نمی گویم "خوب دیدن و خوب را دیدن!"؟ این را بهتر است از وضع ِ خودمان در بیابیم. و خود به این نتیجه برسیم...

* از استاد حسین علیزاده
پ.ن: بی خود ِ تو، بی خودی‌ام! مست‌ترین مست ِ زمین!

+نوشته شده در 2008/10/18ساعت20:30توسط مجید | |


Freedom.. Grand Cafe

ظلم ِ ظالم، جور ِ صیاد! آشیانم داده بر باد!

                                          ای خدا! ای فلک! ای طبیعت! شام ِ تاریک ِ ما را سحر کن!


پ.ن: روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی... و مهربانی با زیبایی یکسان شود...  (شاملو)

+نوشته شده در 2008/10/17ساعت20:16توسط مجید |


Touching the Hem of God- Grand Cafe
(Touching the Hem of God (JAMES C. CHRISTENSEN

 

رفتم برای گریه! رفتم برای فریاد!
مرهم مرادِ من بود! کعبه تو رو به من داد!

 ای از خدا رسیده! ای که تمام ِ عشقی!
در جسم ِ خالی ِ من! روح ِ کلام ِ عشقی!

با تو نفس کشیدن، یعنی غزل شنیدن!
رفتن به اوچ ِ قصه! بی بال و پر پریدن!

...

اردلان سرفراز

+نوشته شده در 2008/10/16ساعت22:50توسط مجید |

کافه پیانو- فرهاد جعفری- Grand Cafe

 

حالا که تا تهیه و تنظیم مقالات و نوشتارهایی تازه برای کافه‌ام مدتی را لازم دارم. بد ندیدم که پستی باز ایجاد کنم تا در این چند وقت نگاهی به "کافه پیانو" داشته باشم و به مرور نکات و نگاهم را در موردش بیان کنم.
پست باز است یعنی نا تمام می‌ماند و تا پست بعدی، با گذر زمان-در همین‌جا- تکمیل می‌گردد. یعنی سعی می‌کنم به مرور هر چه از "کافه پیانو" به ذهنم رسید را بنویسم. حرف‌هایم نیز اساسا شاید نقد نباشد یا خیلی اصولی، ولی به هر حال نوشتن از اثر ِ "فرهاد جعفری" عزیز خالی از لطف نیست.

1- قبل از خریدن، به عادت همیشه اگر ببینم نوشته ای در پشت ِ جلد کتاب چاپ شده است حتما می‌خوانم. همان ابتدا با خواندنش حس ِ بی شیله پیله بودن ِ نویسنده نظرم را جلب می‌کند. گرچه شاید "نوشتن" برای "نویسنده" خطاب قرار گرفتن هم به ذوقم بخورد ولی وقتی همین "بی مصرف بودن" را خط می‌زند معلوم می‌شود که آن جواب را به‌تر است برای همان "بچه" و در پی آن "بچه‌گانه" تلقی کرد. بله، "بچه گانه"!
این‌که می‌گوید: "خودمم نمی‌دونم بابایی!" و بعد آن حرف‌ها، می‌شود این برداشت را کرد که یک نویسنده باور "نویسنده‌گی‌اش" بیش‌تر و پیش‌تر بعد از "انشار اثرش" صورت می‌گیرد و اصولا بعد از آن‌که آن‌را دست دوستانش و مخاطبانش یافت. و یک "چرایی" در مورد ِ علل چگونگی ایجاد "باورهایمان" در ذهنم وجود دارد که انگار "خواستگاه اجتماعی" نیز داراست.

2- «مصطفی که با دهن باز و گردن دراز حرف‌های مرا گوش می‌داد...»
«مصطفی قد دراز و کج و معوجش را روی صندلی مخمل جا داد...»
"سید محمد علی جمال زاده" یک سری توصیفات خاص خود را در "از ماست که بر ماست" دارد.
من در اپیزود ِ "چه‌قدر این غیر مترقبه بودن‌ها قشنگ است!" یا شاید نقاطی دیگر در داستان یاد این‌ها می‌اُفتم.
مثلا وقتی می‌گوید:« باز هم شانه‌ی وامانده‌اش را داد بالا.گردنش را راست کرد...» یا «پاهایش را طوری از دو طرفِ پایه‌ی برنجی‌ِ میز دراز کرده بود که با خودت می‌گفتی لابد کافه از مادربزرگ ِ ...»
گاهی وقت‌ها هم توصیفات خیلی دل‌نشین‌تر هستند که آدم بخواهد حرف ِ دیگری بزند.

3- در همان اپیزودی که اخیرا نام بُردم وقتی "علی" در داستان "عشق و حالش را با خدا" شروع می‌کند. انگار نویسنده بعد از این کار دیگری ندارد، می‌خواست او شروع کند تا در 3 بند فقط "ابراز شعف" کند برای این حادثه. برای "یک جور" بودن و "یک رویی" علی. با هیجانی که می‌خواهد با این عبارات به خواننده القا کند: "من می‌میرم برای این‌که..." ، " که تخمش نیست..." و باکش نیست...". این سه بند من ِ‌ مخاطب را خسته کرد. اگر واقعا شکوه‌مندی‌اش را باور کرده بود با نیم بند هم می‌توانست آن‌چنانی جلوه دهد.

4- در نزدیک به آخرای اپیزود ِ "چه قدر بد است؛ که هر کسی باید سنگ ِ صاف ِ خودش را داشته باشد!" و در بعضی از نقاط دیگر نویسنده نا آگاهانه و ضعیف خاصه از این لحاظ که خودش را نا به جا، جای خواننده می گذارد می گوید چرا از فلان واژه استفاده کرده یا غرض ِ خود یا کاربردی که در ذهن یکی از شخصیت‌ها در بیان یک عبارت یا لغت وجود داشته چه بوده!؟ مثلا در اپیزود مذکور برای واژه‌ی "دیگران" در یکی از جملات مربوط به "گل‌گیسو" این را می‌شود به خوبی دریافت.
مواردی هم در داستان می‌شود یافت که نویسنده می‌خواهد حرفش را "مهم" جلوه دهد. و من نمی‌فهمم چرا بعضی وقت‌ها اگر صادقانه با ادبیات چندی از نقاط داستان بخواهم برایتان بگویم در این راه؛ "زور ِ بی‌خود" می‌زند!؟

5- این نکته‌ای که در انتهای بند ِ قبل ذکرش رفت را با یک مثال پی‌گیری کنید:

"بهش گفتم زنده‌گی ِ ما زنده‌گی ِ جالبی‌یه هُما! بین تراژدی محض و کمدی ناب؛ دائم داره پیچ و تاب می‌خوره! یعنی یه جور ِ غم انگیز، خنده داره! یا شایدم یه جور ِ خنده دار، غم انگیزه باشه! چیزی‌ام نیس که وسط‌شو پر کنه! همه‌ی نکبتی‌ام که دچارشیم؛ مال ِ همینه!... همین که هیچ‌چی‌مون حد ِ وسط نیس!"

که کمی جلوتر یکی از شخصیت‌ها (خود ِ هُما!) می‌گوید:

- این جمله‌ی آخرت خیلی با معنا بود. وقتی بر گشتم، یادم بنداز یه جا بنویسمش!

حالا شاهکار ِ نویسنده(!):

- گفتم: باشه! برگشتی یادت می‌ندازم.

6- در اپیزود ِ "خورشید؛ توی هشت دقیقه‌ی طلایی‌اش" می‌خواهم بخشی از یک پاراگراف ِ ناب را برایتان بازگو کنم که واقعا آدم را در نیمه‌های رو به پایان دل‌شاد و سبز می‌کند.

اگر پیش زمینه‌ای از شخصیتی به اسم ِ "صفورا" ندارد-در صورتی که داستان را نخوانده‌اید- فقط او را فعلا یک "داف" در نظر بگیرید. همین!

حالا این شخصیت پس از ماجراهایی آمده بود کافه، برنامه‌هایی داشت که برای اولین نمایش قفسی وسط ِ کافه مهیا می‌کند و خودش را محبوس!

پس آن بخش را که گفتم بخوانید:

"یک حال کوچک ازش گرفتم. اما به سرعت یک باج ِ کوچک هم ضمیمه‌اش کردم تا از روی صخره‌ای که حالا رویش ایستاده بودیم و داشتیم آماده‌ی برگشتن می‌شُدیم؛ یک وقت بال نکشد و نگذارد برود.
این پرنده‌ای که خودش؛ قفسش را هم آورده بود توی کافه‌ام. رفته بود نشسته بود تویش و فقط وقتی بیرون آمده بود که توانسته بود مرا جایگزین خودش کند!"

7- شکوه کرده بودم از توضیحات ِ بعضا اضافی ِ نویسنده! آن‌جا بیش‌تر کُفر ِ آدم در می‌آید که آنقدر بسط می‌دهد موضوع ِ -گاه- ساده‌ای را و آن‌را نگاه می‌کند که آخر سر برای جمع کردنش مجبور شود در مواردی - که شاید کم هم نیست- بگوید "می‌خواهم بگویم..."! که واقعا ضعفی‌ست که نمی‌شود برخی مواقع نادیده‌اش گرفت!

8- یک نظر ِ شخصی‌تر هم دارم که اپیزود ِ "گدار میش‌ها" با وجود توصیفات بعضا دل‌چسبش یک جایی هست که بدجوری به ذوق آدم می‌زند و در پایین آمدن از کیف ِ رو به اتمام بودن ِ "کافه پیانو" شدید هم‌یار می‌شود.
و آن‌جاست که می‌گوید: "... یک ویلا رو به دریای کثیف ِ مازندران که من عُقم می‌گیرد ازش کرایه کنند..."

چگونه سر از بازگویی ِ این طرز ِ تفکر در آن گیر و دار در آوُرد؛ خدا می‌داند!


پی‌نوشت: و بالاخره به همین‌ها قناعت کردم و فکر نمی‌کنم بخواهم موردی اضافه کنم.

+نوشته شده در 2008/10/4ساعت22:0توسط مجید | |

Grand Cafe by Majid

"یکی بود، یکی نبود" کامل‌ترین قصه‌ی دنیاست. اینو وقتی نبودی فهمیدم. فهمیدم که آدمی هر چه بعد از این نوشت و بعد از آن اضافه کرد اشتباه بوده است. اشتباهاتی بزرگ!

من فهمیدم ولی تو هیچ وقت نمی‌فهمی.
چون جای "عاشق" و "معشوق" هرگز عوض نمی‌شه. همین است که رنجی،غمی کنار فهمیدن بیتوته کرده.


....
یک شب،‌ قبل از مرگ، بغلم کن و بگو: "بهشت چه جور جاییه؟!". جهنم با خودم!

 


پ.ن۱: پاییز که سرما می‌خوری، یادت می‌اُفتد لای زمستان باز است.
پ.ن۲: عنوان پست از ترانه ی "مرا نترسان دوست" شهیار قنبری
پ.ن۳:(قسمت اول) نقد آلبوم "سیمرغ" از راستین به قلم ِ خوش نفس ِ "احسان سلطانی" عزیزم

در ترانه ی نوین

و یا می توانید به ترتیب در سه لینک زیر دنبال کنید:

اول - دوم - سوم         (کاری از احسان سلطانی)

+نوشته شده در 2008/9/28ساعت17:10توسط مجید | |

دل‌خوشی‌ها


از بازی‌های وبلاگستان که چرخیده است و حالا از من نیز دعوت شده است، باز گو نمودن "دل‌خوشی‌ها"ست. یک بازی که شاید جذاب باشد ولی زیاد هم راحت نیست.

به دعوت از روشنک هوشمند عزیز و نسترن وثوقی مهربان؛ در این بازی شرکت می‌کنم.

برخی از دل‌خوشی‌هایم...

۱- دل‌خوشیِ من! خانواده‌ام! خانواده ای ریشه دار که با پیش‌رفت‌ها و یا با هر گونه گذر این روزگار چهار گوشه‌ی سفره اش طعم خنده و محبت دارد. و هم بسته‌گی‌اش را با هیچ چیز جای‌گزین نمی‌کند.

۲- دل‌خوشیِ من! فهمیدن جداگانه‌ی ارزش‌های "دوست" ، "خانواده" و "فامیل" و باور ِ مرزی که باید تعادل را در هر یک پیدا کرد.

۳- دل‌خوشیِ من! سکوت ِ مقدس ِ من است! سکوتی که بس صداها متولد کرده است!

۴- دل‌خوشیِ من! گریه‌ای که تا به حال برای هیچ کسی جز خودم نبوده است و اشکی که جز از برای حال خودم سرازیر نشده است! و همواره حرمتی برایش بوده است و خواهد بود.

۵- دل‌خوشیِ من! سنگ صبور ِ خیلی‌ها بودن است. گوشی که درد را عجیب می‌شنود، اجازه می‌دهد تا دوستانم بگویند دل‌تنگی‌اشان را و گاه و بی گاه حرف‌هایم مرهمی شود برایشان.

۶- دل‌خوشی‌ِ من! آن کتاب‌هایی است که خوانده ام و آن شنیدنی‌هایی است که شنیده ام. و بی‌تابی‌هایی برای تجربه‌هایی جدید، برای فرا گرفتن‌ها و خواندن‌ها و شنیدن‌ها و دیدن‌هایی تازه‌تر.

۷- دل‌خوشی من! وبلاگ‌نویسی‌ست. وبلاگی که گاه در نقش یک رسانه است گاه در نقش دفترچه‌ی خاطرات گاه مثل ِ یک مجله! وبلاگی که به تجربه و تفکر علاقه دارد!

۸- دل‌خوشیِ من! میز به هم ریخته و کتاب و دفترهای در هم و بر هم است! که همیشه در چشم من نظم و در چشم دیگران بی نظمی بوده است.

۹- دل‌خوشی من! خواندن وبلاگ‌های خوب است. وبلاگ‌هایی که نویسندگانش "این کاره" هستند!

۱۰- دل‌خوشی من! ترانه،ترانه،ترانه! شعر و غزل هایی که من را پریشان می‌کنند. دلم را می‌لرزانند، من را به سقف ِ انرژی می‌چسبانند، مرا زلال می‌کنند، مرا می‌رقصانند، مرا می‌آغازند!

۱۱- دل‌خوشی من! بعضی بلاگرها هستند که خیلی خوب می‌فهمند و رو راست هستند و خوش‌حالم که با هم گاه هم صحبتیم.

۱۲-...
خسته شدم! شاید بعدا اضافه کردم!

پی‌نوشت1: خوش‌حالم پست قبلی مورد توجه قرار گرفت و بازتاب‌های خوبی داشت.

پی‌نوشت2: تمام کسانی که لینکشان جزو "دوستان" این وبلاگ است را به این بازی دعوت می‌کنم.
از خانم "ماندانا ابری" و "سروش هاشمی" عزیز می‌خواهم دعوتم را بپذیرند و این دو الزاما بازی کنند.

+نوشته شده در 2008/9/26ساعت0:30توسط مجید | |