|
این دو چرا و صدها چرای دیگر، امروزه با مطالعهی رفتارهای جامعهی خودمان به شدت به چشم میخورد. اصل ِ بحثم در مورد "دین و مذهب" میباشد. آنچه که متاسفانه در چند وقت ِ اخیر فرار از آن به طور عجیبی نمایان است. "مسلمانی" و در پی آن "شیعه بودن" ادعای اکثریت مردم کشور من است، در مدرسه و دانشگاهها واحدهای بسیار زیادی به کتابهایی همچون "دین و زندگی"، "اخلاق اسلامی"، "قران و نهج البلاغه"، "وصایا"، "اندیشهی اسلامی"، "معارف قرآنی"، "تاریخ تحلیلی صدر اسلام" و ... میگذرد. پس یکجا که نه، هزار جای کار مشکل دارد. پر واضح است که انسانهای فراوانی از این مسائل به طور کلی زده شده اند. به طوری که تا "اسلام" بشنوند، فورا جلوی چشمشان یک "آخوند" تصویر میشود. بگذریم... تمام اینهایی که عرض میکنم نظرات شخصی بنده است: ۱- زندگی، "عقیده و ایمان" میخواهد زیرا به تکیه گاه احتیاج دارد. زیرا قرار است در یک بستر قابل اطمینان و اعتماد رشد کند. مگر میشود عمر، سالم بگذرد ولی ایمان و عقیدهای در کار نباشد؟ ۲- از دین و ایمانِ ما، خصوصیتر در زندگیامان وجود ندارد. ولی به هیچ وجه نمیتواند فارغ از تاثیرات اجتماعی باشد. همانند یک عطر میماند، شما خودتان را خوشبو خواهید کرد ولی هر که در معاشرت شما قرار میگیرد، بی تاثیر از آن نمیماند. ۳- توانایی در رسیدن به نقطهی انتهایی ِ ایمان و عقاید را در خود و دیگران تا به حال شاهد نبودهام و نخواهم بود. همواره در آن اصلاحات صورت میگیرد و مستحکمتر میشود. ۴- دین، ابزار است. مثل ِ یک چاقو که یا بر شکم یک حق دار فرو میرود یا در خدمت معالجهی یک بیمار قرار میگیرد. بسته به نگاه ِ ماست. بهترین نگاه را در چند روز اخیر در یکی از جملات شریعتی یافتم: "استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن، دین من است؛ دینی که پیروانش بسیار کماند." ۵- برای شروع مطمئنترین راه، "خود آگاهی" است. به قول سهراب: "یادم باشد تنهایم". هیچ وقت خومان را از نعمت فکر کردن محروم نکنیم و اگر برای خودمان ارزش قائلیم از همین "خود" آغاز کنیم. هر چه بوی انشاء و تحمیل را میدهد از ذهن پاک کنیم تا شیرینی ِ "انتخاب" را بچشیم.
برای اثباتِ زنده بودن نفس نمیکشم ولی برای تاییدِ زنده بودنم مینویسم. تنها در سکوت میشود بر صدا تاکید کرد. و صدا را در حافظهی هوای خانه به همیشه سپرد. من تا تحویل سالِ تولدم شعرِ سیاه نداشتهام و مرا کدامین فصل ِ بی تقویم پناه داد که از سکوت هراسیدم؟ من مرگ را کنج ِ خیابان در کاسهی گدایی یافتم که به هر رهگذری بیاعتنا بود و او تنها گدایی بود که میخندید که میرقصید که میبخشید. و سقوط به یک تکه نان معراج شبانهی بی عشقی ِ ما بود. و فرار ِ ما در کوچهی تا بینهایت بن بست بوی کسوف میداد... شبیه ِ حوصله نبود، شبیه رنج بود.
*************** "میمانیم توی تاریکی" را "میترا الیاتی" در بهار ِ سال 1378 نوشته است که در یک سال بعد یعنی سال 1379 در مجلهی "کارنامه" شمارهی 10 – اردیبهشت- به چاپ میرسد. ایشان زمستان 1380 کتاب داستانی را منتشر میکنند با عنوان ِ "مادمازل کتی" که شامل داستانی با همین عنوان و چند داستان ِ دیگر میشود. در همان سال نیز دو جایزه از طرف "بنیاد گلشیری" و "خانه داستان" دریافت میکند. و "میمانیم توی تاریکی" نیز در این کتاب جای داده شده است. به باور من و بسیارانی، "میمانیم توی تاریکی" خوب بود که "مینیمال" باشد حتی اگر هم نویسنده در این زمینه خود را درگیر کرده باشد باز داستان ِ او کوتاه است اما مینیمال هرگز! در مینیمال مهم "لحظه" و "صحنه" است. هیچگاه و هیچگاه "مقطع" برایش ارزشی ندارد(گرچه در همان آنقدر هنر دارد که تو گویی تمام ِ زندهگی را به تصویر کشیده است). نگاه نویسنده بسیار بسیار مهم است.مینیمال به باور من، ضربهای که میتواند به خواننده وارد کند، مهار ناشدنیست این در حالیست که در آن همواره با حداقل کلمات مواجهایم. در داستانهای مینیمالیستی و خاصه امثال ِ همین نوشتهی الیاتی؛ شناخت ِ راوی بسیار مهم است. اگر با دقت خوانده باشید "عکس پدر" در قاب، راوی داستان است. "زن"، چشمش که به میز عسلی میافتد، "دکمههاش را میبندد"، شوهر میگوید: "باز" کجا رفتی؟! این کدها و روابط ِ عرضی بسیار به چشم میآیند. بنابراین در سر خواننده میتواند "لیبیدو" شکل گیرد. در ادامه میگوید: "عکاس" گفته بود که لبخند بزنید. پس این "لبخند" تحمیلی از سوی عکاس بوده، نه میل ِ درونی. و یک جا به جایی در افعال، بسیار سریع رُخ میدهد و مینویسد: "خندیده بودم" در ادامه، "رو به دیوار" میتوانست نباشد. متاسفانه تکرارهای کسل کنندهی مولف استارت میخورد. کمی جلوتر میگوید: نقاشی پسرمان "روی دیوار". زیرا به طرز ناشیانه و کسل کنندهای "میخندم هنوز" تکرار میشه. جمله بندیهای کوتاه ِ "میافتم زمین" و "افتادهام روی بالش" دقیق استفاده نشده اند مثلا میتوانست بار دوم بگوید: "روی بالش نگاهم میکند" و حتی "بر میگردم" را نیز حذف کند. نکتهی دیگر، این عبارت است: "چراغ را خاموش میکند". به نظرم کار اینجا به گونهی بدی آسیب دیده است. وقتی از آغاز مینیمال میگفتم به عمد بخش ابتداییاش را تکرار کردم. اصلا نه تنها چراغی وجود ندارد، چراغی روشن نشده است. اتاق تاریک است و با باز کردن در، "روشنی میریزد روی پتوی پسرمان" با اختصار به سه بحث دیگر اشاره میکنم: پیشنهاد: در کامنتها، به همراه ِ نظرتان، حدس بزنید و بیان کنید چرا فرزندشان، "پسر" بود؟ چرا "دختر" نبود؟ یا اصلا آیا نمیتوانست بگوید: "کودکمان" یا "فرزندمان" یا "کوچولویمان"!؟ پینوشت: "زندگی" خود یک مینیمال است پس انتخابهایت را "به گزین" چون "less is more"
پیشترها "شهیار قنبری" اینها را در مورد ِ دستگیری خودش در یک برنامه بازگو کرده بود. کار به دیروز ندارم. کار ِ من با امروز ِ منه. اینکه داره چی میگذره؟! خود را به خواب زدن راه ِ حل نیست! قبول هم دارم حالی نمانده یا اگر هم هست دیگر آن ِ "حال ِ باید" نیست اما چه باید کرد؟ دهان هم که بگشاییم با فیلتر حلق آویزمان میکنند. گرچه باکی نیست ولی هیچ وقت یه دست صدا نداشته! ۲- در سرم میگذرد که از "شفیعی کدکنی" و بزرگداشت ِ او و ستایش چندی از اشعار ِ او مطلبی بنویسم. ولی فعلا چکهای از یکی از اشعار ِ فوقالعادهی او را بخوانیم: بزن آن پرده/ اگر چند تو را سیم/ از این ساز گسسته/ بزن این زخمه/ اگر چند در این کاسهی تنبور / نماندهست صدایی... ۳- هر وقت "علیزاده" و "کلهر" و "شجریانها" روی سن میآیند. به قول ِ جنتی عطائی، "انگار جهان وامیسته و ما رو تماشا میکنه!" این چهار نفر واقعا بینظیرند. همین شعر کدکنی که در بالا خواندیم به صورت فوقالعاده زیبا و دلرُبا توسط این چهار بزرگ اجرا شده است... چه فایده! اینها مگر سعدی میفهمند آقای شجریان؟! برای ندیدن این همه مشکلات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی، واقعا هم خاموشی لازم است!! و این تشخیص ِ صحیح ِ دولت ِ ایران است! شجریان در آن اعتراض خود که احتمالا همه شنیدهاند و نمایی از خشم و خستهگی ِ شجریان بود گفت: دستنویسی که برای حرفهای صفار هرندی در مورد ِ موسیقی چند پُست قبلتر نوشتم، خلاصهاش میشود همین یک خط بالا از صحبتهای استاد شجریان! ۴- سریالهای ماه مبارک ِ رمضان را کامل پیگیری نمیکنم ولی دو سریال عطاران و مقدم را میبینم. دربارهی اولی که –در ادعا- "طنز" است سخن میگویم: این سریال از دید ِ من از ضعیفترین کارهای رضا عطاران است. خیلی ضعیف. بی مایه. این سریال زیاد با "درد" کاری ندارد.... هنوز هم میخندیم. خندههایمان بیشتر شده. عجیب است، اینگونه خندیدنمان نشانی شده از ایرانی بودنمان! ۵- خدا اگر هم که خواب دید بعضیها آدم شدند... باید برود و صدقهای بگذارد. ۶-یک عکس ِ جالب پیدا کردم، خوب است شما هم ببینید: پرویز مشکاتیان،محمد موسوی و محمدرضا شجریان هستند در محضر استاد ِ بی بدیل، جناب "بنان" پینوشت: تا حالا به official website ِ شهیار خان سر زده بودید؟! عجب طراحییی برایش کردند. زیبا بود. زیبا بود غزلنمایش ِ شهیار خان ِ قنبری در شب ِ بی نئون!
خواندن این مطلب را به تمام دوستانم توصیه میکنم...! "مدیریت ِ زمان" یکی از اموری است که نه در مدارس ِ ما نه در آموزش ِ عالی بحث ِ چندانی در موردش انجام نمیشه. ولی در جامعهی حاضر و برای زندهگی در قرن سرعت و تکنولوژی ما مجبور به فراگیری و اهمیت دادن به آن هستیم. "مدیریت زمان" مجموعهای از اصول، شیوهها، مهارتها، ابزار و سیستمهایی است که به ما کمک میکند با هدف ِ بهبود و پیشرفت ِ زندهگی ارزش ِ بیشتر و بیشتری از عمر و وقتمان حاصل شود. ایرج میرزا میگوید: گر گوهری از کفت برون تافت / در سایهی وقت میتوان یافت یکی از مشکلاتی که همیشه برای وقت داریم و غالبا –ما ایرانیها- بر عکس ِ آنرا تصور میکنیم "فراوانی وقت" است. و اصولا شما هر مشکل و احساسی نسبت به زمان در ذهن و دل دارید ناشی از عدم آگاهی نسبت به "مدیریت زمان" است. جیمز بورک(James Burke) معتقد است از همان هنگام که انسان برای نخستین بار تکهای سنگ یا چوب را برگرفت و ابزار درست کرد، تراز ِ میان خود و طبیعت را به گونهی برگشت ناپذیری بر هم زد. به رغم اینکه شمار ابزارها اندک بود، زمان بس درازی گذشت تا تاثیر ِ آنها نیز رو به افزایش گذاشت. هرچه ابزار بیشتر شدند، دگرگونیها با شتاب ِ بیشتری رخ دادند. در سایتهای گوناگون و برجستهای که نکات مربوط به مهارتهای مدیریت ِ زمان را دستهبندی کردهاند حتما چندین مورد را به "اینترنت و کامپیوتر" اختصاص دادهاند. به عنوان مثال: 1- توانایی پردازش و تفکیک سریع اطلاعات و به کار گیری آنها یکی از معمولیترین مهارتهای دنیای حرفهای امروز است. در همین راستا صندوق ایمیل(inbox) شما اهمیت خاصی پیدا میکند. 2- سپس بحث ِ "Carry a notebook computer" میباشد.شما هرگز نمیدانید چه وقتی ممکن است یک ایدهی فوق العاده یا یک بینش درخشان داشته باشید. پس با حمل یک "رایانهی کتابچهای" میتوانید کارهایتان و افکارتان را دیجیتالی کنید تا هم از سرعت بالاتری برخوردار شوید و هم بازدهی بهتری داشته باشید. و هم در کسب و کار خود موفق و به روز باشید.(البته همیشه یک دفترچهی کوچک را همراه داشته باشید این توصیهی همهی مدیران ِ زمان است.) 3- سازماندهی ِ آدرس وبسایتها و بحث ِ Book marking نیز در همین موضوع صادق است. سایتها و وبلاگهایی را که میخواهید مطالعه کنید را دستهبندی و لیست کنید. این به شما کمک فراوانی در ذخیرهی وقت خواهد کرد.حداقل ویژهگی لیستتان باید قابلیت جستجو باشد. تا شما به آنچه مورد ِ نظرتان است راحت دست یابید. یکی از سایتهایی که در این زمینه به شما خدمات ارائه میکند سایت ِ delicious است. اخیرا استفاده از Google Reader نیز کمکهایی در این مسیر کرده است. در ادامهی مدیریت زمان یک آموزش بسیار ِ مهم وجود دارد که به آن میگوییم "Learn to say no" نکتهی دیگری که در قلب ِ "مدیریت زمان" نهفته است "اصلاح ِ پیوستهی خود" است به نوعی همواره باید تکامل یافت. این مهم برای گسترش و بهبود استعدادها و تواناییهای ماست. در این مورد، راس ِ همهی مثالها شرکت در برنامههای آموزشی و نیز کتابخوانی است. کسب تخصص و ارتقاء آن مطمئنترین راه برای استقلال ِ مالی نیز میباشد. در مورد ِ کارهایتان خوب بیندیشید. باید یاد بگیریم بین کارها و وظایفی که دقیق باید انجام شوند و آنها که نیاز دارند صرفا انجام شوند تمایز قائل شویم توجه به همین نکته بسیار در کسب موفقیت در مدیریت زمان موثر است. و از سر ِ خود بیرون کنید که همهی کارها باید بسیار دقیق و با یک کمال ِ خاص انجام شوند. در آخر دو نکتهی دیگر ذکر میکنم: 1- در تصمیم گیری خود قاطع باشید و سعی کنید "از این شاخه به آن شاخه" پریدن را رها کنید. به قول ِ اسپنسر جانسون(Spencer Johnson): The "Present" is the "Gift" that makes you happy and successful at work and in life مایکل همر و جیمز شامپی در Reengineering the corporation که تقریبا سالهای دوری از انتشار ِ آن میگذرد مینویسند: و ما روزی را پیشبینی میکنیم که مشتری خود مستقلاً بتواند به سیستم ما وارد شده و خدمات لازم را دریافت نماید. در آنصورت همهی ارتباطات الکترونیکی برای مشتری همانند کار با تلفن امروزی میباشد. از سوی ما نیز همه دستگاهها به گونهی خودکار عمل کرده و زمان برقرار نمودن ارتباط به صفر خواهد رسید. و یادمان نرود که مایکل و جیمز اشاره دارند: ایستادهگی در برابر ِ دگرگونیها امری عادی است. مخالفت با تغییرات عمده واکنش ِ طبیعی انسان است. نخستین گام مدیریت برابر مقاومتها، هر آینه انتظار آنها را داشتن و پیشگیری از تاثیر منفی آنهاست*. دست به نوشتن ِ این مقالهی مختصر بردم تا شروع خوبی باشد برای پرداختن و توجهی هرچه بیشتر به "مدیریت زمان" و فکر میکنم یک تجربهی ترجمهی آزاد میاننشانهای هم برایم بود. و باز هم در آینده Grand Café به این موضوع و این قبیل مسائل خواهد پرداخت و مرا در این مهم منابع ِ زیر یاری کردند: 1- Business& the speed of thought اثری از Bill Gates با کمک Collins Hemingway * Reengineering the corporation ترجمهی دکتر رضائینژاد. انتشارات موسسه رسا. چاپ پنجم 1384
کلیشه و لذت ِ متن "کلیشه کلامی است که بی هیچ جادویی، بی هیچ شوری، تکرار می شود، گویی که امری طبیعیست؛ گویی که این کلام به نحوی معجزآسا و به دلایل ِ مختلف برای هر موقعیتی مناسب است، گویی که تقلیدگری دیگر معنی تقلید کردن نمیدهد. بدگمانی ِ کلیشه از ارکان ِ بی ثباتی ِ مطلقی است که حرمت هیچ چیزی(هیچ محتوایی،هیچ گزینهیی) را نگه نمیدارد." این بخش ِ مختصر و کوتاه شدهای از حرفهای رولان بارت بود که خواندید(1) به نظر من خواننده در برخورد با یک متن همواره "لذت" را انتظار میکشد. این فرآیند میتواند دارای دو جنبهی "خودآگاهانه" و "ناخودآگاهانه" باشد که این دو برای بحث ِ من تفاوت ِ چندانی ندارند. بنابراین در برداشت ِ این لذت، تاثیر خواننده بسته به نگاه ِ اوست که بیشتر کدامین جنبهی متن را در نظر داشته باشد و تا چه حد "کل نگر" باشد. ذکر این نکته را نیز خالی از لطف نمیبینم که میپندارم گاهی در یک متن تلهای قرار میدهند که خواننده در آن به جای "لذت" بردن، "خوشگذرانی" میکند. این همان موردی است که بارت به آن میگوید "سرخوشی" و آنرا ناپایدار میخواند. معمولا هم زود هنگام است. پیشتر در این دستنویس به "نگاه ِ خواننده" اشاره کردم. اگر صحت آنرا قبول کنیم باید به این مهم نیز بیندیشیم که نگاه ِ ما میتواند تکامل یابد. در یک روند خوب و منطقی نگاه ِ امروز ِ ما باید یک سر و گردن فاخر تر از دیروز و با رشد بیشتری باشد در این صورت است که روند ِ "لذت" نیز متغیر و به نوعی ناپایدار میشود. از این حیث این امکان وجود دارد که "لذت ِ دیروزی ِ تو" دقیقا و مشابها "لذت ِ امروزی ِ تو" نباشد اما به هر حال همین تزلزل هم به سبب ِ تلاشهای مولف کمی مهارشدنی است. اما در ابتدای این بحثمان، اشارهای داشتیم به "کلیشه" که حال به آن میپردازم. "کلیشه" یک لغت ِ فرانسوی است. در اصطلاح ِ چاپ، تصوير يا نوشته ای است که بر فلز يا چوب حک کنند و آن را به هنگام ِ چاپ کردن کتاب، مجله و غيره به کار برند.(4) هیچ وقت این سوال که "کلیشه چیست؟" به خوبی پاسخ داده نشده است. ولی تا بخواهیم در این مورد مصرف ِ بهجا و نابهجای آنرا شاهد هستیم. در یک متن به کارکرد ِ یک مفهوم یا زبان یا تعبیر که قبل از آن بارها به همان ِ شیوهی مورد ِ نظر ِ ما تکرار شده است کلیشه میگوییم که جای ِ "کارکرد"، "جایگاه" را نیز میتوانیم بنشانیم. با توجه به آنچه تعریف شد "کلیشه" را فقط و فقط میتوان در یک "متن" ارزیابی کرد و آنرا مفید یا مضر و ویرانگر دانست. یک اینکه: در آن یک عیب مهم نهفته است و آن شکلی از "باز ایستادن" است و اینکه مولف، متن را به یک نوعی کهنهگی وا میدارد که باز بسته به هوشیاری مولف این موضوع کم رنگتر یا برچستهتر میگردد. ************** پانوشتها: (1): لذت متن ص 65 و 66 – رولان بارت – ترجمه:پیام یزدانجو – نشر مرکز (2): هرمنوتیک یا تاویل متن: از واژهی یونانی "هرمینا" از نام "هرمس" اخذ شده است. اجمالا یعنی علم ِ تفسیر ِ متن (3): deconstruction – رویکرد ِ فلسفی شکگرایانهای است به امکان ِ وجود معنای ثابت در زبان. (4): رک لغ دهخدا
(۱) که این شعرها همهی محصول ِ با تو بودنهاست و فردا خواهم فهمید که دیروز شاعر بودم (۲) تابستان فصل گرمی است سالهاست خیال ِ دستان ِ تو با من است (۳) خیاط هم دیگر فهمید که کار کار ِ آغوش ِ توست... (۴) مرگ بر سرم گذاشت و خدا عجب کلاه برداریست... یک جای زندگی پنهان شده. بالاخره میشه پیدایش کرد و اگر فقط کمی ساعات ِ خوابی را که متعلق به بیداری بوده را سر جایش بگذاریم میتوانیم آنرا برای همیشه پیش ِ خود نگاه داریم. خوشبختی وقتی نیست که به ماشین ِ آخرین مُدلت نگاه میکنی خوشبختی وقتی است که به آینه نگاه میکنی و دیگر نمیگویی: "ببخشید به جا نیاوردم!!" بیداری پاسپورت ِ سفر به خوشبختیهاست... بعدالتحریر- نامربوط۱: از این به بعد هرگز به کسانی که از قبل خودشان را معرفی نکنند اجازهی گفتگو(چت) و یا اضافه کردن در لیست دوستان را نمیدهم. نامربوط۲: خوب بود میفهمیدند: سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد/ دلبر که در کف ِ او موم است سنگ ِ خارا! تا دیگر هر زبان بریدهی ابلهی دهان به بیدارنمایی و زرد گویی باز نکند! نامربوط۳: برو طواف ِ دلی کن که کعبهی مخفیست/ که آن خلیل بنا کرد و این خدا خود ساخت!
مگر میشود ایران را دوست نداشت؟ چه زشت، چه زیبا، این زادگاه ِ مقدس، این پیر ِ مشرق، عزیزترین و ماندنیترین سبزهای یکان یکان ِ ما ایرانیها و حتی شرقیهاست. ایران، نه با پیشوند و پسوندی نه در قابی، هیچگاه شایستهی آن نیست که حتی یکی از مسئولیتهایش را فردی نااهل و نالایق بگیرد و همین است که با وجود ِ همهی بیدار نماییها، همیشه افرادی هستند که حقگریزیها و بغضها را با کوکترین قلمها و نفسها و صداها و سازها در گوش ِ همکیشان و هم قبیلههای خود سر میدهند. خبری در شبکهی خبری برنا * محمد حسين صفار هرندي؛ وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي در اين جلسه ضمن پاسخگويي به سوالات نخبگان جوان اظهار داشت: تاکنون اقدامات بسيار زيادي در زمينه فرهنگي صورت گرفته و طرح هايي هم در دست اقدام است.
وي درباره عدم نمايش سازهاي موسيقي در تلويزيون گفت: ترويج موسيقي جزو شئون اسلامي و ايراني نيست و ما وظيفه ترويج را جزو شئون تلقي نمي کنيم اما جامعه جوان ما به موسيقي نياز دارد. که اين نياز از طريق گرايش عده اي به رشته هنر مسيقي برآورده مي شود. دل ِ من حالش خوشه! اصلا بلد نیست بگیره! ** آقای صفار هرندی که از هفتاد و سه تا هشتاد و چهار در کنار ِ حسین شریعتمداری - مدیر مسئول- به عنوان ِ سردبیر و معاون مدیر مسئول در روزنامهی کیهان دست به قلم بود و برخی مواقع شاید دست به گلو! با پیروزی آقای احمدینژاد در ریاست جمهوری، بر تخت ِ قدرت ِ فرهنگی این مملکت تکیه زدند. شاید صرفا مختصری از ضعفهایی باشد که در حین نوشتن ِ این دستنویس به ذهن ِ من خطور کرد. و خیلی از آنها را در سایهی طبیعت ِ گاه خوب گاه بد ِ فراموشی ِ آدمی یا ذهن ِ خسته یا خودسانسوری ِ گاه القا شده از یاد بردم. با این سوال- و رها کردن آن- که با نزدیک شدن به اوج ِ نفرت پراکنیها و شُروع دورهی مدیریتی افرادی چون صفار هرندی، سینماگران و هنرمندانی چون محسن مخملباف و بهرام بیضایی چطور رخت ِ کهنهی خستهگیهایشان، تازه شد؟ بحث را به نگاهی به خبر ِ ارائه شده سمت و سو میدهم. نگاه ز آگاه خواه! در بخشی از مقالهی "دکتر حسین صدیق" با عنوان "موسیقی و حکیم قشقایی"میخوانیم: «به خلاف آنچه مرفّهان بيدرد و دهريون و حكمتناآشنايان لاابالي و خوشگذرانان بيادراك و معرفت شايع ميكنند، دينمداري و خدامحوري و كهانتخويي و تعبّدپيشگي، اساس و جانمايه موسيقي بشر است. قدمت موسيقي به اندازة زبان و شايد از آن هم فزونتر است و اعتبار و اهميت آن بسيار فراتر از اعتبار و اهميت زبان است. چرا كه بشر بي آن پيوسته احساس فقر و خلأ معنوي كرده است. و اگر زبان را به مثابه وسيله اُنسيت و ايجاد ارتباط و پيامرساني روزمره به كار گرفته است، با موسيقي به عنوان زباني فراتر از آن و وسيلهاي پرشورتر از زبان معمولي سخن گفته است و آن را يك عامل بنيادين حيات معنوي خود، چون زيرساختي بر زندگي اين جهاني برشمرده است. موسيقي هيچگاه ماهيت سرگرمكننده، مانند شطرنج يا چوب الف نداشته است و انسان، بي آن احساس كمداشت كرده است. بسیار دیده شده است که سخن را گفتهاند بدون آنکه به آن فکر کرده باشند. اما وقتی شما به عنوان ِ یک مسئول کنار ِ جماعتی با عنوان ِ "نخبهگان" قرار میگیرید و میخواهید دهان به سخن بگشایید قضیه به شدت متفاوت میشود. ولی چرا به این موضوع توجه نمیگردد؟ آنوقت باید به تواناییهای فکری افراد دقت کرد. کسی امور را در دست میگیرد که: معلوم است جایگاه ِ موسیقی و وطن و اسلام را نمیشناسند. پس ارائهی راهکار کاملا بیخود است! تا همینجا به این دستنویس قناعت میکنم. * منبع خبر شاید مرتبط: ۱- لینک یک این بیت را همینجوری از خودم نوشتم (!): جانَماز ِ پیش ِ رویت از جنس ِ ناجنس ِ خودباختهگان است
اگر از مشروطیت(۱۲۸۴) که آغاز دگرگونی در بسیاری از زمینههای فرهنگی و اجتماعی ایرانیان بود و تاثیر به سزایی نیز بر "شعر" داشت بگذریم و از نو خواهانی چون "تقی رفعت"، "جعفر خامنهای"، "شمس کسمایی" و ابوالقاسم لاهوتی" عبور کنیم.به حدود ِ هشتاد سال ِ پیش میرسیم و تلاشهای شاعرانی چون "شین پرتو" و "هوشنگ ایرانی" و ... برای ارائهی شعرهایی نو در قالبهای قابل ِ دفاع و نگاهی امروزیتر در مورد ِ هم فرم هم محتوا. اما این نیما یوشیج بود که توانست پنجرهای تازه برای شعر امروز بگشاید و نام ِ خود را به عنوان ِ بنیانگذار شعری که امروز به شعر ِ "نیمایی" مشهور است به ثبت برساند. این حادثه را میتوان مربوط به سال ۱۳۰۱ با سُرایش شعرِ "افسانه"ی نیما دانست. او به زیبایی مضامین اجتماعی و عاشقانه را با زبانی نمادین که متفاوت از فرم و زبان گذشتگان بود عرضه کرد. این تغییر ِ زبان و قالب امری انفرادی و یک شبه نبود. محصول ِ جریانی بود که با تاثیر پذیری از غرب و تحولاتی کمالگرایانه در شعر ِ فارسی رخ داد و سبب افزایش ِ ظرفیتهای شاعرانهگی و به تصویر کشیدن تخیل و احساساتی تازهتر بود و نیما اگرچه راه را هموار کرد و تا حد ِ زیادی به همگان نشان داد، اما خود نتوانست به آنچه در امتداد انگشت ِ اشاره نشان داده است برسد و اوج ِ این نو اندیشیها را باید در سایرینی چون "اخوان ثالث" و "فروغ فرخزاد" یا "شاملو" و "سهراب سپهری" جُست. با گذشت ِ زمان و با توجه به خواستگاه ِ شعر نو، شعر ِ نیما ابعاد تازهتری در خود دید که همهی آنها در زیر مجموعهی شعر ِ نو قرار میگیرند.(برای مثال: سپید، موج نو، حجم و ...) با این مقدمه، به کوتاهنوشتی در مورد ِ "موج نو" میپردازم. موج ِ نو! پرچمدار ِ یکی از حادثههای شعر ِ نو که "موج نو" نام گرفت را باید "احمدرضا احمدی" دانست. تصاویر ِ ناب، کاربرد ِ شیوهی داستان در داستان، آشنازداییهای قابل ِ اعتنا و ... را میتوان در مجموعهای از ویژهگیهای موج نو بیان کرد. اینکه "موج نو" تا چه حد سربلند است و به توفیق رسیده در این مجال نمیگنجد ولی بسیارانی چون من فکر میکنند که شعر "سپید" که نام ِ "شاملو" را بر پیشانی ِ خود دارد از واکنشهای بهتری در جامعه بر خوردار بوده است. "احمدرضا احمدی"؛ شاعری مداد رنگی به دست! او در سال ۱۳۱۹ در کرمان به دنیا آمد. شبپرسههای او و "مسعود کیمیایی" در جوانی بسیار شنیدنی است. و شاید این همنشینیها و این همسفرهگیها و دلدل زدنهای رفیقانه بیسبب نبود که برخی حرکت احمدی را در شعر ِ دههی چهل مانند ِ حرکت ِ "کیارستمی" در سینمای دههی هفتاد دانستهاند. چند مطلب در مورد ِ او(۱): یک. احمدرضا احمدی از شاعرانی که در پاورقی شعر را توضیح میدهند نفرت دارد و میگوید:شعر باید با یک ضربه به قلب ِ خواننده اصابت کند. دو. احمدرضا احمدی آرزو دارد قبل از مرگش: ابراهیم گلستان، پرویز دوایی، فریدون معزی، منوچهر یکتایی، داریوش دولتشاهی، زویا زاکاریان(ترانهساز ِ درخشان)، گوگوش، یدالله رویایی، کامبیز قدسی، مینو جوان، حمید نوروزی، عبدالرحیم،محمود و محمد احمدی را ببیند؛ که تقریبا به علت ِ کسالت ِ ایشان آروزی محالی است. سه. او با شاعران ِ مهمی چون یدالله رویایی و فروغ فرخزاد شعر ِ مشترک دارد. چهار. احمدرضا احمدی شعرهای تقدیمیاش بیشتر به این افراد است: پنج. او میگوید: هر مصیبت که در روزهای من رخ داد، خانوادهی جهانگیر کوثری شریک غصههای خانوادهی من بودند. باران کوثری، جهانگیر کوثری و رخشان بنی اعتماد در لحظههای مصیبت برای یاری و همفکری ظهور میکردند. اما باز شعر ِ احمدرضا احمدی؛ میتوان سه ویژهگی را در شعر ِ او مهم دانست: یک. سینمای شعر حاشیهای بر نوشتار: جامعهی امروز متاسفانه آنچنان که باید به "اندیشه" بها نمیدهد بنابراین طبیعیست که نتوان گستردهتر از آنچه حاضر است در تودهی جامعه شعر خوانی شعرهایی مانند: موج نو یا حجم را شاهد بود. جامعهای با یک درصد ِ "کتابخوانی" ذلتبار و غمانگیز که در حوزهی ادبیاتش حتی حافظ و مولانا نیز با آن پیشینه هر روز آسیب پذیر تر میشوند که -اگر دست روی دست گذاشته شود- باید سرانجام ِ این کمرنگ شدنها را گریه نشست. شعر- "من فقط سفیدی اسب را گریستم" من تمامی پلهها را آبی رفتم آسمان ِ خانهی ما آسمان ِ خانهی همسایه نبود من تمام ِ پلهها را که به عمق ِ گندم میرفت گرسنه رفتم من به دنبال ِ سفیدیِ اسب در تمام ِ گندمزار فقط یک جاده را میدیدم که پدرم با موهای سفید از آن میگذشت من تمام ِ گندمزار را تنها آمده بودم پدرم را دیده بودم گندم را دیده بودم و هنوز نمیتوانستم بگویم: اسب ِ من من فقط سفیدیِ اسب را گریستم اسب ِ مرا درو کردند. نگاهی مختصر به شعر ِ "من فقط سفیدیِ اسب را گریستم" (۳) این شعر را به شیوهی معمول نگاه کردن دُشوار است. ابتدا باید حال و هوای خودمان را نیز نو کنیم و از "تخیل" کمک بگیریم. در روند ِ این شعر واژههایی هستند که ذهن ِ ما را بیشتر معطوف ِ خود میکنند: گندمزار - اسب - پدر - من (راوی - شاعر) با استفاده از تکنیکهای شعری در موج نو، شاعر به تصویرسازی میپرازد. مهمترین تصویر "گندمزار" خواهد بود. سپس تنها جادهای که از آن میگذرد و در نهایت اسبی سفید و پدری با موهای سفید. اگر همهی اینها را از دور نظاره کنیم، در ذهن ِ خود یک لانگشات(۴) از اینها نگاه میداریم. در پارهی ابتداییِ شعر زندگی ِ خود ِ راوی(شاعر - من) را میبینیم: با نیست شدن ِ اسب، گندم و پدر نیز از بین میروند. " برداشت از این مقاله و نیز بازنشرِ آن با ذکر منبع و لینکِ مستقیم بلامانع است." *************** پانوشتها: (۱): پنج مطلب از احمدرضا احمدی برداشت شده از: فصلنامهی تخصصی گوهران. ۱۳۸۶. شمارهی شانزدهم. ص ۱۵و ۱۶
|
![]()
گراند کافه، وبگاه شخصی است و هرگونه بازنشر و برداشتی از مطالب آن تنها با ذکر نام منبع و لینک مستقیم امکانپذیر است Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Categories
شعر، الیاس علوی |